رمان در پناه آهیر

رمان در پناه آهیر پارت ۲۰ (پارت عیدی)

از هول شدنش خنده م گرفت و رسیدم بهش و مقابلش وایسادم.. ماتش برده بود و هنگ بود..

عسل با اونایی که پیش آهیر نشسته بودن دست داد و احوالپرسی کرد و منم دستمو دراز کردم سمت آهیر و گفتم

_سلام

چشماش درست مثل ایموجیِ متعجب، گرد شده بود..

به کندی دستشو دراز کرد و آروم گفت

_افرا…

دستشو فشردم و گفتم

_میبخشی دیر کردم

با گیجی دستی به موهاش کشید و اشاره کرد به مبل دو نفره ای که خودش روش نشسته بود و گفت

_اشکال نداره.. بشین

۸۳

نشستم روی مبل و دور و برو نگاهی کردم.. اونم آروم نشست پیشم.. هنوز نگاهشو ازم نگرفته بود.. وقتی بدنمون چسبید به هم و گرمی تنمون به هم منتقل شد، از اونهمه نزدیکی و نگاه خیره و قشنگش دلم هری ریخت..

_این تویی؟.. باورم نمیشه این کارو کردی

سعی کردم لبخند بزنم و گفتم

_یعنی انقدر زشت بودم که باورت نمیشه خوشگل شده باشم؟

_نه، زشت نبودی.. فقط باورم نمیشه ابروهاتو برداشتی و پیرهن پوشیدی.. اینهمه تغییرو ازت انتظار نداشتم.. هنگم الان

خندیدم و گفتم

_متوجهم که هنگی.. خودمم باورم نمیشه.. مدتی بود میخواستم دختر بودنو یه امتحانی بکنم، گفتم امروز فرصت خوبیه

نگاهشو ازم برنمیداشت و با همون قیافه ی شوکه گفت

_خوب کردی.. برای منم سورپرایز بزرگی بود

از اینکه زل زده بود بهم و سرتاپامو نگاه میکرد معذب بودم و عسلو نگاه کردم که دو سه صندلی اونورتر نشسته بود..

نگاهمو دید و موذیانه خندید و اشاره ای به آهیر کرد و سرشو به معنی اینکه استاد از دست رفته تکون داد..

لبمو آروم گاز گرفتم و چشم غره رفتم بهش که تابلومون نکنه، که دیدم آهیر سرشو به گوشم نزدیک کرد و آروم گفت

_دامنتو بکش روی پاهات

پوووف.. وقتی نشسته بودم دامنم بالا رفته بود و با هر حرکتم بالاتر میرفت..

سریع دامنو کشیدم تا زانوهام و پاهامو محکم کنار هم چفت کردم..

با خجالت بهش نگاه کردم و گفتم

_بلد نیستم با پیرهن بشینم.. حواسم نبود

با همون نگاه خیره لبخند محوی زد و گفت

_باید ساپورت ضخیم میپوشیدی با این پاهات

از حرفش قرمز شدم و گفتم

_یعنی چی با این پاهات؟

نگاهشو ازم گرفت و با دست موهاشو داد عقب و گفت

_هیچی

اوف کاش جوراب میپوشیدم.. عسل لعنتی چرا نگفته بود؟.. خودمم که حواسم نبود..

البته بیشتر دخترا بدون جوراب بودن و دامن هاشون کوتاهتر از من بود، ولی من راحت نبودم و همش گوشه های دامنمو میکشیدم پایین..

بالاخره آهیر دستشو گذاشت روی پام و گفت

_نگفتم که همش بکشیش.. خوبه الان، ولش کن

آهیر

وقتی چشمم خورد به دختری که همراه عسل از در وارد شد، تو نگاه اول شناختمش.. افرا بود.. قیافه ش رو طوری از بر بودم که حتی اگه نقاب هم میزد از لبهاش و شکل گرد چونه ش میشناختمش..

ولی لباس و کفش و آرایشش گیجم کرد و یه لحظه با خودم گفتم ممکن نیست افرا پیرهن بپوشه و آرایش کنه..

ولی خودش بود و وقتی بهم نزدیک شد از دیدن چشمهای عسلی زیباش که با آرایش چندین برابر خوشگلتر شده بود، مسخش شدم..

و لبهاش، لبهای پر و قشنگش که از اولین لحظه ای که دیده بودم عطش بوسیدنشون رو داشتم، با رژ خوشرنگ، برجسته تر و وسوسه انگیزتر شده بود..

نمیتونستم چشم ازش بردارم.. اولین بار بود که اونطوری میدیدمش و نمیدونستم کجاشو نگاه کنم..

لباس ساده و تنگ سرخابی رنگی تنش بود که هیکل قشنگ و لوندش رو بیرون کشیده بود..
برای اولین بار خطوط و انحنای بدنش رو دیدم..

پاهای خوش تراشش انقدر بلوری و سفید بود که نتونستم چشم ازش بردارم و دلم خواست بجز خودم هیچ مرد دیگه ای پاهاشو نبینه..

برای اولین بار عطر زنانه ای زده بود که بوش مستم میکرد..

کنارم، خیلی نزدیک بهم نشسته بود ولی دل لامصب من بیشتر میخواست.. دوست داشتم خیلی نزدیکتر بشم بهش و یا بغلش کنم..

ساعتها بود که ندیده بودمش و کل روز دلتنگش بودم، و الان که اینطوری دیده بودمش دلم براش پر میکشید..

با زنها و دخترهای زیباتر و خوش هیکلتری بودم، ولی این دختر بقدری جذبم میکرد که برای اولین بار توی عمرم روی رفتارم کنترل نداشتم..

اون غرور و سردی آهیری که همیشه تو رفتارم بود، مقابل افرا هیچ و پوچ میشد..

عشق نیرویی بود که میتونست سخت ترین آدم ها رو عوض کنه..

بخاطر افرا کارهایی کرده بودم که برای هیچ کس نکرده بودم.. بخاطرش ظرف میشستم و مسخره بازی میکردم.. مقابلش صبور بودم و برخلاف همه پاچه ی اونو نمیگرفتم.. با افرا آدم دیگه ای بودم..

وقتی اونهمه تغییر افرا رو هم میدیدم با خودم فکر میکردم یعنی اونم عاشق من شده که از اصغر نسناس تبدیل به اون افرای دلبر شده؟

خیلی دلم میخواست بفهمم، و باید توسط نگین حسش رو ازش میپرسیدم..

اگه میفهمیدم اونم دوستم داره ازدواجمون رو واقعی میکردم و نمیزاشتم هیچوقت از پیشم بره..

از وقتی که عاشقش شده بودم، فکر رفتنش پیش سمانه، کابوس شده بود برام.. و الان که تغییراتش رو میدیدم امیدوار میشدم که اونم به من دل داده و جایی نمیره..

با چند تا از بچه های آموزشگاه که کنارش نشسته بودن حرف میزد و منم گاهی به حرف کسی جواب میدادم و گاهی به افرا نگاه میکردم..

داشت چای میخورد و من نگاهش میکردم که نگاهمو شکار کرد و با خنده گفت

_نگفتی حالا خوب شدم یا نه؟.. افرای دختر خوبه یا افرای اصغر؟

عمیق نگاهش کردم تا شاید حرف دلمو از نگاهم بخونه و بدونه در هر حال دوستش دارم، و گفتم

_زشتول بودی زشتول تر شدی.. هردوش خوبه

لبخندی زد و نگاهشو دوخت به دستاش..

۸۴

محو افرا بودم و هیچ توجهی به اطرافم نداشتم و بنظرم میومد افرا هم مثل منه و فقط گاهی نگاهشو به زور از چشمام میگیره و دور و برو نگاهی میکنه..

ولی معلوم بود که خالی نگاه میکنه و اونم متوجه اطراف و شلوغی بچه ها نیست..

از اینکه میدیدم حواس اونم فقط به منه، دلم گرم میشد و امیدوار میشدم که حسم یکطرفه نیست..

بهش میوه تعارف کردم و گفتم بخور که امید اومد پیشمون و گفت

_استاد با خانمتون آهنگ خاصی دارین برای رقص بزارم؟

گفتم

_ما اهل رقص نیستیم.. شما برقصین

امید رفت پیش بقیه و انقدر شلوغی و سر و صدا راه انداختن که صدا به صدا نمیرسید..

تنها چیزی که باعث خوشحالیم بود این بود که افرا از جاش تکون نمیخورد و پیش من نشسته بود..

عسل چند بار اومد گفت بلند شو بیا برقصیم یا یکم بریم پیش دخترا، ولی افرا گفت رقص بلد نیست و راحته که همینجا بشینه..

دلم میخواست دستشو بگیرم و بگم جات همینجا پیش منه ولی نمیتونستم و تو حسرت گرفتن دستش بودم..

تا اینکه یهو چراغ ها رو خاموش کردن و فقط دو سه تا لامپ هالوژن کم نور روشن موند..

موزیک لایت قشنگی نواخته شد و امید با سر و صدا گفت

_کفترای عاشق بفرمایید تانگو

چند تا از بچه ها که باهم زوج بودن، دست همو گرفتن و رفتن وسط سالن..

من و افرا از جامون تکون نخوردیم که عسل اومد و گفت

_استاد دیگه اینبار روی منو زمین نندازین.. بخاطر من پاشین یه کوچولو برقصین دوتایی

قبل از اینکه من چیزی بگم افرا با تحکم رو به عسل گفت

_عسل مگه نگفتم بهت من و آهیر نمیرقصیم؟.. برو خودت برقص

تانگو بهترین فرصت بود که دست افرا رو بگیرم و دقایقی تو بغلم نگهش دارم..

ممکن بود دیگه چنین شبی تکرار نشه.. دستشو گرفتم کشیدم و خودمم بلند شدم که با تعجب نگام کرد و گفت

_کجا؟

تو چشماش نگاه کردم و گفتم

_پاشو با من برقص

چشماش گرد شد و دستمو محکمتر گرفت و گفت

_تو که میگفتی من نمیرقصم

_از پارتنری مثل تو نمیتونم بگذرم

نگاه قشنگی بهم کرد و بلند شد و گفت

_ولی من تانگو بلد نیستم.. به بارم نرقصیدم

_لازم نیست کاری کنی، با من بیا فقط

تو تاریکی کشیدمش و دنبالم اومد و گفت

_یواش برو میترسم بیفتم با این کفشا

خندیدم و وایسادم وسط سالن که دخترا و پسرا باهم میرقصیدن و فضای رمانتیکی بود..

مقابلم وایساد و با تعجب نگام میکرد که نزدیکش شدم و دستشو گرفتم توی دستم و دست دیگه مو گذاشتم روی کمرش..

_اوفف من بلد نیستم بریم بشینیم

_دستتو بزار روی شونه م انقدر غر نزن

دستشو گذاشت روی شونه م و من با ریتم آهنگ کمی حرکتش دادم..

حرکتی کرد و یهو کفششو گذاشت روی کفشم و پامو له کرد..

خنده م گرفت از ناشی گریش و اونم هول شد و گفت

_وای ببخشید پاتو له کردم.. گفتم که بلد نیستم

کمرشو محکمتر گرفتم و به خودم نزدیکترش کردم و نزدیک گوشش گفتم

_ریلکس باش.. تو مسابقه ی تانگو نیستیم.. خودتو بسپار به من

با حرفم انقباض بدنش از بین رفت و دستش کمی توی دستم شل شد و نگاهی بهم کرد..

نفس عمیقی کشیدم و بوی خوشش رو فرستادم تو ریه م و گفتم

_این سیندرلایی که تو بغل منه کی تبدیل میشه به اصغر نسناس؟

خندید و گفت

_فعلا نمیدونم.. شاید فردا صبح

_یعنی از این تیپ دخترونه خوشت نیومد؟

_خوشم اومد ولی هنوز مطمئن نیستم همیشه این شکلی بگردم

_پس خوب توجه کن به احساست ببین دختر بودن سخته برات یا لذتبخشه

از اون فاصله ی نزدیک، که کمتر از یک وجب فاصله بود بین صورتهامون، نگاه عمیقی بهم کرد و گفت

_الان که راضی ام

لبخند شیطونی بهش زدم و گفتم

_منم خیلی راضی ام

خندید و بازم پامو له کرد..

_اوه.. لعنتی.. ببخشید

دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و هر دو دستمو دور کمرش چفت کردم.. دلم میخواست حسش کنم.. نزدیکم باشه و بوی خوشش و گرمای تنش بره تا اعماق روحم..

دستاشو گذاشت روی شونه هام و احساس کردم که ضربان قلبش تندتر شده..

کنار گوشش گفتم

_خوشحالم که اومدم خونتون دزدی و تو رو شناختم

نفسم به گوشش میخورد و حس کردم که تنش مور مور شد.. اونم لباشو به گوشم نزدیک کرد و آروم گفت

_منم خوشحالم که اومدی خونمون دزدی و خیلی چیزا دزدیدی

حرفش دو پهلو بود و خواستم که منظورشو از زیر زبونش بکشم بیرون.. تو چشمای درشت خوشگلش زل زدم و با لبخند گفتم

_چه چیزایی مثلا؟

نگاه گرمش تا عمق چشمام نفوذ کرد و گفت

_بماند

خیلی دلم میخواست منظورش اون چیزی که حدس میزدم باشه.. ولی نتونستم رک بپرسم ازش..

شاید منظورش دزدیدن قلبش بود !

حس کردم میخواست بگه قلب منم دزدیدی.. جمله ش و لحنش این معنی رو میداد و دل من لبریز از خوشی شد.. ولی نتونستم دقیق بپرسم و تو کفش موندم..

بالاخره بعد از ده بار له کردن پای من گفت

_فکر کنم دیگه پات لواشک شد.. بریم بشینیم

دلم میخواست تا صبح پای منو له کنه ولی ازم دور نشه و تو حصار دستای من بمونه..

۸۵

افرا

نگاههای آهیر از اول شب طوری دلمو برده بود که هیچ چیز بجز اون نمیدیدم و اصلا نفهمیدم مهمونی چطور گذشت..

عسل هم گاهی میومد و با تیکه هایی که یواشکی بهم مینداخت مطمئنم میکرد که نگاههای آهیر معنی داره و نگاههای معمولی نیست..

از خوشی دل تو دلم نبود و از اینکه ممکن بود آهیر هم عاشق من شده باشه قلبم توی گلوم میزد..

آخرای شب بود که یکی از مهمونا قصد رفتن کرد و آهیر رو به گفت

_مام بریم یا دوست داری بازم بمونی؟

کفش های پاشنه بلند خیلی اذیتم میکردن و بخاطر دامن پیراهنم هم معذب بودم و ترجیح دادم که زودتر بریم..

_بریم.. پدر پاهام دراومد

با بچه ها خداحافظی کردیم و عسل انقدر با چشم و ابرو بهم اشاره کرد که ترسیدم آهیر متوجه بشه خبریه و دستشو فشار دادم و گفتم

_فردا حرف میزنیم عسل، فعلا خدافظ

دم در هم از امید و خواهرش تشکر کردیم و امید گفت

_استاد ببخشید دیگه اگه خوش نگذشت بهتون

آهیر دستی به شونه ی امید زد و گفت

_همه چی عالی بود خوش تیپ.. مرسی از دعوتت

امید دستی به موهاش کشید و با تخسی گفت

_پیش شما که اصلا نمیشه ادعای خوشتیپی داشت استاد.. مگه اینکه شما که رفتین ما به چشم بیاییم

آهیر خنده ای کرد و گفت

_برو پسر.. برو به مهمونات برس به چشم بیای

………………………………

وقتی رسیدیم خونه اولین کاری که کردم نشستم روی مبل و کفش هارو از پام درآوردم..

_اوففف پاهام داغون شد.. عجب شکنجه ایه پوشیدن این کفشا

آهیر در حالیکه کتش رو از تنش درمیاورد گفت

_خوشگلی و دلبری کار آسونی نیست افرا خانم

نگاهی به پاشنه ی کفش که تو دستم بود کردم و گفتم

_آره سخته ولی منکه دلبر نشدم یکم رنگ و لعاب مالیدیم قابل تحمل شدم

لبخند شیطونی زد و گفت

_شکسته نفسی میفرمایید خانوم.. اگه دلبر نبودی که تحمل نمیکردم پامو چلاق کنی ولی بازم باهات برقصم

هم خنده م گرفت هم خجالت کشیدم و گفتم

_منکه گفتم نرقصیم خودت خواستی.. آخه منو چه به رقص؟

اومد نشست روی مبل مقابلم و گفت

_آخرین بار ۲۰ سالم بود که رقصیدم.. قبل از زندان و زندگی جدیدم.. تو یه پارتی با دختری که نمیدونم کی بود.. تو باعث شدی بعد از ده سال دلم بخواد بازم برقصم

از نگاه مستقیم و خیره ش، و حرفی که زد بازم دلم قیلی ویلی رفت و گفتم

_منم برای اولین بار با مردی تانگو رقصیدم و.. خوش گذشت

خندید و گفت

_خوش گذشت؟.. به منم خوش گذشت

یاد لمس دستاش دور کمرم و نفس گرمش بیخ گوشم افتادم و پوفی کشیدم..

🔴دوستان پارت ۱۹ رو که قبل از این پارت هست حتما بخونید
تو یه روز دو تا پارت گذاشتم بعضی ها متوجه پارت ۱۹ نشدن

‫109 دیدگاه ها

  1. میگم نآیسنده جان رمان زیبایی ولی انگار یه چیزی کمه بنظر من شما در نوشتن متن طنز استادی و نویسنده صیغه استاد در عاطفه دادن به متن راستش این پارت رمان این هفته واقعا عالی بود ولی خب پر تلاشی شما نسبت به ایشون باعث کیفیت رمانت میشه عزیزم

    1. مرسی از نظرت آیدا جان😊
      ولی من فکر میکنم رمانهام از نظر عاطفه دادن که تو گفتی خیلی قویتر از صیغه ی استاد هست
      پیشنهاد میکنم رمان بر دل نشسته و گرگهای منو بخونی
      چون بزرگترین ویژگی قلم من احساس و رمانتیزم قوی هست
      البته این نظر خواننده هامه خودم نمیگم

  2. سلام دوباره،مهرناز خانوم بازم ممنونم من دیگه قشنگ ازتون تقلب میخوام😂
    خب من یک توضیح بدم:این انشا اون پارت از گرگها رو استفاده میکنه که کامیار عصبی میشه به لیلی آسیب میزنه و بعدش تصمیم میگیره دوباره برگرده تیمارستان و میشه اسمشو گذاشت” از زبان کامیار”

    کامیار
    خب من که از همون اولش هم امیدی به بهبود نداشتم از همون اول هم میدونستم مقصد آخر خونه ی قبلی هس حس میکنم صرفا اومدم اینجا یه گندی بزنم و بعدش برم ولی الان که تو این ماشینم به این فکر میکنم که آدما بزرگترین ضربه هارو از خودشون میخورن مثل وقتی که ما به خودمون خیانت میکنیم و این قلب منه که به خودم خنجر زده…
    البته این خیانت در اسکیم بزرگ ماجرا تاثیری نداشت اومدم که برم و الانم دارم میرم،تو مسیرم فقط قبل از رفتن یه وابستگی کوچیک بدست اومد بهم یاد داد بعضی وقتا بعضی حرفا چقدر میتونن دردناک بشن مثل وقتی که روبروی آینه وایمیسم تو چشمای خودم زل میزنم و میگم” تو چی میخوای؟خواسته ی قلبیت چیه؟”بعدش لبخند میزنم این جمله ها بودن که جلو آینه شلاق میزدن و این ضربه ها بودن که موهامو سفید کردن اینبار سرمو پایین میندازم و جلو آینه میگم”شاید اگه شرایط متفاوت بود”بگذریم که این جمله خودش هم یه ضربه دیگس
    پس اینجوری میشد که رگ پاره میشه تیغ بیچاره فقط ته مونده هارو جدا میکنه چیزی که پاره میکنه یک چیز دیگس..
    اینا همش نتیجه یک خیانت خودی بود من نه از دشمن خوردم نه از یار ولی از خودم بد جوری خوردم
    حالا دوباره اینجام مقصد همیشگی من نگاش کن توروخدا از وقتی که رفتم یه ذره هم عوض نشده تو حیاط قدم میزنم و میگم داخل صداهای عجیبی از اتاقا میاد صدای داد،جیغ،نعره و با هر صدایی که میشنوم اون سوالات دوباره تکرار میشن “تو چی میخوای؟خواسته قلبیت چیه؟
    و این منم که ساکتم جالبه واقعا بلند ترین صدای ساختمون مال مردیه که ساکته انگار سکوت پرده های گوشو پاره میکرد
    عه به به اینم اتاق منه هنوزم همونه ها راستی چرا اینجا هیچی هیچوقت عوض نمیشه؟چرا همیشه مثل روز اولشه؟
    یک صدای کوچولو رو میشنوم که از پشت پنجرس حداقل این تغییر کرده قبلا صدایی از پشت پنجره نمیومد یک نگاه میندازم و اونو میبینم مغز مارو باش خیالاتی هم شده حالا ولی واقعا حتی سرابش هم پشت شیشه قشنگ بود ولی چرا اون پنجره اینقدر سنگین بنظر میرسید؟اصلا این صحنه واقعا معنیش چیه؟من و اون و یک پنجره بین ما دوتا…
    از چشمای خوشگلش نمیشد چشم برداشت و دوباره اون سوال قدیمی تکرار میشد
    “تو چی میخوای؟خواسته قلبیت چیه؟”
    شاید یه معجزه….یه معجزه لازمه تا به خواستم برسم و خب کی میدونه؟شاید توی شهر نا کجا سر فلکه ی رویاهای بی مقصد،خیابون آرزوهای فراموش شده،کوچه ی تاریک افسوس،توی خونه ای که سردرش نوشته”ای کاش” یه جعبه پیدا میشد و توی اون جعبه یک معجزه بود
    من جعبه رو باز میکردم یک تیکه کاغذ رو پیدا میکردم که روش یک جمله نوشته شده بود:
    “این امیدواری دروغه این امید دروغینه”
    حالا دیگه چشامو روی هم میزارم

    یعنی یه روز خوب هم میاد؟

    هووف نوشته دارکی شد این اواخر

    1. آنیتا جان متنت رو خوندم
      خب اشکالاتی داره که بهت میگم رفعشون میکنی
      ولی روی هم رفته و با توجه به سنت که فکر کنم کم باشه، خوب بود
      شب میام مینویسم برات

        1. برای سن نصف من عالیه این متنی که نوشتی😊
          نوجوونهای نسل جدید با استعدادن 👌
          ما یه دکاروس داریم، کیمیا، نویسنده ی آفرودیت و شیطان، اونم نصف من سن داره ولی متنهایی مینویسه که عالیه و بی نقصه

    1. سلام جانا…امیدوارم خوب باشی.یذره احوالم پایدار نیست.نمیتونم بیام.
      .
      به فنچولم بگو شک نکنه که محال بود تولدش یادم نباشه.شرمندش شدم توان کامنت نوشتن نداشتم.آرزوی بهترینا رو براش دارم.حیف عکسشو ندیدم.
      .
      دلم تنگت بود .
      تنگ نسیمم .فنچولم وبقیه

        1. خدا نکنه جانا…

          دور از جونت جزیره ی ناازم…
          .
          نگرانم نشو…
          نمیدونم کی ولی بتونم میام…
          خیلی دیگه حرف زدم
          گوشیمو الان میگیره …
          مراقب خودت باش عزیز مهربون ریحون♥

  3. سلام میبخشید ….من رمان هاتون رو دوست داشتم و
    یک کلاس روز شنبه دارم، میشه گفت یک انشانویسی با یک موضوع رومانتیک رو داریم.میخواستم از شما اجازه بگیرم که از یک بخش رمان گرگها استفاده کنم، توی این انشا در واقع یک پارت خاصی توی ذهنم هست، برای این موضوع و چون نویسنده هستید فکر کردم که الان اجازه بگیرم

      1. ممنونم ازتون، فقط اگر سردرد زیاد نیست میشه متن رو اینجا بنویسم تا بعضی ایرادات رو بهم بگید
        البته اگر زحمتی نیست واقعا ممنونتون میشم

  4. شاعر چشمت شوم یا شاعر خندیدنت
    ای فدای لحظه ی در ماه شاید دیدنت
    چشم تو کندوی صدها عاشق دیوانه وار
    من ولی دیوانه ام ، دیوانه ی نوشیدنت
    در دو چال گونه ات دنیای من جا می شود
    عاشق دنیای خویشم لحظه ی خندیدنت
    گرچه زیبا تر ز ماهی ، آمدی از آسمان
    تا نیفتد چشم نامحرم به شب تابیدنت
    گل شدی ، آنقدر زیبا تا که یادت می کنم
    ترسم ای گل جان بگیرد عقده های چیدنت
    مثل باران می زنی بر پنجره تا می رسی
    سنگ بارانش بکن اینبار با باریدنت
    خسته ای می دانم اما ساعتی بیدار باش
    شاعر چشمت بمانم شاهد خندیدنت
    .
    من درگیرتم مخاطب تا همیشه چه یه سال چه صدسال

                    1. برا تو هردوش یکیه؟😳
                      قادر آبعلی همونه که یه نوع دوغه، سفیده رنگش، بلال فروشی ها تو شاهگلی میفروشن😂
                      و آبسردکن یه دستگاه آب ساده ست
                      حالت خوبه؟ 😂😂

                    2. ما که مث شما بچه پولدار نیستم که آبعلی بخوریم
                      ما از آب سرد کن آب میخوریم روش هم نوشتن یاحسین مظلوم 😌

                    3. تو قرار نیست بهمون هیچ کوفتی بدی بیخودی اسم غذا و نوشیدنی هارو نبر
                      الان تو ذهنم یرالما و یوموتا با آبعلی تجسم کردم گشنم شد 😅😅😅

                    4. بزار کرونا تموم بشه بهت قول میدم ببرمت یرالما یومورتای عمی جان 😂😂
                      چون تویی میگم کره و نعناع هم بده پیشش😂😂😂

                    5. قیتمیر تویی که منو نمیبری
                      مثلا ادمینی پولداری
                      زن هم که نگرفتی پولات جمع شده
                      فردا بریم بخری؟ 😆😆😆

                    6. فردا آیلین رو هم برداريم بریم برا من کنتاکی بخریم برا خودتون هم یرالما یورموتا بخرید 😏

              1. یه بوهایی به مشامم میرسه هااا هخخخ
                .
                تا حالا ندیدم جناب رنجبر اینقدر پیگیر با کسی اینجا حرف زده باشه…
                جز در زمانهای دور
                هخخخ

                  1. میخوام یچیزی بگم .یه اعتراف …
                    .
                    یجوری از ته دلم دوستت دارم که دلم نمیخواد کسی قد من دوستت داشته باشه…
                    یه انحصار خواص…یه دوست داشتن عمیق…بیشتر از خیلیااا..یه حس عمیییق…میدونم اینجا کسایی هستن دوستت دارن.ولی برای من با اینکه دوری و یه مجازی بیشتر نیست ولی نا خودآگاه تو کل واقعیت زندگیم حضور داری…حس جای خالی خیلی کسا با فکر اونایی که از عمق قلب دوسشون دارم ……………
                    من خیلی حرف زدم اینجا…از خیلی چیزا گفتم اما یچیزایی یه زخمای عمیقی هستن نه توان مقابله داری ،نه قدرت فراموشی…
                    داغونت میکنن .روحتو میخورن… و ریحون از این به بعد دیگه نمیتونه حرفی بزنه…جز سکوت …تاااا دادگاه عدل الهی….اتفاقی برام افتاد روز ۲۷تیر که تا ابد قلبم آتیشه و زخمش هر روز بیشتر چرک میکنه تا روزی که بمیرم…دیگه جون مقابله کردن ندارم.خیییلی جنگیدم.کل زندگیمو مبارزه کردم.تموووم ۲۳سال عمرمو..گاهی میگم انگار دو هزار سال شده عمرم و نمیگذره.از بسکه اونی که از خودی میخوری قلبتو با آرامش و از سر حوصله تیکه تیکه میکنه و بعد …….
                    .
                    فقط سکوت …فقط سکوت
                    .
                    اینجا دوستای خوبی داشتم…آیلیم .آبانم.فنچولم نسیمم…
                    شاید گاهی دلم یطوری بود اما به خداوندی خدا هیچوقت واسه جلب توجه و یا اون چیزی که یبار یه نفر اینجا گفت نبوده.و حرفی زده نشده…
                    چون معنی نداره.چون احساس دوست داشتن تو این فضا اگه بوجود بیاد دلیه از سر حسه .
                    راستش نمیدونم چی نوشتم .تمرکز داشتن رو همه چی برام سخت شده.امیدوارم تونسته باشم کلمات درستی بکار برده باشم…
                    .
                    فقط جزیره یادت نره یه ریحونی هست که خیلی دوستت داره…
                    .
                    نزار کسی انحصاریای منو بهت بگه…
                    هخخخخ

                    1. مطمئنم کسی به اندازه ی تو دوستم نداره، خیالت تخت 😟♥
                      ریحانمممم.. کاش میتونستی از پی وی بهم پیام بدی حرف بزنیم 😔
                      کیه که گوشی رو ازت میگیره؟ !
                      کی روز ۲۷ تیر به قلبت آتیش زده؟
                      کی اذیتت میکنه عزیز دل من؟
                      .😔
                      این حرفا رو که میزنی و هیچی نمیدونم و هیچ کاری هم نمیتونم بکنم، قلب منم آتیش میگیره

  5. مرسی که انقد قشنگ مینویسید و اینکه فک کنم تا چند تا پارت آینده داغونشون میکنی هم ما هم اونا رو

      1. مهرناز جونی خواننده آزاری جزوی از شخصیتت شده واسه ما عشق دلم…ولی حضرت خاننده دلها میفرمایند به چ آزار قشنگی…
        راستی من تاحالا عیدی همچین نایابیو باب دلی نگرفته بودم…تو همچی بهترینی حتی عیدی

  6. مثل همیشه عالی بود مهرناز جون
    این پارت خیلی شبیه اون پارتی بود که فکر کنم عروسی یکی از فامیل های لیلی بود .فقط یه صحنه بوسه کم داشت😜

  7. با اینکه عیدقربان و قبول ندارم ولی عیدی باحالی بود دمت گرم. بخاطر دردی که توی اون ناحیه خاص دارم ( خودت میدونی کجا ) زیاد نمیتونم تایپ کنم ولی پارت قشنگی بود.
    رمانای این چنینی ادمو تو زندگی یارو غرق میکنن ادم زندگی نکبتی خودش یادش میره این تکنیک و مهارت تو رو میرسونه و قلمت ملموسه.
    ایول خانوم نویسنده

    1. منم گوسفند کشتنو دوست ندارم و با دیدنش گریه میکنم و تا مدتها نمیتونم گوشت بخورم😔 ولی به اینم توجه کن که خدا انسان رو طوری آفریده که بدنش به پروتئین نیاز داره و حیوانات رو صرفا بخاطر بقای بشر آفریده.
      گیاهخوارها رو ببین همشون رنگ پریده و ضعیفن.
      .
      منکه که کلا هیچ عیدی رو قبول ندارم 😁

      1. من دوست ندارم غذام تپش قلب یه موجود زنده رو بگیره و توی ایران باستان برای شادی و عید و اینا بجا کشتن یه موجود زنده و خوشحالی کردن درخت میکاشتن. هیچکس نگفته حیوون برای بقای بشره اونام زندگی دارن جون دارن بشریت نباید انقدر خودخواه باشه که فکر کنه دنیا صرفا جایی برای اونه و بقیه هم فرمانبردار اونن ما صرفا اشرف مخلوقاتیم نه تنها مخلوقی که خدا آفریده. چرا باید کشتار یه گوسفند برای ما مسرت و خنده بیاره؟
        من خودم گیاهخوارم و خیلی ساله که این شکلی زندگی میکنم و نه ضعیفم نه رنگ پریده اگه برنامه غذایی داشته باشی اینجوری نمیشی.
        .
        هرکس یه عقده داره.

              1. نمیدونم چمه همش حالت تهوع دارم.
                از این ایموجیا نده دوست ندارم ناراحت ببینمت.
                منم لازمت دارم بیش از هرچیزی
                ناسلامتی دو ماه دیگه سالگرد منو توعه

                  1. گشادیم میاد بابا کی حالشو داره قرص میخورم اوکی میشم.
                    این روبیکای ک….ش نمیاد بالا اعصابم ت…یه
                    😍😍😍تنها چیزچی که چشمامو قلبی میکنه همینه

                    1. سر خود قرص میخوری؟😡نادان
                      قبل از اینکه مثل ماشین غضنفر درب و داغون بشی باید خودم ببرمت دکتر 😁
                      روبیکات چشه آخه برا من که کار میکنه 🤔
                      چشمای قلبیت متقابله😍😁
                      فلسفه ی متقابل یادم رفته بود 😂

                    2. چمیدونم میاره تلگرام ولی دارم اونجا بم پیام بده
                      اره قرص ضدتهوع میخورم روپا بمونم
                      جووون من با تو جهنمم میام
                      😍😍😍😍متقابل به توان ۲
                      😂😂عاا بله خانومه جغرافی دان

    2. راستش عید قربان اسمش روشه گوشت قربونی بدی به نظر من کار زیبایی ،کمک کنی به نیاز مندان ولی خب ببین عزیزم در نظر داشته باشه چرخه طبیعت ما بدنمون بدون گوشت دچار مشکل میشه گوسفند بدون گیاه
      زیاد شدن گوسفند در جامعه طبیعت دچار مشکل میشه این چرخه طبیعته و باید رعایت بشه و اون گوسفندم داخل بهشت خداوند جاودانه میمونه ،سر بریدن زندگیشون برای یه لحظس خاطرتو مکدر نکن،دنیا اینقد بدی وجود داره که اگه اونارو به چشم ببینی هیچ وقت دیگر به حلال خداوند ایراد نمیگیری،ناراحت نشو زندگی دیگه با بعضی چیزا اگه کنار نیای تا اخر عمر به خودت عذاب میدی

  8. ای جان چه عیدی قشنگی😍
    مرسی کتی پنجه طلا😘😘
    بیچاره آهیر که پاش له شد😂ولی خب به رقصیدن با افرا براش می ارزید😍😉

      1. وای مهرناز باورم نمیشد همینکه دیدمش تمام ترسهام ووابستگی هام از بین رفت😊

        قرار شد اواخر مرداد عقد کنیم و بعدا برای عروسی تصمیم بگیرب
        یم

        تصمیم داشتم بریزم ولی دلم نیومد چشمای آبیش میگفت نکن پرستیژم بهم میخوره😂

  9. مرسیییییییی به خاطر عیدی جذابی که بهمون دادی😍😍😍❤️❤️
    چقدر این زوج جذابن🥲🥺❤️✨
    خسته نباشی مهرناز جون😍🤍❤️

  10. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان