رمانرمان حلقه آویز

رمان حلقه آویز پارت ششم

در باز شد و رفیعی، در حالی که تا کمر به داخل خم شده بود، گفت:
-رضا یکی اومده ادعا می‌کنه قتل کرده، چیکارش کنم؟
رضا موهاش رو با دستش مرتب کرد و از جاش بلند شد؛ حس کنجاوی تا عمق مغز استخونم روسوخ کرد و هیچ جوره نمی‌تونستم فروکشش کنم، پس بلند شدم و بعد از مرتب کردن برگه‌های پزشکی قانونی روی میز، از اتاق خارج شدم و به رضا ملحق شدم.
عجیب بود که اداره خلوت بود، به ندرت چنین اتفاقی می‌افتاد.
رضا به سمت اتاقش رفت، قبل از باز کردن در نیم نگاهی بهم انداخت انگار اون هم راداراش فعال شده بود و اون شخص رو به پرونده‌ی ماه قاتل، ربط می‌داد.
ماه قاتل؛ من این اسم رو براش انتخاب کرده بودم، ماه شبم، رازم قاتل من بود! قاتل روحم در یک لحظه و قاتل جسمم که اون رو محکوم به مرگ تدریجی کرده بود…
نفسی گرفتم و پلکی اطمینان بخش به رضا که همچنان خیره نگاهم می‌کرد، زدم تا بهش اطمینان بدم و جسورش کنم، ولی خودم بهتر از هر کسی می‌دونستم این یک اطمینان ظاهری بود و در پس اون در اعماق چشم‌هام می‌شد ترس رو حس کرد. مثل کوهی که ادعای سخت بودن و استحکام رو می‌کرد ولی درونش پر از غار بود.
رضا در رو باز کرد و وارد شد و منم پشت سرش با ذهنی درگیر و مثل همیشه با اقتدار قدم برداشتم و وارد اتاق شدم؛ رضا پشت میز نسبتا بزرگش با یک عالمه پرونده‌های نصفه و نیمه نشست.
اتاق رضا شبیه من بود، ولی با مساحت کوچیک‌تر و مرتب‌تر از مال من، روبه‌روی میزیش چهار صندلی، دو به دو روبه‌روی هم چیده شده بود و عسلی کوچیکی بینشون بود.
نگاهم چرخید، میخ سرجام ایستاده بودم با تعجب به فرد روبه‌روم چشم دوخته بودم؛ این امکان نداشت! پیرمردی که با شونه‌های خمیده و دست‌های لرزونی که به احاطه‌ی دستبد در اومده بود قاتل نبود. امکان نداشت اون چشم‌های سیاه که با پرده‌ی از غبار پوشیده شده بود، با پوستی که تیره و پر از لک‌های جوش‌کاری بود، قاتل باشه. این مرد بوی پدر بودن رو می‌داد، بوی بابا رو…
با صدای سرفه‌ی مصلحتی علی به خودم اومدم طبق معمول موهای مرتبم رو بهم ریختم، مثل یه تیک عصبی بود، یا… نمی‌دونم هرچی که بود باعث می‌شد تا حدودی آروم شم.
قدم‌های بعدی رو برداشتم و روبه‌روی پیرمرد روی صندلی‌های مشکی با دسته‌های استیل، نشستم.
به یه نقطه‌ی نامعلوم زل زدم و به اغتشاش حس‌هام فکر کردم، قلیان احساسات مختلف در یک موقعیت حیاتی و مهم مثل الان، همیشه باعث می‌شد کندتر پیش برم.
رضا شروع به حرف زدن کرد و من تمام وجودم، گوش شد و به حرف‌های رضا که طبق همون دستور عملی بود که همیشه در چنین شرایطی ازش استفاده می‌کردیم، گوش کردم.
-خب آقای؟
پیرمرد با صدای لرزون و چشم‌هایی که می‌دونستم الان لبریز از اشک، گفت:
-محمد… محمد تقی رنجبر…
بغضش شکست و با صدای بلندی زد زیر گریه؛ ترسیده بود؛ بیشتر اوقات قاتل‌ها توی چنین شرایطی جسور بودن چون می‌دونستن آخرش سزاشون مرگه.
-آقای رنجبر می‌خوام برام توضیح بدید؛ از انگیز و دلیلتون برای قتل تا اینکه جنازه رو چیکار کردید.
صدای دستبد دور دستش اومد، باز هم می‌تونستم حدس بزنم؛ الان دست‌هاش رو روی صورتش گذاشته و دستبد دور دست‌هاش رو سرخ کرده.
-من… من، نمی‌دونم چی‌شد… ت.. تو بالاپوشت‌بوم بودم، اون… اونجا دیدمش.
صدای هق‌هق مظلومش روی اعصاب متشنجم خط می‌نداخت. علی آبی از پارچ داخل لیوان ریخت و بهش داد و گفت:
-آقای رنجبر، آروم باشید و آرامش خودتون رو حفظ کنید!
صدای قورت دادن آب توی گوش‌هام اکو می‌شد؛ بدنم داشت واکنش نشون می‌داد یا داشت هشدار می‌داد! صدای تیز برخورد لیوان با شیشه‌ی روی میز لرزه به جونم انداخت.

-از… از بالا برج پرتش کردم…
صدای گریه‌ش اوج گرفت؛ رضا صداش رو صاف کرد و گفت:
-آقای رنجبر چه اتفاقی برای جنازه افتاد؟ جسد رو چیکار کردید؟
سکوت، سکوتی تلخ احاطه‌گر اتاق شده بود، یه سکوت حاکم حتی دیگه صدای هق‌هقی هم نمی‌اومد.
نگاهم رو به آفتاب‌های سرکش که از پنجره و پرده عبور کرده بودن دادم.
نمی‌دونستم این بار چندمی بود که توی موهام دست می‌کشیدم و منتظر جواب رنجبر بودم.
این یعنی چی؟ یعنی جوابی نداره؛ این قاتل و قتلش بو دار بود…
آب دهنش رو صدا دار قورت داد، رضا کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت:
-آقای رنجبر، بدون جسد نمی‌شه ثابت کرد که قتلی انجام شده.
-ولی من…من کشتمش!
من حکم نظاره‌گر این بازجویی رو داشتم و با سکوتم، راه رو باز گذاشته بودم برای رضا و به پرونده‌ی ماه قاتل فکر می‌کردم.
آفتاب با گذشت دقیقه‌ها کش می‌اومد و حالا به وسط میز عسلی رسیده بود.
آرنجم رو روی زانوهام گذاشتم و دست‌هام رو توی هم قلاب کردم.
رضا نفس عمیقی کشید و گفت:
-اسمی، نشونه‌ای از مقتول دارید؟
پیرمرد دستاهاش رو بهم قلاب کرده بود، باهاشون بازی می‌کرد و به لبه‌ی میز خیره شده بود؛ انگار داشت فکر می‌کرد، لـ*ـب زد:
-راز…
نفسم تنگ شد، انگار یکی روی سـ*ـینه‌م نشسته بود و با تمام توان به گردنم چنگ می‌نداخت. توی گوش‌هام اکو شد، راز، راز، راز…
در کسری از ثانیه خون در رگ‌هام به خوروش در اومد، برجسته شدن رگ پیشونیم از عصبانیت و غضب رو حس می‌کردم و شقیقه‌هام نبض می‌زد. نگاهم سراسر غم بود، ولی رفتار سراسر خشم…
-راز رستگار…
اون مصبب جدایی من راز شده؛ خون جلوی چشم‌هام رو گرفته بود و منطقم بر باد رفته بود. یورش بردم سمتش و یقه‌اش رو گرفتم، از جا بلندش کردم و بدون ملایمت به کمد پر از پوشه و پرونده‌ی پشت صندلی کوبوندمش.
صدای لرزش شیشه‌های سست کمد چوبی و ریختن پوشه‌های پرونده‌ها از توی طبقه‌ها، همه و همه هر صدایی توی گوش‌هام اکو می‌شد.
با تحرص و قلیانی از احساسات مختلف توی صورتش غریدم:
-تو کشتیش؟! چه هیزم تری بهت فروخته بود؟!
بغض بی رحمانه به گلوم چنگ انداخت و ریشه‌ی اشک توی چشم‌هام جوونه زد، با اون حال ادامه دادم:
-راز، راز… م…! کسی که مهربونیش زبون زد همه بود، چه بدی در حقت کرده بود که کشتیش؟ه…..ا؟!
سرش رو پایین انداخته بود و بی‌صدا اشک می‌ریخت، رضا بینمون ایستاده بود، سعی داشت آرومم کنه و دست‌هام رو که چیزی تا پاره شدن رگ‌هاش نمونده بود، از دور یقه‌اش باز کنم.
رضا با نگرانی گفت:
-آیدین…
بغضم شکست و اشک‌هام روی پوست ملتحب از خشمم سرد به نظر می‌رسید، بی‌اختیار دست‌هام شل شد و شونه‌هام خم؛ مثل کوه آتشفشانی بودم که فوران کرده بود و الان مواد مذابش بود که تا عمق وجودش رسوخ می‌کرد و بن و ریشه‌اش رو می‌سوزوند.
دستم رو به قلبم گرفتم که می‌سوخت؛ بدون نگاه کردن به پشت سرم عقب عقب رفتم و خودم رو روی صندلی انداختم.
آرنجم رو روی زانوهام گذاشتم و دستم رو حائل صورتم قرار دادم تا راحت‌تر گریه کنم! تا قاتل ماهم شاهد ضعفم نباشه.
شونه‌هام می‌لرزید و صداهایی محویی رو می‌شنیدم؛ قسم خوردم تا پای جونم وایسم و وقتی پیداش کردم تحویل قانونش بدم! فکر می‌کردم راحته، ولی نبود سخت بود، خیلی سخت! دلم می‌خواست با دست‌های خودم استخون‌های گردنش رو بشکونم تا شاید آبی روی‌ آتیش درونم باشه!
***
سرم در حال انفجار بود؛ سوال‌ پشت سوال توی ذهنم تکرار می‌شد و من به دنبال جواب بودم!
دو ساعتی بود که از اداره بیرون زده بودم. دوییده بودم، قدم زده بودم، گریه کرده بودم، از خشم می‌لرزیدم و الان خودم رو به پاهام سپرده بودم تا من رو به رازم برسونه!

قبرستون خلوت خلوت، مثل روزی که راز رو در آغوش کشید. هوای سرد توی قبرستون، شبیه هوای مرده می‌شد. گل رز سرخ رایحه‌ی راز رو وارد مشامم می‌کرد. در دست دیگم گلاب ناب کاشون بود.
روبه‌روی قبر ایستادم و دوباره همون شعر همیشگی رو تکرار کردم:
-گل به گل چینم و تعریف کنم روی تو را
از کدام غنچه بچینم که دهد بوی تو را
روی دو زانو نشستم و در گلاب رو باز کردم، عطر گل محمدی زیر بینیم پیچید. لبخندی به تلخی روزگارم زدم و گلاب رو روی سنگ قبر خاکستری ریختم، با دست گلاب رو روی سنگ قبر پخش کردم، با دستم گلاب رو روی سنگ سرد پخش می‌کردم و تمام حواسم به قلب خونیی بود که خشک شده بود. خط و نشون قسمم بود.
آهی کشیدم؛ آدمی نبودم که از گذشته پشیمون باشم و حسرت بخورم، ولی مگه می‌شد در این مورد حسرت نخورد؟
پسر جدی که همه یه زندگیش رو توی کارش می‌دید و با شغلی که انتخاب کرده بود تن پدرش رو توی قبر می‌لرزوند و مادرش رو دلواپس، منتظر می‌ذاشت!
برای اولین بار، بام تهران دیدمش، محبوط زیبایی که در عین سادگی داشت شدم، گذشت…
نمی دونم چی‌شد که شد ماه شبم، شد دغدغه‌ی فکریم، ولی به خودم که اومدم دیدم شده فکر و زندگیم؛ هر شب بام تهران بودم تا دوباره ببینمش ولی دیدارمون همون یک بار بود و بس…
ولی تقدیر طوری رقم خورد که دیدمش، جایی که حتی فکر هم نمی‌کردم! یه روز کاری مثل هر روز، با همون جدیت و اقتدار قدم بر می‌داشتم و به مردمی نگاه می‌کردم که زندگیشون پر بود از جنایت و دیدمش! با لباس سر تا پا سیاه به رنگ شب! خبری از لبخند شیرینش نبود و جاش رو اشک‌هایی پر کرده بود که رد براقشون روی گونه‌هاش با اون کک و مک‌های ریز، توی دید بود!
با بغض خندیدم، اگر بگم دست و پام رو گم نکردم دروغ گفتم، هل کرده بودم و کف دست‌هام عرق کرده بود! درست داشتم از جلوش رد می‌شدم و زیر چشمی دیدش می‌زدم که پام به چادر خانم کناریش گیر کرد و اگر دستم رو به دیوار نگرفته بودم، حتما محکم می‌خوردم روی زمین!
به حالت اولم برگشتم و کتم رو درست کردم و دور و بر رو نگاهی انداختم، همه سرشون به کار خودشون گرم بود، دوست نداشتم کسی من رو این‌طوری ببینه.
صدای خنده‌ی ریزی به گوشم خورد؛ یه تای ابروم رو بالا دادم و دنبال صاحب صدا گشتم. راز زیر چشمی بهم نگاه می‌کرد و می‌خندید، یه چیزی توی سمت چپ سینم لرزید!
بلند خندیدم ولی صدای هق‌هقم توی قهقه‌هام بیشتر به چشم می‌اومد.
– یادته؟! چقدر زود گذشت…
اشک‌هام رو پاک کردم و با حسرت ادامه دادم:
– خیلی زود گذشت، انگار همین دیروز بود!
دسته گل رز رو برداشتم و پر پرش کردم؛ سنگ قبر پر شده بود از دریایی گلبرگ به رنگ خون! پیشونیم رو به سنگ چسبوندم؛ رازم مهربون بود، سخاوتمند بود، برای همه لبخند میزد و برای من می‌خندید! باد می‌اومد و دریای گلبرگ‌ها رو مواج می‌کرد.
چهرش معصوم بود و مهربونی رو می‌شد از توی چهرش خوندن، کک و مک‌‌هاش یکی از دلایلی بود که لقب ماه رو بهش دادم، کک و مک‌های صورتش مثل پستی و بلندی‌هایی بود که روی‌ ماه وجود داشت و ما از روی زمین‌ اون‌ها رو زیبایی وصف ناپذیر ماه تلقی می‌کردیم.
لبخندی زدم و گفتم:
-ماهم! چیزی نمونده تا انتظارت تموم شه، چیزی نمونده تا پای قسمم وایسام!
یکی از گلبرگ‌ها رو برداشتم و باهاش بازی کردم؛ نرم لطیف بود و این، چه حس خوبی رو توی رگ‌هام تزریق می‌کرد.
دستی تو موهام کشیدم و بهمشون ریختم، لب زدم:
-قبر بغلی رو خریدم! زودی میام…

#پارت۲۴
«حلقه آویز»
***
روبه‌روی اتاق بازجویی نشسته بودم و به رضا و پیرمرد نگاه می‌کردم؛ اتاق طوری بود که من می‌تونستم اون‌ها رو ببینم اما اون طرف آینه بود. یه اتاق سه در چهار با سیستم شنود و فیلم‌برداری…
حتی تصورش رو هم نمی‌کردم یه روز شاهد بازجویی قاتل عشقم باشم، ولی تقدیر و روزگار باهم دست به یکی کرده بودن تا زندگی من دست خوش تغییرات تراژدیی باشه.
چشم‌هام رو به سیستم روبه‌روم دوختم و گوش به مکالمشون سپردم.
رضا با لحن جدیی گفت:
-آقای رنجبر، دیروز در اتاقم قضیه رو تا حدودی تعریف کردید، اما الان ازتون می‌خوام کامل و دقیق، واو به واو برام تعریف کنید. درضمن هر صحبت و ادعایی که بکنید، در دادگاه به علیه‌تون استفاده میشه!
انگشت‌هام رو روی دکمه‌تا لغزوندم و صدا رو زیاد کردم تا بهتر صدای ضعیف و لرزون قاتل رو بشنوم.
-من.. من اون روز خوب نفروخته بودم..دست خودم نبود.. نه اینجا نبود، اعصابم داغون بود، اعصابم خراب بود…
رضا در حالی که دست به سینه به صندلی تکیه می‌داد گفت:
-چی نفروخته بودید؟
-مواد، من…من خمار بودم، خ..مار بودم…
صدا رو زیاد کردم و با دقت گوش کردم؛ می‌خواستم باور کنم، مرگ راز رو باور کنم! من نبودش رو پذیرفته بودم ولی مرگش رو باور نمی‌کردم، هیچ‌وقت از یه عاشق نخواید باور کنه که نیست! زندگی اون عاشق با باور داشتن، با تناسخ* رویاهاش، سرپاست!
رضا اخمی کرد و گفت:
-چی مصرف می‌کنید؟
سرم رو بالا آوردم و حرکاتش رو زیر نظر گرفت، رنجبر روبه‌روی رضا در اتاقی که شامل یک میز بود و یک لامپ مهتابی نشسته بود و مضطرب و با نگاهی سراسر ترس به رضایی نگاه می‌کرد که احساس می‌کردم داره با نگاهش خط و نشون می‌کشید.
-شیشه…
رضا پوزخندی زد و گفت:
-پس چرا خماری الان سراقت نمیاد؟
تک ابروم رو بالا دادم و منتظر جواب شدم؛ هل کرد و به صرفه افتاد، معلوم بود دست و پاش رو گم کرده و دنبال جواب می‌گرده.
رضا از آب معدنی روی تنها میز داخل اتاق، آبی داخل لیوان ریخت و روبه‌روش قرار داد.
-خب آقای رنجبر بهترید؟
-ب..بله!
-جواب سوالم رو بدید.
-نمی‌دونم، بعد از اون روز دیگه نکشیدم!
رضا نگاهی به آینه انداخت، در اصل به من نگاه انداخت، اون هم متوجه این تناقص شده بود.
-خب ادامه بدید…
-رفتم بالای..بالای برج، اونجا دیدمش، خوش..شگل بود، خ..خواستم بهش…بهش…
مشتم رو روی دکمه قطع صدا کوبیدم و چشم‌هام رو محکم روی هم فشار دادم؛ عصبانیت به رگ‌هام تزریق شد، سلول به سلول تنم رو فتح می‌کرد و آبی می‌شد برای درخت کینه‌ای که توی قلب عاشق رشد کرده بود و اون رو به احاطه‌ی خودش در آورده بود!
کینه‌ای نبودم، ولی رفتن راز خیلی چیزها رو تغییر داد، از جمله من رو…
هوا گرم بود. مثل کوره‌ای پر از گدازه بودم، درونم، قلبم داشت می‌سوخت، از بی‌غیرتیم، از مردونگیی که بویی ازش نبرده بودم. منی که ادعای عاشقی می‌کردم، ولی همش حرف بود!
از روی صندلی اداری بلند شدم و با حرص و اعصبانیت شروع به قدم زدن دور اتاق کردم.
رازم رفت! برای این که شرفش، تعهدی که نسبت به من داده بود، زیر سوال نره، بر باد نره…
وسط اتاق ایستادم، بازهم درگیری با قلیان احساستم؛ خشم و غضب، بغض و دلتنگی…
نمی‌دونستم شعله‌های خشم رو خاموش کنم یا تب سوزان دلتنگی رو! دلم داشت می‌ترکید از غم و ذهن و مغزم از عصبانیت داغ کرده بود.
آخر قلبم پیروز این دوئل شد؛ روی دو زانو افتادم و زانوهام با برخورد به مزاییک‌های سرد، درد گرفت.
با بغضی که همچو سنگ به گلوم فشار میاورد زمزمه کردم:
-ببخشید عزیزکم! ببخشید که حواسم بهت نبود! ببخشید…

(:

ما محکوم شده ایم به عمری سکوت و از درد قلب شکستن ..... #دکاروس

‫29 دیدگاه ها

  1. سلام ادمین جون ی وقت ناراحت نشو فقط دارم نظرمو میگم رمانت خیلی عالی و جذاب شروع شده امید وارم تااخر هم همینجوری پیش بره فقط خیلی ی چیزایی تکرار میشه توش و اینکه حرفای دل ایدین ک هعی میگه ماه شبم و کلا اینا ی ذره خیلی تکرار میشه
    و اینگه خیلی دیر ب دیر پارت میزاری لطفا زود تر بزار طاقت نداریم😅
    امید وارم ناراحت نشی ولی در کل رمانت خیلی خوب و متفاوته

    1. اول از اینکه بله حق باشماست…
      دوم اینکه من انتقاد پذیرم خوشحالم که حرف دلت رو گفتی…
      سوم پارت گذاری روزهای شنبه و چهار شنبه است

  2. سلااام ثنایی
    خوبی ؟؟
    واییب چقدر گشنگه ❤😍
    اییی گلبم
    اقااااا
    این رنجبر قاتل نیستتتتت
    ازمن گفتن بوداااااا
    بهش نمی خورههههه
    مگه میشه مرگ به این برنامه ریزی شده ، کار یک پیرمرد ساله دل شه ؟ 🤨🤔

        1. یه آدم بیزویییی که نگو
          نابود میکنه منو آخرش
          بچه بد! ثنا بد😂😂
          اعتماد به نفسش منو کشته رمانش هم منو کشته قلمش هم کشته خودش هم که ولم نمی‌کنه هییی😂😂

          1. نه عشقم فعلا احساس میکنم در حدی نیستم بخوام بنویسم!
            شاید در اینده کتابای بیشتری که خوندم اینکارو بکنم خیلی دوس میدارم!

  3. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان