رمانرمان حلقه آویز

رمان حلقه‌آویز پارت هشتم

حلقه اویز:

خدا نکند یادت بیاد

خدا نکند قلبت بخواد

مرا هر زمان هر جا ببیند

خدانکند عشقت بمیرد، عشقت بمیرد…

-راز نگاهم نکن حواسم پرت می‌شه.

با تخسی گفت:

-دوست دارم.

فرمون رو پیچوندم که ماشین شروع کرد به تکون خوردن. جیغ گوش خراشی کشید که خندیدم و گفتم:

-پس حق اعتراض به عواقبش نداری…

-اِ آیدین!

قطرات بارون روی شیشه‌ی ماشین فرود می‌اومد و من رو برای مرور خاطرات همراهی می‌کرد، خاطرات یکی پس از دیگری جلوی چشم‌هام جون می‌گرفت و با قطرات بارون سر می‌خورد و نوبت به خاطره‌ی بعدی می‌رسید.

نورهای زرد، یکی در میون داخل ماشین رو روشن می‌کرد.

نگاه خیرش تمرکزم رو بهم می‌ریخت، آروم زمزمه کردم:

-چی‌شده؟

لبش رو به دندون گرفت و گفت:

-تو بابای خیلی خوبی می‌شدی!

پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم و به چشم‌های کشیده‌اش نگاه کردم و گفتم:

-اگر مامان بچم تو باشی…

بوق‌های ممتد بود که من رو به خودم آورد و از مرداب خاطرات به تنگ شیشه‌ای حال پرتاب کرد.

پشت چراغ قرمز بودم و حالا چراغ سبز شده بود. شیشه‌های ماشین بخار گرفته بود و قطرات بارون روی شیشه می‌رقصیدن.

ماشین خاموش شده بود و بین سیل انبوهی از ماشین‌ها ساکن ایستاده بود.

استارت زدم و شروع به حرکت کردم؛ دلتنگی حسی بود که توصیفش سخته، فقط می‌تونم بگم توی تب داغش می‌سوزی و به اجبار با این دوری می‌سازی.

جلوی در پارک کردم، از ماشین پیاده شدم و پالتوم رو بالای سرم نگه داشتم تا هم خودم، هم مدارک خیس نشن. در رو با کلید باز کردم و با حالت دو حیاطی رو طی کردم که حوضش پر از آب بارون شده بود، صدای بارون با برخورد به مزاییک‌های کف حیاط دو برابر به گوش می‌رسید.

در رو باز کردم خودم رو داخل خونه اندختم. پالتوم خیس شده بود و موهام نم دار بود.

با تعجب و چشم‌های گرد شده، به کرسی با لحافی نگاه کردم که صبح وسط حال کوچیکمون نبود. مامان سرمه از آشپزخونه بیرون اومد و با دیدنم گفت:

-سلام پسرم، خوبی؟ برو لباسات رو عوض کن تا سرما نخوردی.

لبخندی برای دلگرمی بهش زدم، هر چند جنس خندم دل‌مردگی بود!

جوابش رو دادم:

-سلام مامان، مرسی! خودت چطوری؟

به کرسی اشاره کردم و ادامه دادم:

-چرا صبر نکردی برگردم، کمکت کنم؟

-هعی مادر خودم انجامش دادم، هنوز اونقدر پیر نشدم!

زیر لب گفتم:

-خدا نکنه هیچ وقت پیر بشی.

بلند ادامه دادم:

-مامان من رفتم لباس‌هام رو عوض کنم.

وارد اتاق شدم و پرونده رو روی پاتختی گذاشتم. توی پوست خودم نمی‌گنجیدم و هیجانم با ترس و عصبانیت ادقام شده بود، باز هم احساسات مختلف بهم حمله‌ور شده بودن و من باز هم بلد نبودم چطوری کنترلشون کنم!

لباس‌هام رو با یه گرمکن توسی عوض کردم و از اتاق خارج شدم؛ بهترین کار همین بود، فرار از احساساتم…

مامان سرمه زیر کرسی نشسته بود و تسبیه بابا و نخ می‌کرد؛ آروم بغلش نشستم.

لحاف قرمز رنگ با ملاحفه‌ی سفید روی کرسی رو کنار زدم و پاهام رو زیر کرسی گذاشتم.

گرمای لذت بخش کرسی، تنم رو تب دار کرده بود با چای لب سوزی که مامان دستم داده بود، ترکیب بی نقصی رو برای چنین شبی فراهم ساخته بود.

مامان با لحنی آروم مشکوک گفت:

-حالت مثل دیروز صبح نیست، اتفاقی افتاده مادر…

نمی‌دونستم چی بگم که قلب پاک و مهربونش ازم چرکین نشه سکوت جوابی نبود که انتظارش رو می‌کشید، پس لب تر کردم و در حالی که به چشم‌های سبزش نگاه می‌کردم، گفتم:

-هیچ اتفاقی نیفتاده درگیری کاری دیگه…

انکار کردم تا غصه نخوره، تا سرافکنده‌اش نکنم.

خونه با کرسی حال و هوای کودکی رو داشت، با این که کوچیک بود، ولی سرشار از عشق و محبت…

مرگ بابا خدش کشید روی حال و هوای گرم خونه…

تا این‌که راز اومد شد چراغ خونه‌مون که خیلی وقت بود خاموش شده بود.

شام نخورده راهی اتاق شدم تا به پرونده رسیدگی کنم.

 

خواب به چشم‌هام حجوم آورده بود و این اراده‌ام بود که اجازه‌ی خواب و استراحت رو به چشم‌هام و افکارم نمی‌داد.

ساعت از دوازده گذشته بود و من همچنان درگیر اغتشاش احساساتم بودم، احساساتی که نمی‌دونستم باید چه جوری تخلیه‌شون کنم!

ترس و حراص از واقعیت و حقیقت مثل پیچک دور دست‌هام پیچیده شده بود و اجازه‌ی حرکت رو بهم نمی‌داد، غضب، خون رو تو رگ‌هام به جوش اورده بود، احساس ضعف و ضعیف بودن، تمام گوشت و استخونم رو در بر گرفته بود.

مقابله با احساساتم، سخت نه، شبیه مرگ بود! خیلی طاقت فرساست نتونی احساساتت رو کنترل کنی، تخلیه‌شون کنی…

داخل اتاق بودم و نهایت سعیم رو می‌کردم تا سر و صدایی نکنم. روی تخت نشسته بودم و به پوشه‌ی پرونده که روی پاتختی کنار قاب عکس راز بود، نگاه می‌کردم.

اگر همین‌طوری یه جا می‌شستم، قطعا خواب بر چشم‌هام چیره می‌شد. بلند شدم و خودم رو به پنجره رسوندم.

پنجره رو باز کردم، سد هوای سرد شکست و اتاق رو غرق در سرما کرد. پنجره رو باز کردم تا سرمای هوا اجازه‌ی خواب رو به چشم‌های سرخم نده.

بارون بند اومده بود و الان فقط رطوبتش بود که هوا رو دلپذیر می‌کرد.

به سمت پوستر‌های روی دیوار رفتم، با یک حرکت تمام‌شون رو کندم و مچالشون کردم.

پوسترهای، سریال‌های مافیایی، پدر خوانده، بریکینگ بد و…

صدای پاره کردنشون، آرومم می‌کرد.

کاغذهای مچاله شد رو گوشه‌ی اتاق پرت کردم.

کلاسور پرونده رو باز کردم و مدارک رو ازش خارج کردم.

مدارک رو مثل تیکه‌های پازل روی دیوار با پونز می‌چسبوندم و توی ذهنم بهم ربطشون می‌دادم.

دو قدم عقب رفتم و نگه کلی اجمالیی به پرونده‌ی ماه قاتل انداختم. دیوار روبه‌روم پر شده بود از مدارک ریز و درشت پرونده، عکس راز، قاتل و اون دختر مجهول، عکس لوکیشن قتل، اعتراف نامه قاتل و…

چونه‌ام رو خاروندم و متفکر به مدارک زل زدم.

چراغ اتاق خاموش بود و فقط نور ضعیف چراغ خوابم اتاق رو تا حدودی روشن کرده بود.

اون شخص مجهول کی بود؟ دو نفر هم دست قاتل کجا بودن؟ انگیزه‌اش برای قتل راز و… راز و بچم چی‌ بود؟

بچم… چونه‌ام لرزید و بغض بی‌رحمانه راه نفس کشیدنم رو سد کرد. به یقه‌م چنگ انداختم؛ دوباره احساسات مختلف گریبان گیرم شده بودن و دوباره منی بودم که نمی‌تنوستم کنترلشون کنم.

دست مشت شدم رو محکم به دیوار کوبیدم، یک بار، دو باره، سه بار، انقدر کوبیدم که انگشت‌هام بی‌حس و خون مرده شده بود و گچ دیوار ریخته بود.

با درد مچ دستم رو گرفته بودم، بغضم شکسته بود و بی‌اراده اشک‌ می‌ریختم. دلم می‌خواست فریاد بکشم، فریادی از درد، از غم، از خشم، از… از دلتنگی و عشق…

دردی رو که سلول به سلول تنم رو فتح می‌کرد، دوست داشتم. به دیوار تیکه دادم و سر خوردم و روی موکت نشستم. زانوهام رو بغل کردم و پبشونیم رو بهشون تکیه دادم.

خونه کلنگی بود و حتما با هر مشتی که به دیوار زده بودم، لرزیده بود.

هر چقدر هم مرد باشی، قوی باشی، باز هم کمرت خم می‌شه، خورد می‌شی، می‌شکنی… مثل قلب شیشه‌ای که به قعره چاهی سقوط کرده و هزار تیکه شده!

شونه‌هام از شدت گریه می‌لرزید و من تمام سعیم رو می‌کردم تا هق‌هقم رو خفه کنم.

من آیدین سعادت، دل باختم به دختری از تبار آرامش و زیبایی، چی‌ شد که این شد؟

موهام رو بهم ریختم و سرم رو به دیوار پشتم تکیه دادم. با هر هق‌هق مردونه‌ام، احساس می‌کردم که سیبک گلوم بالا و پایین می‌شد و بغضم رو به رخم می‌کشید.

صدای راز و دلبری‌هاش توی گوش‌هام اکو می‌شد و مرثیه‌ای برای از سر گرفتن هق‌هق‌هام بود.

***

دو روز گذشته بود و من تو این دو روز نه چشم روی هم گذاشته بودم، نه چیزی خورده بودم.

خواب به چشم‌هام نمی‌اومد. کابوس می‌دیدم، کابوس زندگی آیندم رو با راز، با بچه‌ای که از وجودش خبر نداشتم…

امروز، روز دادگاه بود. توی دادسرا منتظر شروع دادگاه بودم. دادسرا پر شده بود از خبرنگار‌های رسانه‌ها و…، جمعیت زیادی که جمع شده بود و مدام ازم سوال می‌پرسیدن و جوابی از جانب من دریافت نمی‌کردن.

توی سالن انتظار نشسته بودم و منتظر شروع دادگاه بودم.

بالاخره نوبت به پرونده‌ی ما رسید…

 

از جام بلند شدم، به سختی از انبوهی آدم عبور کردم و خودم رو داخل سالن دادگاه انداختم؛ صندلی‌ها به ترتیب و مرتب چیده شده بود و روبه‌روی صندلی‌ها جایگاه قاضی و در دو طرفش جایگاه‌های منشی‌های دادگاه…

نمی‌دونستم ردیف اولیای دم بشینم به عنوان همسر مقتول یا به عنوان بازپرس ردیف دوم بشینم. کشمکش درون ذهنم مثل بازی طناب کشی عمل می‌کرد. بالاخره ردیف دوم نشستم و منتظر به در دادگاه چشم دوختم.

رضا ردیف سوم نشست، دستش رو روی شونه‌ام گذاشت و فشرد.

– همه چیز تموم می‌شه امروز؛ آیدین! واقعا متاسفم برای زن و بچت…

پوزخندی صدا داری زدم و به قاضی چشم دوختم.

همه حضار سر جاهاشون مستقر شدن و در آخر هم متهم رو با دستبد همراه دو سرباز وارد سالن شد و ردیف اول نشست.

برگشت و نگاهم کرد، پوزخندم رو غلیظ‌تر کردم و با سر اشاره کردم تا برگرده. این دادگاه شروع دوباره‌ی پرونده بود، بازی وارد مرحله‌ی دوم شده بود. مرحله‌ی اول یک به یک برابر!…

با دو ضربه‌ی قاضی که فرد مسن و یکی از قاضی‌های سرشناس بود، همه رو به سکوت دعوت کرد. عینکش رو جابه‌جا کرد و دستی به ریش‌های بلندش کشید.

جلسه‌ی دادگاه علنی شروع شد و سکوتی سالن رو در بر گرفت. هیچ کس حتی جرأت نفس کشیدن رو هم نداشت.

-بسم الله الرحمن الرحیم؛ جلسه‌ی دادگاه رو رسمی اعلام می‌کنم، نماینده‌ی دادستان موارد را مطرح کند.

نماینده‌ی دادستان که بغل قاضی نشسته بود پرونده رو باز کرد و ایستاد.

– بسم الله الرحمن الرحیم، حدود چهار ماه پیش مورخ نهم مهر ماه سال هزار سیصد نود و نه شمسی، قتلی صحنه‌سازی شده رخ داد. مقتول…

ایستاده بود و با صدای رسا تمام موارد رو ذکر می‌کرد، انگار داشت ناقوس مرگم رو می‌نواخت.

چشم‌هام رو محکم بهم فشردم؛ غلیان احساساتی که کنترلشون از دست‌هام خارج بود، گریبان‌گیرم شده بود و هر احساس مثل ناخن‌های تیز توی گوشت و پوستم نفوذ می‌کرد و تا عمق وجودم رو می‌سوزوند.

-راز رستگار از بالای برج اداری_تجاری ستاره با ضرب دست قاتل محمد تقی رنجبر به پایین پرتاب شده و متاسفانه…

گوش‌هام دیگه چیزی رو نمی‌شنید، انگار سرم رو زیر آب فرو کرده باشن. ماه شبم رفت و من موندم و آدم‌های بی‌رحم، قاتل، جنایت‌کارهایی که حتی حاضر نیستند گناه‌شون رو بپذیرن…

ماه شبم و ستاره‌ی قطبیم دوتایی رفتن، رازم، جنینی که شاید حتی اندازه‌ی کف دست‌ هم نبود رفتن و من تنها گذاشتن. روشنایی شبم و راهنمای راهم، رفتن و من حالا بین شب تاریک احساساتم گم شده بودم، مرگ تدریجی، زجر کش شدن رو با تمام وجود لمس می‌کردم.

-… از بازپرس پرونده آقای آیدین سعادت می‌خواهم تا به جایگاه تشریف بیارند و جزئیات پرونده را بازگو کنند.

نفس لرزونی کشیدم و از جام بلند شدم. سنگینی نگاه‌های حضار مثل شعله‌های آتش عمل می‌کرد و تنم رو داغ و داغ‌تر می‌کرد.

جایگاه چوبی شبیه به میز کنفرانس‌های داخل دانشگاه با تفاوت ترازوی حکاکی شده روی قسمت جلویی میز…

پشت جایگاه چوبی ایستادم و نگاهم روی جلد سبز رنگ قرآن قفل شد، آروم بلندش کردم و لب‌هام رو روی اسم کلام و ا… چسبوندم و بوسیدمش. از خودش کمک خواستم، کمکی آرومم کنه، وجود متشنجم رو رام کنه. کمکم کنه تا دووم بیارم، سنگکوب نکنم، کمک کنه تا ختم این دادگاه تلخ مرگ من نباشه…

قرآن رو با اون جلد چرمی روی میز گذاشتم و نفسی برای شروع گرفتم.

– به نام او، مقتوله خا..نم را..راز رستگار با هل دادن عمدی تکرار می‌کنم عمدی نه سهوی آقا محمد تقی رنجبر از روف گاردن برج تجاری ستاره با تعداد طبقات بیست، به قتل رسیده. خانم… راز ر..ستگار…

نمی‌دونستم باید چجوری می‌گفتم، چجوری می‌گفتم تا شرمنده‌‌‌ی غیرتم نشم. سخت‌تر از سخت بود. سرم رو پایین انداختم.

می‌دونستم خانواده‌ی راز و آقای رستگار توی دادگاه حضور دارن، ولی من سرافکنده از رو در رو شدن باهاشون می‌ترسیدم و شرمنده بودم.

– خانم راز ر..ستگار جن..جنینی در بطن داشتن…

صدام از بغض و شرمندگی می‌لرزید.

 

-جن… جنینی در بطن داشتن و حامله بودن، طبق گزارش پزشکی قانونی که زمینه‌ی پرونده هست و می‌تونید مشاهده کنید.

حالت تهوع داشتم، طنابی نامرئی دور گردنم پیچیده شده بود و نفس کشیدن رو برام منع می‌کرد.

بغض به گلوم چنگ انداخته بود و اشکی که توی چشم‌هام جمع شده بود، چشم‌های سبزم رو تیره‌تر و براق‌تر نشون می‌داد. بغضم لب مرز پرت‌گاه بود و چیزی تا شکستنش نبود.

به سختی دمی گرفتم و با سری پایین گفتم:

– شرمنده، دیگه نمی‌تونم ادامه بدم…

زانو‌هام سست بود و قدم‌هام از اون سست‌تر. اعتراف کردم، به چیزی اعتراف می‌کنی که باورش داری، پس منم باور کردم و پذیرفتم که نیستن.

راه اومدخ رو برگشتم و آروم روی صندلی نشستم که رضا بلند شد و به سمت جایگاه قدم برداشت. دندون‌هام رو با تمام قدرت روی هم فشار می‌دادم، در حدی که فکم درد می‌کرد و از صدای دندون قروجم روح مردم ارضا می‌شد.

نمی‌شنیدم چی می‌گن و دادگاه چطوری می‌گذره؛ ذهنم مشغول بود، مشغول نبود راز و بچه‌مون، مشغول شب‌هایی که با بی‌قراریی و کابوس، صبح می‌شد. یک چیز مثل خوره ذهنم رو می‌خورد و مدام مثل تیتر اخبار در ذهنم پخش می‌شد و اون چیزی نبود جز بازی پشت این پرونده…

نگاه سرخ و تب‌دار آقای رستگار که روی ردیف اول صندلی‌ها نشسته بود و حالا برگشته بود و نگاهم می‌کرد، تا عمق وجودم رسوخ می‌کرد.

با صدای محکم و جدی قاضی به خودم اومدم و سعی کردم اغتشاش درونم رو آروم کنم.

– از متهم می‌خوام تا به جایگاه حاضر شود و دفاعیه‌ی خود را ارائه دهد.

رنجبر با شونه‌ها خمیده از جاسش بلند شد و دستبند به دست و با یه دمپایی پلاستیکی به سمت جایگاه رفت.

نگاه غمگین و غبار آلودش رو بهم دوخت، پوزخندی زدم و رو ازش برگردوندم. این دادگاه گلی بود که توی دربازه‌ی حریف می‌زدم تا بازی رو یک به یک مساوی کنم.

رنجبر جرعت نداشت مخالف من عمل کنه. منتظر بودم تا رنجبر اعتراف کنه و من هم از مدارک جدید رو نمایی کنم.

رنجبر دستش رو روی همون قرآن گذاشتم و با صدای آروم و لرزونی گفت:

– قسم به کلام‌ ا…

سکوت کرد و به جایی درست پشت سرم چشم دوخت. رد نگاهش رو دنبال کردم و به رضا رسیدم؛ چهره‌ای خونسردش حالا پر از اغتشاش بود، ابرو های پرش در هم گره خورده بودن و با چشم‌های ریز شده نگاهش می‌کرد، انگار داشت با چشم‌هاش خط نشون می‌کشید…

دادگاه جوش آروم بود، ولی من می‌دونستم که چیزی تا بر هم خوردن این جو نمونده.

به حالت اول برگشتم، دستی تو موهام کشیدم و بهم‌شون ریختم. انتظار یکی از سخت‌ترین احساسات بود، انتظاری برای پاسخی که پیچ از گره‌های کور این پرونده باز می‌کرد.

صدای هق‌هق و گریه‌ی رنجبر سکوت دادگاه رو در بر گرفت:

-به همین کلام ا… قسم کار من نبود، من اصلا اون روز اون‌جا نبودم…

قاضی با اخمی که خط بین دو ابروش رو بیشتر می‌کرد، به حرف‌های رنجبر گوش می‌کرد و سرش رو تکون می‌داد.

سکوت محظ سالن تقریبا شلوغ دادگاه رو در بر گرفت و فقط صدای گریه‌های مردونه‌ای رنجبر بود که سد سکوت رو می‌شکست.

قاضی نفس کشدری کشید و گفت:

-مدرکی برای اثبات ادعاتون دارید؟

نگاه غمگین و منتظر رنجبر به من افتاد، از جام بلند شدم و با صدایی که غم رو فریاد می‌زد، گفتم:

-من مدارکی برای اثبات بی‌گناهی آقای رنجبر دارم…

همهمه‌ای فضای دادگاه رو در بر گرفت. قاضی به سمتم برگشت و چند ضربه به میز چوبی زد و رو به من با صدایی رسا و بلند گفت:

-مدارک رو زمینه‌ی پرونده کردید؟ بر چه ثباتی می‌گید محمد تقی رنجبر بی‌گناه هست؟

لب‌هام رو تر کردم، طبق تمام مدارکی که از پرونده دزدیده شده بود و بی‌گناهی رنجبر رو صابت می‌کرد، شروع کردم:

-مدارکی از پرونده دزدیده شده بود و روند پرونده رو دچار اختلال کرده بود با کمک حسام محمدی مدارک دزدیده شده، پیدا شد. طبق مداراک بی‌گناهی محمد تقی رنجبر اثبات می‌شود.

(:

ما محکوم شده ایم به عمری سکوت و از درد قلب شکستن ..... #دکاروس

‫14 دیدگاه ها

  1. متنی که نوشتی فوق العادست خیلی دوسش دارم!

    ‍-سیمین بهبهانی چه زيبا گفت:

    حق حضانت برای تو
    درد زایمان برای من
    نام خانوادگی برای تو
    بیگاری خانه برای من
    چهار عقد برای تو
    حسرت عشق برای من
    هزار صیغه برای تو
    حکم سنگسار برای من

    هوس برای تو
    عفاف برای من
    آرام بمیر بانو که حتی
    عکست را پس از مُردن
    روی آگهی ترحیمت نمیزنند
    ﻧﺎمم ﺯﻥ ﺍست
    ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﮔﻮﺭﻡ میکرﺩﯼ
    ﮔﺎﻩ سنگسار
    ﮔﺎﻩ ﻣﺮﺍ ﺿﻌﯿﻔﻪ میخوانی
    ﮔﺎﻩ ﻟﭽﮏ ﺑﻪ ﺳﺮ
    ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻫﺮ ” ﻣﺮﺩی” ﻣﺮﺩﺗرم
    ﻫﻤﺎﻥﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻋﺮﺑﺪﻩ میکشی
    ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺣﮑﻢ ﺁﺑﺮﻭﺩﺍﺭﯼ
    ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﺍ ﻣﯽﺑﻨﺪﻡ
    ﻫﻤﺎﻥﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺭﺩ میکشم
    ﻭ ﺗﻮ ﭘﺪﺭ میشوی
    ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ
    ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﺮﺩﺗرم

    ﻫﻤﺎﻥﻭﻗﺖﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺎﮐﺴﯽ
    ﺯﺍﻧﻮﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺍﻧﻮﯾﻢ ﻣﯽﺳﺎﯾﯽ
    ﻭ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ میکنم
    ﺁﻫﺴﺘﻪ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ :ﺁﻗﺎﯼ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ!
    ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﺮﺩﺗرم
    ﻫﻤﺎﻥﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﭘﺎﻫﺎﯾﻢ
    ﺗﺮﻣﺰ میزنی ﻭ میگویی ﭼﻨﺪ؟
    ﻭ ﻣﻦ ﺭﻭﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﺮ میگردانم
    ﻭ ﺗﻮ نمیدانی ﮐﻪ ﺩﻟﻢ
    ﭼﮕﻮﻧﻪ میگرید
    ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﯾﺸﮥ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺗﻮ
    ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻭﻗﺖ
    “ﻣﻦ ﺍﺯ ” ﺗﻮ” ﻣﺮﺩﺗرم

    ﺯﻥ ﻋﺸﻖ ﺯﺍﯾﺪ
    ﻭ ﺗﻮ ﺑﺮايش ﻧﺎﻡ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ میکنی
    ﺍﻭ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑﺸﺪ
    ﻭ ﺗﻮ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ
    ﺑﭽﻪ ﺩختر ﻧﺒﺎﺷﺪ

    ﺍﻭ بیخوابی میکشد
    ﻭ ﺗﻮ خواب حوریان بهشتی میبینی
    او مادر میشود
    و همه جا میپرسند: نام پدر؟
    قانونت عادلانه نیست دنیا؟

  2. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان