رمان عروسک

رمان عروسک پارت ۴۴

 

باید ازش میپرسیدم که بسته به آدمش یعنی چی!
که موقعیتش یعنی چی!
اما با رسیدن اهورا حرفی نزدم.
بلافاصله بعد اهورا گارسون به همراه میز حاوی
سفارش های ما رسید.
اهورا به پشتی صندلیش تکیه داد
و با ریشخند نگاهی به میز کرد و گفت :
– عاشق این قسمتشم.
جوری با فخر به میز نگاه میکرد
که انگار صاحب کل رستوران اونه و حالا داره به کار
پرسنلش نظارت می کنه.
لبخندی از حالتش زدم
با چیده شدن و تکمیل شدن میز
گارسون عقب رفت و دستاشو پشت سرش گذاشت و
گفت :
– امر دیگه ای ندارید؟
شهریار گفت :
– نه ممنون.
گارسون سری تکون داد و گفت :
– امیدوارم نهایت لذت رو ببرید.
و بعد به همراه میز رفت.
اهورا به محض رفتن گارسون خودشو جلو کشید
و غذا رو بویید
و با لذت هووووومی کرد.
– پسر درست مثل همیشههه.
بوش عالیه. درجه یک.
شهریار به حالت شگفت زده اهورا خندید و گفت :
– یکم جلوی شکمت رو بگیر باشه؟
اهورا چشم غره ای رفت و جواب داد :
– ملت میان رستوران تا شکمشونو سیر کنن
چرا من باید جلوشو بگیرم پسر؟
و بعد به غذا حمله کرد.
شهریار با تاسف به اهورا نگاه کرد
من اما هنوز لبخند به لب داشتم
در واقع این بُعد از شخصیت اون برام جالب بود.
اینکه اونقدر از خوردن لذت میبرد.
– اگه دیر کنی یا تاخیر داشته باشی تو انتخاب غذا
مطمئن باش چیزی نمی مونه که بخوری.
به نظرم زودتر انتخاب کن.
شهریار با خنده اینو گفته بود و منتظر نگاهم میکرد.
در حقیقت راست هم می گفت
اهورا جوری با اشتها می خورد که شک نداشتم توانایی
خوردن کل میز رو داشت.

نگاهی به غذاهای روی میز کردم و چشمم روی چلو
کباب ثابت شد
دست دراز کر دم که شهریار قبل من دست دراز کرد
و دیس رو برداشت و به سمتم گرفت.
لبخندی از توجهش زدم و دیس رو ازش گرفتم
برای خودم ریختم و بعد هم اون برای خودش غذا
ریخت.
ناهار که تو رستوران صرف شد
به سمت خونه تیمسار حرکت کردیم
بین راه بودیم که صدای اهورا به گوشم رسید :
– بریم خونه ایلیا.
متعجب به سمتش برگشتم و نگاهش کردم.
شهریار هم تعجب کرده بود که شگفت زده پرسید :
– چی؟!
اهورا نگاهی به من کرد
و شمرده شمرده توضیح داد :
– بریم خونه ایلیا!
– تو رو چه به اونجا؟
تو رو اصلاً اونجا چیکار؟
مات به شهریار نگاه کردم
– داداش واست اپلیکیشن زبان اموزی نصب کنم؟!
این چه وضع حرف زدنه!
شهریار عصبی نگاهی از اینه به اهورا کرد و غرید :
– به تو ربطی نداره. نمی ریم اونجا.
– می خوام برم خونه داداشم.
– تو غلط میکنی مرتیکه کره خر.
من که می دونم میخوای بری یه کِرمی بریزی اخه
خودم بزرگت کردم.
– خب بری زم چی میشه مگه؟
چون کرم میریزم خونه داداشم نرم؟
– اون بارداره. میفهمی؟!
نیازیه تا برات بشکافمش و بفهمی نباید حرص و
جوش بخوره
نباید استرس بگیره؟
– اون موقع که با شروین خوابید به اینجاش…
– در دهنتو گل بگیر اهورا.
اون الان زن ایلیاست.
هر غلطی کرده بود مال گذشته اس الان ناموس
برادرته.
ناموس میفهمی یعنی چی؟

– نه من نمیفهمم ناموس یعنی چی.
چون تو بچگی ناموسم رو ازم گرفتن
فقط تو میفهمی…تو و ایلیا…
شماها که عادت کردین واسه یه ملت ناموس نگهداری
کنین.
و پوزخند بلندی انتهای حرفش زد.. .
نمیفهمیدم چرا اینطوری میگه اما انگار کینه زیادی
داشت
انگار که تو دلش مونده بود تا این حرفا رو بزنه…
بیشتر حرفش حالت کنایه داشت
تا یه گفتگوی عادی…
– دهنتو ببند اهورا…
– نمی خوام ببندم…
هربار خودت و ایلیا بازش میکنید بعد می گی ببند؟
– کاری نکن برت گرد ونم فهمیدی؟
نذار دوباره دورت کنم…
حالا که اوردمت ادم باش اهورا.
و بعد نگاه بدی از اینه بهش انداخت
مات به شهریار نگاه کردم
طوری صحبت میکرد که انگار صاحب اختیار اهورا
بود
انگار اون تعیین میکرد که اهورا کجا باشه و کجا
نباشه
– نمیتونی دوباره منو برگردونی…
– من هرکاری که لازم باشه انجام میدم
هرکاری که ثبات رو به خانواده برگردونه
– هه.
ثبات؟! بودن من اینجا ثبات رو میگیره؟
آره آقاااااای خانوادددددده؟
نگاهی به اهورا انداختم
که با حرص به شهریار نگاه میکرد
شهریار دهن باز کرد با عصبانیت جوابشو بده
که سریع دستمو روی دستش گذاشتم که روی کنسول
بود
نگاهش به سمتم برگشت
که به زور لبخندی زدم
خوشحال نبودم اما مجبور بودم
نگاهش روی لبم ثابت موند.
لب زدم :
– آروم باش برادرته.
اون خانواده ای که دنبال ثباتشی
برادرت جزوشه.
خانواده ات برادرته!

نگاهشو از لبم به چشمام داد
و بعد نفس عمیقی کشید.
نگاهشو از آینه به اهورا داد و همزمان که نفسشو به
بیرون فوت میکرد
گفت :
– بعضی وقتا فکر اون جزو خانواده به حفظ خانواده
نمیرسه…
پس مجبوری از خودش بگذری
– خانواده هرچی که باشه عزیزه…
– خانواده عزیزه اما…
– نه…اما نداره…
من حاضر بودم برای مادر روهام جونم رو هم بدم
میگی دخترداییمه..
میگی یه عمر اشتباه فکر کردم
اما خب بازم برام عزیزه…
بازم برام ارزش داره و دلم براش تنگ میشه
برای دایی و زندایی ای که حتی هنوزم مامان و بابا
صداشون میزنم…
شماها…شم اها که درد چشیدین
که میدونین غم از دست دادن چیه…
باید بیشتر حواستون به هم باشه…
چونه ام بعد از گفتنش لرزید…
دلمم لرزید…اهی کشیدم و حرفمو خوردم..
دستمو خواستم عقب بکشم
که شهریار دستمو رو هوا گرفت و محکم انگشتاشو
دور دستم حلقه کرد…
– واسه از دست ندادن یه چیزی گاهی مجبوری از چیز
دیگه بگذری…
چشمای اشکبارم رو بهش دادم و گفتم :
– خانواده نه…
هیچی ارزش از دست دادن خانواده ات رو نداره…
– حتی عشق؟!
سر به عقب برگردوندم و اهورا رو دید م
جدی نگاهم میکرد…
– حتی عشق!
ریشخندی زد و عقب رفت و سر بالا داد
و ن گاهی از زیر چشم به شهریار کرد.
شهریار اما دستمو محکم تر گرفت و بغلش کرد..
سر خم کرد و بوسه ای بهش زد و گفت :
– عشق ارزش هرچیزیو داره.

اون لحظه شاید باورش نکرده بودم
شاید برام تعجب اور بود که چرا خانواده رو به خاطر
عشق نادیده میگیره
که مگه ادم عاشق نمیشه تا خانواده تشکیل بده
پس چطور اون عشق رو ترجیح می داد
اما بعدها… درست روزایی که امیدی نداشتم
بهم فهموند برای اون در هر حالتی عشق ارجحیت
داره
حتی اگه خانواده مقابلش بایسته…
تو سکوت به سمت خونه سپنتا رفتیم
درست وقتی که میترا با سوییتشرتی که تنش بود در
رو باز کرد
و به جای سپنتا با ما روبرو شد
با دهن باز نگاهمون کرد و نگاهش از من و شهریار
رد شد
و روی اهورا نشست
زیر چشمی به اهورا که سمت چپم ایستاده بود نگاه
کردم
با سر بالا داده و خونسرد به میترا نگاه میکرد
دقیقا مثل شهریار …
میترا نگاهشو گرفت و عقب تر رفت
نگاهی به شهریار کردم که دستش رو پشت کمرم
گذاشت
و منو به ارومی به جلو هل داد
وارد شدم و مقابل میترا با فاصله ایستادم و لبخند زدم.
– خوبی مامان؟
نگاهش پر از شوک از من روی شهریار نشست
که شهریار سری تکون داد
و پشت بندش صدای پوزخند اهورا اومد.
اهورا وارد شد و در رو پشت سرش بست
– ایلیا کجاست؟
– رفته واسم توت فرنگی بخره.
لبخندی بهش زدم که دیدم ابروهای اهورا و شهریار
باهم بالا رفته
متعجب نگاهشون کردم
که جفتشون نگاهی به هم انداختن وشونه بالا دادن
– گفتم خیلی ذلیل زنه.
– به خودت رفته جون تو.
شهریار چشم غره ای به اهورا رفت
که اهورا بی اهمیت بهش به سمت مبلمان رفت و
همونطور که میشست

با صدای ناراحتی گفت :
– ای بابا حالا که خانوم خونه نیست چیکار کنم؟
اروم لبمو گاز گرفتم تا نخندم
میترا با لبخند فروخورد ه ای بهش نگاه کرد
و خواست به سمت اشپزخونه بره
که سریع گرفتمش و گفتم :
– من میرم مامان.
تو نگران نباش بشین استراحت کن.
میترا لبخند مهربونی بهم زد و به سمت مبل ها رفت
با فاصله از اهورا نشست و سعی کرد به سمت
تلویزیون متمایل بشه
نمیدونستم دلیل این فرارش از اهور ا بود
وقتی که هنوز بینشون حرفی هم پیش نیومده بود
اون همیشه جلوی شهریار ایستاده بود
دوستش داشت میتونستم ببینم
اما هیچ وقت ازش نترسیده بود
اما از اهورا میترسید
از اهورا انگار خجالت می کشید
وارد اشپزخونه شدم و مانتو و شالم رو دراوردم
روی دسته صندلی گذاشتم
و بعد از مرتب کردم موهام و شستن دستام
براشون چایی اماده کردم.
با سینی چایی که به سمتشون رفتم
و جلوی اهورا خم شدم چشمکی زد و گفت :
– واو. چه خانوم خوشگلی.
و بعد رو به شهریار گفت :
– پسند شد داداش. عاقد خبر کن.
با دهن باز به شهریار نگاه کردم
که خفه شوی ی به اهورا گفت و با سر به خودش اشاره
زد.
– بیار اینور اون گوساله اب هم زیادیشه. چه برسه
چایی.
– گوساله خودتی مرتیکه.
بی تربیت به بابام چیکار داری اخه.
به سمت شهریار رفتم و همونطور که چایی برمیداشت
گفت :
– حله منم اگه برات توفیری داره البته.
– اره همون تو باش توفیری هم نداشته باشه
تو گوساله باشی بهتره.
سینی رو روی میز گذاشتم و کنار میترا نشستم.

خم شدم و دوتا فنجون برداشتم
یکیو به سمت میترا گرفتم که از دستم گرفت
بعدیو هم تو دستای خودم گرفتم
– خب شما چه طوری؟
سر میترا بالا اومد و به اهورا نگاه کرد
اهورا هم خیلی ریلکس به میترا نگاه می کرد…
– خوبم ممنون.
اهورا فقط نگاه به میترا کرد و بعد سری تکون داد
و گفت :
– خداروشکر حداقل شما خوبی.
ماها که هیچ خوب نیستیم.
جابجا شدن معذب میترا رو روی مبل دیدم
و با اخم به اهورا نگاه کردم.
اما اون توجهی بهم نکرد و دوباره پرسید :
– چندسالتونه شما؟
– از من ۱۲ سال بزرگتره.
ابروهای اهورا بالا رفت و جدی گفت :
– شهریار به زنت ادب یاد بده
وقتی دوتا بزرگتر حرف میزنن بچه نمیپره وسط.
و بعد رو به میترا گفت :
– چه جالب! از من پس سه سال بزرگترید.
درسته؟!
میترا ن فس عمیقی کشید و به شهریار نگاه کرد
من هم به شهریار نگاه کردم
که اروم به میترا خیره شده بود
با دیدن نگاه ما کف دستی که روی دسته مبل بود رو
بالا اورد و پلک رو هم گذاشت
میترا نگاهشو دوباره به اهورا داد و گفت :
– بله.
– چه مادر جوونی واقعا.
چه زن داداش جوونی هم هستی ماشالله. ایلیا هم سنته
دیگه!
میترا چیزی نگفت که اهورا تن جلو کشید و گفت :
– اما سپنتا ازت دوسال کوچیکتر بود.
مات به اهورا نگاه کردم و بعد شهریار.
نگاه پر از خشم شهریار به اهورا بود
بالاخره گفته بود…بالاخره گفته بود…
میترا نفس عمیقی کشید که اهورا با خونسردی ادامه
داد :
– پسر خیلی خوبی هم بود
منتها زود مُرد…با اسم ایلیا شاهرودی کشته شد…

سپنتا سارمی کشته شده بود؟
اهورا نگاه مات منو که دید لبخندی زد و گفت :
– چه طور تو خبر نداری…
یه مدت تیمسار علاقه داشت یکی از پسرای شاهرودی
یا اخرین دختر اصلانی ها ازدواج کنه
موندم تو چطور بزرگ شدی که اینقدر بی خبری…
و بعد رو کرد به شهریار که با خشم زیادی نگاهش
میکرد و گفت :
– اینقدر زنتو بی خبر نگه ندار مرد…
اونم حق داره بدونه دور و برش چه خبره!
شهریار چنان نفس عمیقی کشید که قفسه سینه اش بالا
پایین شد…
– دهنتو ببند اهو…
– بگو…
تن جلو کشیده بودم و با صدایی که میلرزید ازش
حقیقت رو میخواستم..
نفسی کشید و ابرویی بالا داد و رو به من گفت :
– وقتی فهمیدن ایلیا تو خطره جاشو با سپنتا پر کردن…
سپنتا به خاطر اینکه یه عمر مدیون شاهرو دی ها بود
اینکارو کرد
اما نمیدونست همین میشه عامل قتلش
اینکه اونو یه شاهرودی بدونن
و برای انتقام از تیمسار بکشنش…
– ش…شناسنامه…
– اون قتل هیچ جا ثبت نشده…
یه مقبره کوچیک تو یه روستای دورافتاده..
یه دفن و تشییع شبونه و گریه های کسی که هیچ
نسبتی هم باهاش نداشت…
یادته؟
رو کرد به شهریار گفت و گفت :
– جفتمون بودیم…هم تو هم من..
گریه میکردیم تا فکر کنن ایلیاست…
اما ایلیا با بارونی سیاه بالای قبر ایستاده بود و نگاه
میکرد
– ام…امکان…
– داری خیلی شوکه میشی نه؟
تو که میدونستی اون یه اصلانیه…
الان ای ن حد از رذالت چرا برات تعجب اوره؟!
– من…
– آخخخخخخ….

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫8 دیدگاه ها

  1. خیلی تناقض داره رسیدگی کنین ولی من از خواندن این رمان لذت میبرم نویسنده جان💖
    ببخشید من قبلا رمان زندگی مبهم و شیرین رو هم دنبال میکردم ولی از پارت ۲۱ به بعد دیگه نذاشتن چرا؟دیگه ادامه نمیدن یا منتظر باشیم؟

  2. سلام.برای انتقام پسر میترا را ازش جدا میکنند وبه تیمسارمیدند تیمساربه اسم خانواده خودش شناسنامه میگیره و یه شاهرودی میشه.سن درستش هم سن رهایشه.
    و شهریار که در اصل امیرشاهرودی هست ازش حمایت میکنه و بزرگش میکنه.
    این اعدادها سن های شناسنامه الکی هست که براشون گرفتند‌.
    تازه شهریار اصلانی که پدر روهام هست زنده است.
    و امیر شاهرودی یا شهریار تقلبی ازش خبر داره.
    رمانش تا انتها اتفاقات درهم زیاد داره.

  3. یه جایی از رمان گفته بود اهورا و رهایش هم سنن دوتاشونم ۲۵ سالشونه بعد الان اینجا گفت اهورا از مادر رهایش که از رهایش ۱۲سال بزرگتره ۳سال کوچیکتره یعنی اهورا ۹ سال از رهایش بزرگتره!!!!چرا انقد تناقض؟!بعدم مگه قرار نیست اهورا و رهایش ۲ قلو باشن؟!!!

    1. عجیب به یه تحلیل کننده مثل تیرداد نیازمندم که بیاد ما را از گیج شدن بیشتر نجات بده والا
      اصلا این رمان چرا تناقضاش انقدر زیادن

    2. سلام.برای انتقام پسر میترا را ازش جدا میکنند وبه تیمسارمیدند تیمساربه اسم خانواده خودش شناسنامه میگیره و یه شاهرودی میشه.سن درستش هم سن رهایشه.
      و شهریار که در اصل امیرشاهرودی هست ازش حمایت میکنه و بزرگش میکنه.
      این اعدادها سن های شناسنامه الکی هست که براشون گرفتند‌.
      تازه شهریار اصلانی که پدر روهام هست زنده است.
      و امیر شاهرودی یا شهریار تقلبی ازش خبر داره.
      رمانش تا انتها اتفاقات درهم زیاد داره.

  4. جالب شده عاشق ای رمان شدم یکی منا بگیره با رمان هایی که خوندم یه فرقایی داره عالیه عالی خسته نباشی نویسنده جان قلمت مانا…

  5. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان