رمان عشق صوری

رمان عشق صوری پارت ۲

#پارت_۶

🎭🎭 عشق صوری 🎭🎭

پاورچین پاورچین رفتم داخل.کیفمو گذاشتم یه گوشه و همونطور بی سروصدا سمت پذیرایی رفتم.
از لای در نیمه باز سرکی به داخل پذیرایی کشیدم…
بیچاره شیدا….
سر یه قرارداد گنگ و مبهم خواهر بیچاره ی من باید زن مردی میشد که هیچ شناختی ازش نداره….

● شیدا ●

نمیدونم صورت بی روح و بدون آرایش من چه جذابیتی برای اون پسره ی هیکل درشت با جذبه داشت که از هر ‌فرصت کوچیک و بزرگی برای دید زدنم استفاده میکرد!

هربار که سر بلند میکردم سنگینی نگاه هاشو روی خودم حس میکردم…امیدوار بودم انتظار یه نگاه پر شرم و یه لبخند دلفریب از طرف منی که داشتم به زور وخلاف میلم راضی به این ازدواج مسخره میشدم ، نداشته باشه….
وقتی آقای معتمد داشت به راحتی و عین خوردن یه لیوان آب منو واسه پسرش طلب میکرد، مامان سقلمه ای بهم زد و گفت:

-شیدا…یه رژ لب هم که به لبهات نزدی حداقل نیشتو وا کن فکر نکنن مجلس عزاته!

با حرص دندونامو رو هم فشردم گفتم:

-پس چیه اگه مجلس عزام نیست…..!؟ توداری منو به زور وادار به ازدواج میکنی..از بایدهایی که تو کار حرف میزنی اما دلایلشو نمیگی…من نمیخوام با این یارو ازدواج کنم…نمیخوام…..

با حرص و کلافگی و خشم نیشگونی از پام گرفت تا ساکت بشم…تا دهنم رو ببندم و خفه خون بگیرم….
من هیچی از این مرد و پسر وخانواده اش نمیدونستم اما شوخی شوخی داشتم عروسشون میشدم چون “باید”هایی در کار بود….!
باید هایی که واسه خودمم گنگ و نامفهوم بود…

شهره مادر فرهاد که از طرز نگاه کردنش مشخص بود خلاف شوهرش علاقه ای به ازدواج پسرش با من نداره، باد در غبغه انداخت و جعبه ی قرمز رنگی رو باز کرد و اونو سمت مادرم گرفت و گفت:

-روز عقد و عروسی رو ما تعیین میکنیمو خبرتون میدیم..جهاز هم نمیخوایم….لازم نیست چیزی بخرین!
هرچند که کاملا مشخص از پس خرید یه آفتابه هم برنمیاین…

تیکه ی آخر جمله اش رو با طعنه گفت هرچند یواش اما به گوشم رسید….
حس خوبی نسبت به این زن نداشتم…. با تحقیر و پوزخند و تمسخر و حتی گاهی نفرت نگاهم میکرد….من نمیفهمیدم چه بایدی این وسط هست که من باید بشم عروس این خانواده…..اونم ندیده و نشناخته…..؟؟؟

وقتی دوباره با فرهاد چشم تو چشم شدم اخمی کردم تا بدونه خیلی ازش خوشم نمیاد…انگار داشتم با این نوع نگاه ها تلاش میکردم مخالفت خودمو غیر مستقیم بیان کنم…که بگم من راضی نیستم….من نمیخوام با تو ازدواج کنم ولی اون بدون هیچ حرف و کلامی فقط نظاره گر این مکالمه های کوتاه و گاها همراه با تحقیر بود!

حس میکردم یه کالا هستم که قراره فروخته بشم به آدمایی از جهان دیگه ای هستن! صد البته که فرهاد از خیلی از لحاظ ها واسه من انگار یه آدم از یه سیاره ی دیگه بود.من مطمئن بودم وجه مشترکی باهم نداریم….

دلم میخواست ازش بپرسم چرا میخواد با من ازدواج کنه !؟؟ همه چیز مشکوک و مبهم بود…..
مادرم دستبند رو به دستم بست کاری که طبیعتا شهره خانم خودش باید انجام میداد…
نمیدونم چرا داشت کوتاه میومد…شاید چون میخواست از شر من خلاص بشه که خودش زودتر شوهر بکنه و بره….
وگرنه چه دلیلی داشت که هی بگه باید با فرهاد عروسی کنم…..!؟؟

#پارت_۷

🎭🎭 عشق صوری 🎭🎭

فرصتی پیش نیومد که بخوام با فرهاد هم کلام بشم…من حتی تُن صداش رو هم نشنیدم …چون خیلی فوری فوتی رفتن! انگار اومده بودن گوساله معامله کنن!
نگاهی به شیوا انداختم و گوشه خونه کنار بخاری کز کردم.
اومد سمتمو گفت:

-ولی پسره خوشتیپه ها!

بااخم گفتم:

-بیخیال شیوا….حال و حوصله ندارم….

کنارم نشست و لبخند عریضی تحویل من ناخوش احوال داد.
دلش خوش بود‌ چون همش فکر میکرد همین روزاست به خواسته هاش برسه…‌مدل بشه،معروف بشه،واسه خودش برو بیا درست کنه….منو از ازدواج اجباری نجات بده…هه!
چه دنیای داشت خواهر کوچولوی من.بهش خیره شدم که گفت:

-روزای خوب تو راهن شیدا….غصه نخور!

نیشخندی زدم و گفتم:

-آره….قراره صبح دولتمون بدمه!

از کنارش بلند شدم و رفتم سمت اتاقم.حوصله هیچکس رو نداشتم چون مدام به این فکر میکردم بابا چه فراری با معتمدی داشت!؟ چرا قبل مرگش مهرو امضا زده بود که باید شیدا بشه زن فرهاد چرا !؟؟؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اونقدر بی حوصله و عصبی بودم که موندن به خونه رو به هرکار دیگه ای حتی دانشگاه و کلاس رفتن ترجیح دادم….
به دستبند روی دستم نگاه کردم…باورم نمیشد الکی الکی نامزد مردی شدم که تنها چیزی که ازش میدونم اسمش!
مامان همونطور که ظرفهارو میشست گفت:

-بلند شو لباس بپوش…فرهاد قراره بیاد دنبالت….

عصبی و با صدای بلندی گفتم:

-من با اون هیچ جا نمیرم! هیچ جا! اصلا چه بایدی درکار که من حتما حتما باید زن این یارو بشم…زن کسی که هیچی ازش نمیدونم… تو و بابا چه گندی زدین که تاوانشو من باید پس بدم!؟؟؟

مطمئن بودم این وسط رازی در میون که من ازش بیخبرم..رازی که اون نمیخواد در موردش به من توضیح بده…
عصبی نگام کرد و گفت:

-بس دیگه اینقدر چرت و پرت نگو….دیگه نمیخوام چیزی بشنوم…پسره الان میاد…زودباش لباس بپوش دلم نمیخواد بهونه دست شهره و شوهرش بدی!

آخ که چقدر حرصیم میکرد وقتی اینجوری و انگار که طرف حسابش یه بچه کوچولوئه باهام برخورد میکرد….دوباره گفتم:

-چرا همش میگی باید باید باید…..چرا بابا قبل مردنش تاکید کرد من باید عروس …

حرفمو برید و گفت:

-من عصبی نکن شیدا…..لباس بپوش و برو…

اخم و تَخم روی صورتش ساکتم کرد.انگار چاره ای نبود…صدای زنگ که تو خونه پیچید هرچقدر چشم و ابرو واسم رفت درو باز نکردم…عصبی و اخمو تکیه دادم به دیوارو پامو تند تند تکون دادم…گوشی رو برداشت و باخوش رویی جواب فرها رو داد …احوالپرسی گرمی باهاش کرد و چندینبار بهش اصرار کرد بیاد داخل…

پوزخند زدم و گفتم:

-خودتو خسته نکن….اون همین حالاش هم داره لحظه شماری میکنه زودتر از اینجا بره آخه کلاس و پرستیژش به این خونه ی قُراضه نمیخوره!

چشم غره ای بهم رفت و بعد اومد سمتمو گفتم:

-پایین منتظرت! زود بپوش برو….

انگار چاره ای نداشتم….کلافه وعصبی با همون ابروهای درهم گره شده رفتم توی اتاق کوچیکم…لباس پوشیدم اما هیچ آرایشی رو صورتم انجام ندادم…بیشتر دلم میخواست یه کارایی کنم که خودش منصرف بشه و ولم کنه و بیخیال این نامزدی و ازدواج مسخره اجباری بشه!!
وقتی میخواستم از خونه بزنم بیرون با درموندگی نگاهش کردمو گفتم:

-چرا داری منو وادار به انجام کاری میکنی که دوست ندارم….!؟

چیزی نگفت… اخم کرد و رفت تو آشپرخونه ….احساس بدی داشتم و هنوزم حس میکردم همه چیز خیال و وهم….
تا درو باز کردم چشمم اولین کسی که دید خودش بود….
با سر خمیده قدم رو میرفت و گه گاهی با نوک پا به سنگ ریزه های جلوی پاش ضربه میزد….
احساس خوبی نسبت بهش نداشتم….یه جورایی دلم میخواست حرصمو از این زندگی کوفتی رو این خالی کنم…..
سنگینی نگاه هامو که دید سرشو بالا گرفت و بهم خیره شد…لبخند زد و گفت:

-سلام…..

با تاخیر جواب سلامشو دادم…اومد سمتمو دستشو به سمتم دراز کرد…حتی دلم نمیخواست لمسش کنم برای همین دستشو پس زدم و از کنارش گذشتم و سوار ماشینش شدم…..
چند لحظه بعد اومد و پشت فرمون نشست‌….
مدام رو به رو رو نگاه میکردم که باهاش چشم تو چشم نشم……
ماشینو روشن کرد و گفت:

-میشه لااقل یه لبخند بزنی!

عصبی سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم:

-نه من همیشه همین شکلی ام….

-حتی اگه بخوام ببوسمت…..!؟

تا اینو گفت ساکت شدم و چشمام رو چشماش ثابت موند…

#پارت_۸

🎭🎭 عشق صوری 🎭🎭

● شیوا ●

از حموم اومدم بیرون درحالی که حتی تا اونجا هم گوشی رو همراه خودم برده بودم.
مدام منتظر تماس یا پیام مونا بودم که بدونم قراری که شهرام با دیاکو واسم گذاشته دقیقا واسه چه ساعتی هست؟
صدای مامان حواسمو از گوشی پرت کرد:

-چی توی اون گوشی داری که تا حموم هم باخودت میبریش!؟

نگاهی به مامان که پوست خیارارو رو صورتش گذاشته بود رو صورتش و تو آینه خودشو چک میکرد انداختم و گفتم:

-منتظر یه پیامم….

-از یه واسطه که قراره منو به دیاکو دادوند معرفی بکنه!وای مامی جون‌….فکرشو بکن….من اگه موفق بشم معروف میشم….

امیدوارانه گفت:

-من به تو امیدوارم….شک ندارم اگه ببینت اگه ازت تست بگیرن حتما قبولت میکنن.الکی که نیست….اونهمه خرج پوست و اندامت کردی.هرچی من بدبخت درآوردم تو دادی باشگاه و رژیم غذایی و فلان و بهمان…

-پولدار بشم جبران میکنم برات

-آفرین…تو زرنگتر از اون خواهر بی شعور و احمقتی که شوهر میلیونر گیرش اومده و ناز و ادا میاد….

بحث به شیدا که کشیده شد گفتم:

-چرا میخوای به زور وادار به انجام کاری بکنیش که دوست نداره!؟خب از فرهاد خوشش نمیاد….

دستشو رو پوست خیارها گذاشت تا میفته و بعد گفت:

-تو هم شدی عین اون!عقلت کم شده!؟ فرهاد میلیونر….شیدا حالیش نیست…نمیدونه ازدواج با فرهاد یعنی یه عمر زندگی مرفه…یعنی پول….خونه…لباس مارک…..من اونو به فرهاد میدم که مثل خودم‌سیاه بخت نشه …حسرت طلا و زندگی خوب و ماشین و کوفت و زهرمار رو دلش نمونه!

پوزخندی زدم.میدونستم جدیدا با رئیس شرکتش ریخته روهم.من مامان رو بهتراز خودش میشناختم.واسه اون هیچکس جز خودش مهم نبود.الان هم‌شک نداشتم منتظر تا منو مثل شیدا از خونه بندازه بیرون که بتونه به عشق و حالش برسه!
رفتم توی اتاق…
الان دیگه هیچکس اهمیت نداشت جز ظاهرم!

آرایش ملایمی انجام دادم،موهام رو مدل ساده ای زدم و بعد
لباسی که خیلی وقت پیش برای همچین روزی کنار گذاشته بودم رو پوشیدم.
من کاملا آماده بودم.
آماده ی دیدن دیاکو دادوند!

داشتم جلوی آینه لحظه ی دیدار رو تصور میکردم و تمرین سلام و علیک میکردم که تلفنم‌زنگ خورد.
به سمتش پرواز کردم چون میدونستم مونا هست و اتفاقا هم ،خودش بود.
تا گفتم الو اون بهترین و زیباترین خبر عمرم رو بهم داد:

” مژده بده مژده بود….نُه شب جلوی خونه اش تورو میبینه ”

“باورم‌نمیشه !!! یعنی یک ساعت دیگه ؟”

“آره…یک ساعت دیگه”

گوشی از دستم افتاد زمین.وای خدایا…باورم نمیشد.باورم نمیشد که تا برآورده شدن خواسته هام راهی نمونده بود.

حسابی که به خودم رسیدم از خونه زدم بیرون.دیگه حتی برام اهمیت نداشت ممکنه بعد رفتن من دوست پسر مامان بیاد تو خونه…
من از این به بعد فقط به روزای خوب خودم‌میخواستم فکر کنم….
به بودن با دیاکو…به داشتنش….به مدل شدن….

#پارت_۹

🎭🎭 عشق صوری 🎭🎭

● شیدا ●

از نوع نگاه هاش به چهره وحتی اندامم و حتی حرفهاش تقریبا مطمئن شده بودم تمام تلاشهام برای بد و مزخرف وجلوه دادن خودم بیفایده و بی اثر بود!!!
اون از من خوشش اومده بود.خیلی زیاد هم و این یعنی قرار نیست ازم دست بکشه حتی با وجود آگاهی از وضعیت مالی خانواده ی من و بی علاقگیم نسبت به خودش!!!

هرچقدر تلاش میکرد منو به حرف بیاره بیفایده بود و من جواب بیشتر سوالهاشو با آره یا نه جواب میدادم….
پرسید:

-جایی هست که دوست داشته باشی باهم بریم!؟

با همون صورت اخمو جواب دادم:

-نه!

-پس من به سلیقه ی خودم یه جا رو انتخاب میکنم!

اصلا دوست نداشتم باهاش جایی برم واسه همین گفتم:

-من فردا کلاس دارم شب باید زود بخوابم!

حس کردم فهمید با آوردن این بهونه های بچگونه صرفا دنبال اینم که بپیچونمش اما اونم کوتاه نیومد و توجهی به حرفهام نشون نداد…..
بعد از نیم ساعت رانندگی ماشین رو یه جا نگه داشت و ازم خواست پیاده بشم….
هنوزم نمیدونستم منو آورده کجا….اومد سمتم و بدون اینکه نظرمو بپرسه یا حتی براش اهمیت داشته باشه دستمو محکم تودست خودش گرفت و به دنبال خودش برد توی یه رستوارن سنتی بزرگ که به صورت اتاقک های کوچک وخانوادگی بودن.
خودش سفارش شام داد و بعد باهم وارد یکی از اون اتاقکها شدیم.
پرده ی پنجره ی کوچک رو کشید تا کسی دیدی به داخل نداشته باشه و بعد کنارم نشست و دستشو گذاشت روی رون پام….
دوست نداشتم لمسش کنم و واسه همین با اخم دستشو پس زدم….
از این حرکتم بدش اومد…چونه امو گرفت و سرمو به سمت خودش چرخوند البته نه با خشونت…اون تموم اینکارارو با ملایمت انجام داد و بعد زل زد تو چشمام و گفت:

-منو تو قراره به زودی باهم ازدواج کنیم…تا کی میخوای اینجوری رفتار کنی! من دلم میخواد ببوسمت شیدا….دلم میخواد باهم سکس داشته باشیم…

بابام قبل از مرگش منو رسما دودستی تقدیم فرهادمعتمدی پسر دوم اردلان معتمدی کرده بود…میگفتن سخت انتخاب و با اینکه خانواداش دخترای زیادی رو بهش معرفی کرده بودن اما منو انتخاب کرد و بابا هم به ناچار اینو پذیرفت….و من دقیقا تو همینش مونده بودم…تو اینکه دلیل ناچاریش چی بود!؟؟؟

تو چشمهاش نگاه کردمو گفتم:

-تو از چی من آخه خوشت اومده!!!؟؟؟

چونه امو هنوز با دستش نگه داشته بود…. نزدیک به صورتم لب زد:

-من عاشقتم شیدا….لطفا اینو باور کن….

اینو گفت و بی مقدمه و غافلگیرانه لبهاشو روی لبهام گذاشت ….اصلا دلم نمیخواست همراهیش کنم اما اون چونه امو سفت نگه داشته بود و اجازه نمیدادسرمو عقب ببرم….

واسه اینکه رامم کنه یکی از دستهاشو روی سینه ام گذاشت و تو مشتش فشارش داد…
حریص شده بود و میخواست تلافی تمام دفعاتی که اجازه نمیدادم لمسم کنه رو دربیاره…..

لبهامو محکم می مکید و سینه امو می مالوند…
با آگاهی از خوش قیافگی و پولداری این مرد، بازم دلم نمیخواست باهاش رابطه جنسی داشته باشم خصوصا تو همچین مکانی…..
سعی کردمو دستو از سینه ام جدا کنم اما به عقب خمم‌کرد و با ولع بیشتری لبهامو مکید…..‌

#پارت_۱۰

🎭🎭 عشق صوری 🎭🎭

با آگاهی از خوش قیافگی و پولداری این مرد، بازم دلم نمیخواست باهاش رابطه جنسی داشته باشم خصوصا تو همچین مکانی…..
سعی کردم دستشو از سینه ام جدا کنم اما به عقب خمم‌کرد و با ولع بیشتری لبهامو مکید…..‌
تو اون لحظه به این یقین رسیدم که بدترین اتفاقی که ممکن برا ی یه دختر یا حتی یه پسر رخ بده اینکه وادارش کنن با کسی که هیچ میلی بهش نداره ازدواج کنه…..مثل بلایی که داشت سر من میومد…..
لبهامو محکم بهم فشار دادم تا نتونه بوسشون کنه و بعد سرمو عقب بردم و گفتم:

-لطفا بس کن…..

خوشبختانه بیخیال شد….خودشو از روی تنم بلند کرد و عقب رفت…تو چشمام نگاه نکرد اما با حالتی آروم و شمرده شمرده گفت:

-من از هر لحاظی که فکرشو بکنی چیزی برات کم نمیزارم شیدا…‌.فقط لطفا دست از این رفتارهات بردار…..ما قراره به زودی ازدواج کنیم،دلم نمیخواد خانوادم فکر کنن تو نسبت به من از این جور رفتارها داری‌…

با اخم و از گوشه چشم نگاهش کردم….میدونستم که خانوادش تلاش زیادی کرده بودن تا اون هر دختر دیگه ای رو غیر من بخواد اما اصرارهای فرهاد تسلیمشون کرد با این حال من این مردو دوست نداشتم….برای من شبیه یه علامت سوال بود….یه علامت سوال بزرگ…..یه سوال مبهم….نه ازش شناختی داشتم و نه حتی میدونستم چجور شخصیتی داره و افکارش چه سمتیه!!!

وقتی من ساکت بودم دوباره گفت:

-چند روز آینده میریم محضر عقد میکنیم….بعدش خونه ی ما زندگی میکنیم…..

زودی سرمو به سمتش چرخوندم….یعنی من باید تو خونه ای زندگی میکردم که خانواده اش هم اونجا بودن…..از طرز نگاه و واکنش سریعم متوجه شد که دارم به چی فکر میکنم چون قبل هر سوالی خودش گفت:

-این خواست مادرم…..درضمن خونه ی ما اونقدر بزرگ هست که زندگی راحتی اونجا داشته باشیم…..

بزرگترین خصلتی که از فرهاد تو چشم میومد این بود که زیادی تحت سلطه مادرش هست…اونقدر که با وجود استقلال مالی بالا اما بازم چون مادرش میخواست میگفت که باید اونجا و تو خونه اونا زندگی کنیم..
نامحسوس آهی کشیدم….من حتی حق ناز کردن هم نداشتم…لابد فردا هم باید با یه چمدون کهنه و لباسهای قدیمی میرفتم خونشون و تا همیشه سرکوفتهای شهره و شوهرش رو تحمل میکردم.
بازم چیزی نگفتم….یه جورایی هیچ حرفی برای گفتن با این مرد نداشتم…..مردی که قرار بود به زودی باهاش ازدواج کنم…..
به همین زودی و به همین زودی….

همون موقع غذارو آوردن…..تو سکوت غذارو خوردیم….یه سکوت سنگین و بعدهم از اونجا بیرون رفتیم…..
ازش خواستم برسم خونه…..
من نیاز داشتم باخودم خلوت داشته باشم….
آخه هنوزم باورم نمیشد قراره به این زودی با داود عروسی کنم..

بازم تو راه حرفی بینمون رد و بدل نشد….برای اینکه یخ منو آب کنه دستشو روی رون پام گذاشت و بعد شروع کرد به نوازش پام‌…..
چیزی نگفتم…..
سکوت من جسارتشو بیشتر کرد و دستشو برد وسط پاهام…..

nasi

اَه ،چه بغض بدی دار گلو دارم! بهانه من بغض خانه من گرفته دلم !

‫2 دیدگاه ها

  1. نسترنم!
    مرسی فدات عشقممم!
    .
    .
    پارت قبلی گفتی رمان درخواستی بگم؟
    .
    .
    از لحاظ روحی شدیدا احتیاج دارم رمان درهمسایگی گودزیلا رو پارت پارت بزاری بیام بخونم!
    جدی میگما
    تونستی حتماااااااااااا بزار
    تو سایت هم نیست احتمالا قادر موافق باشه

  2. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان