رمان عروسک

رمان عروسک پارت آخر

 

مات به سامیار نگاه کردم…منو فروخته بود..
عصبی رو به امیر گفت :
– من باهات معامله نکردم…فقط جای اون پیش تو امن
تره…
به خاطر رفاقتم با اهورا اینکارو کردم!
به خاطر خودش اینکارو کردم.
امیر دست تو جیب شلوارش گذاشت و نیشخند زد :
– منم به خاطر اینکه کارت راه بیفته یه اصلانی بهت
دادم.
به خاطر رفاقتی که میشه بینمون شکل بگیره!
اینو گفت و به سمتم اومد و دست دور بازوم حلقه کرد
و منو به سمت جلو هل داد
با ترس مقاومت کردم و قدم برنداش تم که فشار بیشتری
وارد کرد
و همزمان سر خم کرد کنار گوشم و گفت :
– هی دختره!
ببین داری سر ناسازگاری باهام میذاریا
تا اینجاش اروم بودم دیدمت بلا سرت نیارم
بذار روی قولم بمونم!
– پشیمونم نکن امیر شاهرودی!
امیر رو به سامیار لبخند زد و موذی وارانه گفت :
– نه! چه پشیمونی!
چرا پشیمونت کنم! داشتم فقط ابراز دلتنگی میکردم.
و محکم به سمت جلو پرتم کرد که مجبور شدم قدم
بردارم.
صدای قدمهای سامیار رو پشت سرمون میشنیدم
و ایکاش برمیگشتیم به صبح..
ایکاش هیچوقت دوباره امیر رو نمیدیدم
ایکاش سامیار هیچوقت همچین کاری در حقم نمیکرد
از ساختمون بیرون رفتیم و وارد حیاط شدیم
نگاه امیر روی ماشین نشست و پوزخند زد
نفسی کشیدم که در خونه رو باز کرد
ماشین های مشکی رنگ زیادی بیرون در توقف کرده
بودن…
و محافظ های زیادی هم بودن…
با دیدن ایلیا، ناامید نگاهش کردم که نگاه شماتتگرش
رو ازم گرفت
و جلو اومد.
– امیر؟
امیر که داشت به سمت ماشینی میرفت ایستاد و
نگاهش کرد.

ایلیا نگاهی بهش کرد و لبخند مصنوعی زد.
– میخوام با ماشین من بیاد
یه سری حرفا هست که…
امیر دستمو کشید و همونطور که به راهش ادامه میداد
گفت :
– نمیخوام بازم کسیو تشویق به فرار کنه!
و ترجیح میدم بعد ۹۰ روز دوری کنار خودم باشه
به هرحال دلم برای همسرم تنگ شده.
اینو گفت و نیشخند زد و در ماشین رو باز کرد و منو
نشوند داخل و در رو بست.
به عقب برگشتم و با دیدن کوله ام نفس عمیقی کشیدم
در راننده رو باز کرد و خودش نشست
خواست در رو ببنده که ایلیا دستشو بالای در گذاشت
و سر خم کرد
– امیر جان!
یکم صبر کن…اونمحتما پشیمونه!
– پشیمونه اما نه از کارش…از دیدن من پشیمونه!
و در رو محکم کشید که ایلیا ناچار در رو رها کرد
و عقب رفت.
امیر در رو بست و ماشینو روشن کرد
که ایل یا دست تو جیبش کرد و ناامید نگاهم کرد.
نفس عمیقی کشیدم و به بیرون نگاه کردم
سامیار بیرون دروازه ایستاده بود
و دست به سینه نگاهم میکرد…
سه ماهی که پیشش بودم میشد گفت بهترین روزهای
زندگیم بودن..
و حتی اون هم بهم خیانت کرده بود…
حتی اون هم ارامشمو تو بودن با امیر میدید
پس کی خودمو نگاه میکرد؟
کی به رهایش و ارزوهاش فکر میکرد؟
چرا همیشه بقیه مهم بودن!
چرا همیشه از دید بقیه محکوم به بودن با امیر بودم…
– نبودنت خیلی هم بد نبود!
رو ز فرصت داشتم ت ا کارهای دیگه ام و انجام بدم ۹۰
بدون اینکه نگران باشم که کجایی یا چی کار میکنی
و تونستم به بیشتر برنامه هام برسم..
برای مثال روهام رفت…برای همیشه پروازش رفت و
دیگه قرار نیست بیاد!
مات نگاهش کردم و جوشش اشک رو تو چشمام حس
کردم
چطور میتونست اینکارو باهام بکنه!

توجهی بهم نکرد و ماشینو روشن کرد و همونطور که
گاز میداد ادامه داد :
– ادما خودشون فرصتها رو از خودشون میگیرن…
همیشه میگن داد و ستد!
گیو اند تِیک!
تو دیدن دوباره روهام رو دادی
تا یه ازادی چندماهه بدست بیاری!
و دیدی که مزاحمت هم نشدم…اما خب…
هم کارهام تموم شده بود و هم تو…
با حرص نیم نگاهی بهم کرد و گفت :
– تو داشت یادت میرفت که شوهر داری!
داشتی از یاد میبردی که من هستم..
که من تو زندگیت نقش دارم.
– نمیتونی اینقدر بیرحم باشی!
نمیتونی حسرت اخرین اغوش رو به دلم گذاشته باشی!
نیشخندی زد و توجهی بهم نکرد.
تموم وجودم پر شد از حرص…تک تک ل حظه هایی که
با روهام بودم
توی ذهنم اومد
من طاقت نمیوردم…من نمیتونستم…من بدون روهام…
بدون دیدنش…بدون لمس دستاش هیچی نبودم..
حتی تصور ندیدن لبخندش…اینکه دیگه نمیتونستم
بغلش کنم…
با چشمایی که اشک توشون رو پر کرده بود به امیر
نگاه کردم…
چونه ام ل رزید و گفتم :
– ازت متنفرم امیر شاهرودی!
شاید تا حالا بارها گفته بودم…
بارها اون جمله رو بهش نسبت داده بود م
تو حالات روحی و روانی شبیه به الانم.
اما این بار…این بار باور داشتم که این نفرت واقعیه..
که به خاطر اتفاقات چندسال قبل نیست…
که احساسیه که نوپاست تو وجودم اما همیشگیه…
همیشگی میمونه!
توجهی بهم نکرد…حتی نیم نگاهی هم بهم نکرد
فقط نیشخندی زد و به راهش ادامه داد
اما من با همون نگاه اتیشیم بهش خیره شدم
و تموم نفرتمو به سمتش سر ریز میکردم.

یه روز…دو روز…سه روز. ..
یه هفته…دو هفته….سه هفته ..
روزها بی هدف میگذشتن…ثانیه ها…دقیقه ها…ساعت
ها…
همه اشون تو گذر بودن و من فقط گوشه اتاق روهام
توی عمارت مُردِگی میکردم
خیلی وقت پیش جایی خونده بودم
که ادمها زندگی نمیکنن بلکه زمان رو سپری میکنن
تا به روز مرگشون بر سن…
ادما مُردگی میکنن تا لحظه مرگ!
هدفهاشون زندگیشونو زیبا نمیکنه بلکه فقط نشون
دهنده اینه که
بعد مرگ چطور ازشون یاد میشه…
اون زمان که خونده بودم لبمو گزیده بودم…
ناراحت شده بودم و گفته بودم چه افکار مایوسانه ای!
اما الان…الان که دلم برای پاره تنم تنگ شده بود
که تموم فکرم روهام بود و بس…
که نفرت داشتم حتی از اسم شاهرودی ها…
فهمیده بودم اون جمله ها شرح حال اینده من بودن…
شرح حال هر ادمی که امیدش رو از دست داده…
شاید خیلی ها در طول زمان به این نتیجه برسن که
امیدشون رو از دست دادن…
مثلا م ردی که پول حقوق یک ماهش رو ازش
میدزدن…
زنی که برای بار چندم رحمش ای وی اف رو پس
میزنه!
کسی که تو صف پیوند قلبه و گروه خونیش پیدا
نمیشه!
کسی که فردا مراسم خواستگاری عشقشه!
همه اونا به نوعی امیدشون رو از دست دادن
اما واقعا کدومشون بدبخت تره؟
حتی ادم های بی امید هم تو درجه های مختلف بدبختی
قرار دارن!
کسی که فردا مراسم خواستگاری عشقشه شاید یه ادم
پولدار باشه که هنوز بدبخت نشده باشه…
اونی که گروه خونیش پیدا نمیشه شاید ۶۰ ام سال
زندگیش باشه و گذر سالهای زیادی رو دیده باشه…
اونی که رحمش ای وی اف رو پس میزنه ش اید یه بچه
داره و بچه دوم تو طالعش نیست…
اونی که حقوقشو میدزدن شاید اسمش همون لحظه تو
قرعه کشی بانک دربیاد!
و خب حالا کدوم بدبخت تره؟

درست گفته بودم…ادمای بی امید هم میتونن
بدبخت نباشن…
درست مثل من…مثل من که تو گذر سوم ین هفته اتفاقی
برام افتاد که فهمیدم میتونم هنوز خوشبخت باشم
با تقه ای که به در خورد خودمو جمع تر کردم…
عروسک روهام رو تو بغلم محکمتر فشردم و سرمو
چسبوندم بهش…
صدای برخورد پاشنه کفش با زمین و باز شدن در…
چشمامو محکمتر بستم و برام مهم نبود که کیه!
ایلیا…شهریار…امیر…یا حتی اهورا!
اره شهریار!
مردی که تونسته بود با کلی دوز و کلک از زیر همه
چی در بره.
امیری که به راحتی تو سه ماه نبودِ من خودشو به
پلیس معرفی کرده بود
یک ماه و نیم بازداشت بود و در نهایت با کلی پرونده
سازی ازاد شده بود…
اهورایی که اسم و فامیلش رو پس گرفته بود
که میترا رو بغل میگرفت و هنوز هم نمیتونست اما
ببوسدش…
ایلیایی که از دیدن خانواده اش کنار هم لذت میبرد…
حتی ابراهیم رسولی که از کارِ دوباره برای امیر
شاهرودی خوشحال بود…
– وقتی که اینجا رو ساختم…
تموم فکرم این بود که باه اش انتقام بگیرم
که با شکوه عمارت اصلانی ها…یه اصلانی رو توش
خفه کنم!
اومدم سراغت و زمان برد تا بفهمم اونی که نفسش بند
اومده منم!
اونی که چشمش به توئه تا کی میخندی منم!
اونی که دلواپس نبودنته منم…
اما سخت بود…من حتی اونی که فکر میکردی هم
نبودم…
میگفتم پسرعموتم و بهونه ام برا نزدیکی اون بود…
اگه اون نسبت رو هم از خودمون میگرفتم..
اصلا دیگه مایی میموند؟!
برام انتخاب سخت بود…داشتنت برای خودم…
یا بازی باهات مثل قائده ای که شاهین یادم داده بود!
و در نهایت من بودم که بهت باختم…هم بازیو هم
داشتنت رو!

صدای قدمهاش کنارم متوقف شد
صدای خم شدن پارچه و بعد کفشش…
با حس سنگینی فضای کنارم متوجه شدم کنارم
نشسته..
– سه هفته خودتو با اینجا درگیر کردی!
نمیتونم بفهمم قصدت چیه!
مثلا این فکر که دلم بسوزه و روهام رو برگردونم!
یا دلم برای اون بسوزه و تو رو ببرمت پیشش…
نیشخندی زدم و تو دلم گفتم :
– نه که دلت خیلی میسوزه!
نه که تو برات من یا روهام اهمیتی داریم.
برای تو فقط نقشه ها و برنامه ریزی های مزخرفت
اهمیت داره.
اینکه درست به همشون برسی!
که من اینجا اسیرت باشم و رو هام اونجا!
– شاید تصمیمم اشتباه باشه اما…
نفس عمیقی کشید و ادامه داد :
– میخوام حالا که همه چی تموم شده…که همه امون
میتونیم یه زندگی اروم داشته باشیم!
یه کاری کنم….
شاید اعتماد دوباره به تو کار سختی باشه…
شاید اینکه بازم باور کنم که تو بهم پایبند میم ونی
مسخره اس
اما خب…یه شرطی هست…
یه شرطی این بینه که همه چیو میتونه به یه ثبات
برسونه!
بعد اتمام حرفش سکوت کرد و چیزی نگفت…
اروم سرمو بالا بردم و به سمتش نگاه کردم
با دقت بهم خیره شده بود…
بدون اینکه ابرو بالا داده باشه یا نیشخند زده باشه…
فقط ان گار داشت تا اعماق وجودم رو از طریق چشمام
کنکاش میکرد…
نگاهم بین چشماش نوسان داشت و گفتم :
– چی…چی میخوای؟
شرطت چیه؟
چیزی نگفت و فقط به نگاهش ادامه داد
پوفی کشیدم و نگاهمو ازش گرفتم که متوجه دستش
شدم
جعبه مشکی رنگی رو به سمتم گرفته بود
– شرطش اینه.
نیم نگاه مرددی به چشماش انداختم و بعد به جعبه.

دستمو از دور پام برداشتم و جلوتر بردم
جعبه رو ازش گرفتم و مقابل صورتم نگه داشتم
– نه شنودی توشه و نه ردیابی!
با خودته که قبولش کنی یا نه!
اما این تنها شرط منه.
اروم جعبه رو باز کرد و به چیزی که داخلش بود نگاه
کردم
یه حلقه با نگین برلیان!
حلقه رو باید قبول میکردم؟!
– فکر کردم که همچین چیزیو بهت بدهکارم
یه شروع با همین چیزی!
نگاهم از حلقه بالاتر رفت و به سمت چشماش رفت.
همچین چیزیو بدهکار بود؟!
داشت…داشت…
– داری خواستگاری میکنی؟!
سری کج کرد و ابرویی بالا داد.
– دارم سعی میکنم اینبار نگهت دارم…به روشی که
درسته!
نگاهم به چشماش خیره موند…شاید مسخره بود اما…
اما میشد باورش کرد…
نگاهش رو میشد باور کرد.
انگشتم رو روی حلقه کشیدم و درش اوردم
– اگه اینو قبول کنم چه جوری ارامشو بهم
برمیگردونی؟
چیزی نگفت که حلقه رو به چشمام نزدیکتر کردم
– نمی گی؟
– اگه بگم دیگه اعتمادی نیست…قبولش کن تا بتونم
خودمو قانع کنم…
نگاه خیره ای بهش انداختم …قبول میکردم؟!
چاره دیگه ای هم بود؟؟
اون همین الانش هم شوهرم بود…چه با اون حلقه چه
بدون اون!
اما ا ین که میخواست اینبار اعتماد کنه…
که اینبار به جای کنترل کردنم ، فقط با ارامش کنار هم
زندگی کنیم…
شاید میشد به همچین زندگی ای دل بست…
شاید میشد با خوب شروع کرد و به فوق العاده رسید!
حلقه رو به سمتش گرفتم و گفتم :
– میتونی بذاریش تو دستم؟!
با مکث حلقه ر و ازم گرفت و گفت :
– فکر نکنم اینبار هیچوقت درش بیاری!

#چندماه_بعد
از اخرین روزی که تو اون اتاق بودم..
تو این اتاق بودم و به مرز بین خوشبختی و بدبختی
بقیه فکر میکردم
خیلی وقت گذشته بود…
روزی که تو اوج افسردگی فهمیده بودم باز هم نداشتن
امید، دلیل بر بدبختی نیست…
که ممکنه پا نداشته باشی و حسرتش باشه
اما خیلی چیزای قشنگترم کنارش داشته باشی…
ممکنه بچه دومی نباشه اما بچه اولت همه چیزت
باشه…
اون روز یاد گرفتم میشه چیزیو نداشت
میشه تا ابد حسرت داشتنش رو داشت…
حسرت بودنش…اما با باقی چیزا هم خوش بود…
الان که دوتا داداش داشتم…
الان که هم اهورا بود و هم آریا…
الان که میترا میخندید و با عشق به اهورا نگاه میکرد
که اهورا ، آریا رو حتی یه لحظه جز برای شیر
خوردن از بغل خودش جدا نمیکرد..
که ایلیا و امیر همیشه شاهرودی بودن…
ابراهیم رسولی هنوز راننده امون بود..
و سامیار مصطفوی خیلی وقت بود که رفته بود…
که استعفا داده بود و رفته بود…
که شهریار اصلانی به سرطانی که گریانگیرش شده
بود
لبخند میزد و میگفت که زیادی زندگی کرده!
که اینبار امیر شاهرودی هم نمیتونه اونو از دست
عزراییل نجات بده…
الان من حس میکردم همه چی سرجای خودشه…
شاید حسرت زنده بودن شهریار سخت بود اما شاید هم
این بهترین داستانی بود که میشد براش رقم زد..
برای ادمی که کم جنایت نکرده بود…
شاید خدا برای همه پایان خوبی رقم زده بود…
– نمیخوای بیای؟ ماشینا اما ده ان.
با لبخند به سمتش برگشتم…میترا…
کسی که فقط ۱۲ سال ازم بزرگتر بود اما مادر بود..
مادری که خیلی سال قبل رهام کرد و حالا همیشه کنارم
می ایسته!
– قرصای شهریارو برداشتین؟
سری تکون داد و نگاهش تو اتاق گشت.
– غمت چیه؟ داری میری خودشو ببینی…
– برای همیشه که نیست…

– دیدی که امیر چی گفت…کارتون داره اوکی میشه..
سرمایه گذاری ها که اوکی بشه میتونین برید…
لبخند کوتاهی زدم و به سمتش رفتم.
نگاه اخر رو به اتاق انداختم و در رو بستم…
داشتیم از عمارت میرفتیم…
داشتیم همه امون میرفتیم تا روهام رو ببینیم…
کل خانواده باهم…روهامی که هنوز نمیدونست شهریار
اصلانی اصلی کیه..
و امیر رو بابا صدا میزد…
روهامی که هنوزم خبر نداشت..
نگاهم به شهریار خورد که داشت کفشش رو میپوشید
اخم کرده بود و مشخص بود که درد داشت..
دست امیر روی کتفش نشس ت و اونو مجبور کرد صاف
بایسته
و بعد خودش مقابلش زانو زد و کفشش رو پاش کرد و
بندش رو بست…
برادر…تو هر لحظه ای برادره…
مهم پیوندهای خونی نیست…مهم اون حس بین
ادمهاست…
به سمتشون رفتیم که ما رو ندیدن و زودتر از ما
بیرون رفتن…
– به نظرت یعنی همه چی تم وم شده؟
بیش از حد همه چی اروم نیست؟
لبخندی به میترا زدم و گفتم :
– برای ما که از اول با دروغ شروع کردیم
همیشه یه جایی هست که باعث بشه بلرزیم
اما این به خودمون بستگی داره…این که بازم به هم
شک کنیم یا نه…
– و تو؟شک کردی؟
از خونه بیرون رفتم و در رو بستم.
نگ اهی به میترا که به ماشین های توی حیاط خیره شده
بود کردم و گفتم:
– فعلا نلرزیدم…شاید چون اینبار به امیر اعتماد دارم.
و برای اهورا که دست تکون میداد دست تکون دادم…
نگاهم به امیر خورد که کنارش ایستاده بود
دستاشو تو جیب شلوارش فرو برد و دقیق نگاهم کرد
لبخندی بهش زدم که دیدم خودش هم لبخند زد…
میترا درست میگفت…همه چی به شدت اروم بود
و شاید باید میترسیدیم…
اما اینبار ما به همدیگه اعتماد داشتیم..
و همین باعث میشد از هرچیزی گذر کنیم!
قدمی به سمت امیر برداشتم که چشمکی بهم زد.
شاید خوشبختی درانتظار ما بو د!
” پایان “

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫8 دیدگاه ها

  1. ممنون عالی بود هم همه پارتاش به موقع و طولانی بود هم قلمه خوب و پایانه خوبی داشت خسته نباشین

  2. جز بهترین رمان هایی بود که تا الان خوندم، واقعا همه چیزش عالی بود، دارم فکر میکنم این داستان اگه به صورت فیلم بود، چقدر جذاب میشد.
    واقعا تشکر میکنم هم از ادمین و هم از نویسنده که قلم بسیار زیبا و هم خلاقیت ذهنی بالایی داشتن. امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید. ❤️🌹

  3. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان