رمانرمان حلقه آویز

رمان حلقه آویز پارت اول

 

 

نام رمان: حلقه آویز

ژانر: پلیسی-جنایی، عاشقانه

نام نویسنده: ثنا اناری(دونه ‌انار)

خلاصه: در یکی از شب‌های پاییزی خودکشی‌ای رخ می‌دهد، بوی خون این مرگ همه جای شهر می‌پیچد و رسانه‌ها را درگیر می‌کند. همه چیز طبق برنامه پیش می‌رفت اما فیتیله بازی را بازپرسی آتش می‌زند که ادعای باورنکردنی‌ای دارد!

 

مقدمه :

دلم بهونه گیر شده است، همچو شبی که با وجود بی‌نهایت ستاره‌های بی‌همتایی که دوره‌اش کرده‌اند باز هم دلش تک درخشنده‌ی خودش را می‌خواهد، دلش ماهش را می‌خواهد، دلش آن ماه با نگاه نقره‌ای را می‌خواهد تا در سیاهش دلبری کند و دل شب را ببرد و دیگر پس ندهد، دلش را به امانت ببرد و او را در قلبش جا دهد. اما ماه هم دیگر نبود، همچو راز که دیگر نبود…

سرم رو روی خاک سرد و بی روح گذاشتم و چشم هام رو بستم. هق‌هقم اوج گرفت، پیراهن گل‌گلیش رو به خودم فشردم، دوباره عطرش زیر بینیم پیچید و قلبم بی‌قراری کرد، اتفاق تازه‌ای نبود. دوباره قلبم راز رو با تمام وجود می‌خواست.
همسرم قربانیه شغل من شد، حتی فکرش رو هم نمی‌کردم که به این زودی از دستش بدم. ما قرار بود تا آخر دنیا باهم باشیم. قرار بود دنیا رو با قدم‌هامون فتح کنیم.
عین کودکی که مادرش رو گم کرده و با عجله به دنبالش می‌گرده، سرگردون بودم، مثل برخورد آب سرد و گرم توی بهت بودم، بهت نبودش، باور مرگش، همه و همه مزید شده بود بر علت تا من امشب رو اینجا در کنار رازم با عشق نافرجامون باشم و بگم، همه چیز رو بگم…
حس خفگی میکردم، قلبم اروم و قرار نداشت، یکی در میون می‌زد. کسی رو که صاحبش بود گم کرده بود و بی‌غریبی می‌کرد، اما ذهنم خیلی خوب می‌دونست که صاحب قلبم کجاست.
با صدایی که از بغض می‌لرزید لـ*ـب زدم.
-میگن شب اول قبر سخته، ادم تنها می‌شه. آدم وباز خواستش می‌کنن. اومدم که تنها نباشی تا باز خواستت نکن.
چشم‌هام رو بستم؛ سرما از گوشه‌های پتو وارد می‌شد و من رو برای همدردی به آ*غو*ش می‌کشید.
امشب، شب مرگ شب بود، ماه شبم خاموش شد و دل تاریک من مرد. به همین سادگی، غرورم شکست، قلبم مثل بلوری خورد شد، اما هنوز می‌تپید.
از زور هق‌هق نفسم بالا نمیومد، با همون حال ادامه دادم:
-ع…عزیزم همه جا هر جایی که خواستم کنارم بودی، پشتم بودی! نترسی‌ها منم پیشتم ببین اومدم تا تنها نباشی، اومدم باهات حرف بزنم اخه میدونی خیلی حرف های نگفته داشتم.
روی خاکی دراز کشیده بودم که خودم ماه شبم رو به آ*غو*شش سپردم. نم خاک رو روی پوست سردم احساس می‌کرد.
بدنم از سرما و فشار غمی که باورش برام سخت بود، می‌لرزید.
قلبم دیگه طاقت زدن نداشت، مثل ماهیی بود که بیرون از تنگش افتاده بود. آره؛ راز برای من حکم آب رو داشت و من ماهی بودم که زندگیش به بود و نبود آب پیوند خورده بود.
-دوست دارم چه فرقی می‌کنه چرا؟ از کی؟ یا چطور؟ ولی این و بدون مرگ پایان این حس نیست، مرگ پایان عشقمون نیست. اصلا می‌دونی این خاک، این زمین لیاقت عشقمون رو نداشت، عشق ما آسمونی بود. تو رفتی منم میام پیشت، خیلی زود فقط یکم صبر کن اون عوضی رو پیدا کنم، تاوان رفتنت رو پس بده، اون موقع خودم و خلاص می‌کنم و میام پیشت، همین قبر بـ*ـغلی!
چشم‌هام رو روی هم فشردم و به صدای باد که بین درخت‌ها می‌پیچید، گوش کردم. من دیگه اون آیدین سابق نمی‌شدم، راز برای من و زندگیم، تحولی جدید بود و حالا مرگش…مرگش زندگیم رو نابود کرد.
مثل این سه روز قبر کهنه‌ی خاطرات رو نبش کردم، روز اولی که دیدمش، روز خاستگاری، عروسی، روزی که…که رفت و قلبم مرد و روحم خاکش کرد، روزی که عشقم با مرگش یک طرفه شد و قلبمم با صاحبش رفت زیر خروارها خاک و خاک…

نگرانی امونم رو بریده بود؛ به کاپوت سرد ماشین تکیه زدم و برای هزارمین بار شماره‌ی راز رو گرفتم و باز هم جوابم صدای بوق آزار دهنده‌ای بود که توی گوش‌هام اکو می‌شد و نگرانیم رو صد برابر می‌کرد.
نفسم رو مضطرب بیرون فرستادم، نگاهم رو دور تا دور اتوبان چرخوندم و به طلاتم ماشین‌‌هایی که از هم پیشی می‌گرفتن و با سرعت از کنارم رد می‌شدن، نگاه کردم.
زندگی در گردش بود و گاهی خیلی دیر این موضوع رو می‌فهمیدیم زمانی که خیلی دیر شده بود.
دوباره شماره‌ی راز رو گرفتم.
-شماره‌ی مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد…
با حرص گوشی رو قطع کردم.
خشم توی رگ‌هام شناور بود و با نگرانی و اضطراب دوئلی سرسخت رو آغاز کرده بود، ولی پیروز این دوئل از حالا هم مشخص بود. آتیش خشم، همه چیز رو نابود می‌کرد.
هوا سرد شده بود و سوز داشت، نگاهی به آسمون انداختم که پر از ابرهای سیاه و تیره بود.
با سستی ماشین رو دور زدم، سمت راننده نشستم و فرمون رو توی مشت‌های سردم گرفتم. کلافه پوفی کشیدم، نگاهم رو مضطرب به صفحه گوشی دوختم.
سابقه نداشته جواب تلفنم رو نده. می‌ترسم اتفاقی براش افتاده باشه، دلم آشوب بود، آروم قرار نداشتم.
توی دو راهی زنگ زدن و نزدن بودم؛ عقلم می‌گفت اگر می‌خواست جوابت رو می‌داد، ولی دلم می‌گفت زنگ بزن پشت این جواب ندادن‌ها خبر بدیه…
مردد و با دست‌های لرزون دوباره شمارش رو گرفتم و بازهم جوابم صدای سرد ضبط شده‌ی خانم پشت خط بود.
دوباره گرفتم، سه باره گرفتم و جوابم تکرار مکرر صدایی بود که مثل ناقوص مرگ توی گوش‌هام می‌پیچید و حالم رو بدتر می‌کرد، انگار این صدا می‌خواستم بهم ثابت کنه که این بی‌خبری گواه بدی رو میده.
گوشی روکلافه روی داشبورد پرت کردم. استارت زدم و تمام حرصم رو روی گاز خالی کردم و توی جاده‌ی اصلی پیچیدم.
نفس‌هام سنگین شده بود و قلبم درد می‌کرد. انگار اتفاق بدی برای راز افتاده بود که قلبم انقدر بی‌تابی می‌کرد، بی‌تابی عشقی رو که خالصانه می‌پرستیدم.
دستم رو روی قلبم گذاشتم و فشارش دادم. چیزی نیست اتفاق بدی نیفتاده ولی انگار می‌دونستم که این یه امید واهیه.
با شنیدن زنگ گوشیم هول کرده سمتش هجوم بردم و از روی داشبورد برش داشتم، بدون نگاه کردن به اسم تماس گیرنده، تماس رو وصل کردم و روی اسپیکر گذاشتم.
-الو راز…
-سلام، آیدین خوبی؟
تمام آرامشی لحظه‌ای که داشتم جاش رو به ترس و خشم داده و قلبم رو برای حبس راز در بین دست‌هام بی‌قرارتر کرد.
درد ضعیفی مثل پیچک توی قلب عاشقم می‌پیچید.
نفسم رو لرزون بیرون فرستادم با حالی خراب گفتم:
-خبری از راز نداری؟
با تته پته دهن باز کرد و در حالی که سعی داشت چیزی رو ازم مخفی کنه گفت:
-آیدین، یه اتفاقی افتاده که خودت باید بیای. یه صحنه‌ی خودکشی هست که باید خودت برسیش کنی.
می‌دونستم که داره از جواب دادن به سوالم طفره می‌ره و این من رو سردرگم‌تر می‌کرد.
یه حسی بود تو عمق وجودم که مانع از رفتنم به صحنه‌ی جرم می‌شد. بر خلاف حس درونیم صدام رو صاف کردم و گفتم: آدرس رو برام بفرست تا نیم ساعت دیگه اونجام…

با دست‌هایی که از استرس و نگرانی می‌لرزیدن در ماشین رو بستم و نگاهم رو دور تا دور جمعیتی که جمع شده بودن چرخوندم، بعضی‌ها با گوشی فیلم می‌گرفتن و بعضی‌هاهم با تعجعب و ترحم به صحنه‌ی جرم یا بهتر بگم خودکشی نگاه می‌کردن.
حجم زیادی از خبرنگار و فیلم‌بردار بین جمعیت ایستاده بودن و تمام سعی خودشون رو می‌کردن تا از جزئیات پرونده با خبر بشن. خودکشی، تیتر پر جذبی برای روزنامه‌ها و مجله‌های خبری بود.
ترس رو با تک تک سلول‌هام احساس می‌کردم، درست مثل شب که از نبود ماهش می‌ترسید.
اولین قدم رو سمت جمعیت برداشتم و نگاهم میخ کیف دستی کوچیکی شد که خودم برای راز گرفته بودم.
حالا ترس توی سلول‌هام در جریان نبود، ترس توی قلبم خونه کرده بود و خیال کوچ کردن نداشت، خشم، چه احساس اشتباهی که حالا در کنار ترس ایستاده بود.
چشم‌هام رو با تمام قوا روی هم فشار دادم. دست‌های لرزونم رو وارد موهای پر پشت و خرماییم کردم، طبق عادت همیشه موهام رو بهم ریختم.
چشم‌هام رو با ترس باز کردم و دوباره و سه‌باره به کیف دستی نگاهم کردم. دنبال نشونیی می‌گشتم تا افکار مریضم رو نقص کنه، ولی باندایی که راز اون رو با محارت دوره دسته‌ی کیف گره زده بود، مهر تاییدی بر روی افکارم بود.
احساسم، مثل زمانی شده بود که بابا رو از دست دادم.
ترس و خشم در کنار هم، ترکیبی جنون‌آمیز رو می‌ساخت.
نفس عمیق کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم، کار سختی بود ولی ناممکن نبود.
چهره‌ی دوست داشتنی راز با اون چشم‌های کشیده مدام جلوی چشم‌هام بود و قدرت نفس کشیدن رو ازم می‌گرفت.
وابستگی که به راز داشتم، بی‌نهایت بود و حالا من، از نبودش می‌ترسیدم.
تند تند نفس عمیق می‌کشیدم و سعی می‌کردم که به خودم مسلط باشم، ولی برخورد دندون‌هام از لرزش، اعصاب متشنجم رو خط‌خطی می‌کرد.
قدم‌هام رو مستحکم برداشتم، همهمه‌ و ازدحام جمعیت هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد. خودم رو بین جمعیت انداختم، بوهای مختلف زیر بینیم پیچید و حالم رو دگرگون‌تر کرد. همهمه‌ی مردم، صدای پرسشگر خبرنگارها و روزنامه‌نگارها، صدای چیک چیک دوربین‌ها، همه و همه توی گوش‌هام اکو می‌شد و اعصابم رو متشنج‌تر می‌کرد.
حجوم ویروس افکار منفی کل جسم و روحم رو درگیر کرده بود و اختیار جسم و افکارم رو ازم گرفته بود.
به هر سختی بود از بین جمعیتی که قابل شمارش نبودن، عبور کردم و با نشون دادن کارتم وارد محوطه‌‌ای شدم که دور تا دورش با نوار زرد رنگ بسته‌ شده بود.
به طرف رضا قدم برداشتم و بعد از سلام لرزونی که دادم، جزئیات پرونده رو از دستش کشیدم.
لرزش دست‌های یخ ‌زدم، نفس‌های نامنظمم نشون از ترسی که توی وجودم ریشه کرده بود می‌داد.
حس ترسی که مثل پیچک دور تا دور بدنم همراه با چاشنی خشم پیچیده بود وصف نشدنی بود. ترسم داشت، من راز رو با تمام وجودم می‌خواستم، دوسش داشتم؟! نه، عاشقش بودم.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو به اسم بالای پرونده دوختم و با خوندنش، در وجودم، افکارم، دنیام با راز زلزمه‌ای محیبی رخ داد و راز رفت و من زیر هزاران هزار تن آوار موندم و ثانیه به ثانیه، لخظه به لحظه جون دادم.
باورم نمی‌شد. توهم زده بودم، آره… آره از ترس توهم زده بودم. حالا خشم از ترس پیشی گرفته بود و وجودم رو قلبم رو توی خودش می‌سوزوند.
اخم غلیظی باعث پیوند دو ابروم شد. اخمی شبیه به اخم‌هایی که هنگام بازجویی می‌کردم، پر از جذبه با ترکیب کمی خشم…
برگه رو سمت رضا گرفتم و با صدا و دست‌هایی که می‌لرزید گفتم:
-رضا، این اسم رو بخون…
این اسم با ترکیبی از حروف آشنا که عاشقانه به هم پیوند خورده بودند، یه توهم بود. توهمی که از ترس نشأت می‌گرفت.
-آیدین، حالت خوبه؟!
نه! خوب نبودم، چه کسی اسم همسرش رو، همدمش رو بالای یه پرونده ببینه، حالش خوبه؟
با صدایی که کنترلش از دستم خارج بود، با لحن عصبی گفتم: د بهت می‌گم بخون…
با نگرانی و چهره‌ای مغموم نگاهم کرد. می‌دونست جونم به جونم راز متصل، می‌دونست نباشه منم نیستم.
صداش ضعیف‌تر از همیشه بود.
-راز رستگار…
از چیزی بترسی، مطمئن باش که روزی همون ترس نابودت می‌کنه، این یه قانون…
من‌ هم از نبود راز می‌ترسیدم و حالا دیگه رازی نیست و وجود نداره.
باورم نمی‌شد. باورش سخت بود، سخت‌تر از سخت، شاید ناممکن!
بدنم مثل بید می‌لرزید و پاهام تحمل وزنم رو نداشتن، با زانو روی زمین افتادم. چشم‌هام پر از اشک بود، اشک‌هایی که حتی بعد از مرگ بابا هم نباریدن.
صدای خند‌های نابش توی گوشم اکو می‌شد و خاطراتش مثل یه فیلم دارم، عاشقانه، با پایانی تلخ‌تر از قهوه ترک، از جلوی چشم‌هام رد می‌شد.

همه‌ چیز‌ مثل یه شوخی بود، یه شوخی بی‌مزه.
قطره‌ی اشکی از اعماق وجودم با ناباوری این شوخیی که بوی حقیقت می‌داد پایین چکید.
بین جمعیت دنبال راز می‌گشتم. رازی که از سد جمعیت رو می‌شکافت و با لبخند و خنده‌های از ته دل به سمتم می‌اومد، با ناز بین خنده‌هاش می‌گفت:
-آیدین، نترس من اینجام، ببین…
احساستم باهم جنگی داخلی رو آغاز کرده بودن، جنگی که به دیوونگی من منتهی می‌شد.
قهقه‌ای زدم و در حالی که سد اشک‌هام در حال سر ریزی بود، فریاد زدم:
-شوخی بی‌مزه‌ای بود راز…

سفر به گذشته و فکر به لحظاتی که می‌شد با راز تجربش کنم و نشد، اتفاقایی که تا تجربه‌شون کمتر از یک قدم فاصله داشتم و رویاهایی که راز نقش اصلیشون بود و به یک لحظه آتیش گرفته بود، خاکستر شده بود. خاکستری که ظاهری خاموش داشت، با درونی گر گرفته و گداخته.
درد داشت، دردی که فقط روحت با تمام وجودش حس می‌کرد و جسمت رو به مرگ تدریجی دعوت می‌کرد.
هوا گرگ و میش بود، مثل زندگی من که نصفش تو حاله‌ای در ابهام و پوچی، سفید تر از سفید بود و نیمی دیگر در غم و ناراحتی یک رویای باور ناپذیری که چیزی جز‌ء حقیقت محض نبود به تاریکی شبی بود که ماهش رو گم کرده بود.
دو گوی افسونگر روبه‌روی چشم‌هام نقش بست و من رو تسخیر زیبایی بی‌حد و اندازه‌اش کرد.
خواب بودم یا بیدار؟ نمی‌دونم… الان فقط وجود راز رو می‌خواستم، می‌خواستم مثل همیشه کنارم بشینه و دست‌هام رو توی دست‌های ظریفش بگیره. می‌خواستم مثل همیشه مسکنی برای تمام دردهام باشه.
دیدن راز، یه توهم شیرین بود. سهم من از راز فقط خاطرات و این قبر شده بود.
بدنم به شدت خشک شده بود، پوست صورتم یخ زده بود و دست‌هام از سرما سِر شده بود.
هق‌هق‌هام بی‌یار شده بود، اشکی نبود که هم‌درد هق‌هق‌های مظلومانم باشه و پا‌به‌پاش صورتم رو خیس کنه.
بدن خشک‌ شدم رو حرکت دادم و سر جام نشستم. پتو رو دور خودم پیچدم. باد طوفانی پر از تنهایی رو آغاز کرده بود. گرد و غباری به پا کرده بود که غم رو مهمون دل‌ها می‌کرد.
به تابلوی سیاه رنگ کوچیکی که اسم راز با خط سفید روش حک شده بود، نگاه کردم. بی‌هیچ حسی، انگار احساسم مرده بوده و این من بودم که با دست‌های خودم کنار جسم بی‌جون راز، درست داخل قبری که حالا روبه‌روم بود، خاک کردم.
لـ*ـب زدم:
-دیدی دروغ بود… دروغ گفتی که هیچ وقت نمیری، پس چرا الان کنارم نیستی؟ زیر خروارها خاکی؟ ها؟!
هوا سوز داشت و ابری بود مثل حال و هوای بغض دار دل من…
حس ذره‌های ریز و درشت خاک زیر انگشت‌هام مرگ رو زمینه‌ی زندگیم می‌کرد.
آهی کشیدم، از اعماق وجودم.
گوشیم رو از جیبم در آوردم و با دیدن بک گراندش لبخند تلخی همراه با بغض زدم. گوشی رو نزدیک صورتم آوردم و آخرین عکس راز رو که لبخندی از ته دل زده بود، بـ*ـو*سیدم.
گوشی توی دستم لرزید. نگاهی به اسم لرزون روی گوشی کردم، بازم رضا بود؛ تو این سه روز خسته نشده بود؟
سه روزی بود که نبودم، نبودم تا آروم شم، تا آتیش خشمم خاموش شه.
تماس رو وصل کردم و روی اسپیکر گذاشتم.
صدای نگرانش مو به تنم سیخ کرد، قلب بیمار از عشقم رو لرزوند.
-آیدین مامان، دردت به جونم نگفتی جون به لـ*ـب می‌شم؟! خوبی؟!…
دیگه صداش رو نمی‌شنیدم، تنها صدای نفس‌های بلندم بود که توی گوشم اکو می‌شد. من چه پسری بودم؟ من به بابا قول داده بودم، مرد خونه باشم.
-آیدین صدام ‌رو می‌شونی؟
-خوبم، خودت…
صدای بغض دارش به گوشم رسید:
-مادر کجایی دورت بگردم؟ گوشیت که خاموشه مجبور شدم دست به دامن دوستت شم.
بغض کردم و چشمه‌ی اشک خشکیدم جوشید، با لحنی که دل سنگ رو آب می‌کرد گفتم:
-م…امان…ی؟!
-جان مامانی…
بغضم شکست:
-یادته… یادته پشت سرمون وقتی…وقتی که لباس دامادی تنم بود. دعا… دعا کردی…
بغض مثل سنگ شاه‌راه گلوم رو بسته بود، هق‌هق‌هام در اوج خشم بود و لحنم متحرص…
-دعا کردی به پای هم پیر بشیم، مگه دعای مادر نمی‌گیر؟…
فریاد زدم.
-چرا دعای شما نگرفت؟ چرا من و راز تا آخرش مال هم نشدیم؟
برخلاف تصورم جوابم رو رضا داد:
-آیدین هنوزم نمی‌خوای…
صدای هق‌هق‌های مامان سرمه از پشت خط هم قابل تشخیص بود.
خیلی خوب می‌دونستم رضا می‌خواد چی بگه، یه بحث تکراری…
پتو رو بیشتر دور خودم پیچیدم، زیر لـ*ـب زمزمه کردم:

(:

ما محکوم شده ایم به عمری سکوت و از درد قلب شکستن ..... #دکاروس

‫19 دیدگاه ها

  1. خب من ژانرو خیلی دوست دارم!
    شروع طوفانی ای داشت
    جذبش شدم و ذهنمو درگیر کرد!
    امیدوارم تا اخر پر قدرت ادامه بدی نویسنده ی عزیز

  2. ثنا جون تبریک میگم بخاطر شروع جذاب رمانت
    خسته نباشی عزیزم عالی بود قلمت مانا تا ابد

  3. ثنا جونم عالی بود پارت اول خیلی مخاطب پذیر وزیبا بود امیدوارم موفق باشی و به امید روزی که داستانت چاپ بشه !

  4. خیلی قشنگ بود🥀🥀🔥
    خسته نباشی ثنا جان ✨
    .
    .
    .
    .
    اگر این
    داغ جگر سوز
    که بر جان من است
    بر دل کوه نهی سنگ به آواز اید ….🔥

      1. خواهش میکنم 🌟
        خوشحال میشم 😉✨
        من که شعر و نگفتم سعدی گفته 😂حتی اگه منم میگفتم باز هم استفاده ش بکردی خوشحال میشدم 😎

  5. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان