رمان حلقه آویز

رمان حلقه آویز پارت هفتم

 

***

چمدونم رو زمین گذاشتم و زنگ در رو زدم، چشم به انتظار ایستادم تا مامان سرمه در رو باز کنه.

-صبر کن مادر، صبر کن الان میام…

لبخند زدم، مهم‌ترین دارایی من از دنیا بعد از رفتن راز، مامان سرمه بود!

در باز شد و باز هم همون چادر گلگلی و همون لبخند شیرین؛ دوباره موهاش رو حنا گذاشته بود و شبیه آنشرلی شده بود. موهای فرش رو بافته بود و صورت سفیدش، گلگون بود.

لبخدد محوی زدم و گفتم:

-سلام بر شما سرمه جون!

کمی شیطنت بد نبود، تحمل اون‌هم حدی داشت، دلم نمی‌خواست با دیدن غم و ناراحتیه من، غصه بخوره. نمی‌خواستم از راز دلم باخبر بشه…

-شیتان پیتان کردید، خبریه؟

چنگی به گونه‌اش زد و گفت:

-زبون به دهن بگیر پسر! این چه حرفیه می‌زنی؟ من بعد آقاجونت به کسی حتی فکر هم نکردیم…

چمدون رو تو یه دستم گرفتم و در حالی‌ که از در آهنی رنگ و رو رفته عبور می‌کردم و وارد خونه‌ی کودکی‌هام می‌شدم، خم شدم و گونه‌ی سرخش رو بوسیدم و گفتم:

-می‌دونم قربونت برم!

حیاط رو شونه‌ به شونه‌ی هم طی کردیم، حیاطی که دنج بود، حوض کوچیک و آبی رنگ وسط پر از برگ‌های درخت انجیر گوشه‌ی حیاط بود و روی بالکن هم تخت گره چینی، اشغال کرده بود. کفش‌هام رو در آوردم و وارد شدم. بوی فسجون خونه رو پر کرده بود، با ولع بو کشیدم و گفتم:

-باز که شما گل کاشتی؟

لپ‌هاش گل انداخت و گفت:

-مادر این‌جوری ازم تعریف می‌کنی، خجالت می‌کشم.

لبخندم عمیق‌تر شد و توی دلم هزاران بار خودم رو لعنت کردم که من از مادرم فقط دل رعوفش، اسم و فامیل و… رو می‌دونستم، در حالی که مامان سرمه پر از ناشناخته‌ها بود.

خونه رو طی کردم و با نگاهم خونه رو وارسی کردم، جهان جدیدی به رویم باز شده بود و من به ایتقبال این جهان رفته بودم. با شوقی ظاهری خونه رو کنکاش کردم. هیچ چیز تغییر نکرده بود و همان‌طور قدیمی مونده بود. ظرف‌های پذیری و قاب عکس بابا روی تاقچه بود.

حتی فرش‌های دست‌باف لاکی رنگ، همه‌ی وسایل همون بود و خونه هم همون خونه نقلی بود.

به سمت اتاقم راه افتادم و واردش شدم. چمدون رو کنار تخت گذاشتم، آستین پیرهنم رو تا کردم و به سمت دستشویی رفتم.

به آینه نگاه کردم، یک تار موی سفید گوشه‌ی شقیقه‌ام رشد کرده بود و چهره‌ام شکسته‌ شده بود، ولی من همچنان با قدرت به راهم ادامه می‌دادم.

آبی به صورتم زدم و دست‌هام رو شستم. دوباره برگشته بودم به قدم اول! خونه‌ رو به صاحب‌خونه پس دادم، کول و بارم رو جمع کردم و دوباره پا به این خونه کلنگی کوچیک گذاشتم.

یه خونه‌ی نود متری دو خواب، با یه حیاط هرچند کوچیک ولی باصفا و دنج!

احساس می‌کردم هوای این جا سبک‌تره، راحت‌تر می‌شد نفس کشید!

مامان سرمه صدام کرد و گفت:

-آیدین مادر بیا کمک کن سفره رو بندازم…

به سمت آشپزخونه‌ی نقلی‌مون رفتم، سفره رو با کمک مامان، روی زمین انداختیم و کنار هم نشستیم.

-مادر بشقابت رو بده غذا بکشم برات…

حرفش رو قطع کردم و گفتم:

-ممنون خودم می‌کشم، فقط امیدوارم انگشتام رو نخورم!

لبخند پر زوقی زد؛ زوق رو می‌شد از تو چشم‌هاش خوند و این چقدر برای من شیرین بود که حداقل تونسته بودم کمی شادش کنم. فسنجون توی خورت خوری به شدت برام چشمک می‌زد.

قاشقم رو پر کردم و با اشتیاقی تظاهری خوردمش؛ من و منی کرد و بعد گفت:

-مادر از پرونده‌ی راز چه خبر؟

غذای توی گلوم پرید و به صرفه افتادم؛ انتظار نداشتم چنین سوالی رو به پرسه. سریع آبی داخل لیوان ریخت و دستم داد.

-مادر چی‌ شدی خوبی؟

در حالی که صدام از صرفه خش دار شده بود گفتم:

-مرسی، آره…

صلواتی فرستاد و توی صورتم فوت کرد؛ صدام رو صاف کردم و گفتم:

-هنوز چیزی مشخص نیست…

احساس کردم ناراحت و مغموم شد، ولی نمی‌خواست بروز بده؛سلقمه‌ی آرومی به پهلوش زدم و صدام رو زنونه کردم:

-سرمه جون، سبزی نداری بیاری، بساط غیبت به راه بندازیم؟

خنده‌ای کرد که چروک‌های روی صورتش بهم تنیده شدن، پشت دستش زد و گفت:

-اوا حیا کن پسر، از این کارها نمی‌کردی!

لبخند تلخی زدم و با غذام بازی کردم، نمی‌دونست به خاطر خودشه که دارم این‌طوری رفتار می‌کنم، تا ناراحت نباشه، بخنده! حداقل مامان سرمه مثل قبل باشه…

فکرم رفت سمت پرونده‌ی ماه قاتل و یاد گزارش پزشک قانونی افتادم که ضعف احساسم باعث شده بود تا درست و حسابی بررسی‌شون نکنم.

 

بعد از ناهار سفره رو جمع کردم و ظرف‌ها رو شستم؛ ظرف شستن و انجام کار‌های خونه توسط آقایون کار اشتباهی نیست و این باید یه فرهنگ بشه.

مامان سرمه آروم روی شونه‌ام زد و به اوجاق گاز تکیه داد و گفت:

-آیدین یه بار من رو هم ببر سر خاک راز، بعد از چهلم دیگه نرفتم.

آخرین ظرف رو هم روی آب‌چکه کن گذاشتم و دست‌هام رو آب کشیدم.

-باشه مامان، یه روز با هم ‌می‌ریم.

همراه باهاش از آشپزخونه‌ی کوچیک که شاید فقط سه نفر آدم توش جا می‌شد، خارج شدیم، مامان سرمه به سمت اتاق خودش رفت و من هم به سمت پناهگاهم…

در اتاق رو بی سر و صدا بستم و وارد شدم؛ سمت چمدون و کیف که گوشه‌ی تخت بود، رفتم و بعد از برداشتن پوشه‌ی گزارش پزشکی قانونی وسط اتاق نشستم و پوشه رو باز کردم.

مدارک رو دونه دونه از پوشه خارج می‌کردم و دور تا دورم چیدم، عکس‌ها و گزارشات، همه و همه رو چیدم.

عکس‌ها رو با گزارش‌ها طتبیق دادم و هر نکته‌ای حازه اهمیت بود رو طبق اطلاعات با سند و مدرک یادداشت برداری کردم.

برام عجیب بود، خیلیم عجیب! اولین بار بود که داشتم با احساساتم بازی می‌کردم تا قلیان نکن، تا دوباره بین دریایی از احساسات غرق نشم، یه بازی سخت مثل شطرنج! هر حرکتی که می‌زدم احساساتم هم مهره‌‌های خودش رو به حرکت در میاورد و این من بودم که بشدت مقاومت می‌کردم.

دور تا دورم پر از برگه‌هایی بود که مهر پزکی قانونی و… روون خود نمایی می‌کرد و منی رو که وسطشون نشسته بودم رو در خود می‌بلعید.

نفسم رو فوت کردم، برگه‌ها رو مرتب کردم و نگاهم جذب پاکتی شد که مهر و موم شده بود یا بهتر بگم پلمپ شده بود.

از بین برگه‌ها بیرونش کشیدم و پاکت رو پاره کردم؛ محتویات داخل پاکت رو بیرون آوردم و شروع به خوندن کردم.

با خوندن هر برگه، دنیا روی سرم آوار می‌شد! انگار سرم رو زیر آب بی‌خبری فرو کرده بودن، نفسم رفته بود و بالا نمی‌اومد، باری که روی شونه‌هام بود تبدیل به کوهی شده بود که توان اون‌ همه سنگینی رو نداشتم، احساساتم پوچ بودن و تو خالی، سرم سبک بود، اما انگار وزن زیادی روی گردنم بود!

احساساتم کیش و ماتم کرده بودن و حالا این من بودم که داشتم تاوان پس می‌دادم، تاوان این باخت سخت رو!

دریای‌ شور اشک توی چشم‌هام طوغیان می‌کرد، خشم و غضب سلول به سلول تنم رو به آتیش می‌کشید، بغض مثل سنگ توی گلوم خونه کرده بود، دست‌های سردرگمی دور گردنم پیچیده شده بودن و راه نفس کشیدنم رو مختل کرده بودن، دلتنگی و عشق هم همچو بلندگویی، راز رو صدا می‌کردن!

بی‌سر و صدا برگه‌ها رو بهم می‌ریختم و از ته دلم خدا رو صدا می‌کردم تاواقعیت نداشته باشه. برگه‌های کپی رو پاره می‌کردم و برگه‌های سفید رو خط خطی…

توی ذهنم دنبال دلیل و مدرکی بودم تا همه چیز رو نقص کنه، حتی نبود راز رو! دلم می‌خواست از خواب بیدار شم ببینم سرش رو بازومه و اون چشم‌های قهوه‌ایش که شبیه سیاره‌ی مریخ بود رو بسته و آروم خوابیده، ولی این یه رویای غیر قابل دست رسی بود!

حقیقت کمر آدم رو می‌شکونه و من اون موقع نمی‌دونستم که با حقایقی روبه‌رو خواهم شد که دنیا رو خشم و غضبم به آتیش خواهد کشید!

سکوت، سکوت و سکوت، تنها چیزی بود که می‌خواستم ولی اغتشاش درونم اون درخواست ساده رو منع می‌کرد!

ایستادم، زانوهام توان بار به این سنگینی رو نداشتن و می‌لرزیدن. با قدم‌های آروم خودم رو به حموم کوچیک داخل اتاقم رسوندم و واردش شدم. شیر آب سرد رو باز کردم و با لباس زیرش ایستادم.

به یک باره، همه چیز محو شد و درون من از هر حس و احساسی تهی شد، پوچه پوچ…

آتشفاشان احساسم خاموش شد.

قطرات آب سرد مثل تازیانه به بدنم برخورد می‌کردن و آتیش احساساتم رو خاموش می‌کردن.

لرز به جونم افتاد؛ دندون‌هام به خاطر سرما بهم می‌خوردن و صداشون توی گوش‌هام اکو می‌شد. سرما به تنم رسوخ کرده بود و تا مغز استخونم رو تحت تاثیر قرار داده بود، ولی مهم‌تر از همه احساساتی بود که توی نطفه خفه شده بود.

 

صدای در حموم و بعد هم صدای مامان سرمه بلند شد. آب رو بستم تا صداش رو واضح بشنوم.

-آیدین مادر برات حوله پشت در آویزون کردم.

“باشه” ی گفتم و بعد از شنیدن صدای بسته شدن در، از حموم خارج شدم و حوله تن پوش رو تنم کردم.

نگاهم به اتاق افتاد که مرتب شده بود و کاغذ‌ها و عکس‌ها همه یک دست مرتب روی پاتختی کنار عکس راز گذاشته شده بودن. مامان اتاق رو مرتب کرده بود و من چقدر ازش ممنون بودم بابت سوال پیچ نکردنم.

لباس‌هام رو پوشیدم و با حوله موهای خیسم رو خشک کردم. روبه‌روی آینه ایستادم تا موهام رو مرتب کنم.

از اون چهره فقط چشم‌هام بود که تغییر نکرده بود و همچنان مثل الماسی سبز رنگ می‌درخشید، ولی درخشیشی از جنش غم و دلتنگی! آینه قدی توی اتاق هم ناراحتیم رو می‌خوند و فریاد می‌زد.

نفس عمیقی کشیدم؛ ضد گلوله شده بودم در برابر گلوله‌ی مشکلات که بی‌رحمانه قلبم رو نشونه گرفته بود. از آینه به گل‌های کنار پنکره نگاه کردم که چیزی جزء چوب خشک نمونده بود.

آهی کشیدم و حوله‌ی آبی رنگ رو روی شونه‌م انداختم، موهام رو با دستم مرتب کردم و به سمت ایون قدم برداشتم.

مامان سرمه با چادر گلگلی که به کمر بسته بود داشت گل‌ سرخ‌های توی باغچه رو آب می‌داد و لالایی می‌خوند.

-سلام!

-سلام پسرم، آفیت باشه.

در حالی که حوله رو روی بند تو ایون می‌نداخت گفتم:

-سلامت باشی!

دست به کمرش گرفت و در حالی که خم شده بود، گفت:

-آیدین، گوشیت چند بار زنگ خورد، حتما کار مهمی داشته…

زیر لب ممنونی گفتم و داخل خونه شدم؛ گوشیم رو برداشتم و چکش کردم، رضا بود که دو بار تماس گرفته بود و یه مسیجم داده بود که باهاش تماس بگیرم.

شماره‌ی رضا گرفتم و در همون‌طور وارد اتاق شدم؛ اول در و بعد پنجره رو بستم، نمی‌خواستم مامان سرمه با شنیدن جزئیات پرونده خودش رو درگیر کنه و ناراحت بشه.

-الو… الو سلام!

-سلام!

با لحن مشکوکی گفت:

-خوبی؟

-آره…

سکوتش کمی طولانی شد.

-این طور که به نظر نمی‌رسه! حالا آیدین تو هم فکر می‌کنی این قاتلمون بو داره؟

دستی به صورتم کشیدم و در حالی که روی تخت دارز می‌کشیدم، گفتم:

-حالت‌هاش رو زیر نظر داشتم، اول از همه بهش نمی‌خورد که معتاد باشه، دوم این که من حس می‌کردم داره از حفظ جواب سوالات رو می‌ده.

-هوف، نمی‌دونم! آیدین، من رو صدام می‌کنن اومدم فقط بگم، فیلم بازجویی رو برات ایمیل کردم تا زمینه‌ی پرونده کنی و با بقیه‌ی مدارک طتبیق بدی برای دادگاه…

بغض خفیفی به گلوم چنگ زد با اون حال گفتم:

-رضا! باید ببینمت، رنجبر قاتل یه نفر نیست قاتل دو نفره…

رضا متعجب و با صدایی بلندتر از حد معمول گفت:

-چی؟! چی شده، آیدین؟!

بغض داشت خفم می‌کرد.

-از پشت تلفن نمی‌تونم فردا می‌بینمت…

گوشی رو قطع کردم و روی پاتختی گذاشتم.

یکی از لباس‌های راز رو از توی چمدون بیرون کشیدم. از اون خونه‌ی پر خاطره فقط یک چمدون خاطرات با خودم آورده بودم، لباس‌های راز، عطرش، قاب عکس‌هامون و چند دست هم لباس برای خودم…

پیراهن راز گل‌گلی بود، کلا پپارچه‌هایی باطرح ریز رو دوست داشت و بیشتر لبا‌س‌هاش گل‌گلی بود. در حالی که بغلش کرده بودم و با تمام وجود بوش می‌کردم، داراز کشیدم و خودم رو به سیاهی خوابی سپردم که برادر مرگ بود!

«حلقه آویز»

***

رضا روبه‌روم نشسته بود و منتظر بهم چشم دوخته بود و من پشت میزم نشسته بودم و توی ذهنم دنبال کلمات می‌گشتم و سعی می‌کردم با کنار هم قرار دادنشون جملات رو بسازم.

-نمی‌خوای حرفی بزنی، برم!

-راز…

دو دل بودم، برای گفتنش ولی باید می‌گفتم تا خود خوری نکنم، خودم رو نابود نکنم.

-راز حامله بوده…

صدای بلند رضا توی گوش‌هام پیچید.

-چی؟ تو… تو می‌دونستی؟

کلافه موهام رو بهم ریختم که مصمم گفت:

-نکن…

با لحن مغمومی گفتم:

-نه…

من داشتم پدر می‌شدم، اما لیاقتش رو نداشتم؛ یه جنین سه ماهه که شاید برای دیگران معنی و مفهمومی نداشت، ولی برای من بوی زندگی رو می‌داد، مثل بوی خوب پوست پرتقالی که تو دوران کودکی همیشه روی بخاری بود.

رضا حرفی نمی‌زد، حرفی نداشت که بزنه و من، ممنون این سکوت تلخ بودم.

مثل باروتی بودم که منتظره یک شعله بود و حاصل این واکنش، انفجار محیب و مخربی بود و قطعا خودم اولین قربانی این انفجار بودم.

دلم می‌خواست در آغوشم می‌کشید و لعنت به میز و صندلی‌های اداری که این فاصله رو ایجاد کرده بودن.

-آیدین، من…من نمی‌دونم چی بگم!

جوابم بهش فقط آهی بود که از اعماق وجودم کشیدم، آهی که بوی شکستی دوباره رو می‌داد.

دکمه‌ی اول پیرهن مشکی رنگم رو باز کردم و گفتم:

-تاریخ دادگاه مشخص نشده؟

دوست نداشتم راجبش حرف بزنیم، حتی دلم نمی‌خواست راجبش فکر کنم! به بچه‌ای که حتی از وجود کوچولوش خبر نداشتم، واژه‌ها و کلمات برای بیان احساساتم قصار بودن. احساس می‌کردم، غیرتم زیر سوال رفته، غیرتی که امضا کننده‌ی حکم هر مرد ایرانی بود!

رضا مغموم و زیر لب گفت:

-نه، هنوز توی نوبتیم…

هوای اتاقم برام خفه‌قان آور بود و به سختی نفس می‌کشیدم؛ بلند شدم و طول اتاق رو طی کردم. روبه‌روی پنجره ایستادم و پنجره رو باز کردم، زمستون نزدیک بود و هوا روز به روز سردتر می‌شد. هوایی که سوز سرما رو داشت وارد ریه‌هام کردم، تیغیه‌ی بینیم از شدت سرما‌ی هوا سوخت.

آهی کشیدم و به سمت کمد چوبی گوشیه اتاق رفتم تا کلاسری رو که مربوط به پرونده‌ی راز بود بردارم. باید از تمام مدارک پیرینت می‌گرفتم با خودم به خونه می‌بردم؛ می‌خواستم دوباره و سه باره تمام مدارک رو کنار هم بچینم تا پستی و بلندی‌های این هزارتو رو بهم وصل کنم و جواب سوالتم رو بگیرم، علتی برای معلول‌های توی ذهنم پیدا کنم.

در کمد رو باز کردم و اون کلاسور قرمز رنگ رو برداشتم و روی میز کنار سوییچ و گوشیم گذاشتم. پالتوی یقه‌ انگیلیسی کرم رنگم رو از روی جالباسی برداشتم و درحالی که می‌پوشیدمش به رضا گفتم:

-با من میای یا نه؟

رضا با ذهنی درگیر گفت:

-نه، ماشین آوردم.

-پس خداحافظ…

رضا از جاش بلند شد و همراه با من پرونده به دست از اتاق خارج شد و گفت:

-به سلامت!

وارد سالن انتظاری شدم که خالی بود، با قدم‌های بلند و محکم به سمت خروجی حرکت کردم؛ چیزی تا پایان این پرونده نمونده بود، امشب همه چی معلوم می‌شه، همه چی!

صدای قدم‌هام توی سالن می‌پیچید و حس قدرت رو توی رگ‌هام به جریان می‌نداخت. ساعت کاری تموم شده بود، ولی من همچنان توی اداره بودم و این اداره چقدر بدون شاکی غیرقابل تحمله.

در شیشه‌ای رو حل دادم و از اداره خارج شدم، هوای سرد بی‌رحمانه مثل سوزن به پوستم نفوذ می‌کرد.

دزدگیر ماشین رو زدم و پشت فرمون نشستم و اولین کاری که کردم، ضبط رو روشن کردم و ملودی و موسیقی تو گوش‌هام پیچید.

(:

ما محکوم شده ایم به عمری سکوت و از درد قلب شکستن ..... #دکاروس

‫18 دیدگاه ها

  1. وای خیلی خوبه ثنا جان……لطفا زود زود پارت بزار 🌈🌈❄❄
    میسی بخاطر این رمان خوشگلت و جینگولت 😅
    فقط میتونی عکس شخصیت ها رو بزاری لطفا؟؟🥺🥺🥺🧡

  2. سلام ثنایی
    خوبی ؟
    این پترتت عالی بود ❤😍
    دستت مرسی 💋😘
    خیلی بدی😠
    چرا این دوتا وجود بچشونو نفهمیدن 😫😭
    اییی گلبم 💔
    ثنایی ، عکس پارتت ، راز هست ؟

  3. سلام خسته نباشید.قلم بسیار زیبایی دارین و واقعا حیف هست که به خاطر غلط های املایی از ارزشش کم بشه .لطف کنید قبل از ارسال پست به این لحاظ چکش کنید.پایدار باشین.

  4. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان