رمانرمان خان زاده جلد سوم

رمان خان زاده جلد سوم پارت یک

#خان_زاده
#فصل_سوم
#پارت۱

دستمو روی دستش گذاشتم آهسته زمزمه کردم
خواهش می کنم از من ناراحت نشو اما تو خوب میدونی که من نمیتونم مهمونی های شبانه بیام میدونی که پدرم در عین حال که مارو خیلی آزاد و بزرگ کرده اما قوانینی هم داره …
من نمیتونم شبا به مهمونی برم!

عینک آفتابی روی چشماش جابجا کرد ماشینو روشن کرد حتی به خودش زحمت نداد به سمتم بچرخه و نگاهم کنه…
وقتی دلگیر می شد وقتی عصبی می شد دیگه انگار هیچ چیز براش اهمیت نداشت
انگار همون ادنی نیست که با حرفاش با کاراش دل از منه دیوانه برده بود و من الان حاضر بودم براش هر کاری بکنم.

همیشه وقتی خلاف حرفش و میگفتم و مطیع نبودم اخم میکرد و جوابمو نمی داد
هرگز کوتاه نمی اومد و حرف حرفه اون می شد …
تمام طول مسیر سکوت کرد دستم و روی دستش گذاشته بودم اما اون حتی ثانیه ای نمی خواست نگاهم کنه…
اخ مگه این مهمونی چقدر براش مهم بود که انقدر اصرار می‌کرد به اومدنم؟

از روی اجبار کلافه نفسمو بیرون دادم و گفتم
باشه میام حالا میشه نگام کنی؟

صورتش کمی به سمت من چرخید و گفت
_ تو میتونستی از اولم همین حرف بزنی اما دو ساعتی میشه که منو انقدر عصبی و کلافه کردی و بالاخره تسلیم شدی!
اما خودتم خوب میدونی اول آخرش تسلیمه منی پس هیچ وقت هیچ موضوعی رو اینقدر کشش نده مونس….
من و تو تیکه های یه پازلیم همدیگرو کامل می کنیم و تو خوب میدونی همیشه آون تیکه اصلی که پازل کامل میکنه دست منه پس با من از سر لجبازی و نه ونمیتونم در نیا چون پیروز این قضیه فقط و فقط منم اونم نه الان نه گاهی وقتا بلکه همیشه ….

چقدر خودخواه بود خیلی مغرور بود و خودخواه همینم کاری می کرد که جذبش بشم این غرورش کاری میکرد همه به سمت این آدم جذب بشن …
برای اولین بار که دیدمش وقتی جلوی اون پسرا در اومد و پشتم ایستاد و حسابی از خجالتشون در اومد دلم رفت براش…
هیکل بزرگش صورت بی نقصش زیبایی بی حد و حضورش تمام غروری که توی نگاهش بود کاری کرد که همون دفعه اول دلم براش بره و بشه تنها مردی که من کنارش آرامش میگیرم…
هر وقت خواستم راجبش به پدر و مادرم حرفی بزنم مانعم شده و گفت الان وقتش نیست …
گفته با یه سوپرایز بزرگ با خانوادم آشنا میشه و من چقدر ذوق می کنم همیشه وقتی اسم سوپرایز و می شنوم…
حالا که اخماش کمی باز شده بود دستش را روی دستم گذاشت کرد و به آرومی شروع به بازی کردن با انگشتای دستم حالا که منو میخواست حالا که دوباره شده بود همون مزد همیشگی نفس آسوده ای کشیدم من میتونستم برای یه شب بیرون بودن از خونه یه بهانه جور کنم مگه نه؟
باید از مادرم کمک می گرفتم اون همیشه میتونست کمکم کنه می تونست کاری کنه که اجازه رفتنم به مهمونی صادر بشه …
وقتی ماشین رو سر کوچه نگهداشت دستشو با دو تا دستام گرفتم و پرسیدم
_دیگه از من دلخور نیستی که مگه نه ؟؟

عینک آفتابیش از چشماش برداشت بهم خیره شد و گفت
_ نیستم من هیچ وقت نمیتونم از تو دلخورباشم این و خودتم میدونی اما گاهی کاری می کنی که مجبور میشم به زور متوسل بشم که اخم کنم که کوتاه نمیام …

لبخندی بهش زدم و گفتم
فردا شب میبینمت..
دستگیره در رو که باز کردم تا خواستم پامو توی کوچه بزارم دستمو کشید سر جام نشستم و اون بی هوا بدون هیچ استرسی لبامو بوسید تمام حواسم به اطراف بود نکنه کسی ما را اینجا ببینه اما اون وقتی منو می بوسید دیگه سیر نمی شد
بوسه هاش همیشه وهمیشه طولانی و عمیق بود وقتی بالاخره از لبای من دل کند به سمت بیرون اشاره کرد و گفت

_حالا میتونی بری …

نگران به اطراف نگاه انداختم و گفتم نمیگی کسی میبینه اخه دیوونه …

از ماشین پیاده شدم تا وقتی که من کلید و تویی درخونه بندازم همونجا منتظر ایستاده وارد حیاط که شدم صدای ماشین و شنیدم که از کوچه دور میشد
به در تکیه دادم چند باری اسمشو زمزمه کردم
شاهو…..
اسمشو خیلی دوست داشتم بهش میومد به صورت جذابش به قد و هیکلش به رفتارش به راه رفتنش و حتی غروری که توی چشماش بود
شاه بودن لیاقتش بود و من آرزوم شده بود ملکه این شاه بشم
ملکه شاهو شدن برای من مثل یه رویا شده بود….

شرم کردم از این همه مهربونیش
از این همه خوب بودنش
اما من به شاهوقول داده بودم
قول داده بودم که به خانوادم چیزی نگم تا وقتی که اون بگه ….
ومن نمیتونستم زیر قولم بزنم دست مادرم توی دستم گرفتم و گفتم نگران نباش مامان خانم
من خوب شما رو میشناسم شک نکن هر وقت عاشق شدم یک راست اول به تو بابا میگم
چون میدونم که شما چقدر عاشق همین و چقدر میتونین کمکم کنین…

مادرم کمی خودشو جلوتر کشید پیشونیمو بوسید و گفت

_بهت اعتماد دارم پس ناامیدم نکن مونسم.

چشم گفتم با صدای پدرم هر دو نفرمون به سمتش چرخیدیم

_ مادر و دختر خوب خلوت کردینا خبریه ؟
حرفی هست که منم باید بشنوم ؟

مادر شونه ای بالا انداخت و گفت
_چه حرفی عزیزدلم خوش اومدی خسته نباشی…
همیشه همین بود مادرم وقتی که موقع اومدن بابل می‌رسید انقدر با محبت و عشق بهس عشق خوش آمد می گفت که انگار دیوارهای این خونه ام حسادت می کردن به این زن و شوهر
نمونه خالص عشق بودن این دو نفر

خودمو بین این دو کفتر عاشق انداختم و گفتم خجالت نمی کشید اینجا بچه ایستاده نمیگین من می بینم یهویی دلم میخواد ؟

بابا با خنده یکی از دستاش دوباره شونه های مادر و یکی رو دور شونه های من انداخت و گفت
_ من به تو دوتا زن های توی زندگیم به قدی عشق میدم که هیچ وقت هوس عشق دیگه ای نکنن…
و تو وروجک کم از من عشق میگیری که بخوای حسودی کنی؟

محکم بغلش کردم و گفتم من بهترین پدر و مادر دنیارو دارم هیچ وقت من هیچ کمبودی از عشق و محبت نداشتم و این یه شانس بزرگ که خدا به ما داده از هر دوتاتون خیلی ممنونم با صدای داد و بیداد دو قلو ها هر سه نفرمون از جا پریدیم امیر سام و امیریل هر دو تا به سمتمون اومدن و گفتن
_به به جمع همه جمعه فقط ما دو تا اضافی ایم
این بار هر سه نفرمون بهشون خندیدیم خانواده ما واقعا خوشبخت بود اما این خوشبختی رو مدیون پدر و مادرمون بودیم نزدیک شام بود و من هنوز درگیر فردا بودم الان تنها کاری که باید میکردم و تنها چیزی که فکرم و درگیر کرده بود راضی کردن پدر و مادرم برای رفتن به اون مهمونی بود و من دقیقا نمی دونستم باید از کجا شروع کنم….
مادرم همراه مرضیه جون توی آشپز خونه بود و داشت شام آماده میکرد کنارش به کابینت تکیه دادم و شروع کردم به بازی کردن با ناخن انگشتام
مادرم که خوب منو میشناخت نگاهی بهم کرد و گفت
_چیزی شده چی میخوای بگی که الان دو دل و مرددی؟
لبخند مصنوعی زدم و گفتم میخوام یه چیزی بگم ولی خواهش میکنم نه نگین…
مامانم مثل خودم دست به سینه شد و با ابروهای بالا پریده گفت
_میخوای چی بگی که اینقدر نگرانی؟
آب دهنمو پایین فرستادم و گفتم فردا شب تولد یکی از همکلاسیامه دوست صمیمیم میشناسیش که… مریم یه جشن تولد خصوصی کوچولو گرفته از من هم دعوت کرد که برم.
بعد گفت اگه نیای نه من نه تو من میدونم بابام نمیزاره ها ولی نمیدونم چرا بهش قول دادم که برم….

از این که داشتم بهش مادرم دروغ میگفتم حالم اصلا خوب نبود شرمنده بودم اما چاره ای نداشتم مادرم کمی بهم نگاه کرد و گفت
_دختر خوب طوری گفتی فکر کردم چی میخوای بگی
مگه ما مریمو نمی‌شناسیم؟
ان دختر خوبیه و بابات اجازه میده که به جشن تولدش بری…

نفس آسوده کشیدم و خیالم از بابت مریم راحت بود چون قبلش بهش پیام داده بودم و همه چیز وتوضیح داده بودم و اون میدونست اگر پدر یا مادرم سوالی ازش پرسیدن چه جوابی بده

با خیال راحت گونه مادرم رو بوسیدم و گفتم ممنون که اینقدر مهربونی خیلی دوستون دارم
با روی خوش به من گفت

_ فقط یادت نره یه کادوی خوب و مناسب براش بگیری

خوشحال و راضی حرفش و تایید کردم از آشپزخونه بیرون رفتم دیگه بقیش رو به مادرم سپردم خوب میدونست که پدرم چطوری راضی کنه

بعد از شام وقتی اجازه مهمونی فردا صادر شد خوشحال به طبقه بالا رفتم و شماره شاهو رو گرفتم هرچقدر بهش زنگ زدم جواب نمی داد.

یکی از کارهایی که همیشه انجام می داد همین بود
خودش بهم زنگ میزد وقتی من زنگ می زدم هیچ وقت جواب نمی‌داد و می‌گفت سرم شلوغه گوشی دست من نیست و این واقعاً ناراحتم می‌کرد

پس براش نوشتم من اجازه مهمونی فردا رو گرفتم فرداشب میبینمت…

طبق معمول با رویای شاهو و خوابیدم با فکرش بیدار شدم صبحانه خوردم از خونه بیرون رفتم برای گرفتن یه کادو برای تولد
وقتی کادو گرفتم و به خونه برگشتم مادر بیچارم کمکم کرد تا آماده بشم حمام رفتم موهامو سشوار کشید برام لباس انتخاب کرد ….

 

چقدر خجالت میکشیدم از مادرم که داشت همراهیم می کرد برای این مهمونی آماده بشم.
مهمونی که خبر نداشت اون چیزی که بهش گفتم نیست.

وقتی آماده شدم دیگه نزدیک غروب بود پدرم پایین جلوی تلویزیون بود داشت با امیر سام امیریل حرف می‌زد وقتی پایین رفتم هر سه نفرشون سوت بلندی کشیدن و بابا گفت
_ به به ببین دختر باباچه کرده !

چرخی زدم و گفتم
خوشگل شدم؟
پدرم از جاش بلند شد پیشونیمو بوسید و گفت
_ مگه میشه خوشگل نشده باشی؟
تو مادری مثل آیلین داری که چیزی از زیبایی کم نداره و تو خیلی شبیه مادرتی…
اینکه پدرم همیشه مادرم و زیباترین میدونست برام خیلی قشنگ بود.

بغلش کردم و گفتم معذرت میخام که گاهی اذیتت می کنم بابا اما بهتون قول میدم دختر خوبی باشم لایق این همه محبت تون باشم .

موهام و کمی نوازش کرد و گفت

تو همیشه دختر خوبی بودی چون نتیجه عشق من و مادرتی مگه میشه بهترین نبلشی؟
من خیلی خوشحالم که دختری مثل تو دارم …

بالاخره بعد از هزار جور حس شرم و عذاب وجدان تا خواستم از خونه بیرون برم پدرم گفت
_خودم میرسونمت

ترسیده وحشتزده خودمو عقب کشیدم و گفتم
نه بابا مینا و رها دارن میان دنبالم…
با ماشین رهام میریم سه تایی.

پدرم کمی متفکر نگاهم کرد و گفت _باشه عزیزم زیاد دیر نکنی ها باید قبل ساعت ۱۱ برگردی خونه.

چشم گفتم و با قلبی که داشت از جا کنده میشد از خونه بیرون رفتم با دیدن ماشین شاهو که با کمی فاصله از خونه پارک شده بود به سمتش رفتم و سریع نشستم و گفتم

راه بیفت راه یافت تا کسی ندیده…

شاهو کمی با نگاه کردن به من معطل کرد و بالاخره پاشو روی گاز فشار داد از آنجا دور شدیم

چشمامو بستم و چند بار نفس عمیق کشیدم و گفتم
به خاطر تو کلی به پدر و مادرم دروغ گفتم آخه چرا مجبورم می کنی؟

شاهو پاشو روی ترمز گذاشت و گفت _اگه بخوای میتونی برگردی هیچ اجباری نیست من فقط میخواستم توی مهمونی تو همراهم باشی .

کانلا جدی و هیچ شوخی نداشت اخمی که داشت باعث میشد زود عقب نشینی کنم
بازوشو لمسکردم و گفتم

 

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫50 دیدگاه ها

  1. من تو اون پارت هم گفتم اگه یادتون باشه تو فصل قبلی به این اشاره شد که پسر کیمیا اسمش شاهو بود فک کنم. البته اهورا گذشته بدی داشته و خیلی دل دخترارو شکونده میتونه هرکدومشون باشه ولی من ۹۰ درصد فک میکنم پسره کیمیاس

  2. فقط امیدوارم مثل فصل دومش نباشه انگار بچه ۱۱ساله می‌نویسه من نخوندمش نفهمیدم چی شد به هر حال موفق باشی نویسنده عزبز امیدوارم قلمت پیشرفت کرده باشه

      1. دقیقااااا واقعان قلمش ضعیف کاش اول خوب یاد می‌گرفت قلمت بهتر میکردی بعد شروع به نوشتن میکردی از نظر من عروس استاد نویسندش با نویسنده خان زاده جدا هستن چون اون قلم کجا واین قلم کجا از زمین تا آسمون تفاوت

    1. رمان‌ خانزاده بد نبود فصل اولش
      فصل دوم رو نخوندم فقط چند پارتی که دستم اومد داستان چیه خیلی دیگه کشش داد داستان رو کلا با رمانی که زیادی داستان رو کش بده مشکل دارم ولی خب بد نیس خواستی بخون
      البته اگه رمان‌ میخوای بخونی چند تا رمان‌ پی دی اف خوب بهت پیشنهاد میدم
      مثل سویل
      ترمیم
      اکالیپتوس
      شاهکار
      نا نوشته ها

    2. فصل ۳ اصلا قشنگ نیست تا الان کلی پارت گذاشته نویسنده اصلا قشنگ نبود من نصفه خوندمش از فصل ۲ بیخود تر

    1. ترنم اسمش
      نویسنده رمان های استاد دانشجوی (استاد مغرور من …عروس استا…استاد خلافکار و تدریس عاشاقانه)
      داره این رمان مینویسه

      1. من هنوز که هنوز میگن کدوم شخصیت رمانایی که خوندی از همه همه بیشتر دوس داشتی میگم امیرکیان فرهمند مال استاد خلافکار

  3. من بیشتراز همه دلم‌برای مهتاب میسوخت
    بچش که مرد و دوباره هم زورکی شوهرش دادن و•••••• 😕😯🤐😳😵

  4. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان