رمان در پناه آهیر

رمان در پناه آهیر پارت ۱۹

_انگار تو نمیخوای از فاز دپ بکشی بیرون.. خودم باید دست بکار بشم

۷۷
از روی مبل بیحوصله بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه و گفتم

_خوبم.. کشیدم بیرون

_باید ثابت کنی

_چه جوری؟.. میگم خوبم خب

_پایه ای یه کار خفن کثیف بکنیم؟

_یعنی چی؟

_یه کار مسخره که یه کم بخندیم

_آره پایه م.. چی مثلا؟

تکیه داد به کابینت و گفت

_همیشه دلم میخواست تو یه رستوران لاکچری کثیف بازی دربیارم.. ولی هیچوقت رفیق پایه شو پیدا نکردم.. هستی؟

عاشق سنت شکنی و برخلاف مسیر آب شنا کردن بودم و از اون قبیل شیطنت ها خوشم میومد.. مخصوصا اگه با آهیر بود که دیگه لذتش صد چندان میشد..

حتی فکرش هم حالمو عوض کرد و با شوق گفتم

_عاشق این مریض بازیام.. هستم بریم

کف دستشو تو هوا کوبید به دستم و گفت

_ایول بریم ضایع کاری

آهیر گفته بود تیپ شیک و باکلاس بزنم طوری که در نگاه اول همه فکر کنن خیلی مودب و باشخصیتیم..

دخترانه ترین و شیک ترین مانتو و شالمو پوشیدم و آهیر هم کت و شلوار پوشید و آخر سر دیدم که یه دستمال گردن هم بست دور گردنش و فوق العاده شیک و باکلاس شد..
با تصور اینکه با اون تیپ چی کار میخواد بکنه خنده م گرفت..

هردومون تو انتخاب یه رستوران لاکچری توافق کردیم و وقتی رفتیم داخل، گارسونهای پاپیون زده و کت و شلوار رسمی پوشیده اومدن استقبالمون و یکیشون مقابلمون سر خم کرد و گفت

_خوش آمدین قربان.. کجا تمایل دارین بشینین؟

آهیر نگاهی به من کرد و گفت

_عزیزم کجا راحتتری؟

خنده م گرفت و یواشکی بهش گفتم

_هر جا بیشتر مرکز توجه باشه

خنده شو خورد و میزی رو وسط رستوران نشون داد و گفت

_همینجا خوبه

گارسون راهنماییمون کرد و صندلی سمت منو کشید بیرون و با اجازه ای گفت و رفت..

مشتری زیادی تو رستوران بود و همشون کلاس بالا و پولدار بودن..

آهیر یواشکی گفت

_آتیش زدم به مالم و آوردمت اینجا.. امیدوارم خاطره ی خفنی بسازیم که بیارزه

خندیدم و گفتم

_چشمات الان شبیه یه پسربچه ی شروره

با اون قیافه ی لعنتی و موهای طلاییش، دستمال گردن هم که بسته بود جذابیتش سر به فلک کشیده بود..

چند تا دختر خوشتیپ و خوشگلی که با چند میز فاصله ازمون نشسته بودن، از اول ورودمون زوم کرده بودن روی آهیر و نگاه چند تا از خانم ها رو هم بهش شکار کرده بودم..

خیلی مشتاق بودم ببینم کمی بعد چه چیز هایی از این جنتلمن خوشقیافه خواهند دید و واکنششون چی خواهد بود..

گارسون اومد و سفارش غذای دریایی که شامل صدف و سوشی و خرچنگ بود دادیم و وقتی رفت آهیر گفت

_فکر کنم باید ماشینتو بفروشیم تا بتونیم پول اینارو بدیم

_میفروشیم.. فدای سر خاطره سازیمون

لبخندی زد و عمیق نگاهم کرد که خنده و شوخی از یادم رفت و غرق آبی طوسی چشماش شدم..

حواسمو با نگاهش پرت کرده بود که یه گارسون چند مدل نوشیدنی و یه سالاد اسپشیال رستوران آورد و رفت..

نگاهمو به زور از نگاه جذاب آهیر گرفتم و دور و برو نگاه کردم..

دخترا هنوزم تو نخ آهیر بودن و تو دست یکیشون هم که خیره شده بود به آهیر، یه سوئیچ بود و دور انگشتش میگردوند، که از اون فاصله تشخیص دادم سوئیچ لامبورگینیه..

رو به آهیر گفتم

_یکی میخواد با ماشینش مختو بزنه

_متوجهم.. بزار سعیشو بکنه.. لامبورگینی یه دختر برا من مهم نیست

و انگشتشو زد به سینه ش و گفت

_این مهمه

و خندید و گفت

_منظورم ممه نیستا.. منظورم قلبشه

پوفی کشیدم و با خنده گفتم

_بیحیا.. یه ذره م خجالت سرت نمیشه

موذی و تخس بهم خندید و برگشت نگاه جذاب و سردی به دخترا کرد که سه تاشون شروع کردن به پچ و پچ..

یه موزیک خارجی لایت با صدای کم توی فضا پخش میشد و همه بقدری آروم حرف میزدن و غذا میخوردن که انگار رستوران نیست و کتابخونه ست..

لوسترهای بزرگ و گرونقیت، و میز و صندلی ها و فضایی که با ترکیب رنگ طلایی و بژ و سفید دیزاین شده بود، خیلی شیک و سلطنتی بود..

روی پای همه دستمالهای سفید ابریشمی بود و طوری با ظرافت و ژست کارد و چنگال گرفته بودن که انگار دارن عمل جراحی مغز انجام میدن..

من دختر یه خانواده ی پولدار بودم و به راحتی میتونستم بیام به چنین رستورانی.. ولی سبکم نبود و بیشتر از رستورانهای راحت و کافه و فست فودی خوشم میومد..

دور و برو نگاه میکردم که آهیر گفت

_خوشت اومده؟

_نه.. قلبم گرفت.. من ساندویچی مُری کثیفو به اینجا ترجیح میدم

خندید و گفت

_مُری کثیف دیگه کیه؟

_مُری کثیف، اسطوره ی ساندویچ کثیف سازانه.. اسمش مرتضی ست.. از قدیم ساندویچ فروشه و انقدر کثیفه که نه دستاشو میشوره، نه لوازم مغازه رو.. هر جور حشره و جنبنده ای هم که بخوای تو مغازه میتونی ببینی.. ولی ساندویچاش انقدر خوشمزه ست که با اون اوضاع مشتری داره.. یه بار بهش گفتم داش مُری راز خوشمزگی ساندویچات چیه؟.. دستاشو نشونم داد و گفت کثیفی دستام!.. گفتم خسته نباشی کارت درسته

از ته دل خندید و گفت

_تو کجا بودی تا الان لعنتی؟.. چرا اینقدر دیر پیدا شدی؟.. با هیچ کس اندازه ی تو حال نکردم افرا

با حرفی که زد انگار یه چیزی توی دلم فرو ریخت.. خنده روی لبم ماسید و نفسم سنگین شد..

چطور میتونست اینقدر روم تاثیر داشته باشه که با دوتا جمله ی قشنگ حال و هوای درونم رو طوفانی کنه؟!

به زور لبخندی زدم و آروم گفتم

_همین دور و برا بودم.. تو کجا بودی؟

با لبخند قشنگش خیره بود بهم و گفت

_هر کجا که بودم بعد از این ور دلتم

پوووف.. منو به رگبار بسته بود و حرفایی میزد که دلم با شنیدنشون تو سینه م تالاپ تولوپ میکرد..

۷۸

ولی نمیتونستم در ظاهر نشون بدم که تو دلم چه خبره.. نمیخواستم بفهمه..

بالاخره غذا رو آوردن و سه تا پیشخدمت مخصوص با ظرفهای فلزی گنبدی غذا رو برامون سرو کردن..

مقابل هرکدوممون یه خرچنگ بزرگ گذاشتن که از قرمزی برق میزد و چنگال هاش از بشقاب زیرش زده بود بیرون..

صدف و سوشی ها رو هم در بشقابهای جداگانه گذاشتن کنار دستمون و تعظیمی کردن و یکیشون رو به آهیر گفت

_امری ندارین قربان؟

میدونستم که گرونترین غذای رستوران رو سفارش دادیم و الان فکر میکنن خیلی مایه دار و آدم مهمی هستیم..

آهیر با جذبه ی خاصش تشکر کرد و گارسونها رفتن..

هردومون نگاه تخس و خندونی به هم و بعد به خرچنگهای مقابلمون کردیم و آهیر گفت

_شروع کن نوش جونت

شروع کنی که گفت، خطری بود و فهمیدم که میخواد ضایع بازی رو شروع کنه..

فضا خیلی متشخص و سنگین بود و از فکر اینکه شاید آخرش بیرونمون کنن خنده م میگرفت..

چنگالمو به گوشت سفید خرچنگ زده بودم که دیدم آهیر چنگالش رو محکم گذاشت روی پوسته ی سفت خرچنگ و محکم فشار داد.. با اون فشار، یهو نصف خرچنگ توی هوا پرواز کرد و افتاد روی زمین !

خودش با صدای بلند گفت

_اوه

و من دستامو گذاشتم روی صورتم و از خنده ی بیصدا منفجر شدم !

اونایی که پرواز خرچنگ رو دیده بودن، با چشم های گرد شده آهیرو نگاه میکردن..

شکلکی درآورد و خندید بهم.. آروم گفتم

_شروعت افسانه ای بود خدا لعنتت کنه

از قیافه ی خندونش معلوم بود که تو دلش دارن بندری میزنن و بهش خوش گذشته..

یه گارسون با هول اومد و خرچنگ رو از زمین برداشت و زمینو تمیز کرد و طوری بی سر و صدا رفت که انگار خواستن روی یه جرمی رو بپوشونن..

ولی آهیر دست بردار نبود و یه سوشی خورد و عوق زد !

لعنتی.. همه نگاهمون کردن و آهیر سوشی رو از دهنش درآورد و انداخت توی بشقاب و با صدای بلند گفت

_گارسون

من از خنده قرمز شده بودم که گارسون سریع اومد و آهیر با صدای بلند بهش گفت

_این چیه آوردین مزه ی ماهی گندیده میده

سرهایی که به سمتمون برگشته بودن بیشتر شدن و با تعجب آهیرو نگاه میکردن..

گارسون خیلی آهسته گفت

_خب این ماهی خام هست قربان

_ماهی خام؟.. خدای من تهوع گرفتم.. لطفا ببریدش نمیخورم.. آبگوشت و پیاز ندارین؟

من بلند خندیدم و گارسون گفت

_نه متاسفانه

و زیرزیرکی خندید و آهیر چشمکی بهش زد.. فکر کردم اونم از اینهمه آدم یوبس و مبادی آداب خسته شده و از اینکه آهیر تو همچین مکانی به راحتی تابوشکنی میکنه حال کرده..

بشقاب سوشی رو برداشت و برد و آهیر رو به اونایی که بر و بر نگاهش میکردن گفت

_چیو نگاه میکنین؟.. مگه سگ و گربه م که ماهی خام بخورم؟

و دستمال گردنش رو از دور گردنش باز کرد و دهنشو باهاش پاک کرد!

نگاه خیره و شوک زده ی آدمای اطرافو دیدم و نمیتونستم جلوی خنده مو بگیرم..

سرخوشانه گفت

_نوبت توعه

بی معطلی صدف رو با دست برداشتم و با بلندترین صدایی که میتونستم هورت کشیدم که آهیر بلند خندید و همه اینبار منو چپ چپ نگاه کردن!

خیلی لذتبخش بود و از این بازی کثیف خوشم اومده بود..

آهیر گیلاس کریستال رو داد دستم و گفت

_بخور نمونه تو گلوت

هر دومون نوشیدنی ای رو که نفهمیدم چی بود سر کشیدیم و آخرش آهیر صدای آروغ درآورد و من قهقهه زدم و سعی کردم منم صدای آروغ زدن دربیارم..

صدای “اوه خدای من” گفتن یه زن رو شنیدم و مشتری میز بقلیمون گارسون رو صدا زد و با صدای آهسته ای چیزی بهش گفت.. اونم اومد پیشمون و گفت

_ببخشید امکان داره رستوران رو ترک کنید؟

هردومون با صدای بلند کولی بازی درآوردیم و گفتیم

_عه یعنی چی هنوز غذامون تموم نشده

گارسون رفت و آهیر با خنده بهم گفت

_الان قیافه ی دخترا رو نگاه کن

برگشتم سمتشون و دیدم همشون با چندش و اخم نگامون میکنن و اَخ و پیف میکنن..

خندیدم و گفتم

_دیگه سوئیچ لامبورگینی رو نشون نمیده

آهیر هم بلند خندید و گفت

_همون موقع که سوشی رو از دهنم درآوردم، با اخم سوئیچو گذاشت توی کیفش

هردومون بلند خندیدیم و گارسون حساب رو برامون آورد که یعنی پرداخت کنین و بفرمایین بیرون..

خیلی گرون شده بود و نمیدونستم آهیر تو جیبش اونهمه پول داره یا نه..

ولی من تو کارتم داشتم و تا خواستم حساب کنم آهیر گفت

_حساب نکنیا، اصل ماجرا همینجاشه

و رو به گارسون کرد و گفت

_داداش راستش ما اینقدر پول نداریم

گارسون با چشمهای گرد شده نگاهی بهمون کرد و گفت

_لطفا تشریف بیارید

آهیر با خنده ی شیطونی اشاره ای به من کرد و دستمو گرفت و کشید..

دنبال گارسون رفتیم که مارو به مردی که پشت میزی نشسته بود نشون داد و گفت

_آقای مدیر ایشون میگن پول غذا رو نمیتونن بدن

مرده با تعجب نگاهی به سر و وضعمون کرد و گفت

_شوخی میکنین؟

آهیر گفت

_غذاهاتون قیمت خون بابامه.. معلومه که اینهمه پول نداریم

مرد از روی صندلی بلند شد و گفت

_به تیپ و لباستون که نمیخوره بی پول باشین

_هیچوقت گول ظاهرو نخور حاجی.. شیپیش تو جیبم پشتک بارو میزنه

_یه کارت شناسایی بدین و برین، فردا میارین پولو

_کارت نداریم

کارت شناسایی و گواهینامه م تو کیفم بود ولی نمیدونستم آهیر میخواد چیکار کنه..

مرد دستی به گوشه ی لبش کشید و گفت

_پس باید یه چیزی گرو بزارین.. ساعتی چیزی

آهیر ساعتشو نشونش داد و گفت

_ساعت فیک ساخت کردستان اگه کارتو راه میندازه بدم

میدونستم که ساعتش فیک نیست و جزو تک و توک اشیای گرونقیمتش بود..

مدیر رستوران گفت

_خب چیکار کنیم؟.. باید پول غذایی که خوردین رو بدین

آهیر با خنده گفت

_ظرف بشوریم

بالاخره هدف آهیرو فهمیدم و با خنده گفتم

_ما ظرفشورهای حرفه ای هستیم

مرده در حالیکه میرفت بشینه رو صندلیش گفت

_معلوم بود دنبال مسخره بازی هستین.. بفرمایین پایین بشورین

آهیرو نگاه کردم و با خنده گفتم

_میدونی چقدر باید ظرف بشوریم تا پول اون خرچنگ پرنده دربیاد؟

با سرخوشی گفت

_همیشه دلم میخواست این موقعیتو تجربه کنم.. خاطره ی باحال همینه.. بزن بریم

رفتیم تو زیر زمین.. با تعجب نگامون میکردن و دو تا پیشبند سفید بهمون دادن..

ظرفهای کوچیک رو داخل ماشینهای ظرفشویی میزاشتن و ظرفهای بزرگ و قابلمه ها ی کثیف روی زمین کنار سینک بود..

با خنده پیشبندها رو بستیم و در حالیکه پشت سینک می ایستادیم گفتم

_جای مادرامون خالیه الان مارو ببینن سکته میکنن

با خنده اسکاچش رو گرفت مقابلم و گفت

_مایع بریز

سه ساعت بی وقفه ظرف شستیم و شوخی و خنده کردیم.. بیشترشو خودش شست و همش از دستم میگرفت و گربه شور میکرد میزاشت کنار..

_عه آهیر خوب بشور کفش میمونه

_بزار بمونه مشتریهای افاده ای شون از لیزی مایع ظرفشویی اسهال بشن

از خنده و خستگی وا رفته بودیم که یه کارگری اومد و گفت مدیر گفته کافیه میتونن برن..

خیس عرق و کف بودیم ولی انقدر خندیده بودیم و حال کرده بودیم که حد نداشت..

نتونستم گره پیشبندمو باز کنم و بازم به خنده افتادم.. آهیر گفت

_بزا من باز کنم

مقابلم وایساد و دستاشو برد پشت کمرم..

سرمو بلند کردم و نگاه کردم بهش که با لبخند آرومی گفت

_میخوام همیشه اینطوری بخندی.. آوردمت اینجا و اینهمه مسخره بازی کردم تا ناراحتی امروزو فراموش کنی و بازم از ته دل بخندی

دستامو روی ساق دستاش که هنوز دور کمرم بود گذاشتم و خیره شدم به چشماش..

این آدم دریای آرامش من بود.. با حرف هایی که میزد، با کارهایی که برام میکرد، طوری قلبم رو تو دستش میگرفت و حال دلم رو خوب میکرد که تو عمرم تجربه ش نکرده بودم‌..

بدون فکر تو بغلش فرو رفتم و گفتم

_چرا اینقدر خوبی؟

_چون طوری از آدمای بد ضربه خوردم که وقتی یه آدم خوب میبینم دوست دارم مثل کوآلا بچسبم بهش و براش خوب باشم

با محبت نگاهش کردم و بعد سرمو گذاشتم درست روی قلبش و گفتم

_ تو کجا بودی تا الان؟.. چرا اینقدر دیر پیدا شدی؟

حرف خودشو براش تکرار کردم..

منو محکم تو حصار دستاش گرفت و بعد از کمی سکوت گفت

_با تو حالم خوبه افرا

منم تو بغلش زمزمه کردم

_با تو همه چی قشنگه آهیر.. حتی شستن همه ی ظرفای یه رستوران

ازم جدا شد و خندید..

اونروز یکی از قشنگترین خاطره هامونو باهم ساختیم..

یه خاطره شاید به چندشیِ مُری کثیف.. ولی یه خاطره ی دلی و شیرین..

میخواستیم بریم که کسی گفت

_عاشقا اکثرا دیوونن

برگشتم سمت صدا.. مردی بود که همش به بقیه دستور میداد و فکر کنم سر کارگر بود..

با لبخند نگاهمون میکرد و فکر کرده بود ما عاشق همیم..

از حرفش هول شدم و گفتم

_نه ما عاشق نیستیم.. رفیقیم

نگاه نگرانی به آهیر کردم.. اونم نگاه معناداری بهم کرد و با یه مکث و یه لبخند ناقص گفت

_رفیقیم

…………………………

عسل بعد از اونروز گیر داده بود و هر روز زنگ میزد و میگفت میام بریم آرایشگاه ابروهاتو برداره..

ولی آماده نبودم.. این کاری که میخواستم بکنم برای من، کار خیلی مهم و سختی بود و همش امروز و فردا میکردم..

ولی بعد از چند روز عسل خودش اومد سراغم و اصرار کرد که دیگه ول کن نیست و باید بریم..

گفتم

_راستش خجالت میکشم از آهیر که یهویی بیاد تو خونه و منو اونجوری ببینه

_مگه میخواد چه جوری ببینه؟.. یه ابرو برداشتن و اپیلاسیون مگه چیه که خجالت میکشی؟.. اصلا شاید متوجه نشه

دستامو به هم فشار میدادم و با استرس نگاهش میکردم که دیدم رفت تو فکر و انگار چیزی به ذهنش رسیده باشه منو نگاه میکنه..

یهو دستاشو زد به هم و با خنده گفت

_وای افرا.. یه چیزی میگم نه نگو

_چی؟

با شوق بهم نزدیکتر شد روی مبل و گفت

_میگم بیا یه مهمونی بگیریم.. بچه های آموزشگاه به بهانه های مختلف زود زود مهمونی میگیرن و اون قسمتش رو من حل میکنم.. حتی چند بارم استادو دعوت کرده بودیم و یه بارم اومده بود..

۸۰
الانم با هم دعوتتون میکنیم و من اونروز میبرمت آرایشگاه تا استاد تو مهمونی یهویی ببینتت و سورپرایز بشه

از هیجان و استرس قلبم تندتر زد و گفتم

_برو بابا فیلممون نکن من نمیتونم

از دستم آویزون شد و گفت

_تو رو خدااا افرا.. خیلی دلم میخواد وقتی تو رو اونطوری میبینه قیافه شو ببینم.. در ضمن برای خودتم خوب میشه که باهاش تنها نیستی و من پیشتم.. تنها که نباشین خجالتم نمیکشی

اولش به هیچ وجه نمیخواستم قبول کنم، ولی تنها نبودنمون خوب بود و به عقلم نشست..

یه مهمونی بود دیگه.. اگه خوشم نمیومد زود برمیگشتم خونه..

با اصرارهای عسل اوکی دادم بهش و با خوشحالی رفت و گفت به زودی تاریخ مهمونی رو بهت میگم..

خیلی استرس داشتم و نمیدونستم چی میشه.. از طرفی هم منتظر جواب کمیسیون عفو بودم که وکیل گفته بود حدودا ۱۵ روز طول میکشه تا جواب بدن..

سه روز نشده بود که عسل زنگ زد و با شوق و ذوق گفت که مسئله ی پارتی رو حل کرده و قرار شده روز جمعه، خونه ی یکی از پسرا به اسم امید مهمونی برگزار بشه..

امید رو میشناختم و تو کلاس آهیر دیده بودمش.. تا جمعه هم ۴ روز مونده بود و من هر ساعت تصمیمم عوض میشد و گاهی منصرف میشدم..

ولی عسل بیخیال نمیشد و گفت که عصر میاد باهم بریم یه لباس قشنگ برای من بخریم..

به آهیر گفتم که با عسل میرم خرید، اونم چیزی نگفت چون به گردش های من با دوستام عادت داشت ولی مسلما فکرشو هم نمیکرد که خرید اینبار با همیشه چقدر فرق خواهد داشت..

وقتی عسل یه پیراهن سرخابی آستین حلقه ای که قدش تا زانوم بود نشونم داد، چشمام گرد شد و گفتم

_ممکن نیست من اینو بپوشم

ولی به زور هولم داد داخل بوتیک و گفت

_میپوشی خوبم میپوشی.. برو تو ببینم

وقتی تو اتاق پرو لباسو تنم کردم باورم نشد که همچین کاری کردم..

اگه چند ماه پیش میگفتن قراره این کارو بکنی غیرممکن بود باور کنم..

ولی اومدن آهیر به زندگیم، طوری منو تغییر داده بود که خودمم باورم نمیشد..

لباس خیلی شیک و ساده ای بود ولی حس کردم به من نمیاد و یه دختر خوشگل باید اون لباسو بپوشه..

عسل صدام کرد و گفت که میخواد لباس رو تو تنم ببینه..

در اتاق پرو رو باز کردم و گفتم

_بیا ببین.. حیف این لباس نیست که تن من باشه؟

با شوق سر تا پامو نگاه کرد و گفت

_واااای افرا چقدر بهت میاد.. چه هیکلی داشتی خبر نداشتیم پدرسوخته

باورم نمیشد منو میگه.. هیچوقت خودمو دختر خوشگل یا خوش هیکلی نمیدونستم و واکنش عسل برام عجیب بود..

_برو بیرون عسل درش میارم منو خر نکن نمیخرم اینو

_مگه دست توعه که نخری.. انقدر لباسای مسخره ی گشاد پوشیدی که اولین باره هیکلتو میبینم.. بیا بیرون ببینم

بالاخره عسل انقدر قسم خورد که عالی شدم و خیلی بهم میاد که راضی شدم و لباسو خریدم.. برند معروفی بود و جنس و تن خوری فوق العاده ای داشت، از طرفی هم سنگینی و سادگیش چشممو گرفت..

عسل مقابل یه کفش فروشی وایساد و منو هم کشید و گفت

_لباست سرخابیه.. سرخابی با آبی تیره ست میشه.. ولی اگه کفش آبی دوست نداشته باشی، کفش کرم رنگ، یه گزینه ی باکلاس و درست برای پیراهنهای رنگیه.. سیاه هم که با سرخابی خز میشه.. پیراهن و کفش همرنگ هم که درست نیست.. خودت کدومو میخوای؟

_فکر کنم کرمی

_اوکی.. بریم تو

یه جفت کفش ظریف کرم رنگ، که فقط یه بند روی انگشتای پا داشت و یه بند دور مچ، برداشت و بهم گفت بپوش..

پاشنه بلند بود و گفتم

_کفش پاشنه بلند بپوشم؟

_نه.. آدیداس بنددار بپوش، یه فوتبالم میزنی وسط مهمونی با آهیر

_مسخره میکنی؟

_معلومه که مسخره میکنم.. با این لباس فقط باید پاشنه بلند بپوشی

_ولی من نمیتونم با پاشنه بلند راه برم عسل.. نمیشه پاشنه ۳ سانتی بپوشم؟

_ببین افرا.. یا یه کاری رو نکن، یا اگه کردی درست انجام بده.. پیراهن مجلسی با کفش پاشنه کوتاه، مثل پیرزنا یا دختر بچه ها نشونت میده.. همین کفشو میخریم

عسل از چیزهایی حرف میزد که من اصلا سردرنمیاوردم و تو عمرم نه رنگ ست کرده بودم نه اندازه ی مناسب پاشنه ها رو میدونستم..

مجبور بودم خودمو بسپرم دستش و ببینیم آخرش چی از آب درمیاد..

آخرین چیزی هم که عسل گفت باید بخرم عطر بود.. هیچوقت تو زندگیم عطر و ادکلن نخریده بودم و فقط دو سه بار از ادکلن های بابام و یه بارم از ادکلن آهیر زده بودم به لباسم.. چون میخواستم بوی عطر مردونه بدم..

عسل ازم پرسید که بودجه م چقدره و میتونیم یه عطر خوب و گرون بخریم یا نه.. گفتم

_هر چی میخوای بخر ولی نمیشه اصلا عطر نزنم؟

_بوی خوش لازمه ی یک خانمه عزیز من.. ولی توجه کن که عطر تند خیلی بد و بی کلاسه.. هر چی ملایم تر باکلاس تر

_واقعا؟.. من تازه میخواستم بگم ادکلن مردونه بخریم

چپ چپ نگام کرد و گفت

۸۱
_بدترین چیز اینه که یه زن عطر مردونه بزنه.. هیچوقت این کارو نکنیا

_خب اگه از دختر بودن خوشم نیومد و برگشتم به حال پسرونه ی قبلم چی؟

_اونموقع هر غلطی خواستی بکن

_دستت درد نکنه

_خواهش میکنم

رفت داخل یه ادکلن فروشی بزرگ و منو هم دنبال خودش کشید..

بعد از امتحان کردن چند تا عطر ملایم، از یکیشون که بوی واقعا قشنگی داشت خوشم اومد و اونو برداشتیم..

یه فیس زد به خودش و بو کشید و گفت

_وایییی.. با این عطر و بو استادمو مدهوش میکنی اونشب

از فکر شب مهمونی و اینکه چه شکلی میشم و آهیر با دیدن اونهمه تغییر چه عکس العملی نشون میده هیجانزده شدم و استرس گرفتم..

ولی دیگه راه برگشتی نبود و میخواستم دختر بودن رو امتحان کنم..

وقتی رسیدم خونه، آهیر تو اتاقش بود و خریدهامو بردم تو اتاقم گذاشتم تا نبینه..

وقتی لباس عوض کردم و رفتم تو هال، اونم از اتاقش اومد بیرون و با دیدنم گفت

_چقدر دیر اومدی

_کارم داشتی؟

_نه.. همینطوری گفتم

_پس دلت برام تنگ شده

خندید و رفت تو آشپزخونه و گفت

_دوست داری بری مهمونی؟

دنبالش رفتم تو آشپزخونه و گفتم

_مهمونی کی؟

_بچه های آموزشگاه.. همش جمع میشن و منو هم دعوت میکنن ولی من فقط یه بار رفتم.. اینبار با هم دعوتمون کردن، جواب ندادم که شاید تو دوست داشته باشی بریم

اصلا به روم نیاوردم که مدیر پروژه ی این مهمونی من و عسل هستیم و الانم خریداشو کردیم و تو کمده..

بیتفاوت گفتم

_اگه بچه های باحالین بریم

_بچه های بدی نیستن.. میریم اگه دوست نداشتیم برمیگردیم

تا روز مهمونی عسل همش زنگ زد و انقدر هیجان داشت که حالمو بدتر میکرد..

گفت که از آرایشگاه خودش برای روز مهمونی وقت گرفته برام و باید بریم..

بالاخره جمعه شد و بعد از ناهار عسل بهم زنگ زد و آدرس آرایشگاه رو داد و گفت بیا..

به آهیر گفتم با عسل میریم براش کفش بخریم و اونم گفت

_دیر نکنی ۷ قراره بریم

_نه تا اونموقع برگشتم

_امروز جمعه ست فکر میکردم خونه باشی

حس کردم از اینکه میخوام برم بیرون دمغ شده و گفتم

_کاری هست که میخواستی بمونم خونه؟

نگاهی به دور و بر کرد.. انگار میخواست بهونه پیدا کنه برای حرفش و بالاخره با من و من گفت

_آره میخواستم کباب پزو تمیز کنم خوب روشن نمیشه، گفتم توام کمک میکنی

تابلو بود که همون لحظه کباب پز به ذهنش رسیده و از اینکه فهمیدم دلش میخواد بمونم خونه، دلم قیلی ویلی رفت و نگاهمو ازش گرفتم..

یعنی آهیر هم منو دوست داشت که میخواست پیشش باشم؟

یعنی ممکن بود احساسم دوطرفه باشه؟.. ولی امکان نداشت.. آهیر کسی بود که دوست دختر دافی مثل یلدا داشت و عسل میگفت قبل از یلدا هم با دختر خیلی خوشگلی از استادهای آموزشگاه رابطه داشته..

چطور ممکن بود از دختر ساده و بدتیپی مثل من خوشش بیاد !.. نه.. غیر ممکن بود.. شاید به بودنم توی خونه عادت کرده بود.. بعنوان همخونه و رفیق..

آره همین بود..

با این فکر شونه هام افتاد و گفتم

_اگه مهمه بمونم تمیزش کنیم

دستی به موهاش کشید و گفت

_نه.. نمیخوام مزاحم کارت بشم.. برو

از طرفی هم عسل زرت و زرت پیام میداد که لباسو بردار.. کفش یادت نره.. و مجبور شدم خداحافظی کنم از آهیر و از خونه خارج بشم..

وقتی نشستم روی صندلی زیر دست آرایشگر و اولین دونه ی مو رو از ابروم کشید، دادی زدم و انقدر درد داشت که فکرشم نمیکردم، حتی بیشتر از اپیلاسیون پاهام درد داشت..

با حسرت به ابروهای پرم نگاه میکردم و هنوزم باورم نمیشد که راضی شدم برشون دارم..

زن آرایشگر ازم پرسید مدل خاصی میخوای؟.. و من گفتم

_نه، هرطور که به صورتم میاد.. فقط نازک نکن

بالاخره کارش تموم شد و اشک من حسابی دراومده بود که عسل گفت

_دستت درد نکنه ملی خانم عجب چیزی ساختی

ملی خانم نگاهی بهم کرد و گفت

_ابروهای خودش پر و قشنگ بود خوشگل دراومد

آینه رو داد دستم و از دیدن ابروهای هشتی و تمیزم چشمام گرد شد..

چقدر تغییر کرده بودم و قیافه م زنونه شده بود.. ولی اعتراف کردم که به دلم نشست و راضی بودم که قیافه م بهتر شده..

ملی خانم سبیل های نازنینم رو هم برداشت و گفت

_صورتتو بند نمیندازم، مو نداره صورتت حیفه بیخودی پوستتو ملتهب کنیم

عسل با دیدن ابروهام ذوق زده شده بود و گفت

_ملی خانم یه آرایش ملایم هم بکن قربون دستت

روی صندلی صاف نشستم و گفتم

_نه.. آرایش نمیخوام عسل.. ولم کن دیگه

هولم داد روی صندلی و گفت

_مرگ من افرا.. یه روزه دیگه، اگه بد شد پاک میکنیم

راست میگفت، چاره داشت و میشد پاکش کنم.. پس هیچی نگفتم و این فرصت رو به خودم دادم که یک بار امتحانش کنم..

وقتی کار میکاپم تموم شد، عسل و ملی خانم با تحسین نگاهم کردن و عسل گفت

_خداااایا افرا.. ماه شدی دختر.. پاشو فقط چشماتو ببین

رفتم جلوی آینه و از دیدن دختر غریبه ی روبه رو هنگ کردم..

منی که هیچوقت خودمو دختر قشنگی نمیدونستم، برای اولین بار از دیدن چشمها و لبهام ذوق کردم..

۸۲

خط چشم باریک و ریمل سیاه پر، چشمامو درشت تر کرده بود و خودم از نگاه کردن به چشمام خوشم میومد..

رژ مرجانی رنگ ماتی هم به لبهام زده بود که هم جلف و جیغ نبود، هم لبامو خوش فرم و خوشگل نشون میداد..

با لبخندی که ناخودآگاه روی صورتم اومد، عسل از پشت بغلم کرد و گفت

_خودشم خوشش اومده

_آره بد نشد

_بد نشد چیه، دل استادمو میبری امشب لامصب

با یاد آهیر که منو اینطوری میبینه استرس گرفتم.. ولی از اینکه برای اولین بار منو مثل یه دختر واقعی میبینه و کمی خوشگل شدم، یه خوشی عجیبی ته دلم موج زد..

یهو یادم اومد که با عسل قرار گذاشتیم به آهیر بگیم خودش بره خونه ی امید و ما بعدا بریم..

میخواستم توی مهمونی و بین جمع منو ببینه و زیاد خجالت نکشم ازش..

ملی خانم دستی هم به موهام کشید و حالت قشنگی بهش داد و آخرش لباسمو پوشیدم..

خوب شده بودم.. به حدی خوب که فکرشو نمیکردم و از دیدن خودم توی آینه تعجب کردم..

عسل با ذوق و شوق همش دورم میگشت و فحش کشم میکرد که اینقدر خوشگل بودم و خودمو مخفی کرده بودم..

_یه ذره هم اعتماد بنفس نداری بیشعور.. من اگه فقط چشمای تو رو داشتم.. یا فقط لباتو، همش طاقچه بالا میزاشتم و خودمو میگرفتم.. البته من میدونستم تو خوشگل میشی چون بدون آرایش هم ناز بودی، ولی فکر نمیکردم اینقدر دلبر بشی کصافط

با اعتماد بنفس و گازی که عسل و ملی خانم بهم دادن کمی از استرسم کم شد و به آهیر زنگ زدم و گفتم خودش بره و من کمی دیرتر میام..

_ای بی معرفت، گفتی دیر نمیکنم که

از غرغرش معلوم بود که حوصله ش حسابی سر رفته و دلم براش غنج زد..

لعنتی.. کی اینقدر زیاد دلبسته ش شدم؟.. از حجم دوست داشتنش خودمم تعجب میکردم.. ولی قشنگ بود..

دوست داشتن آهیر قشنگترین حسی بود که توی عمرم تجربه کرده بودم..

ساعت ۸ بود که رسیدیم به مهمونی و یکساعت تاخیر داشتیم.. مهمونا اومده بودن و خونه شلوغ بود..

با هیجان و شوق وارد شدم و دل تو دلم نبود که آهیرو میبینم و واکنشش از دیدن من چی میشه..

خونه ی امید نسبتا بزرگ بود و ۳۰_۴۰ نفر دختر و پسر جمع بودن و صدای موزیک بلند بود..

هنوز رقص و شلوغی وسط شروع نشده بود و نشسته بودن روی صندلی ها و بعضی ها هم سرپا با هم حرف میزدن..

امید و خواهرش اومدن استقبالمون و خوشامد گفتن ولی امید منو نشناخت و خیره نگاهم کرد و گفت

_خیلی خوش اومدین خانم.. افتخار آشناییتونو دارم؟

عسل زد به دستش و گفت

_چشماتو درویش کن.. افرا همسر استاد امانیه، نشناختی؟

امید وار رفت و من خنده مو به زور خوردم.. دوباره با دقت نگاهم کرد و با خنده ی زورکی گفت

_خیلی عوض شدین ماشاالله شرمنده نشناختم

عسل رو به خواهر امید گفت

_همه اومدن؟

_آره.. مانتوهاتونو دربیارین بیایین

من با من و من پرسیدم

_آهیر اومده؟

امید که فهمیده بود زن استادشم، مودب تر شده بود گفت

_بله استاد هم تازه اومدن

آخ که دلم برای استادشون میرفت.. تو این چند ساعت چقدر دلم براش تنگ شده بود و میخواستم زودتر ببینمش..

شایدم میخواستم اون زودتر منو ببینه.. نمیدونم..

با عسل رفتیم تو یه اتاق و مانتوهامونو درآوردیم و من دستی به لباسم کشیدم و سعی کردم روی پاشنه های بلند کفش هام صاف بایستم..

_با این لباس حس میکنم لختم عسل.. زیاد تنگ نیست بنظرت؟.. با این کفشام که نمیتونم راه برم

عسل هدایتم کرد طرف در و گفت

_محشری.. برو تو، فقط مواظب باش نیفتی و آروم راه برو

تو فاصله ی ماشین تا در خونه شون دوبار پاشنه م چرخیده بود و کم مونده بود بیفتم و عسل غر زده بود که چه دختری هستی..

دعا کردم نیفتم و آبروریزی نشه و رفتیم داخل سالن پیش مهمونا..

با نگاه اول آهیرو دیدم که نشسته بود روی مبل و دورش چند تا از شاگردای دختر و پسرش نشسته بودن..

یه شلوار کتان کرم رنگ تنش بود با یه پیرهن مردونه ی خوشگل مشکی، که با موهای طلاییش عالی شده بود و بقدری جذاب بود که بین اونهمه آدم میدرخشید..

یه لیوان دستش بود که یه قلپ ازش خورد و همون لحظه مارو دید..

اول منو دید و انگار مطمئن نشد منم و عسلو نگاه کرد.. ولی وقتی عسلو دید مطمئن شد که من باید کنارش باشم و اشتباه نکرده.. و دوباره به من خیره شد..

سردرگم و هنگ بود و داشتم بهش نزدیک میشدم که از روی مبل بلند شد و خواست لیوانش رو روی میز بزاره که از بس به من خیره بود، لیوان رو روی بشقاب پر از میوه گذاشت و لیوان افتاد روی میز و صدا داد!

‫52 دیدگاه ها

  1. نویسنده جان رمانت خوبه دستت در نکنه،اما بنظر داره یکنواخت میشه اتفاق های مهم رو بذار
    با تشکر!!!!!!
    راستی بچه ها بازم میگم حتما رمان دومینو رو بخونین این رمان داخل رمان وان هستش در همین سایت👍👍👍

    1. عزیزم من سعی ندارم رمانم رو با اتفاقات عجیب غریب هیجانی کنم
      یه داستان معمولی دو تا دختر و پسره که همخونه ن و عاشق هم میشن
      هر کی لذت میبره بخونه هر کی لذت نمیبره بره سراغ رمانهای اکشن

  2. چجوری پسرای رمان انقدر خود دارن؟!😂😂😂😂😂😂😂😂
    ما بعد یه هفته میریم واس سیسمونی
    .
    .
    .
    عشقم خیلی خندیدم دهنت سرویس سه لایه😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
    دسخوش دسخوش
    😂😂😂😂😂😂

  3. سلام نازی جانم🌹
    عیدت مبارک دوستم😘
    عید همگی مبارک🌻🌻🌻🌻

    آهیر به واسطه شخصیت خیالی نگین از علاقه و احساس افرا تا حدودی باخبر شده، برای همین فکر کنم اونجایی که افرا با دستپاچگی گفت ” نه ما عاشق نیستیم، فقط رفیقیم ” معنادار نگاهش کرد.
    ولی در مورد افرا این حس اطمینان شکل نگرفته، هم از نظر ظاهری خودش رو برای آهیر کم می بینه، هم این حمایت های آهیر رو به پای مرام و معرفتش می ذاره
    و اینکه نمی خواد قبول کنه وقتی آهیر بهش میگه:
    حالم با تو خوبه!
    چرا زودتر پیدات نکردم؟!
    فکر میکردم جمعه خونه می مونی و…
    این ها همون نشونه های ابراز علاقه هست

    ولی آهیر که تا الان به خوبی متوجه شده افرا دختر آویزونی نیست و مطمئنا شروع کننده ابراز علاقه هم نیست، باید یه حرکتهایی بزنه دیگه😜😅
    حالا یکم از اون ژن های …. که ماشاءالله زیاد هم داره استفاده کنه بدک نیست😅

    و در آخر اینکه:
    _ تو تا الان کجا بودی لهنتی؟… چرا اینقدر دیر پیدا شدی؟!… با هیچ رمانی به اندازه رمان تو حال نکردم نازی….😂😂😂

    1. وااااای منم علی الخصوص با آخرین جمله ت خیییییلی حال کردم نسیم دادگرم 😍😍😍😍😍😍😂😂
      مرسیییی از تحلیلت همشو درست گفتی عزیز دلم 😍😘❤

  4. واااااای فوق العاده بود مهرناز جونم واقعا هرچی بگم کم گفتم ازش عااااالی بود عزیزم👏،اغاااااا من امشب از فکر آهیر و افرا خوابم نمیبره کلا بچه کنجکاویم تا ندونم بعدش چی میشه آروم قرار ندارم، چقدر پایه ان این دوتا خدایاااااا از این شوهرا نصیب ما هم کن😂😂😂

  5. و اینکه مهرناز جون چراااااااا جاهای حساس پارتو تموم میکنی عاخهه من الان دوباره باید کلی چونه بزنم ک جاهای حساسش پارتو تموم نکنی 🤦‍♀️😂

      1. نه لطفا پارت کوچولو نذارید طولانی باشه، عیدی باید پُر و پیمون باشه دیگه که قشنگ به دل ادم بچسبه
        شما هم که ادم دلی و پایه
        نه نیارید دیگه😊

  6. عرررر خیلییی خوب بوود🥲
    من با هممه جاش کنار اومدم ولی اونجایی ک با دستمال گردنش دهنشو تمیز میکنه دیگ واقعن زشت بود🤦‍♀️😂😂😂

  7. واااییی عالی ترین پارت رمان تا الان همینه😍😍😍
    مرسی از قلم زیبات مهرناز عزیزم😘
    وای قسمت رستوران از بس خندیدم اشکم در اومد😂🤣😂🤣

  8. وای خدا😂😂
    یادم باشه باشایان این رستوران رفتنو امتحان کنم
    البته اینجا همه همدیگرو میشناسن آبرومون میره😂😂😂
    دوساعت دیگه میان ومنم منتظر…..
    اینجاهم داره بارون میباره خیلی حال وهوای خاصیه😍😍😍

    1. وای نه همچین چیزایی رو امتحان نکنین😂
      .
      دو ساعت دیگه؟..‌ اویییی چه هیجانی 🤗🤗🤗
      همه چی عااااالی و قشنگگگگ باشه برات عزیز دلم 😍

  9. وای خدااااا خیلیییییی خیلیییییی قلمت قشنگه مهرناااز جووون❤️❤️❤️❤️
    یعنی من برا اینا غششششش🤤😍😍😍
    خیلیییی خوب بود مرسیییی🤍🤍🤍

  10. 😂😂😂😂وای خدا دلم خیلی خوب و خنده دار بود
    انشالله یکی مثل آهیر قسمت همه بشه🤭🤭🤭
    عالی بود عالللیییی دست نویسنده عزیز درد نکنه😘😘
    تا پارت بعدی من دل تو دلم نیست

  11. اَیییی خِخِخِخِخخِخِخِخِخِدااااااااااااااا😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
    چ شود 😍😍😍😍😍
    ووووووووییییی مهری خیلی قشنگ بود دست و پنجه ات طلا دختر💋💋💋💋💋💋💋💋💋❤❤❤❤❤❤
    حال کردم اصن عجیب ب دلم نشست معرکه بووووووددد💋💋💋💋😘😘😘😘😘😘
    خسته نباشی خواهر جونم❤❤❤❤❤👌👌👌👌👌👌

  12. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان