رمانرمان عشق صوری

رمان عشق صوری پارت ۱

#پارت_۱

🎭🎭 عشق صوری 🎭🎭

سالن برگزار کننده ی شوی لباس اونقدر شلوغ بود که حتی فکرشم نمیشد کرد.سرو صدا و بزن و بکوب و جیغ و هورا….سرسام آوربود..سرسام آور… اما شدیدا پُر لذت!
اینکه قرار بود تا چند دقیقه ی دیگه دیاکو،رئیس شرکت مدلینگ “مادام و مسیو” رو ببینم چنان تمام وجودمو به وجد میاوردکه تقریبا مطمئن بودم از اینکه تمام پول توجیبی هامو جمع کردم که اینجا بیام‌ذره ای پشیمون نبودم و نیستم….

یه نگاه به در سالنی که دیاکو و عواملش اونجا بودن و یه نگاه به شیوا انداختمو با حساسیت زیاد پرسیدم:

-خوبم!؟ بد نیستم!؟؟ شلخته نیستنم!؟

دست به چونه ، نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت:

-دوتا چیز باید اضاف کنی تا شاااید وسط اینهمه داف ماف بیای تو چشم…!

راست میگفت…دور وبر پر بود از دخترای جینگولی مستونی که انگار اومده بودن اتاق خواب شوهرشون..اونوقت من با اون تیپی که مجبور بودم تو دانشگاه بزنم انتظار داشتم دیاکو دادوند وقتی از پشت صحنه روی سن میاد اولین دختری که میبینه من باشم…درمونده پرسیدم:

-چی باید اضاف کنم!؟

مونا سریع گفت:

-پاچه شلوارتو تا بزن ساق پاهای سفیدت مشخص باشه…مقنعه اتو هم بده عقب دو سه دکمه ی اول شومیزتو وا بزار خط سینه ات مشخص باشه بلکه فرجی شد! یه خلخال پا هم کم داری!

تیکه های آخر حرفشو با خنده گفت..کنج لبمو دادم بالا و گفتم:

-مسخره میکنی!؟

مونا به زور خنده اشو جمع و جور کرد و بعد گفت:

-خدا شاهده نه…واسه خاطر خودتم…بابا خسته شدیم از بس اومدیم اینجا و هیچ اتفاقی نیفتاد..طرف محل سگ هم نمیزاره…اول که میاد دوخت ها و لباسهای جدیدشو به رخ میکشه بعد خواننده دعوت میکنه وبا مهمونهاش کیف میکنه بعدهم که شوش تموم میشه یا سر به نیست میشه یا اگه خیلیییی خوش شانی باشیمو ببینیمش سوار ماشینش میاد بیرون یه دست تکون میده حالا خیلی بخواد لطف کنه ، نهایت یه بوق میزنه و میره…حتی شیشه روهم نمیده پایین…اَه مرده شور هرچی معروف بی جنبه رو ببرن!

پشت چشمی نازک کردم براش و با اون تعصب همیشگی گفتم:

-خیلی هم‌باجنبه اس!

با طعنه و تمسخر گفت:

-دیاکو دادوند از دیوار بالا میرفت شیوا قربون دست و پای بلوریش میرفت!

مونا درست میگفت…مارو که قبل و بعد داخل اتاق استراحتش راه نمیدادن بعد از تموم شدن شوی لباس هم که نه تنها خودش بلکه تموم اعضای گروهش ،همشون خستگی رو بهونه میکردن و باهیشکی عکس هم نمینداختن…اینجور مواقع هم بعد از بیرون اومدن، بقول مونا واسه طرفدارا یا یه بوق میزد یا نهایت دستی تکون میدادو میرفت… پس من چطور میتونستم شانس دیدنشو داشته باشم….!؟؟
مونا وقتی قیافه تو فکرمو دید گفت:

-ما بیخودی اینجا معطلیم….ببین چقدر شلوغ…همه مثل ما منتظرن ببیننش…

تقریبا نالیدم:

-مونا من باید بتونم دیاکورو ببینم‌…من باید ازش بخوام فرصت مدل شدن بهم‌بده…این چندسال خبلی سختی کشیدم…خیلی‌.‌‌..من میخوام‌ببینشمش

صورتشو از انزجار کج و کوله کرد و گفت:

-از خریتت! تو فکر کردی اینجا آمریکاس که با چند تا شات بشی بیلیونر…بشی جی جی حدید یاکندال جنر! نهاایت بشی مدل عروس سه تا شات ازت بگیرن و چندرقاز بزارن کف دستت

-نخیر! خود دیاکو دادوند هم اگه قرارار بود مثل تو فکر کنه که الان به این جایگاه نمی رسید.من مدل میشم‌…معروف میشم…پولدار میشم….بالاشهر خونه میخرم…ماشین میخرم….اصلا میرم اونور…

-خانم آدریانا لیما تو ساکن ایرانی نه هالیوود!

خسته از حرفهای تکراری مونا رفتم ویه گوشه نشستم.فکر کنم بازم زدم به کاهدون….محال فرصت بشه برم پیشش!
مونا اومد سمتم…میشناختمش…همیشه اول میزد تو پرم بعد خودش واسم چاره جویی میکرد….بالا سرم ایستادو گفت:

-تو واسه اینکه این شازده رو یه جا گیر بیاری و مثل آدمیزاد باهاش گپ بزنی یه راه بیشتر نداری!

سرمو بلند کردمو پرسیدم:

-چه راهی!

-با شهرام وارد رابطه بشی تا شماره شو بهت بده! با یه ملاقات باهاش برات جور کنه

اسم شهرام که اومد وسط دندون قروچه ای کردمو گفتم:

-با شهرام وارد رابطه بشم!؟ زده به سرت….میخوام‌ به واسطه ی دیاکو خودمو بکشونم بالا بعد شهرام وارد رابطه بشم!؟؟

مونا شونه بالا انداخت و ریلکس گفت:

– یادت باشه چاره ی دیگه ای نداری! شهرام میتونه تو سه سوت شماره دیاکو رو پیدا کنه…اصلا خودش پیغوم فرستاد و گفت شماره رو داره …گفت تو باهاش وارد رابطه بشی شماره و آدرس و همچیشو بهت میدم…

رفتم تو فکر….شهرام رفیق دوست پسر مونا بود…ازش بدم‌میومد چون یاغی و قالتاق بود…چون همیشه هرچی میخواست رو به زور به دست میاورد…همیشه هم دلش میخواست بهش پا بدم اما من ازش خوشم نمیومد چون تمام فکرو ذهنم جاب دبگه ای بود.
مونا کنارم نشست..بعد عین شیطون نجوا کنان تو گوشم خوند:

-بابا مگه نمیخوای بری باهاش حرف بزنی و بهش بگی دوست داری مدل بشی!؟ خ

ب پس چاره نیست جز اینکه

از طریق شهرام به این خواسته ات برسی…حالا یه شب رو با شهرام بگذرونی مشکلی پیش نمیاد….فوقش…کار به یه لب دادن و یه مالیدن و مکیدن برسه…هومم….قبول!؟ به امیر بگم که به شهرام بگه!؟

انگار چاره ای نداشتم…واسه رسیدن به دیاکو واسه حرف زدن باهاش..واسه اینکه بگم چقدر میخوامش مجبور بودم تن به خواسته شهرام بدم….نفس عمیقی کشیدمو گفتم:

-باشه قبول…..

#پارت_۲

🎭🎭 عشق صوری 🎭🎭

با خودم درگیر شده بودم….
ارزشش رو داشت !؟
حرف زدن با شهرام به گرفتن شماره ی دیاکو می ارزید !؟؟
یه حسی میگفت می ارزه و حس دیگرم میگفت نه….یا بهتره بگم عقلم میگفت نه و قلبم‌میگفت آره….اون‌لعنتی مدام بهم میگفت مگه قراره چیکار کنی…؟!به بعدش فکر کن….به شنیدن صدای دیاکو از پشت تلفن….به قراری که باهاش میزاری….به لحظه ای که باهاش رو به رو میشی…. به ثانیه ای که ازش میخوای برای مدل شدن بهت کمک کنه.
دستمو رو قلبم گذاشتم….حتی وقتی بهش فکر میکردم هم قلبم تند تند می تپید…من این ضربان تند و سریع قلبمو زیر پوست تنم حس میکردم و حتی میدیدم….
حرفش که میشه اینجوری میشم….ببینمش چه حالی بهم دست میده!؟
تلفنم زنگ خورد….منتظر زنگش بودم…تماس رو جواب دادم….مونا بود:

“من جلو در خونه تون بیا پایین… ”

تند تند براش تایپ کردم:

“الان میام ”

من داشتم خودمو با این برهان که واسه رسیدن به بعضی چیزا باید سختی های زیادی رو تحمل کردو از موانع زیادی گذشت راضی به رفتن سر قرار با شهرام میکردم..عین اینکه شهرام رو به شکل یه مانع تصور کنم….

کوله پشتیم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون..مونا کمرش رو تکیه داده بود به دیوار و یکی از پاهاش رو بالا نگه داشته بود و کف کفششو چسبونده بود به دیوار…
تا منو دید کوله پشتیشو از رو زمین برداشت و همونطور که سمتم میومد گفت:

-چقدر لفتش دادی‌.‌…امیر پدرمو درآورد از بس…

حرفشو ادامه نداد…نگاهی به سرو ریختم انداخت و گفت:

-ک…خل شدی….!!! ؟؟؟

میدونستم چرا اونجوری نگاهم میکنه…لابد انتظار داشت کلی به خودم
برسم…بزک دوزک کنم و شبیه سانتال مانتالا برم دیدن سردسته ی قالتاقها….توجهی نکردم و گفتم:

-بریم!؟

دستمو گفت و چرخوندم سمت خودش و گفت:

-بریم !؟ کجا بریم !؟ چرا یکم به سر و وضعت نرسیدی آخه !؟ با مقنعه آخه !؟ یه شال مینداختی رو سرت خب….بعضی وقتها یه کارایی میکنی که آدم دوست داره کله تو بکنه تو کون خر‌…..

به توپ و تشرهاش گوش ندادم‌.به اون‌بود میگفت من باید خودم رو شبیه این بازیگرهای پورن میکردمو میرفتم پیش شهرام…..دم دست ترین بهونه رو به زبون آوردمو گفتم:

-مگه بعدش کلاس نداریم؟مگه نباید بریم دانشگاه !؟؟؟

-ربط این دوتا بهم چیه!؟؟؟

-ربطش اینکه من نمیتونستم عین جینگولی مستونها برم دیدن شهرام خاااان و بعد هم با همون تیپ برم دانشگاه‌.‌..میخوای بفرستنم کمیته انضباطی!؟

چپ‌چپ نگاهی بهم انواخت و شونه به شونه ام قدم‌برداشت….رفاقت ما اونقدر دیرینه بود که اون حتی با‌بهونه هام هم آشنا بود و میتونست بفهمه چه چیزی رو با میل و اشتیاق انجام میدم و چه کاری رو با بی میلی و بی اشتیاق…..
با حرص گفت:

-دِ اگه قرار بود بود بری دیدن دیاکو که قد بانو الکسیس به خودت رسیده بودی…..

-خب معلوم‌…واسه اینکه اون اول قیافه و تیپمو نگاه میکنه بعد تصمیم میگیره منو استخدام کنه یا نه….

-جونت درآد…از اول همینو میگفتی…..

مونا میگفت شهرام از من کله خرابتره….میگفت حتی اگه گونی هم بپوشم و برم دیدنش بازم از شدت خواستنش کم‌نمیشه….تعریف و توصیفهای مونا از شهرام جوری بود که اگه تا قبل این ،دیداری باهاش نداشتم‌ میگفتم وای چه موجود عاشق پیشه ای…ولی اینطور نبود…واسه اینکه من شهرامو قبلا چند بار دیده بودم…از این پسرای اخمو و قالتاق بودکه سرشون واسه دعوا و دردسر درد میکنه…
تو کار قاچاق بود و به واسطه ی امیر دوست پسر مونا که یکی از وردستها و رفقای صمیمیش بود چندباری منو دیده بود….
من دوستش نداشتم…کدوم دختری عاشق یه پسر اخموی دردسر ساز که از قضا تو کار قاچاق هم هست میشه!!؟؟؟
من‌دلم فعلا پی آرزوهام‌بود….پی مدلینگ شدن.پی پولدار شدن…پی دور کردن خانوادم از بدبختی و بی پولی! پی اینکه دیاکو با کمال میل استخدامم کنه.

خدارو چه دیدم….درست که وقتی میگم اونو میخوام جز خنده جوابی نمیگیرم….اما من میگم‌میشه…منم میگم‌میاد اون روزی که رویام‌تحقق پیدا میکنه و من خودمو کنارش میبینم…آره اون‌روز میاد‌….‌

از مترو که پیاده شدیم مونا غرولند کنان گفت:

-اهَ….شونصدنفر مارو مالوندن…..

خندیدم که گفت:

-مرررگ….میدونی بعد از بی دوست پسری چی خیلی زاارت !؟؟

با خنده پرسیدم:

-چی!؟

-دوست پسری که ماشین نداشته باشه..

اینبار دیگه اصلا نتونستم خودمو نگه دارمو بی پروا شروع کردم خندیدن….مونا اما به نطق هاش ادامه داد:

-اگه ماشین داشت خودش میومد دنبالمون‌..باور کن صدبار صدتا دست رو باسنم‌نشست….به هیچ آدم‌رحم نمیکنن….به هیچی…..

-مگه یه پژو نداشت !؟

با حسرت گفت:

-داشت‌…ولی تو کورس تصادف کرد قوطی کهنه شد و فقط یه لاشه ازش بجا موند…..

خنده رو لبم ماسید وقتی مونا با شونه اش به شونه ام زد و جمله اش رو اینطور ادامه داد:

-ول

ی شهرام بهش قول داده اگه تو رو ببینه واسش ماشین بخره…

#پارت_۳

🎭🎭 ‌ عشق صوری 🎭🎭

ایستادم و با چهره ای شاکی به مونا خیره شدم.
وقتی حس کرد من دنبالش نمیرم برگشت و پرسید:

-چرا واستادی ؟

شاکی و گله مند، درحالی که در باورم نمی گنجید صمیمی ترین رفیقم بخواد همچین کاری باهام بکنه ازش پرسیدم:

-تو اینکارو میکنی چون شهرام میخواد برای امیر جونت ماشین بخره !؟؟آره؟؟؟

زد پشت دست خودش و با تاسف گفت:

-بشکنه این دست که نمک نداره این حرفها چیه میزنی! معلوم که اینطور نیست ..خدا منو بکشه اگه نیتم این باشه.دستت درد نکنه که با همین جمله ریدی به رفاقتموم…من احمقو بگو که این قضیه رو با اونا درمیون گذاشتم تا تو زودتر به خواستت برسی.

خیلی بهش بدخورد.از اون سگرمه های درهم و ریتم نفسهاش کاملا مشخص بود.
بااین حال گرچه اولش از دستش آتیشی شدم اما باید اعتراف کنم مونا تنها رفیق صمیمی ای بود که داشتم و به اندازه ی خواهرم سوگند دوستش داشتم .شاید که نه…قطعا به همین دلیل طاقت رنجیدنش رو نداشتن.
بهش نزدیک شدم.دستمو دور گردنش حلقه کردممو گفتم:

-خب حالا ناز نکن بیا بریم.

-یه بعضی وقتها یه حرفهایی میزنیااااا….چیکار کنم دیگه…بیخ ریش خودمی اول و آخرش!

قهر و آشتی های ما همیشه طولشون همینقدر بود.عین قهر بچه ها.سو تفاهم که رفع شد باهمدیگه به راه افتادیم.جای مشخصی ایستادیم تا وقتی که دوست پسر شیوا اومد دنبالمون من همچنان مردد بودم.چون اصلا از اون پسره ی لات خوشم نمیومد چه برسه اینکه بخوام باهاش….اه! حتی از تصورشم احساس بدی بهم دست میداد ولی برای مانکن شدن برای دیدار با دیاکو مجبور بودم.این راه دردسر داشت و من باید این دردسرارو رد میکردم…
بخاطر خودم…بخاطر سوگند…
خونه ی بهتر…لباسای گرونقیمت…ماشین…حساب بانکی پرپول…آخ یعنی میشه.میشه یه روز من به همه ی اینها برسم!؟
من اگه بتونم پولدار بشم شیدا هم مجبور نمیشه با کسی ازدواج کنه که ازش خوشش نمیاد حتی اگه این وصیت بابا قبل از مرگش باشه!

-پباده شین!

با صدای امیر به خودم اومدم و پیاده شدم.
به جایی که مارو آورده بودم نگاه کردم. یه جای پرت نزدیک یه ایستگاه خرابه ی قطار…
مضطرب شدم و دست مونا رو گرفتم و گفتم:

-من از این پسره بدم میاد…حالا لابد باید تو یکی از این کوپه خرابه ها هم باهاش بخوابم…

-نمیدونم چرا ازمون خواسته بیایم اینجا ولی میدونم شهرام اونقدری داره که هرجا دلش بخواد ببرمون ..احتیاط کاریه دیگه…

-مشکوک…شغلش شریف این رئیس دوست پسر شما قاچاق دیگه!؟ آره! ؟ واسه همین هم اینقدر جاه های پرت قرار میزاره!

-آقا تو به این چیزاش چیکار داری‌…تو فقط بفکر این باش که بتونی از طریق اون یه قرار ملاقات با دیاکو بزاری ببینی….

امیر جلوتر از ما راه میرفت و ماهم پشت سرش قدم برمیداشتیم.دستشو پشت گردنش گذاشت و وگفت:

-شیوا خانم خیلی خوب شد که اومدین…وقتی مونا بهم گفت قبول کردی و من خبرشو به شهرام دادم سر حال اومد.بخدا بهترین کار همین…راستی شهرام معمولا همیشه زود میره سر اصل مطلب…خلق و خوی خاصی داره…حرفشو رک و بی حاشیه میزنه یه گاهی هم بی ادب میشه آهان…از رنگ آبی هم متنفره گفتم‌بگم‌شاید دونستنشون به دردتون بخوره.اوناهاش…رو موتورش نشسته…

هم من و هم مونا کنجکاوانه از همون فاصله بهش خیره شدیم.نشسته بود روی موتور و با یکی از نوچه هاش حرف میزد.ترسیدم.آب دهنمو قورت دادم و تو گوش شیوا گفتم:

-اگه گفت سکس چی !؟

-نمیگه…فوقش بگه لب…حالا تو اگه همچین چیزی پیش اومد تو موقع بوسیدن تصور کن داری دیاکو رو میبوسی نه شهرامو….

فاصله امون که کم شد و شهرام متوجه اومدنمون، مردی که داشت باهاش حرف میزد رو رو کنار زد و از روی موتور گرونقیمت مشکی رنگش بلند شد و دو سه قدمی به سمتمون اومد.امیر با خشنودی گفت:

-شیوا خانم اومد….

اون به من و من به اون خیره شدم.قبلا دیده بودیم همو…و چقدر من حس بدی بهش داشتم چون تو ذهنم به لات به تمام معنا بود.یه خلافکار عوضی.
رو به امیر گفت:

-تو و نومزدت برین شیوا خانم بمونه…

دلم نمیخواست مونا حتی چند قدم ازم دور بشه فاصله گرفتنش منو بیشتر از شهرام میترسوند.
نگاه پر ترسی بهش انداختم اما نشد صداش بزنم.
بهم نزدیک تر شد و تو فاصله ی یک قدیم ایستاد….

#پارت_۴

🎭🎭 عشق صوری 🎭🎭

بهم نزدیک تر شد و تو فاصله ی یک قدیم ایستاد.
قلبم گروپ گروپ به قفسه ی سینه ام مشت میزد و ذهنم شماتتم میکرد که چرا اینجام!؟

دستاشو دو طرف کمرش گذاشت و گفت:

-شنیدم تو کف مدلینگ شدنی!

صدای ضعیفی از دهانم خارج شد:

-بله

پوزخندی زد و انگار که این‌چیزا در نظرش مزخرف و بچه بازی باشه گفت:

-برای پول درآوردن راه های بهتری از دوپاره استخون شدن و پریدن با بچه سوسل هایی مثل دیاکو دادوند هست…

ازش خوشم نمیومد.هیچ چی شهرام الوند به دل من نمی نشست. آدمی که از درماندگی یه نفر دیگه به نفع خودش استفاده کنه حتی اگه خوشتیپ و جذاب و پولدارهم باشه باز مهرش به دل نمی شینه.درست مثل شهرام الوند. با اخم پرسیدم:

-امیر گفت تو میتونی شماره اشو بهم بدی….

-امیر دیگه چیا گفت؟؟ اینم گفت که دادن شماره شرط داره….!؟

با بیزاری و نفرتی که نشون میدادم از اومدن اینجا اصلا راضی نیستم جواب دادم:

-اگه میتونی بده نمیتونی هم….

حرفمو برید و پشت بهم درحالی که سمت کوپه خرابه ها میرفت گفت:

-دنبالم بیاااا….

با قدمهای آروم پشت سرش به راه افتادم.هرازگاهی سرمو برمیگردوندم و نگاهی به عقب مینداختم.به جایی که مونا و امیر کنارهم ایستاده بودن و مارو نگاه میکردن.من اضطراب داشتم اما همش به خودم دلخوشی میدادم که بعدش میتونم یه جوری دیاکو رو ببینم و استخدام شرکت مدلینگش بشم.اونوقت میتونم پولدار و ثروتمند بشم..ماشین میخرم … خونه میخرم…حتی میرم خارج…دیگه اجازه نمیدم شیدا با کسی که دوستش نداره ازدواج کنه…

درکوپه رو باز کرد و اول خودش رفت داخل و بعد با نگاه هاش بهم فهموند که منم برم بالا.
به امید رسیدن به همه ی اون خواسته ها دستگیره رو گرفتم و رفتم بالا.
در کوپه رو از پشت بست و نشست رو صندلی و با اشاره به صندلی قراضه و پاره پوره ی رو به رویی گفت:

-بشین….

کاری که خواست رو انجام دادم.بی خجالت و ناز و ادا یکم خودش رو کشید جلو و با گرفتن چونه ام گفت:

-شرط من این….عشق! حالا تو اسمشو بزار عشق صوری….بعلاوه ی چندتا عکس…

متعجب گفتم:

-عشق صوری؟؟بین‌من و شما!؟من نمیتونم قبول کنم.

چونه امو باخشونت ول کرد و گفت:

-باشه پس قید زدن آرزوهای تخمیت رو هم بزن..

عصبانی گفتم:

-آرزوهای من تخمی نیستن!

-اگه نیستن پس بخاطرشون دست بجنبون و هرچی من میگمو بگو چشم….

مگه چاره ی دیگه ای هم داشتم!؟ به شیدا و مابقی مشکلاتمون و آرزوهای خودم که فکر میکردم ظاهرا چاره ای نبود واقعا نبود.چشمامو بستم و با اینکار آمادگیمو برای بوسیدن اعلام کردم.
بزار ببوسه…بزار ببوسه اگه قراره این کارها ختم بشه به خواسته هام.

#پارت_۵

🎭🎭 عشق صوری 🎭🎭

چشمامو بستم و با اینکار آمادگیمو برای بوسیدن اعلام کردم.
بزار ببوسه…بزار ببوسه اگه قراره این کارها ختم بشه به خواسته هام…

هر لحظه منتظر بودم لبهاشو روی لبهام بزاره ولی اینکارو نکرد.
تعللش باعث شد چشمام رو باز کنم و بهش خیره بشم.
چشماش زوم بود رو صورتم.ولی بنظر نمی رسید قصد بوسیدن با لخت کردنم رو داشته باشه.
پرسشی نگاهش کردم که گفت:

-گوش کن ببین چیمیگم…میخوام باهم باشیم…میخوام دوستم داشته باشی….

حرفهاشو متوجه نمیشدم!توقع داشت عاشقش بشم!؟ عشق اگه اینجوری کشک بود که دیگه….
سرمو عقب بردمو با ابروهای درهم‌گره خورده گفتم:

-دوست داشتن که زوری نمیشه!

-زوری درکار نیست‌‌.‌‌‌..عاشقم شو و دوستم داشته باش‌همین..اونم‌برای یه مدت ..تو فکر کن صوری..اللحساب یه عکس دونفره باهم میندازیم.

مچ دستمو گرفت و دنبال خودش تا بیرون کشوندم.نوچه هاش همه جا پخش بودن.منو قسمتی که قطار تو دید نباشه نگه داشت و بعد کنارپ ایستاد.دستشو دور گردنم انداخت و گفت:

-نیشتو باز کن میخوام عکس بندازم

دستشو کنار زدم و گفتم:

-داری چیکار میکنی!؟؟ ما قرارمون این نبود.بود!؟ قرار بود فقط یه شب باهم‌بخوابیم‌بعدش تو شماره تلفن و آدرس دیاکو رو بهم بدی!

یقه لباسمو تو مشت گرفت و گفت:

-چیه خیلی دوست داری زیر من جر بخوری هان!؟

-بی ادب بی ادب

-باشه تو خوب من بد بی ادب! گوش بده…من فردا با اون ژیگلو یه قرار ملاقات واست میزارم اما باید کاری رو انجام بدی که ازت میخوام….. کی و چه موقعه اش رو از طریق امیر بهت میگم….حالا تکون نخور تا عکسمو بندازم.

دوباره دستشو دور گردنم انداخت.ذهن من قفل کرد رو همون تیکه ی خاص حرفهاش.اونجا که گفت فردا برام قرار ملاقات میزاره.
وای خدایاااا باورم نمیشد.اصلا باورم نمیشد.

تنه ای بهم‌زد:

-نیشتو وا کن و بخند!

بخودم اومدم و لبخندی تصنعی زدم و اونم چندتا سلفی گرفت و بعد دستشو از دور گردنم برداشت و گفت:

-خب دیگه…میتونی بری پیش دوستت…میگم‌برسوننتون خونه

نفس حبس شده تو سینه ام رو آزاد کردم و ازش دور شدم.
تا رسیدم پیش مونا هیجان زده گفت:

-بوسیدت!؟؟ چیکار کردین تو کوپه؟؟ سکس!؟ آنال؟؟ خیلی خوش هیکل بود نه !؟ هی شیوا….اونجاش بزرگ بود یا….

اخمی کردمو با ناتموم گذاشتن حرفش گفتم:

– ای بابا…کچلم کردی موناا!نه خیر…نه بوسیدم نه سکس کردیم….

-پس چی؟؟ تو کوپه یه قل دو قل بازی میکردین!؟

-گفت باید دوستش داشته باشم…گفت میخواد یه مدت باهم باشیم…

-جوووون دیگه چیا گفت!؟؟

-هیچی فقط همین! آهان…قرار شد فردا یه قرار ملاقات با دیاکو هم واسم بزاره!

مونا هیجان زده گفت:

-ایووول بابااااا…بفرما…بعدا بگو مونا اَخ…دیدی گفتم شهرام‌میتونه پلی بشه واسه رسیدن به آرزوهات!

غمگین و متفکر گفتم:

-شاید ولی….ولی دلم نمیخواد باهاش باشم حتی صوری…..

-بیخیال…به فردا فکر کن…به دیاکو….به چیزای خوب!

حرفهای مونا لبخندی روی صورتم نشوند.فکر کنم حق با اون‌من باید به چیزای خوب فکر کنم.
یکی از آدمای شهرام مارو رسوند خونه.هم من و مونا که یه بند در گوشم وراجی میکرد.
از سر کوچه تا جلو خونه رو پیاده اومدم.
اونجا که رسیدم‌چشمم به ماشین فرهاد افتاد.
مردی که قرار بود خواهر بزرگم شیدا رو به زور بهش بدن….

ولی من میدونستم.میدونستم شیدا دلش با فرهاد نیست و صرفا بخاطر قرارداد بابا که احتمالا از سر بدهکاری با پدر فرهاد بسته بود مجبور به تحمل این شرایط اجباری شده بود….

nasi

اَه ،چه بغض بدی دار گلو دارم! بهانه من بغض خانه من گرفته دلم !

‫14 دیدگاه ها

    1. سلامممم جوننن دلممممممم خوبییییی عشق اجی

      اره خوبم تو چطوری جیگر!

      نمیدونم عزیزمممم!
      من فقط میزارم

      اگه رمان درخواستی داری بگو تا بزارم!

      1. سلام عشق من ای نسترن آیا تو نسترن خودمونی؟
        اگه هستی چرا آشوب و با زندگی مبهم و شیرین و ادامه نمیدی گلم؟

          1. آخ یادم رفت
            سلام عزیزم خوبی؟
            فدات بشم
            فدای سرت حالا اینم مثل اونای دیگه خوب هست ارزش وقت گذاشتن و داره یا نه برم سراغ یه رمان دیگه گلکم به هر حال از قدیم گفتن وقت طلاست
            البته ببخش این روزا یکمم زبونم تند و تلخ شده

  1. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان