رمانرمان حلقه آویز

رمان حلقه آویز پارت نهم

حلقه اویز:
خم شدم و از داخل کیف اداری چرمم، پرونده‌ی اصلی رو خارج کردم و حالا با قدم‌های استوار محکم با درونی قرص به سمت میز قاضی رفتم. هم زمان ادامه دادم.
-فیلم‌ دروبین‌های مدار بسته‌ی داخل آسانسور یک و دو برج ستاره نشون دهنده‌ی این هستند که اصلا آقای رنجبر رفت و آمدی به این برج نداشتند. چه در اون روز چه روز‌های بعد و قبل…
پرونده رو روی میز قاضی گذاشتم و پشت جایگاه که سمت راست سالن بود، ایستادم، سینه سپر کردم و نفس عمیقی کشیدم.
-دومین مورد من شاهد دارم که روز نهم مهر ماه، آقای رنجبر اصلا حتی نزدیک برج هم رویئت نشده و اما آخرین مورد…
نگاهم رو از قاضی گرفتم و به نگاه منتظر رنجبر چشم دوختم.
– داخل اعتراف نامه‌ی آقای رنجبر، انگیزه‌ی قتل رو خماری می‌دونستن و ادعا کرده بودن که معتاد هستند، ولی با یک آزمایش ساده مشخص شد که ایشون به هیچ‌گونه مواد اعتیاد آوری، معتاد نیستند و این ادعای ایشون کاملا دروغ بود…
قاضی با اخم که ابروهای پرش رو بهم نزدیک می‌کرد و چهره‌اش رو خشن‌تر جلو می‌داد، پرونده رو باز و شروع به بررسی کرد، نگاهم رو دور تا دور سالن چرخوندم و نگاهم رو از آقای رستگار دزدیدم، ولی اون همچنان با ابروهای گره خورده و چشم‌هایی سرخ نگاهم می‌کرد و من چقدر شرمنده پیرهن مشکی بودم که به تن داشت. با اون حال ادامه دادم:
-و اما شما آقای رنجبر! من ازتون چندتا سوال دارم…
نگاه ترسیده‌اش رو از رضا گرفت و به من دوخت.
-اون خانمی که با خودتون بردید، کجاست؟ دو نفر آقایی که هم دستتون بودن در قتل اون‌ها چی؟
نگاه رنجبر پر تعجب شد و با صدای بلندی که توی سالن نسبت بزرگ دادگاه پیچید، گفت:
-چی؟ همدست؟
تک ابرویی بالا دادم. جو دادگاه به شدت طاقت فرسا بود، سنگینی نگاه‌های متعجب و غم‌زده رو روی خودم احساس می‌کردم، کمتر صندلی خالی توی سالن به چشم می‌خورد و نگاه همه روی من متمرکز شده بود.
رو به قاضی کردم و گفتم:
-آقای قاضی، این تعجب نشون دهنده‌ی چیه؟ مطمعنا یه قاتل انقدری وجدان نداره که حرف نزنه، یه قاتل وقتی گیر می‌افته بقیه رو هم با خودش پایین می‌کشه. آقای رنجبر حتی از همدست‌هاشم خبر نداشته و ادعای قتل کرده!
انقدر محکم حرف زده بودم که جای سوالی رو باقی نمی‌زاشت. قاضی سرش رو از داخل پرونده بیرون آورد و رو به من گفت:
-ممنون از آقای سعادت بابت روشن کردن برخی مسائل پرونده.
سری تکون دادم و با اخم به سمت ردیف دوم رفتم و نشستم؛ قاضی ادامه داد:
-طبق شاواهد و مدارکی که هم اکنون به پرونده اضافه شد، تصمیم‌گیری درباره حکم و بقیه‌ی مسائل به وقت بیشتر نیازه و من داداگاه رو به جلسه بعد موکول می‌کنم. با ختم صلوات ختم جلسه رو اعلام می‌کنم.
صلواتی زیر لب فرستادم و از جام بلند شدم. یک به یک برابر با قاتل…
حس پیروزی و شکست هم زمان در رگ‌هام در جریان بود. چشم‌هام رنگ شکست رو داشت و ظاهرم پیروزی رو فریاد می‌زد.
متنفرم از حس پیروزیم، حسی که در کنار شکستم رشد می‌کرد و حس تنفرم رو تحریک می‌کرد.
توی حال خودم نبودم، نفهمیدم که کی از دادگاه خارج شدم، سعی داشتم از بین خبرنگارهای که دورم کردن خارج بشم و خودم رو به هوای آزاد برسونم.
-آیدین…
سمت صدا برگشتم و وجودم سراسر شرمندگی شد. با ضرب دست سنگینش صورتم به سمت چپ برگشت، سکوت کردم. حقم بود مثل قاتلی که حقش مرگه…

همهمه‌ها به یک باره خوابید. گونه‌ام گز گز می‌کرد؛ سرم رو پایین انداختم، روی نگاه کردن به چشم‌هاش رو نداشتم.
پدر راز، آقای رستگار، هستیرک شروع کرد به دست زدن و گفت:
-آفرین به غیرتت، حاشا به غیرتت. دختر دست گلم و بردیش، گفتم پسر خوبی، آقاست، مردونگی حالیشه.
همه مات، شاهد خورد شدن غرور من بودن، غروری که درست از گم شدن ماه شبم توی جهان کیهان، ترک برداشته و بعد از خاموش شدن ستاره‌ی قطبیم شکست و حالا خورد شد.
سالن طویل و کاشی شده‌ی دادگاه پر از آدما‌هایی بود که حالا دوره گرفته بودن و من و آقای رستگار در مرکز این دایره بودیم.
با صدای بلندتری ادامه داد:
-آدم جلو کس و ناکس از حامله‌ی بودن زنش می‌گه…
تفی جلوی پام اندخت و گفت:
-تف به چیزی که تو اسمش رو غیرت و مردونگی گذاشتی…
رفت و بین جمعیت گم شد. سکوت کردم چون حقم بود، تاوانی عشق نافرجامم بود…
ریش‌هاش بلند شده بود و موهای سرش کاملا سفید، اون هم شکسته بود.
بغض سختم رو قورت دادم، سرم رو پایین انداختم با چشم‌هایی که چیزی تا باریدن اشک‌هاشون نبود به سمت خروجی رفتم.
در شیشه‌ی رو بی‌طاقت باز کردم و خودم رو به هوای آزاد رسوندم. سرم رو بلند کردم و به آسمون نگاه کردم، گردنم درد گرفته بود و دردش رو تا ستون فقراتم احساس می‌کردم.
آسمون پر بود از ابر…
اشک از چشم‌های سبزم جوشید، اشکی داغ که راه‌ش رو روی شقیقه‌م که نبض می‌زد، پیدا کرد و بین موهای خرماییم گم شد.
دردم غرورم نبود، غرور پیش عشق معنایی نداشت و نداره که بخواد درد باشه. دردم از ماه شبم بود، از مادر بچه‌ای بود که با بی‌رحمی رفت.
دو روز پیش تو اون شب سرد، به خیلی چیزا پی بردم. مدارکی از پرونده دزدیده شده بود و هزارتوی پرونده رو پیچیده‌تر می‌کرد، مدارکی که مهره‌های اصلی بازی رو جابه‌جا می‌کرد. اون شب گذشت و من پی بردم به یکی از هزاران راز این پرونده. اون شب گذشت و من عاشق، دلتنگیم رو توی سکوت فریاد زدم.
-پسرم!
به سمت صدا برگشتم. انگار صد سال پیر شده بود، چشم‌های عسلیش من رو یاد چشم‌های مریخی راز می‌نداخت. لبخند غمگینی زد که ین و چروک‌های روی صورتش جمع شد.
توی محوطه‌‌ی دادسرا بودیم، تقربیا سرشبز بود این سرسبزی رو مدیون درخت‌های کاج بود که در هر شرایطی سبز بودن.
سرم رو پایین انداختم و شرمنده گفتم:
-سلام!
-سلام پسرم، این رسمش بود؟
چونه‌ام رو به قفسه سینم چسبوندم و گفتم:
-مادر من چی بگم؟ من شرمندم، من پشیمونم از این‌ که با راز ازدواج کردم، اون با من خوشبخت نمی‌شد…
بغض آلود و با چشم‌هایی اشکی گفت:
-ولی من خوشحالم که با هم ازدواج کردید، خوشحالم که انتخاب دخترم تو بودی. از محمد آقا ناراحت نشو، پدره…
با شرمساری سرم رو بالا آوردم. من ممنون این مادر بودم، به خاطر درک بالاش…
دست‌هام رو از هم باز کردم و جسم نخیفش رو در بر گرفتم. صدای هق‌هقش مثل ناقوص مرگ توی سرم اکو می‌شد؛ صدای گریه‌ی مظلومانش مثل خنجری توی قلبم که خونه دخترش بود فرو می‌رفت. بوی راز رو می‌داد، چشم‌هام رو بستم عطر راز رو همراه بوی ناب مادرانش به ریه‌هام فرستادم.
سریع ازم جدا شد و من رو از عطرش محروم کرد. اشک‌هاش رو با دست پس زد و رد اشک‌هاش رو با گوشه‌ی روسریش پاک کرد. گره روسریه مشکیش رو سفت کرد و چادرش رو روی سرش مرتب کرد.
-وایی الان محمد میاد، من باید برم.
کمی مکث کرد و ادامه داد:
-ممنون که از رازم مراقبت کردی!
اشکی از گوشه‌ی چشمم چکید، لبخندی زدم و گفتم:
-ببخشید…
دست چروکش رو روی سرش گذاشت و به سمت در ورودی رفت. شوریی اشک رو روی لب‌هام احساس می‌کردم.
نفس لرزونی کشیدم و با قدم‌های سست ولی ظاهری مستحکم از دادسرا خارج شدم.

دوباره پاهام اختیارم رو در دست گرفته بودن و من رو گوشه به گوشه‌ی شهری می‌بردن که طداعی‌گر خاطرات شیرینی بود.
لب‌هام همراه هر قدم اصوات منظمی رو تکرار می‌کردن.
-بهش بگید بگرده، یکی داره این‌جا تو تب داغ نبودش می‌سوزه…
داشتم می‌سوختم، از سردی هوای شبم که بدون ماه روشنایی نداشت، بدون ستاره‌ی قطبی نشونه‌ای برای پیدا کردن راهم نبود.
ماه شبم، ستاره‌ی قطبیم رفتن و به من تنهایی رو یاد دادن، یاد دادن که دنیامون بی‌رحم‌تر از این حرف‌هاست.
پاهام درد می‌کرد. هوا تاریک شده بود و هر ساعتی که می‌گذشت سرد و سردتر می‌شد؛ شهر توی سکوت فرو رفته بود.
موهام رو بهم ریختم و روبه‌روی قبر ایستادم. آخرین خاطراتمون اینجا رقم خورد؛ منی که با بی‌رحمی تن لاغر راز رو توی آغوش گرفتم و بدون هیچ اشک و ناله‌ای اون رو توی خونه‌ی ابدیش، دو متر زیر زمین گذاشتم. بدن بی‌روحش رو، بدن سردش رو…
هنوز توی بهت بودم باور نمی‌کردم، فکر می‌کردم به شوخیه خطرناکه با احساساتم، شوخیی که با واقعیت مو نمی‌زد.
روی دو زانو افتادم، اشک‌هام روی گونه‌ام طنازی می‌کرد. دوباره مورد حمله‌ق احساسات مختلف واقع شدم. خشمی از بی‌غیرتیم، بغضی از دلتنگیم، انتقامی از تنهاییم و اما سکوت و سکوت…
در بر طوغیان دریایی از احساس بودم تو دنیایی که برام تنها یک معنا داشت، رازی که الان وجود نداشت، معنایی در پس بی‌معنایی، دنیایی که برام مرده بود و تنها سکوت بود که توی گوش‌هام فریادی در خاموشی می‌زد.
بهشت زهرا توی دریایی از سکوت بود یا شاید این من بودم که سرم رو زیر آب فرو برده بودم.
امشب طولانی‌ترین شب سال بود، شب یلدا بود. یلدایی که پارسال با خوشی کنار هم بودیم، اما حالا با اختلاف یک سال زمین تا آسمون شرایطمون فرق کرده بود.
شونه‌های لرزون آقای رستگار، گریه‌ها و زجه‌های مظلومانه‌ی مادر، گریه‌های بی‌صدای مامان سرمه، بهت و سکوت تلخ من… همه و همه، جلوی چشم‌هام نقش بست.
زانو‌هام رو خاک سرد بود و درد می‌کرد. نگاهم رو از قبر گرفتم و به ماه چشم دوختم. ماهی که زیبا بود، توی دل تاریک شب می‌درخشید و دل شب رو می‌برد.
راز هم برای حکم همین ماهی رو داشت که دلبری می‌کرد، با تمام نقص‌هاش زیبا بود، چشم‌گیر بود، حتی نقص‌هاش هم قشنگی خودشون رو داشتن.
اون کوچولو، جنینی که الان در بطن راز، پا به دنیا نزاشته به خواب رفته بود، مثل ستاره‌ی قطبیی بود که توی کویر تنها راهنمای دل عاشقته.
خودم رو روی زمین خاکی بین قبرها کشوندم و زانو‌ها و ساق پام بر اثر کشیده شدن روی زمین خاکی می‌سوخت.
بالاخره خودم رو به بین دو قبر کشوندم. لباس‌هام خاکی شده بود و کفشم پر از دونه‌های ریز و درت خاک بود.
پیشونبم رو روی سنگ قبر گذاشتم و چشم‌های نم دارم رو بستم و قطره اشکی لجوجانه از گوشه‌ی چشمم چکید.
***
-خودم می‌رم برای بازجویی.
رضا با تعحب به سمتم برگشت، چشم‌هاش بهت زده بود و در عمق‌شون ترس…ترس بود که موج می‌زد.
دو قدمی که ازم فاصله داشت رو طی کرد و روبه‌روم قرار گرفت.
-آیدین، نمیشه، نمی‌تونی! تو…تو احساساتیی می‌ری یه وقت یه بلایی سرش میاری…
پشت سر هم صحبت می‌کرد و بهونه می‌آورد، ولی من مصمم تر از این حرف‌ها بودم.

با دست پسش زدم به سمت اتاق رفتم. محکم و عصبی با چشم‌هایی که حامل غم بود، این کار رو کردم. قلبم توی سینم محکم و سنگین می‌زد؛ بعد از چند وقت بود که احساسش می‌کردم. انقدر خاموش و در سکوت می‌زد که به زنده بودنم شک می‌کردم.
دست داغم رو روی دستگیره گذاشتم و با لمس سردیش، حالم دگرگون شد. دستگیره رو پایین کشیدم، در باز شد و وارد شدم.
رنجبر حالا چهرش افتاده‌تر شده بود، پف چشم‌هاش روی پلکش رو پوشنده بود و چشم‌هاش از همیشه خسته‌تر به نظر می‌رسید.
اخمی کردم و با جذبه گفتم:
-خب آقای رنجبر، فعلا از چوبه‌ی دار دور شدی…
قدم به قدم نزدیک میز و دو صندلیی که کل وسایل اتاق رو تشکیل می‌داد، شدم.
صدای قدم‌هام توی اتاق اکو می‌شد؛ روبه‌روی رنجبر ایستادم، دست‌هام رو عمود روی میز قرار دادم و توی صورتش خم شدم.
چشم‌هاش ترسیده بود، ولی در عین حال مظلوم…
دوباره به اون شب کذایی رفتم. شبی که پرده‌ی ابهام از روی حقیقت برداشته شد، حقیقتی که نمی‌دونستم خودش دروغ محظه…
سرم رو به شدت تکون دادم تا افکار نقضیم و باطلم رو از خودم دور کنم، ادامه دادم.
-لطفا با زبون خوش باهامون همراهی کنید. در ضمن این رو هم اضافه کنم، هر ادعایی، حرف و غیره توسط دروبین‌ها و میکروفون‌ها ضبط و فیلم برداری می‌شه و در دادگاه به علیه‌تون استفاده می‌شه.
جوابم خاموشی بود، سکوت بود. سعی کردم از در دیگه‌ای وارد قضیه بشم. صندلی رو عقب کشیدم و نگاهم رو به آینه‌ی یه طرفه‌ انداختم، الان رضا پشت این آینه ایستاده و داره با نگرانی نگاهم می‌کنه.
پسری که مثل برادرم بود، همیشه کنار بود، با صبر دونه به دونه‌ی گره‌های زندگی رو باز می‌کرد. بر عکس من که عجول بودم، همیشه دوست داشتم خیلی زود به خواسته‌هام برسم.
این پرونده، به قتل رسیدن راز من رو هم دست خوش تغییر کرد. دیگه عجله نداشتم، هدفی نداشتم، زندگیم، معنای زندگی رفته بود و من سر زنده رو خاموش کرده بود.
روی صندلی پلاستیکی نشستم و به چشم‌هاش خیره شدم.
-چی می‌ترسوندت؟ از چی‌ ‌می‌ترسی؟
کمی من من کرد، با صدای آرومی لب زد.
-خیلی خطرناکن! تهدید خانواده‌ام رو کردن و از حون تک دخترم ترسیدم…
لب‌هام رو تر کردم و با لحن اطمینان بخشی گفتم:
-اگر تضمین جونش رو بکنیم، اگر تا آخر تحت حمایت پلیس باشید تا اتفاقی براتون نیوفته، اعتراف می‌کنی…
چشم‌هاش ترسیده‌تر شد. برگشت سمت آینه، انگار شخصی رو که اون پشت ایستاده بود رو می‌دید.
برام سوال پیش اومده بود، این مرد از رضا می‌ترسه و دلیلش برام مجهوله، نگاه‌های گاه و بی‌گاهش توی دادگاه و… همه توی ذهنم نقش بست.
با صدای لرزونی لب زد: می‌نویسم…
کاغذ و خودکار رو که روی میز به سمت هل دادم و درحالی که از جام بلند می‌شدم گفتم:
-بیرون منتظرم تا بنویسی…
از روی صندلی بلند شدم، صدای کشیده شدن پایه‌هاش روی مزاییک باعث شد گوشتم بریزه.
اهمیتی ندادم و از اتاق خارج شدم.
با خارج شدنم از اتاق متوجه این شدم که چقدر هوای داخل اتاق بازجویی گرفته و سنگینه.
رضا پشت سیستم نشسته بود و با دقت به صفحه‌اش نگاه می‌کرد.
دلم هوای آزاد می‌خواست، بعد از تذکر به رضا به سمت اتاقم قدم برداشتم.

(:

ما محکوم شده ایم به عمری سکوت و از درد قلب شکستن ..... #دکاروس

‫5 دیدگاه ها

  1. غمگین تر از حال یه عاشق ندیدم که ندیدم
    هر کجا را که بگویی دیدم اما مثل او ندیدم
    عالی بود خسته نباشی ثنا جان

  2. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان