رمانرمان آشوب

رمان آشوب #پارت۱

به نام خدا

«خدا زمین رو گرد آفرید تا به انسان بگه
همون لحظه ای که فکر می کنی به آخر دنیا رسیده ای
درست در نقطه آغاز هستی»

#آشوب

#ژانر:عاشقانه .اجتماعی.روان شناسی .

به قلم :نسترن
***

#ایران
#تهران

۲۰۲۱

سرش درحال انفجار است .
شقیقه اش را آرام آرام ماساژ میدهد .

نگاهی به اطراف مینداز مثل همه سمینارها شلوغ است .

حوصله شلوغی وصدا را ندار.

دکتر احمدی مشغول صحبت است ودر مورد مهمان های ویژه اش صحبت میکند

آبی مینوشد ودوباره هواسش جمع حرف های دکتر احمدی میشود

چند تقه به در میخورد

سرش پایین است ومشغول جمع آوری نوشته هایش است .

همه بلند میشوند واوهم به تبعیت از انها بلند میشود هنوز سرش را بلند نکرده است

مرد سلام میگوید وبا همه خوش وبش میکند .

-سلام .وقت همگی بخیر.

با شنیدن صدایش سرش ناباور بلند میکند .باورش نمیشد بعد از آن همه وقت

انگار زمان ایستاده باشد

با شَک نگاهش کرد

خودش بود همان نگاه.

نگاهشان درهم گره میخورد

سریع سرش پایین می اندازد .

نمی خواهد چشم هایش فریاد بزند که هنوزم اورا دوست دارد.

قلبش درحال انفجار است .

بوم بوم بوم .

صدای قلبش را میشنود .بی قرار می تپد .
احساس میکند اوهم صدایش را میفهمید دستش را مشت میکند و روی قلبش میگذارد

اشک هایش به چشم هایش هجوم می اورند ولی اشکی نمی ریزد.

فردی درونش فریاد میزند :

«آهای غمی که رو سینه من شده ای آوار دستات رو از گلوی من بردار از گلوی من دستاتو بردار»

توان ایستادن ندار پاهایش سست میشود و روی صندلی آوار میشود

همگی بعداز احوالپرسی روی صندلی هایشان می نشینند.

میداند نگاهش میکند سنگینی نگاهش را احساس میکند .

سریع برمی خیزد کیفش راچَنگ میزند

با صدای برخورد صندلی روی زمین توجه همه به او جلب میشود
بزاق دهانش را به سختی قورت میدهد
روبه جمع میگوید:

-ببخشید ،کار واجب پیش اومده باید برم .خسته نباشید!

همین که از سالن خارج میشود شروع به دویدن میکند گوی انگار کسی آن را دنبال میکند .

انقدر میدود تا به ماشینش میرسد .

نفس نفس میزند .

سریع شماره مورد نظرش را میگیرد .

با اولین بوق جواب میدهد اجازه صبحت نمیدهد .

-دیدمش؟!

با ترس میگوید :

-کی رو دیدی ؟!

با بغض مثل دیوانه ها با خود میگوید :

-دیدمش خودش بود نگاهش همون نگاه بود هنوزم مهربون نگاهم میکرد خودم دیدمش من دروغ نمیگم .

دگر نمی تواند تأمل کند

بغضش میترکد وبا جیغ میگفت :

-میدونستین ؟!تقصیر شماست کار شماست !!

اجازه نمیدهد حرفی بزند

گوشی را روی صندلی سمت شاگرد می اندازد .

نگاهش به آسمان هست

حتی آسمان هم به حالش می گرید .

هنوزم صدای دلنشین ومهربانش درگوشش بود که با عشق میگف :«آشوبم، آرامشم تویی»

#پارت ۲

#آشوب

#نسترن
********
#ایران
#تهران

۲۰۲۰

امروز حالش از همیشه خوب تر است .کم پیش می امد انقدر سرحال باشد

تک بوقی میزند
در بعداز چند در ثانیه باز میشود

ماشین را وارد میکند و کنار عمو رحمت می ایستد
با سرخوشی میگوید:

-سلام عمو رحمت خسته نباشی

پیرمرد بیچاره اورا با تعجب نگاه میکند

نمیداند بخندد یا گریه کند

آخر کم پیش می امد اورا انقدر خوشحال ببینند .

ماشینش را کنار ماشین آشور پاک میکند

نگاهی به خانه باغ می اندازد .

خانه عمو وعمه اش روشن است .

میداند کسی در خانه خودشان نیست که انتظار اورا بکشد

میداند دوباره به مهمانی رفته اند

سری تکان می دهد وراهی خانه کتایون میشود

عادت داشت هروقت که از مطب برمیگشت اول باید به کتایون سر میزد وجویای حالش میشد .

به طرف خانه مادر بزرگش به راه افتاد

وسط راه توقعف می کند.

نگاهی به اخر خانه باغ انداخت

نگاهش به خانه ای می افتاد که هرگز لامپ هایش روشن نشد

غم روی دلش سنگینی میکند .

سری تکان میدهد حال خوبش خراب میشود .

درخانه را باز میکند

لبخند ساختگیش را روی لب هایش مینشاند

عادت کرده است سال هاس که لبخند الکی بر لب میزند

با کسی نه دردل میکند نه حرف میزند کم پیش می امد

در دلش میگوید:

«در دل با کس نگفتم
درد من گفتن نداشت؛
خنده بر لب میزدم،
هرچند خندیدن نداشت.»

#پارت ۳

#آشوب

آرام آرام وارد میشود

میخواهد سوپرایزش کند

دستی را که بالا میرود با حرف مادر بزرگش پایین می افتد

-نمیخواد منو مثلا سوپرایز کنی .

درحال تماشایی سریال های ترکی بود

هیچ وقت نتوانسته بود اورا غافل گیر کند

روبه روی مادربزرگش می نشیند ومیگوید‌:

-هیچ وقت نتونستم غافل گیرت کنم از کجا میفهمی ؟!…

بی اهمیت نگاهی به سریالش می اندازد

وبعداز چند دقیقه میگوید:

+امروز سرحالی .کبکت خروس میخونه …خبریه ؟! هیچ وقت اینقدر سرحال ندیده بودمت!!اخرین بار که اینجور دیدمت سال گذشته تولدش بود …

بزاق دهانش را به سختی قورت میدهد همیشه جلوی کتایون کم می اورد حرف زدن جلویش سخت است

سرش را بلند میکند ودر چشمان سبزش نگاه میکند .در چشمانش غرور .اقتدار .وغمی عجیب پیداست .

چند ثانیه در چشم خیره میشود ،سریع نگاهش را می دزد ومی گوید :

-نه مادر جان خبری نیست ..اگه ناراحتی خوشحالم بلند شم برم ؟!…

با اخم میگوید:

+هزاران بار باید بهتون گوش زد کنم که مادر نه …کتایون

بعدم مگه عقلم رو از دس دادم که خوشحال نشم که نوه ام بعداز مدت ها کنارم نشسته وسرحال است !!

چقدر دلش میخواهد در جواب مادر بزرگش بگوید :

«تظاهر به شادی دردناک ترین اندوه جهان است.»

چیزی نمی گوید که مادر بزرگش با جدیدت صدایش میزند:

+آشوب !!

-جان !

مادر بزرگش میگوید:

-نگاهم کن!!

نمی تواند مادربزرگش را نگاه کند .

اینبار با عصبانیت میگوید:

+نگام کن آشوب .

سرش را بالا نگه می دارد

کتایون دقیق در چشمانش نگاه میکند ومی گوید:

«بدترین لحظه اینه
‍‍تظاهر به خوب بودن کنی
وقتی ک چشمات
داره حالتو فریاد میزنه ..»

پوزخند می زند ومی گوید:

+ما باید تظاهر کنیم همه چیز خوبه حتا زمانی که اینطور نیست؟

با مهربانی میگوید:

– چرا تظاهر به ادمی می ‌کنی که نیستی وقتی میتونی خیلی بیشتر از این باشی.

بلند میشود

اشک هایش به چشم هایش هجوم اورده اند

میداند اگر بماند اشک هایش حال درونش را فریاد میزند

بدون خداحافظی از خانه بیرون میزند .

وبغضش میترکد .

#پارت۴
#آشوب

بیرون می آید

سینه به سینه فردی میشود

بدون اینکه سرش رابالا بگیرد میرود وتند تند اشک هایش را با آستین لباسش پاک میکند

بازو هایش اسیر دست قدرت مندی میشود

با اخم روبه او می توپد :

-وایسا دیگه مردم از بس دویدم !!!……

هرچی هم صدات میزنم هیچ ،که هیچ !!

لبخندی میزند ومیگوید :

-نشنیدم، خسته ام خواستم برم بخوابم

طرز صحبت کردنش نشان ازاین دارد که الان حوصله صحبت کردن را ندارد

دماغش را میکشد وباخنده میگوید:

-باشه جغله جان!…….

هر وفت دگر بود از شنیدن «جغله » اعتراض میکرد ولی الان فقط میخواهد به اتاق خودش پناه ببرد

بی اهمیت راهش را میکشد وبه سمت خانه خودشان میرود

سکوت خانه نشان از این دارد دکه دوباره پدر ومادر اش خانه نیستند ومهمانی های همیشگی هایشان رفته اند
پوز خند میزند واز مقابل کنار اتاق آشور میگذرد و وارد اتاق خودش میشود

*****

صدای اف اف خانه اش بلند میشود

هیچکس خانه نبود

ساعت ۹شب بود

وباران بدون وقفه شروع به باریدن کرده بود

میداند پشت در کیست !!

سریع در را باز میکند

با دیدنش ذوق میکند انگارتمام خوشی های جهان را به او داده اند ومیگوید:

-واییی، سرما نخوری بیا داخل !……….

سری به معنی نه تکان می دهد که دوباره میگوید:

-زبونتو موش خورده؟!…..بارون میباره بیا دیگه ….

اینبار میخندد وزبانش را بیرون می اورد ومیگوید:

-نه زبون هم دارم …اومدم دنبال تو که باهم بریم بیرون .اگه میخواهی سرما نخورم سریع اماده شو!!….

هنوز حرفش تمام نشده بود که سریع از انجا دور میشود و بعداز پوشیدن پالتوی نخودیش پیدا میشود

عاشق بافت مشکی اش با پالتوی نخودی اش بود

بیرون میروند باران نم نم شده است
وطوری نیست که آن دو را اذیت کند

از خانه باغ بیرون میروند

سریع به طرفش میرود ودست هایش را میان دست های گرمش میگیرد .

با گرفتن دستاهایش لرزش خفیفی را احساس میکند که لبخند محوی روی لب هایش می نشیند.

درخیابان ها قدم میزنند.
هرچقدرم به او بگوید دوستش دارد کم است
روبه او می کند ومی گوید:

«دوست داشتن نم نم باران ست
کم کم می آید و به درازا می کشد
بارانى دوستت دارم»

پس از شنیدن این حرف بلند زیر خنده میزند .ودر جوابش میگوید :

-منم دوست دارم .البته از نوع بارانی!…

وبلندتر میخندد

#پارت۵

#آشوب

همانطور که در باران قدم میزنند

میخوانند:

توی کوچه ها؛یه نسیم رفته،پی ولگردی…

توی باغچه ها ؛پاییز اومده ،پی نامردی…

توی آسمون ماهوُ دق میده …..

ماهوُدق میده؛دردِ بی دردی!

پاییز اومده !…

همیشه صدای خوبی داشت ومورد توجه همه اطرافیان قرار میگرفت .

پس از تموم شدن محکم برایش دست میزند ومیگوید :

-براوه …احسنت خیلی قشنگ بود

سرکوچه رسیده اند

در این هوای سرد بستنی می چسبد

عاشق بستنی در هوای سرد بودند .

عادت همیشگی یشان بود

بستنی خوردن در روز های بارانی

روبه او میکند ومی گوید:

-قابل شمارو نداشت!!

مثل همیشه بستنی شکلاتی با سس شکلاتی به اضافه ترافل های رنگی؟!…

با خنده میگوید :

-اره ….وقتی میدونی چرا میپرسی؟!

چترهایش را بهم میزند ومی گوید‌:

-آخه هربار دوست دارم از زبون خودت بشنوم !…..

Artamis

To the world you may be one person, but to one person you may be the wo ❤❤❤♥❤❤❤

‫74 دیدگاه ها

  1. ح… جونم میگم مد شده رمانا اول گنگ شروع میشنااا🤪😉
    ببینیم نقش مقابلش کیه😝😋😋😂😁
    سریع ادامه بده بینم چی میشه

    1. خیار وگوجه جونممم 😍😍😍😂😂😂سالاد شیرازیم😂😂😂😂منحرفیتاین کورتاهای مننن عشق مناهااا 😂😂اره مد شده خواهر …

      خوشحالم که رمانم رو میخونی..

  2. سلام من این رمان و خوندم اما نفهمیدم در مورد کیه و چه کسی داره صحبت میکنه میشه یکم نویسنده توضیح بدی؟
    مرسي
    و اینکه تا اینجا خوب بود 👩‍❤️‍👩

    1. سلام عزیزمم ..

      این رمان درمورد آشوب هست ..
      وسوم شخص صحبت میکنه

      درمورد زندگی آشوب هست ودر طول داستان به گذشته میره …

      قربونت عزیزممم خوشحالم که خوشت اومده عزیز دل😍😍😍

    1. سلاممم عزیززززمم…

      فدای تو عزیزم خوشحالم که خوشت اومده گلم😍😍

      عزیزم بهتره نگم تا داخل طول داستان مشخص بشه پسره یا دختر ..چون جذابیتش بیشتر …

      قربونت گلممم عزیزمممم ..فدای تو خوشحالم کردی😍😍

  3. سلامم خانم نویسنده نسی جان افرینن عزیزم از اولش معلومه قشنگم ❤️❤️❤️ همینجوری ادامه بده🌹

  4. خیلیییییییییی قشنگه رمانت عزیزم از همین اولش پیداست😘
    خسته نباشی گلم
    پارت گذاری هات چه جوریه؟

  5. لعنت به اونروزی که حتی نزارن به اتاق خودت که معبد آرامشه پناه ببری..
    .
    .
    نسی ،آجی بهت تبریک میگم بخاطر استارت رمانت🤗
    پارت اول که خیلی عالی بود♡
    دمت گرم😘

    1. دقیقاااا لعنت حتی واسه گریه کردناتم باید جواب پس بدی واسه خنده هاتت…

      قربونت برم عزیزمممممم خوشحالم که خوشت اومده…

      عزیزی تووووو …

      امیدوارم به تونم اونجور که میخوام جلو ببرمش ..

      فدای تو قشنگم😍😍😍

                  1. خودممم خنده ام میگیره ..اسم های که من دارم.نسترن .نسبی .نسو .نستی .نسی .نسیم ..

                    😂😂😂😂

                    اره بابا نصبی باشه عالیهههه .نسبی …نمیدونم چه خاصیتی داره ..اصلا داره هم😂😂😂

  6. نسترن جون منکه همین اول کاری خوندمش جذبش شدم مطمئنم هستم که قلمت حرف نداره عزیزم😍موفق و پایدار باشی گلم ممنون بابت رمان زیبات

  7. وای نسی بهت تبریک میگم گلم رمانت خیلی عالی بود محشر بود 💗❤️😍
    راستی به خاطر اسمش هم خیلی تحسینت میکنم خیلی قشنگه من عاشق اسمش شدم.
    ایشالا که به خوبی و خوشی پیش بره 😍❤️💗🤩👸🏻🌷

      1. حالا فهلا احی دست نگهدار تا پارتا رو کامل بزاری رمانت تموم شع…
        بعد با خیالت راحت هم فدام بشو هم قربونم😁😂

      1. داغون…امروز همه نگام میکردن تو مراسم…کلی خجالت کشیدم.عروس دوهفته ایم مثلا…
        لابد فکر میکردن کتک خوردم..

          1. نمیشد ناازم…یکم زدم
            .
            من پوستم خیلی روشنه
            .
            اونم ضایع بود…
            به هرحال همه نگاهاشونو کردن دیگه …
            .
            باید سعی کنم برام مهم نباشه…
            از صب محمدو ندیدم خلقم تنگه نااز…
            اوووو کو تا دو ساعت دیگه برسه…کاش یکم خوابم بگیره.

      1. خدا نکنه نفسی…
        حتما فرق میکنه وخیلیم جذاب از اولش معلومه…
        .
        بخاطر فیلم ترکی نگاه کردن مامان بزرگش گفتم. گلکم

    1. سلام ریحان جون بله دقیقا منم یاد غرقاب افتادم مخصوصا که اینام خونه باغ دارنو نزدیک مادربزرگشونن🥰من خیلی رمان غرقابو دوست داشتم کاش جلد دوم داشت🥺

  8. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان