رمان عروسک

رمان عروسک پارت ۵۶

براش نوشتم :
– امشب دیر نیست؟
نگاهی بهم کرد و بعد به انگشترم…
با دست اشاره ای بهش زد که سری تکون دادم
مصمم نگاهم کرد که سریع نوشتم :
– هدیه مادرمه.
اصلا ربطی به امیر نداره!
نچی کرد و نوشت :
– اصلا حالا که گفتی ربطی بهش نداره ها
بیشتر مشکوک شدم.
اون خر که نیست میدونه ممکنه بعد فرار حلقه اتو
دربیاری
اما هدیه مادرتو نه.
پس ریسک این انگشتره بالاتره.
مات نگاهمو از گوشی گرفتم و به انگشتر دادم.
سامیار منتظر نگاهم کرد که پوفی کشیدم
و با نارضایتی و ناچاری درش اوردم.
سریع روی هوا گرفتش و توی انگشت اخری دست
دیگه اش کرد.
نفسی کشید و اونو بالا گرفت.
جلوی چشماش نگه داشت و با دقت نگاهش کرد
بی حوصله گشتی تو اشپزخونه زدم
کی می شد شنود رو پیدا کنیم
تا منم راحت تر رفتار کنم.
تا میشد دو کلمه حرف بزنیم
جیغ بزنیم حتی دعوا کنیم.
این وضعیت داشت جفتمون رو کلافه میکرد
ضربه ای به شونه ام زد که به سمتش برگشتم.
گوشیو به سمتم گرفت و خوندم :
– میرم بالا ببینم میشه چیزی ازش دراورد یا نه.
توام ی ه چی سرهم کن بخوریم.
بی اینکه جوابی بدم رو برگردوندم.
کلا به فکر شکمش بود!
بعد از درست کردن کتلت از پله ها بالا رفتم
و به سمت اتاق سامیار رفتم.
در زدم و وارد شدم که دیدم پشت میزش نشسته
و عینک عجیبی به چشم زده!
جلوتر رفتم و کنارش ایستادم
انگشتر هنوز توی انگشتش بود و داشت با دست دیگه
اش روش کار میکرد
نگاهی به حلقه ام که روی میز افتاده بود کردم.

پس هیچ ربطی به حلقه نداشت
دست دراز کردم و گرفتمش تا توی انگشتم بندازمش
که مکث کردم.
چرا؟! مگه من از امیر فرار نمیکردم؟
پس چرا خواستم حل قه اشو بندازم؟!
چرا هنوز هیچی سرجای خودش نبود!
که هنوز حتی مشخص نبود خواسته قلبی من چیه!
– گندش بزنن.
به سمت سامیار برگشتم که حرف زده بود.
مات نگاهش کردم که دیدم یه چیز کوچیکیو تو دستش
گرفته و با دقت نگاهش میکنه.
سر خم کردم و پرسیدم :
– این چیه؟!
با حرص نگاهش کرد و گفت :
– دوربینه!
مات به سامیار نگاه کردم…دوربین؟!
– ت…تورو…
– منو دیدن…
اینو گفت و محکم انداختش روی زمین و روش لگد کرد
اونقدر که صدای شکستنش رو شنیدم.
باورم نمیشد…واقعا نمیتونستم باور کنم
اون هدیه مادرم بود! چه طور اخه!
– اما…اما مادرم…
توجهی نکرد و حلقه رو ازمگرفت
اونو روی میز انداخت و شروع کرد باهاش ور رفتن…
تو اشپزخونه وقتی که انگشترو بالا برد
وقتی تا چشماش بالا برد و با دقت نگاه کرد…
خدایا!
باید چیکار میکردیم!
اون سامیارو دیده بود…و شرط میبستم الان تو راه
بو د…
با ترس گفتم :
– باید جامونو عوض کنیم.
جوابی نداد که دوباره گفتم :
– باید بریم تا…
– نمیدونه کجاییم…فقط میدونه من باهاتم همین.
چرا نمیری یه سر پیشش؟
گیج نگاهش کردم و گفتم :
– پیش…پیش کی؟!
– مگه نگفتی بهت ارامش میده؟ که صداشو دوس داری
برو!

دستشو جلوی بینی امگذاشت و به حلقه اشاره کرد.
گیج گفتم :
– الان اخه گشنمه. هنوز ناهار…
– برو استرسم نداشته باش…هنوز که جامونو پیدا
نکردن.
دیدی که حتی اون دوربینم زدم ناکار کردم
پس ناراحت نباش…دیگه هم لازم نیس ساکت باشیم.
دستشو عقب کشید و به در اشاره کرد
به سمت در رفتم و محکم بستمش.
همونجا ایستادم و دست به سینه نگاهش کردم
چند دقیقه بعد چیزیو بیرون اورد و بلند شد.
خواستم به سمتش برم که دستشو جلوی بینی اش
گذاشت
و به سمت در اومد. در رو باز کرد و از اتاق بیرون
رفت.
من هم با ارومترین صدای ممکن از پله ها پایین رفتم
وارد اشپزخونه شد و شنود رو انداخت توی پارچ آب
به سمتم برگشت و گفت :
– کاری کردم فکر کنن رفتی تو اب…اینم از کار افتاده…
– آب؟!
– اره دیگه. دریا به همه ارامش میده
تازشم فرستادمشون برن شمال یکم حال کنن
اخه از الان تا و قتی شهریار پیدات کنه
دنبال دریا میگرده!
در صورتی که اینجا نقطه مقابلشه.
و خندید.
با حیرت و تعجب به سامیار نگاه کردم
که اینقدر فکرش خوب کار میکرد!
چطور من نتونستم همچین نقشه ای رو انجام بدم!
به سمتم برگشت و گفت :
– راست و ریس کردن حلقه و انگشترت زمان میخواد.
میخوایشون؟
سری به علامت نفی تکون دادم و گفتم :
– میخوامشون اما نه الان.
لبخندی زد و سرکی به تابه زد.
– به به کتلت…کتلت…چه اشپز ماهری.
بیا بخوریمش که دیگه تلف شدم.
تازه اشم باید جشن بگیریم اخه خلاص شدیم
و میتونیم هرچقدر که میخوایم حرف بزنیم!

از قدیم میگفتن که اگه میخوای کسیو بشناسی
تو سفر میشه اینکارو انجام بدی!
اینکه اون ادم سر سفره چطور ادمیه
یا چطور میخوابه و با بقیه چه طوری رفتار میکنه
همه و همه تو سفر مشخش میشد.
و من ۶۷ روز بود که پیش سامیار بودم
که با سامیار تو یه خونه مادربزرگش نزدیک کویر
زندگی میکردم
هوا گرم و خشک بود
اوایل اذیت میشدم و بعد می ارزید…
به آزادی ای که داشتم می ارزید…
ماسک میزدم و جلوتر از سامیار که مثل بادیگارد
حواسش بهم بود تو سطح خیابون تردد میکردم
نزدیکمنمی ایستاد…حتی باهام وارد یه سوپر مارکت
هم نمیشد
میگفت امکان داره تحت نظر باشه
فقط دنبالم راه می افتاد و مثل یه هم مسیر رفتار میکرد
این توجهاتی که اون نثارم کرده بود
برام خیلی زیباتر و با اهمیت تر از کنترل های دیوونه
وار امیر بود…
امیر!
کسی که فکر میکردم فردای اون روز به سراغم بیاد..
کسی که باور داشتم میاد
و بعد از زدن یه کتک جانانه به سامیار منو با خودش
میبره
اما نیومده بود…روزها گذشته بود…
هفته ها…و باز هم نیومده بود..
این فرضیه که اون بیخیالم شده برام ناخوشایند بود
اینکه فکر کنم کسی که میگفت عاشقمه
به راحتی بعد از فرا رم رهام کرده
و دیگه علاقه ای بهم نداره ازارم میداد
اما خب حقیقت همین بود!
عشق اسطوره ای امیر شاهرودی هم به پایان رسیده
بود
یه بار تو اوج ناراحتی از سامیار پرسیدم :
– نکنه طلاقم داده باشه؟
مات به سمتم برگشت و کنترل به دست نگاهم کرد
نگاهی پر از شوک و حیرت!

تلخندی زدم و گفتم :
– خب راست میگم اون همه کاره اس
اون همه ادم داره میتونه راحت طلاقم بده.
– اون طلاق از نظر شرعی…
– اون شرع سرش میشه؟!
– فکر و خیال بیخود نکن. برو بخواب
همونطور که بلند میشدم بدخلق گفتم :
– هی این فکر و خیال بیخود ن یست
تو اصلا چه میفهمی؟
همش…همش…همش فکر میکنم یه بارم روی دوشت.
چطوری اینو بهت بفهمونم؟!
همشم تقصیر خودته…تقصیر توئه..
تویی که به روی خودتم نمیاری..
که همش میخندی برام…برام لباس میخری
ازت…ازت متنفرم سامیار مصطفوی…
اخمی کرد و همونطور که بلند میشد نگاهش توی
اشپزخونه گشت :
– باز مشروب خوردی؟
چندبار بگم نخور. اصلا از کجا گیرش اوردی!
چشمای خیسمو ازش گرفتم و اروم گفتم :
– تو انباری.
با حرص ضربه ای به پس گردنم زد و گفت :
– تو همون انباری چالت میکنم
میشنوی؟ چالت میکنم رهایش.
اگه فقط یه بار دیگه بهش لب بزنی.
پس گردنمرو مالیدم و گفتم :
– تا حالا هفت بار همینو گفتی.
چشم غره ای رفت و به سمت اشپزخونه رفت.
– شیشه اش کو؟
– انداختمش دور.
– احمق کودن!
– خودتتتتییی.
جوابی بهم نداد و وارد اشپزخونه شد
زیر اپن رو سرکی کشید که بلند گفتم :
– انداختمش …
بین حرفم راست ایست اد و داد زد :
– به گور امیر جونت خندیدی تو. میخوای بگی یه شیشه
خوردی؟
فقط نگاهش کردم که با تعجب گفت :
– خوردی؟ همشو؟

سری بالا پایین کردم که عقی زدم
دستمو جلو دهنم گرفتم و به سمت سرویس بهداشتی
دویدم.
– فقط اگه روی زمین بریزی رهایش
مجبورت میکنم همشو لیس بزنی
وارد سرویس شدم و در رو بستم.
دستمو برداشتم و عق دیگه ای زدم
که زرداب ریختم…
ابروهام از مزه تلخش توهم رفتم و دهنمو شستم
که دوباره ریختم.
محکممعده امو گرفتم و عق میزدم
در باز شد که سامیار وارد شد
پشتم ایستاد و بین کتفمو م الش داد و غرید :
– عین کسی که چندساله معتاد به مشروباته الکیه
میخوری
اخه تو که تا حالا…
بین حرفش باز زردآب ریختم که ضربه نه چندان
محکمی هم بین کتفم زد و گفت :
– کوفت بگیری راحت بشم.
بعد از چندبار بالا اوردن وقتی دیگه جونی توی تنم
نموند
منو بیرون برد و خودش سرویس رو تمیز کرد.
بهم دمنوش داد و برام پتو اورد
اونو دورم پیچید و خودش جلوم نشست.
– میگم…حامله نیستی؟
با دهن باز نگاهش کردم و هیچی نگفتم.
تن جلو کشید و گفت :
– همینطوری…
– دوماهه اینجام. از کی حامله باشم؟
مردم همون هفته اول میفهمن…یعنی سه ماهمه و
نفهمیدم؟
یکم نگاهم کرد و بعد سری تکون داد.
– نه نه اشتباه زدم.
چپ چپ نگاهش کردم و بعد خودم به فکر رفتم
امکانش بود حامله باشم؟
که حتی ۳ماهم باشه و متوجه نشده باشم؟
نه. من شکمم تغییری نکرده بود..
نگاهی به شکمم کردم و بعد به سینه هام…
هیچکدوم بزرگ نشده بودن!
– نه نیستی. نگران نباش.

با حرص نگاهمو بالا کشیدم و به چشماش دادم
واقعا اون داشت میگفت که نیستم؟
لب کج کردم و گفتم :
– مرسی که گفتی و از فکر و خیال نجاتم دادی
واقعا ازت ممنونم اخه خیلی استرس داشتم.
و چپ چپ نگاهش کردم.
نگاهشو گرفت و کامل به پشتی مبل تکیه داد
نفسی بیرون داد و سر عقب برد و به سقف خیره شد.
روزها همینطور بی هدف میگذشتن
و من هر روز حسی مثل افسردگی رو تجربه میکردم
این حس که برای کسی مهم نیستم
که منو رها کردن و رفتن
که همه درگیر زندگی خودشونن
و من با یه ترس مسخره هنوز از کشور خارج نشده
بودم…
دستی به صورتم کشیدم و از سرویس بهداشتی بیرون
رفتم.
– نه. نه. ما میخوایم بریم بیرون.
خیله خب. اصلا میخوام بدونم به تو چه؟!
هر خری هم باشی مهم الان منم.
مسئولیت با منه. گه نخور. قطع میکنم بای.
اخمی از گنگ بودن مکالمه اش کردم
که همونطور که تماسو قطع میکرد بلند خندید
و نیم چرخی زد و سرشو بالا کشید و نگاهش به من
خورد.
لبخند رو لبش خشکید و نگاهم کرد
قدمی عقب رفت و دوباره لبخند زد :
– چیشده؟!
– چی شده؟! هیچی صبح شد بیدار شدم.
ابرویی بالا داد و همونطور که گوشیو تو جیب
شلوارش میذاشت گفت :
– اها. اخه یه طوری نگاهم میکنی واسه همون پرسیدم.
– کی بود؟
اخمی کرد که دوباره تکرار کردم :
– این کی بود که گفتی گه نخور؟
بلند خندیو و دستی تو هوا تکون داد.
– رفیقم. من بارفیقام تعارف ندارم.
– رفیقت میدونه با منی؟
اخه گفتی ما …
– نمیدونه تویی اما فکر میکنه با یکی هستم.
میخواست یه سر بیاد اینجا گفتم ما بیرونیم.

ابرویی بالا دادم و بعد یهو گفتم :
– اگه بیاد که منو میبینه.
چپ چپ نگاهم کرد و گفت :
– نه که تو بازیگری خواننده ای چیزی هستی
هرکی ببیندت میشناسدت واسه همونه.
برو رهایش برو صبحونه اتو بخور.
مثل خودش نگاه کردم و به سمت اشپزخونه رفتم
قدمی رفتم و به سمتش برگشتم
که دست به جیب و خیره نگاهم میکرد
با دیدن حرکتم تکونی به سرش داد و گفت :
– بله؟!
– دوستت هم پلیسه؟
سری به علامت نفی تکون داد و گفت :
– نه.
گفتم که خبری از تحویل داد نت نیست.
ابرویی بالا دادم و گفتم :
– این کارت خیلی مشکوکه.
اخمی کرد و دستشو پشت کمرم گذاشت
و همونطور که هلم میداد به جلو گفت :
– لیاقت نداری ادم برات کاری همانجام بده. گمشو برو
غذاتو بلمبون.
خودمو جلو کشیدم و به سمت اشپزخونه رفتم.
خب دست خودم نبود…هنوز هر ازگاهی بهش مشکوک
بودم.
چرا اونی که دلش میخواست یه اصلانیو بفرسته زندان
هنوز منو پنهان نگه داشته بود و هیچ کاری هم باهام
نمیکرد!
– زودتر بخور که بریم خرید.
لقمه نون و مربا رو تو دهنمگذاشتم و همونطور که
میجوییدم گفتم :
– دارم من لباس.
– کی تو رو گفت خودشیفته؟
خودم ندارم.
– من واسه چی بیام؟
صندلی مقابلمو عقب کشید و چینی به بینی اش داد
– شیره مربا از دهنت ریخت رو میز.
خودت میشوریش رهایش وگرنه…
دستامو سریع بالا بردم و تو هوا تکون دادم.
– خیله خب خیله خب.

– حالا نگفتی چرا من باید بیام؟
واسه خودت داری میخری من چرا بیام؟
– تنهات نمیشه بذارم رفیقم میاد. خریدمم ضروریه
مجبوری بیای.
دیگه چیزی نگفتم و به خوردن صبحونه ام ادامه دادم.
***********************
– خیلی مزخرفی سامیار.
چپ چپ نگاهم کرد و ریموت کنترل رو برداشت و در
رو باز کرد.
– م ن مزخرفم؟
– اره تویی. چرا نذاشتی بریم رستوران ناهار بخوریم؟
خب پولش با من…من میدادم.
– زر نزن. واسه پولش نبود.
دیدی که رفیقم زنگ زد و گفت یه چیزیو میخواد
اما پیدا نکرده.
– اصلا مگه تو چی داری که اینقدر مهم باشه.
– ببخشیدا که پلیسم!
اینو گفت و بادی به غبغبش انداخت که گفتم :
– کدوم پلیسی سه ماه سرکار نمیره؟
مدلش جدیده؟
اخمی کرد و گفت :
– مدلش به تو نیومده. پیاده شو.
نگاهی به دور و بر کردم و با دیدن حیاط خونه ابرویی
بالا دادم
از ماشین پیاده شدم و به سمت ساختمون رفتم.
سامیار هم به دنبالم قدم برداشت.
– رفیقت م طمئنی هنوز داخله؟
اخه ماشینی چیزی نبود بیرون.
– رفیقم محافظه کاره. اثری از اثارش باقی نمیذاره.
سرجام ایستادم و تکون نخوردم.
– چته؟
بدون نگاه بهش خیره به در گفتم :
– چرا یه جوری حرف میزنی؟
– دیوونه شدی؟ من چطوری حرف میزنم؟
سوال پرسیدی جوابتو دادم.
– خیلی مرموزان ه جوابمو دادی.
– خل شدی از دستم رفتی.
یه ناهار تو رستوران بود که مهمون منی.
هربار دیگه ای که باهم…
بین حرفش دست اورد تا بازومو بگیره که خودمو کنار
کشیدم.

با تعجب سر جلو کشید و نگاهم کرد
قدمی عقب رفتم و دلشوره داشتم…
نمیدونستم چرا…اما بالاخره حس کرده بودم که سامیار
داره یه کاری میکنه
که قصد کار خاصیو داره…
نفس بلندی کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم
به سمتش برگشتم که دیدم با تعجب نگاهم میکنه
– به نظرم برگردیم…رفیقت هنوز داخله
منم نمیخوام با دیدن من فکر ناجوری کنه
اول مک ث کرد و بعد خندید.
– نه بابا این مدلیا نیست…مهم هم نیست…چقدر بیرون
بمونیم اخه
بعدم دیدی که زنگ زد و کمک خواست.
– خب…
بازومو اینبار گرفت و منو به جلو هل داد
– مهم نیست رهایش…
بین جمله گفته شده سامیار صدای چرخ چندتا ماشین
شنیدم
ماشینهایی که پشت در ایستا دن.
نفسم رفت و ترسیده به در خیره شدم…
در رو که باز کرد و منو به جلو هل داد نگاهش کردم
نگاهش با ارامش روی من بود
و با دیدن نگاهم لبخند زد و بازومو رها کرد
به زور یه قدم برداشتم که کلید برقو زد
و من دوستش رو دیدم که روبروی در ورودی روی
کاناپه نشسته بود
شا ید بارها تو ذهنم دیدن دوباره اونها رو تصور کرده
بودم
که تو خیابونم و کسی از افرداشون منو میگیره
یا شب تو اتاق خواب هستم و بهم حمله میکنن
اما این تصور که سامیار خبرشون کرده باشه…
بلند شد و ایستاد که با ترس قدمی عقب رفت م
نگاهی به سامیار کردم که دیدم هنوز د اره نگاهم
میکنه
چشمام پر از اشک شد و دیدم تار شد
چونه ام لرزید و لب زدم :
– بهت اطمینان کرده بودم.
فقط نگاهم کرد و چیزی نگفت.
– شهریار اصلانی تو راهه اداره اس..
منتظر توئه تا بری و بعد بره داخل…
میتونین ازش بازجویی کنین اما بیشتر از ۴۸ ساعت
نمیتونین و نباید نگهش دارید..
اینم یه اصلانی برای تو!

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫2 دیدگاه ها

  1. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان