رمانرمان حلقه آویز

رمان حلقه آویز پارت دهم

خسته در اتاق رو باز کردم و وارد شدم.
بریده بودم، خسته بودم، هر چقدر به جلو پیش می‌رفتم و معمایی از این پرونده رو حل می‌کردم، بازی جدیدی شروع می‌شد.
من خستگی ناپذیر، خسته شده بودم. خودم رو روی کاناپه انداختم، باز دیشب کابوس دیده بودم، کابوس رازی رو که حلقه آویز شده بود و من شاهد این قتل ناجوان مردانه بودم.
نگاهم رو به عکسش دوختم…
دوربین رو توی دستم جابه‌جا کردم و گفتم:
-راز…
موهای کوتاهش که تا روی شونه‌اش بود رو بهم ریخت و سمتم برگشت.
-جانم!
انگشتم رو روی دکمه فشردم و صدای چیک و بعدش عکس راز بود که روی صفحه‌ی ال_سی_دی دوربین ظاهر شد.
محو عکس به اون زیبایی شدم؛ راز با چشم‌های قهوه‌ای که رگه‌های روشن در اون‌ها پراکنده بودن، پیراهن گل‌گلی آبی رنگی به تن داشت که اندام نحیفش رو به خوبی در بر گرفته بود. نگاهم رو لبخندش ثابت موند، قلبم به تپش افتاد…
پس زمینه‌ی عکس، صاحل شنی و دریایی آبی…
در بی‌هوا باز شد و رضا با حالت پرشیونی داد زد.
-آیدین بدو که فرار کرد… ب….دو..
امواجی از بهت به سمتم هجوم آورد. با ترس و حراس از روی صندلی بلند شدم و با سرعت شروع به دویدن کردم. ترس به دلم افتاده بود، اگر از دستش می‌دادم گیم اُور می‌شدم. بازی تموم می‌شد و من بازنده از این رینگ بیرون می‌اومدم.
***
با حرص گوشی رو قطع کردم. عصبانیتم رو نمی‌تونستم کنترل کنم، دست‌هام از شوک عصبیی که بهم وارد شده بود می‌لرزید و رگ‌هام برجسته شده بود.
رضا با حال پریشونی به سمتم برگشت و گفت:
-خبری نشد؟!
با تحرص و عصبانیتی مشهود گفتم:
-نه…نه…
انقدر دندون‌هام رو روی هم فشرده بودم که فکم درد می‌کرد.
رضا سرش رو برگردوند تا از دید من خارج بشه، ولی من، شکل گرفتن لبخند محوی رو روی لب‌هاش دیدم.
شب شده بود، ماه دوباره پشت پنجره‌‌ی اتاقم ظاهر شد و به منی که ماهم رو از دست داده بودم، پوزخند می‌زد.
دوباره احساس دلتنگی در کنار خشم در وجودم رشد کرد، دیگه تحمل احساساتم هم برام سخت بود، کنترلشون، تشخیصشون و…
این مشکل رو داشتم، از وقتی بچه بودم. خوب یادمه که توی بچگی احساساتم همیشه جلوی پیشرفتم رو می‌گرفت و هر چقدر که به جلو پیش می‌رفتم این مشکل بیشتر و بیشتر گریبان گیرم می‌شد. تا این‌که یاد گرفتم خفه‌اشون کنم، ولی الان نمی‌تونستم، نمی‌شد. پای ماهم وسط بود و من برای ماهم حاضر به قتل زنجیره‌ای ستاره‌ها بودم.
کلافه و مغموم با چاشنیه خشم روی صندلی نشستم و ددستم رو توی موهام کردم.
هم زمان که بهمشون می‌ریختم نگاهم به ماهی بود که پستی و بلندی‌هاش از اینجا هم معلوم بود.
اتاق رو فقط نور مهتاب روشن می‌کرد و رضا پشت به من در حال طی کردن اتاق بود.
زمزمه کردم:
-به ماهم بگید بیاد!
-آیدین، آیدین…
دستش جلوی چشم‌هام به حرکت در اومد و من رو که محو ماه و خلسه‌ای که برام ایجاد کرده بود، به دنیای حقیقی پرتاب کرد که تلخ بود.
-رضا می‌شه بری بیرون؟ می‌خوام تنها باشم…
بی‌حرف از اتاق خارج شد. در کشو رو باز کردم و اسپیکر رو ازش خارج کردم. دستم روی دکمه لغزید و روشنش کردم.
چشم‌های نم دارم رو بستم و به ملودی گوش کردم تا شاید آروم شم.
خدا نکند یادت بیاد
خدا نکند قلبت بخواد
مرا هر زمان هر جا ببیند
خدا نکند عشقت بیمرد
عشقت بیمرد…

ماه، شاید راز از ماه هم زیباتر بود. شاید به چشم من که عاشقش بودم، زیباترین خلق جهان بود.
هر روز خدا رو بابت داشتنش شکر می‌کردم، ولی خدا ماهم رو زود گرفت.
ماهم رفت و من رو در هم شکست. دنیای رنگیم بعد از مرگ راز خلاصه شد تو چند رنگ، سفید، سیاه و خاکستری…
بازهم کابوس دیده بودم. کابوس‌هام از وقتی شروع شد که با قتل و قاتل و جنازه، سر و کار داشتم، ولی الان مخاطب کابوس‌هام فقط یک نفر بود. راز…رازی که حلقه‌آویز شده بود.
تیشرتی که تنم بود، خیس از عرق بود. موهام نم دار شده بود و دونه‌های عرق رو روی پیشونیم احساس می‌کردم.
از روی تخت بلند شدم و پنجره‌ اتاق رو باز کردم، باد سردی همراه با سوز، وارد اتاق شد. برخورد باد سرد با بدن ملتهب و داغم، لرزی به جونم انداخت.
غضب بود یا غم، نمی‌دونم؛ هر چی بود من رو وادار به فریاد می‌کرد. دلم می‌خواستم فریادم گوش فلک رو کر کنه. فریادی از جنش طوفان خشم، دریای دلتنگی و درخت عشق…
ولی فریادم شامل خاموشی بود، سکوت کردم تا مامان سرمه دل نگران حالم نشه.
پنجر باز بود و باد پرده‌ی حریر رو به رقص وادار می‌کرد. با همون حال و خیس عرق خودم رو روی تخت انداختم.
ماه، ماه لعنتی بازهم تو بغل شب بود. چرا ماه من الان تو بغلم نبود؟
سوال‌های بی‌جواب دوباره و سه باره توی ذهنم رژه می‌رفت. قلبم بی‌قراری می‌کرد برای در آغوش کشیدن کوچولویی که از جنس ماهم بود، کوچولویی که بیشتر از چند هفته در بطن راز نفس نکشید.
بغض مثل سنگ توی شاهرگم خونه کرده بود. من احساس پدری می‌کردم برای بچه‌ای که دیگه وجود نداشت، عشق می‌ورزیدم به رازی که نیست و نخواهد بود، ولی…ولی راز بود، در گذشته‌ای بود که خاطراتش شده بود مسکن این‌ روزهام…
دلتنگ بودم، دلتنگ عطر موهای کوتاهش بودم که بوی خاک بارون خورده رو می‌داد، دلتنگ این بودم که بدن نحیفش رو بین دست‌هام حبس کنم.
اشکم از گوشه‌ی چشمم چکید و تا روی شقیقه‌هام ادامه پیدا کرد. چی‌شد، که این شد؟
پتو رو دور خودم پیچیدم و جنین‌وار تپب خودم جمع شدم.
نفسم رو لرزون بیرون دادم. هوای سرد کل اتاق رو اشغال کرده بود، بدنم به هوای سرد عادت کرده بود و نوک انگشت‌هام سر شده بود.
به پهلو چرخیدم و نگاهم روی پیراهن حریرش ثابت موند.
چشمه‌ای اشکم دوباره جوشید. روز آخر همین لباس تنش بود، با همین لباس توی خونه دلبری می‌کرد.
لباس رو چنگ زدم و بین دست‌هام حبسش کردم. عطر راز زیر بینیم پیچید و دلتنگیم رو دو برابر کرد. قلبم بی‌قرار و دلتنگ می‌تپید، برای عشقی می‌تپید که زیر خاک بود…
لباس رو به خودم فشردم. دوست داشتم مرز بین زندگان و مردگان از بین می‌رفتن و به من این فرصت داده می‌شد تا یک بار دیگه راز رو ببینم و به آغوش بکشمش و عطرتنش برای همیشه به خاطرم بسپارم.
پیراهن سفید با گل‌های ریز آبی…
اون قدر پیراهن رو به خودم فشردم و رایحه‌ی خاص گل رز همراه با لیمو رو به ریه‌هام فرستادم که چشم‌هام سنگین شد و با چشم‌هایی نم دار به خواب رفتم.
***
زانو‌هام رو بغل کردم و زمزمه کردم:
-راز، چرا بهم نگفتی دارم بابا می‌شم؟ می‌دونی چی کشیدم وقتی فهمیدم…
بغض به گلوم چنگ می‌زد و ناخن‌های تیزش رو وارد شاهرگم می‌کرد. ننه سرما خوب دامنش رو پهن کرده بود؛ هوای سرد بود که توی کوچه پس کوچه‌های این شهر هم قدم عشاق بود.
دستی روی سنگ قبر کشیدم و گلبرگ‌های پر پر شد رو از روش کنار زدم.

-راز هر کی نمی‌دونست، تو که می‌دونستی من چقدر بچه دوست دارم…
صدای زنگ گوشیم مانع ادامه‌ی درد و دلم با همدمم بود. کنار قبر راز نشسته بودم و دوباره به قبر دو طبقه‌ی بغلی تکیه داده بودم.
از عشق و قشنگیاش می‌گفتم. نگاه‌های پر از ترحم رو روی خودم احساس می‌کردم و صدای شیون و گریه داغ دار‌ها هم می‌اومد. قبرستون و خاک مرده‌اش و هوای سنگینش…
گوشی رو از توی جیب پالتوم در آوردم و بدون نگاه به مخاطبم، تماس رو وصل کردم.
گوشی رو نزدیک گوشم بردم و بدون حرف منتظر شدم تا شخص پشت خط شروع کنه.
-الو… الو آیدین…
صدای رضا بود که از اون پر خط توی گوشم می‌پیچید. سرد گفتم:
-بله رضا؟
-اه پشت خطی، خب رنجبر برات یه چیزی گذاشته…
نزاشتم ادامه بده و گفتم:
-باشه، الان میام.
گوشی رو توی جیبم گذاشتم. ایستادم و نگاهم رو به قبری دوختم که توی گلبرگ‌های رز گم شده بود؛ شبیه به دریایی از خون بود، خون منی که قطره قطره از وجودم از دوری راز کم می‌شد.
خم شدم و آروم روی اسم حکاکی شده رو بوسیدم.
-رازم زود بر می‌گردم…
همیشه سخت‌ترین کار خداحافظی بود برام، خداحافظی… کلمه‌ای غریب بود. دوست نداشتم با راز خداحافظی کنم، حتی وقتی که بدن کفن پیش شده‌‌اش رو توی قبر جا دادم، اون موقع هم خداحافظی نکردم باش، آخرین دیدارمون بود، ولی می‌ترسیدم از خداخافظی و آخرین وداع رو از دست دادم…
***
با ستاره‌ها چه نزدیک
من و تو دوری ببینی…
ماشین رو پارک کردم، صدای ضبط سرسام آور بود، ولی ذهن مغتششم رو آروم می‌کرد، از هر فکر و خیالی دورم می‌کرد…
ماشین رو خاموش کردم و پیدا شدم. خورشید بالای سرم بود و آفتاب با قدرت ضعیف می‌تابید. قدم سمت اداره برداشتم و وارد شدم، باز هم مثل همیشه شلوغ بود.
از دیدن بدبختی و درموندگی مردم، خسته شده بودم. از شغلم… شغلی که دوستش داشتم، حالا متنفر بودم، تنفری که از این پرونده نشأت می‌گرفت و بوی خون می‌داد. از راه روی طویل عبوز کردم و راه پله رو هم پشت سر گذاشتم.
در اتاقم رو باز کردم و وارد شدم. اتاق مرتب بود، ولی مثل همیشه نبود. گل‌هام خشک شده بودن، دیگه اتاقم شبیه گل‌خونه نبود، شبیه خانه‌ی ارواحی بود که خاک مرده توی اتاق پاشیده بودن.
نفسم رو لرزون خارج کردم؛ قدم به قدمی که نزدیک میزم می‌شدم. صدای قدم‌هام توی گوش‌هام اکو می‌شد، سرم سنگین بود.
خودم رو به صندلی رسوندم و روش نشستم.
پاکتی که پلمپ شده بود، در بین انبوهی از پرونده که روی میزم مرتب چیده شده بود، نظرم رو جلب کرد.
با فکری مشغول خم شدم و پاکت رو برداشتم. مثل همیشه عجول بودم برای باز کردنش، پاکت رو پاره کردم و نگاهم به برگه‌ای افتاد که سرنوشت پرونده رو عوض می‌کرد.
همون یک جمله‌ی کوتاه با بدخطی و چند خط خوردگی، شک و شبه رو به دلم وارد کرد. جمله‌ای که شامل شیش کلمه بود و من رو نسبت به تمام افراد دورم مشکوک کرده بود.
شک، کلمه‌ای که نابود کننده‌ی راوبطه، کلمه‌ای که از دو حرف تشکیل شده، ولی خیلی داستان‌ها توی خودش پنهون کرده.
قلبم تند می‌تپید، خیلی تند! توی بهت بودم، هنوز هم باور نمی‌کردم، باورش سخت بود که یک جمله از کسی که هم‌ دست قاتل همسرم بود، این همه من رو بهم بریزه.
یک بار، دو بار، سه بار تکرار کردم و زیر لب گفتم:

#پارت۴٠
«حلقه آویز»
-اعتماد نکن. رنجبر…
نمی‌دونستم به حرفش اعتماد کنم یا نه؛ اون کسی بود که نفرت رو توی وجود من کاشت، ولی یه نفرت دروغگین، امکان نداشت اون صورت چروک و با چشم‌های مظلوم قاتل باشه. رنجبر سرد و گرم زندگی رو چشیده بود؛ بعد از اون شبی که معماهای پرونده رو حل کردم و گره‌ای از گره‌های کور این پرونده باز کردم و فهمیدم که رنجبر قاتل نیست، راجب خانواده‌اش تحقیق کردم و فهمیدم که مرد خوبیه و زندگی آبرو مندانه‌ای داره فقط، مشکل مالی داره…
سردرگم بودم، مثل ماهیی که از تنگ کوچیک بلوریش، توی اقیانوس بی‌نهایت بزرگ افتاده و حالا نمی‌دونه چی‌کار کنه، آزاد شده ولی حالا توی دنیایی از مشکلات غرق شده…
اتاق با نور خورشید و مهتابی روشن شده بود و آفتاب تا نصف اتاق رو فتح کرده بود.
خسته چشم‌هام رو روی هم فشار دادم، دستم رو مثل همیشه داخل موهام کردم و بهم‌شون ریختم.
نمی‌دونم، هیچی نمی‌دونم، سیاهی و سفیدی مطلق…
پوچ پوچ…
***
آروم قدم بر می‌داشتم و خاطرات رو مرور می‌کردم. مرور خاطرات، جنگ داخلی افکارم رو آروم می‌کرد.
من زندگیم شده بود خاطرات…
نفس عمیقی کشیدم که هم زمان شد با شنیدن صدای چرخش کلید توی در حیاط، از قدم زدن ایستادم و به در نگاه کردم.
مامان سرمه‌ با نون سنگک تازه وارد شد، مو‌های حنایی رنگش از روسریش بیرون زده بود و چادرش رو به سختی به دندون گرفته بود.
قدم‌هام رو تندتر برداشتم نون رو از دستش گرفتم.
توی حیاط کوچیک خونه بودم، دور حوض راه می‌رفتم و مرور خاطرات می‌کردم.
بوی نون تازه زیر بینیم پیچید و من رو یاد کودکیم انداخت، وقتی که بابا تازه فوت کرده بود.
فقط هشت سالم بود؛ بعد از فوت بابا، مامان سرمه هیچ وقت مثل سابق نشد، همون‌طور که منم نشدم. بابا که رفت، من موندم و حرفی که بهم زده بود.
-تو مرد این خونه‌ای آیدین یادت باشه…
بعد از اون تو دنیای بچه‌گیم، مرد خونه شدم. وقتی مامان می‌رفت بیرون با نون بر می‌گشت، به غرور بچه‌گانم بر می‌خورد و کلی سر مامان سرمه داد داد می‌کردم و می‌گفتم:
-من مرده این خونم…
بعد با انگشت اشاره‌ام خودم رو نشون می‌دادم بلندتر ادامه می‌دادم:
-من!
-کجایی مادر؟ بیا که نون خشک شد.
لبخند تلخی مهمون لب‌هام شد، لبخندی که درد داشت، بغض داشت، یه دنیا حرف داشت…
حیاط باصفای خونه رو که حالا زندانیی با حبص ابد توش قدم می‌زد رو طی کردم، دو تا یکی، سه پله‌ی اول حیاط که به بالکن راه داشت رو بالا رفتم و وارد خونه شدم.
نون‌های داغ و تازه رو روی زیر سفره انداختم و کنار زیر سفره نشستم.
ماه شبم، یادته چقدر نون سنگک صبحا موقع صبحونه کنار تو می‌چسبید. دلم برای چای و قهوه‌ای که به دستش ریخته می‌شد، پر کشید.
هیچ وقت سِر چای‌های دبشش رو بهم نگفت، شاید کمی از عصاره‌ی عشقش رو برای جای چای دم می‌داد.
مامان سرمه‌ همراه سبد نون اومد و کنارم نشست. آروم زمزمه کرد:
-مادر غصه نخور…
لبخندم غلیظ‌تر شد، مادر بود و احساش به فرزندش پیوند خورده بود. یعنی اگه من هم پدر می‌شدم، اگر اون کوچولو به دنیا می‌اومد، احساس من هم بهش پیوند می‌خورد؟…
زیر لب تکرار کردم:
-مامانی ببخشید.
از جام بلند شدم به سمت اتاق رفتم. سد اشک‌هام خیلی وقت بود که باز نشده بود و نباریده بود.

(:

ما محکوم شده ایم به عمری سکوت و از درد قلب شکستن ..... #دکاروس

‫10 دیدگاه ها

  1. خب فکر کنم لازم به ذکره که رمان شاید پارت گذاریش یکم دچار مشکل و اختلال شه و یه چند مدت پارت نداشته باشیم یا کمتر پارت داشته باشیم…
    ببخشید

  2. وای شما سه تا اینجایین چرا کم پیدا شدین عزیزای دلم؟
    وایی الی یه رمان دیگه میخوام چرا شروع نکردی کل من؟
    ثنا جون عالی مثل همیشه گل کاشتی گلم خسته ام نباشی

  3. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان