رمان صیغه استاد

رمان صیغه استاد پارت ۵۳

 

هامون عصبی دندون روی دندون کشید و لب زد :

_ علی حرفای امروزمون از این در بیرون نمی‌ره؛ اوکی؟ اگه اوکیه خیالم و راحت کن تا حرف بزنم و انقد نیشخندای مسخره ات و تحمل نکنم! رو مغزمی علی بفهم!

علی تقریبا قهقه ی بلندی زد و به من اشاره کرد :
_ ببخشید ساغر خانم! آقای فاخر زیادی با من جنبه فان داره.

هامون زیر لب غر زد :
_ گور بابات علی.

هنگ کرده از این رفتار صميمیشون به زور لبخندی زدم و گفتم:
_ راستش من نمی‌دونستم انقد با هم صمیمی هستید!

علی مؤدبانه لبخند زد و بعد روشو به هامون کرد و گفت :
_ خیلی خب داداش من! ما که از این حرفا ندارم بود قضیه چیه هم خودت و راحت کن هم من و.

خیالت راحت باشه دوربین نداره اینجا؛خودمم دهنم قرص قرصه.
_ ازدواج کردیم!

علی متعجب خندید و من از خجالت سر پایین انداختم؛ همین طوری بی مقدمه میگن آخه؟!

علی انگار از تعجب دهنش بسته شده بود که هامون بلند شد و دستم و گرفت و منم بلند کرد.

_ خب همه چیز و فهمیدی؛ یه جوری خودت جمعش کن بره ساغر نمی‌خواد تو دانشگاه لو بریم.
_ مبارک باشه استاد فاخر! پس شیرینش کو؟ تنها خوره عوضی؟

هامون چشم غره ای بهش رفت و گفت :
_ شیرینی باشه برای سر قبرت حرفام و یادت نره علی!

و بدون حرف دیگه ای دستم و کشید و از اتاق بیرون زدیم.

_ چی کار می‌کنی هامون بزار لااقل خداحافظی کنم باهاش؛ اخخخ هامون دستممم.

دستم و که ول کرد نفس راحتی کشیدم و از دردی که تحمل کرده بودم با پا به ساق پاش زدم؛ مرتیکه روانی خل و چل؛ عوضی.

با حرص خاک روی شلوارش و پاک کرد و گفت :
_ دیگه نبینم از این حرفای مفت بزنی؛ امروز بخاطر تو دعوا ننداختم وسط.

_ چه فایده آبروم رفت! من کلاسم تمومه می‌رم خونه گیتی خانم تنهاست!…
سرش و تکون داد و لب زد :
_ زوده که الان…
_ خستم هامون؛ نیاز دارم تنها باشم خداحافظ!

نفس عمیقی کشید و باشه ای گفت.
_ مراقب خودت باش.

سرم و خفیف تکون دادم و راهی خونه شدم؛ بعد از چند دقیقه که به خونه رسیدم دوش سریع گرفتم.

آب بهم حس خوبی می‌داد حس آزادی!
با شنیدن خرد شدن شیشه ای سریع از اتاقم بیرون زدم.

داشتم از پله ها پایین میومدم که کسی از پشت هلم داد.

با ترس، جيغ بلندی کشیدم و سعی کردم از پرت شدنم به پایین جلوگیری کنم ولی نشد و با سر پایین افتادم.

صدا ها کمی گنگ بود؛ چند بار پلک زدم و ناله کردم؛ بی نهایت تشنم بود و دلم می‌خواست یه پارچ آب و سر بکشم.

دستم اسیر دست های گرمی شد و نالون لب زدم: آب…

به زور لای چشمام و باز کردم و هامونی و دیدیم که هول زده داشت با یه دست آب توی لیوان می‌ریخت و با دست دیگه محکم دستم و نگه داشته بود.

انگار می‌ترسید از دستش فرار کنم و برم؛ هیچی یادم نمی‌اومد کمی فکر کردم!

من تو خونه بودم؛ از پله ها افتادم! نه! یکی هلم داد مطمئنم…. مطمئنم اون گیتی عوضی بود!

_ ساغر حالت خوبه؟ من و ببین؟ تار میبینی؟
دستش و فشار دادم و با صدایی که به زور و انگار از ته چاه در می‌اومد لب زدم:
_ هامون… آخ دستم درد می‌کنه؛ وای خدا سرممم.

نگران نگاهم کرد و گفت : چیزی نیست نترس؛ دستت مو برداشته از پله ها افتادی یادته؟

تند گفتم: نه نه یکی من و هل داد از پله ها پرتم کرد پایین هامون! مطمئنم… مطمئنم.

زمزمه وار می‌گفتم و سرم و با بغض تکون می‌دادم؛ هامون نگاه خیره ای بهم انداخت و با دلسوزی بغلم کرد.

وقتی عطرش به مشامم خورد نتوستم طاقت بیارم و با گریه تو بغلش هق زدم.

دستش و پشتم گذاشت و آروم آروم دستش و حرکت می‌داد.

_ آروم باش آروم… کسی تو خونه نبوده! فقط تو و گیتی بودید؛ گیتی هم که نمی‌تونه….

جنون وار تو تو صورتش داد زدم :
_ پس میگی من خل شدم؟ هان؟ حتما خودم و پرت کردم پایین! تمومش کن هامون.

اخمی کرد و ازم جدا شد و گفت :
_ بهم حق بده ساغر! من نمی‌فهمم چی خبره تو این خونه؟ نمی‌فهمم گیتی داره بازی می‌کنه تو داری بازی میکنی؟! نمی‌فهمم!
_ یعنی چی هامون؟ منم معنی این حرفات و نمیفهمم!

دستی لای موهاش کشید و لب زد : به زودی همه چیز مشخص می‌شه.

بلافاصله بعد گفتن این حرف از اتاق بیرون زد؛ ولی من دلم می‌خواست بیشتر ازش بپرسم و بیشتر پیشم بمونه.
اون انگار نه انگار از خونه بیرون زد و حتی نیم نگاهی به سمت من نکرد!

بیشتر از هر وقت و موقعی دلم می‌خواست من و تو بغلش بگیره و مثل وقتایی که بهونه گیر می‌شدم حسابی من و تو بغلش فشار بده؛ ولی اون حتی نفهمید حالم بده!

بغض بیخ گلوم و گرفت و به سرعت مثل توده ای سرطانی سر باز کرد.

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫20 دیدگاه ها

  1. داستانت رو خوندم داره تبدیل به یه داستان مسخره و چرت میشه،اینکه اتفاق ها سریع پشت هم میوفته پارت های اولیه اینطور نبود اما پارت های این چند وقته….،دیر
    گذاشتن پارت و کم بودن اون،خلاصه جذابی داره اما نمیتونه یه رمان زیبا از این خلاصه به وجود بیارخ پس خواننده رمان حوصله سر بری براش تداعی میشه،که کاملا حق داره،احساس در این داستان معنایی نداره

    باید حس و حال اون هارو شرح بدی،عشق بازیشون،چیزایی که بسیار کم رنگه و با توجه به اینکه رمان از ابتدا جذاب شروع شده اما پارت های اخیر بسیار کم رنگ دیده میشه

    از کم کاری نویسنده هس،این نویسنده اگه با همین روش پیش بره به بن بست میخوره

    و در اخر رمانت داره از رده ی سنی بزرگسال وارد کودک سال میشه،یک کودک کوچک دیده میشه اتفاقای زندگی براش همین طور اون از این مسعل راضی میباشه،بنظرم بیشتر خواننده های این رمان افرادی با رده سنجی مشخصی نیستن افرادی که با سن مناسب درک کودکانه ای داره،کسایی که منطق براشون معنی نداره،

    البته بی احترامی نشه من خودم مای فیوریت هام این افرادن البته اینجا انتقاد از این افراد نیس لطفا بد برداشت نکنین

    با تشکر از نویسنده❤❤

      1. سلام مهدیس خانم 🥺
        من می‌خوام ثبت نام کنم ولی نمیتونم اون دوتایی آخری همون که رمز میخواد هر چی می‌نویسم قرمز میاد

  2. پسره عنتر😐😑
    به ساغر شک کردع…
    عبصی خررررررررررررررررررررر
    شیطونه میگه با نانچیکو برم دک و پوزشو بیارم پایینا
    ااااه

        1. حالوم بیدع
          اینتر نت ندارم
          نمتونستم تو روبیک پست بزارم
          رمان واسه خوندن نداشتم…
          حوصلم سر رفته بود
          😄😄😄😄😄😄😄😄😄😄😄😄
          عمرا معشوقمو بفراموشم بفراموشم که یکی دیگه پیدا شه ببرننت میام ببخشیدا روت کلللللی عیب میزارم بعد خودم میدزدمت (فک کن اگه پسر میشدم این میشدم😐😐😐😂)
          تو چه طوری؟؟

          1. اخی عزیزوممم
            حالا خوبی؟سرحالی؟روبه راهی؟
            مماغت چاقه؟😂
            لبت خندونه؟
            هااااهااا نااااح هیشکی منو نمیدزده خیالت راحت راحت من فقط معشوقه ی خودتم همین و بس
            خوب شایدم خنثی😂

  3. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان