رمان عشق صوری

رمان عشق صوری پارت ۱۱

 

 

بانفرت پوزخند زدم.بهم میگفت عزیزم…خدایا این نوجود چقدر نفرت انگیز بود.درست حالا که متوجه شده بود چی به چیه من دوباره شدم عزیزش…این کارا این دودره بازی ها این رنگارنگی شخصیت اینا حال منو بد میکرد.خیلی!
بی نهایت عصبی بودم.اونقدر که فکر کنم درجه حرارت من بیشتر از کوره ی آجر پزی هست!
دست بهم میزد هرکسی آتیش میگرفت!
برگشتم سمتش و گفتم:

-به من نزدیک نشو فرهااااد…نزدیک نشووووو…بهت گفته بودم…گفته بودم اگه جواب منفی باشه دیگه یک ثانیه هم تحملت نمیکنم!

دندوناشو روهم فشار داد و گفت:

-بس کن دختر! بیا بریم خونه!

با نفرت گفتم:

-دیگه یه ثانیه هم تحملت نمیکنم!

اینو گفتن و به سرعت از لای جمعیت رد شدم.میخواست دنبالم بیاد و دستمو بگیره و اجازه نده برم اما من لابه لای اون جمعیت شلوغ شروع کردم دویدن و بعدهم خودمو رسوندم به جاده اصلی و قبل از اینکه دست فرهاد بهم برسه سوار تاکسی شدم و درو بستم و گفتم:

-آقا لطفا زودتر برید….

سرمو برگردوندم و پشت سر رو نگاه کردم ایستلده بود و باعصبانیت نگاهم میکرد.واسم اهمیت نداشت.من نمیتونستم تحملش کنم.خدایا آخه این چه زندگی ای بود که مستانه واسه من ساخت!؟؟

* شیوا *

نشسته بودم رو صندلی و امیدوارانه زل زده بودم به گوشی موبایلم.یعنی این چندروز کار من همین بود.اینکه یه خبری از شهرام یشه و بهم مژه بده که قرار ملاقات رو با دیاکو دادوند واسه من گذاشته…
مامان درحالی از حموم اومد بیرون که روی تنش میشد آثار خونمردگی رو دید و جالب اینجا بود که عین خیالش هم نبود.
از کنار من رد شد و رفت توی اتاقش و حدودا نیم ساعت بعد اومد بیرون درحالی که حسابی به خودش و سرو وضعش رسیده بود.درست عین یه دختر ۲۰ساله!!!

چشمامو ریز کردم و پرسیدم:

-جایی میخوای بری مامان!؟

مقابل آینه ی وصل شده به دیوار ایستاد و با مالیدن لبهای سرخش روهم گفت:

-ناهار جایی دعوتم!

-از لباسها و ظاهرتون معلوم جای خفنی دعوتید…

-خب که چی!؟

دستمو زیر چونه ام گذاشتم و با تماشای اندام یدون اضافاتش گفتم:

-هیچی فقط میخواستم بگم پول صاحبخونه رو دادین!؟ دیدین که…چندمدت پیش اومده بود داد و هوار کشیدن و تهدید کردن!

پشت چشمی نازک کرد و با برداشتن کیف ست با روسری طرحدارش گفت:

-بله…اگه نکرده بودم که الان کف خیابون بودیم…خب.من یکم دیر میام خونه…

-باشه…

کفشهای پاشنه بلندش رو پوشید و بعدهم از خونه رفت بیرون.من کمتر از شیدا رو این رفتار مامان حساس بودم چون عادت کرده بودم.
میدونستم اون گاهی با مردها رابطه داره و این چند مدت با یه نفر بیشتر از بقیه اما صلاح اون دست من نبود!

خسته از اون گوشی که هیچ خبر خوشی ازش به دشت من نرسید بلند شدم که برم آشپزخونه یه چیزی بخورم اما همون موقع صدای زنگ نه یکبار بلکه پنج شش بار پشت سرهم تو خونه ی قدیمی و کوچیک پیچید!
هرکی بود اونقدر پشت سرهم زنگ رو فشار میداد که حس کردم خبر بدی همراهش هست.
دویدم سمت آیفون.خراب بود اما قلقش دستم اومده بود و من اونقدرسیمش رو اینور اونور کردم تا صدا به بیرون رسید :

-کیه!؟

-باز کن درو شیوا منم…

خوشحال شدم و گفتم:

-عه شیدا تویی…بیا تو…بازشد!؟

-آره…

گوشی رو سر جاش گذاشتم و درهال رو برای شیدا باز کردم .با لبخند تکیه دادم به چهارچوب و وقتی اون اومد داخل گفتم:

-به به….ببین کی اومده!!!

هرچه شیدا جلوتر میومد من بیشتر متوجه میشدم که اون ناراحت و دلخور و عصبیه. مثل همیشه نبود و همین منو نگران کرد.
نگران اینکه نکنه اتفاقی براش افتاده باشه…

هرچه شیدا جلوتر میومد من بیشتر از صورتش متوجه میشدم که اون ناراحت و دلخور و عصبیه.
مثل همیشه نبود و همین منو نگران کرد.
نگران اینکه نکنه اتفاقی براش افتاده باشه….رفتم سمتش و گفتم:

-سلام.خوبی !؟

کسل و بی حوصله با صدای ضعیفی گفت:

-سلام…آره…

از کنارم رد شد و رفت داخل.اولین جایی که رفت آشپزخونه بود.یه لیوان زیر شیر آب گرفت و بعد آب رو لاجرعه سرکشید.
بنظر نمیومد خوب باشه.یعنی رنگ رخساره اش که قشنگ همچی رو لو میداد. کنجکاو پرسیدم:

-تنها اومدی!؟

پشت به من گفت:

-آره

دوباره پرسیدم:

-فرهاد کجاست…!؟

عصبی شد و جواب داد:

-من چه میدونم کدوم گوریه!

-اعصاب نداریااا

با صورتی عبوس رفت سمت اون کاناپه ی قدیمی زهوار دررفته، کنج کاناپه نشست و زانوهاشو جمع کرد. اولین چیزی که حدس زدم این بود که احتمالا با فرهاد بحثش شده..واسه عوض کردن حال و هواش گفتم:

-فرهاد و شیدا دعوا کنن ابلهان باور کنن…داری واسش ناز میای آ…

هنوز حرفم رو کامل نزده بودم که عصبانی و بهم ریخته صداشو برد بالا و گفت:

-ول کن دیگه شیوا اه….وقت گیر آوردی!

نه مثل اینکه واقعا اعصاب نداشت.شونه بالا انداختم و رفتم تو آشپزخونه تا تیکه های مرغ رو سرخ کنم.چند دقیقه ای اونجا بودم تا اینکه دوباره زنگ به صدا در اومد.
هرکی بود انگار باخودش سر آورده بود…
پشت سرهم یا زنگ میزد یا به در ضربه میکوبید.
خودمم نگران شد.شعله گاز رو کم کردم و رفتم سمت آیفون قراضه.
گوشی رو برداشتم و گفتم:

-بله…

-باز کن درو شیوا منم…

فرهاد بود.به شدت هم عصبانی و کفری.یعنی این از لحن و نحوه حرف زدنش مشخص بود.سرمو برگردوندم سمت شیدا و گفتم:

-فرهاد….

فورا از روی کاناپه بلند شد و بعد درکمال تعجب من که انتظار شنیدن هر حرفی غیر از اون چیری که اون میخواست رو بگه داشتم گفت:

-ولش کن…نمیخواد درو بازکنی!

چشمام گرد شد.پلک زدم و پلک زدم و پرسیدم:

-وا نکنم !؟

محکم گفت:

-نههههه

-شیدا مطمئنی!؟؟ باز نکنم واقعا!؟

محکمتر از قبل گفت:

-نههه چندبار بگم….حق نداری درو باز بکنی

-آخه چرا !؟

-میشه اینقدر سوال نپرسی

وقتی اون داشت سرسختانه از من میخواست درو باز نکنم فرهاد محکم و خشن به در میکوبید.
نگاهی به سمت در هال انداختم و گفتم:

-آخه چراااا !؟ هنوز زندگیتون شروع نشده جرو بحثتون شروع شده!؟؟ من درو باز نکنم فرهاد با یه هل کوچیک هم میتونه اون قراضه رو باز بکنه….

دندوناش روهم فشرد و با کینه و نفرتی که نمیدونم از چی و از کجا نشات میگرفت گفت:

-بزار اونقدر بکوبه به در که دستش بشکنه ….

چندثانیه هم از حرفش نگذشته بود که صدای باز شدن درو برخوردش با دیوار هردومون رو سرجا میخکوب کرد.آب دهنمو قورت دادمو گفتم:

-من که بهت گفتم اون در باز میشه…

شیدا با عجله رفت سمت اتاقش و گفت:

-مرده شور ریختشو ببرن…

داشتم متعجب نگاهش میکردم که رفت توی اتاق و درو بست ودرست همون موقع فرهاد با صورتی برافروخته و بی نهایت عصبی اومد داخل و با غیظ به منی که کم مونده بود قلبم بیاد توی دهنم خیره شد…
با ترس و زحمت بزاق دهنمو قورت دادم و چسبیدم به دیوار ….

با ترس و زحمت بزاق دهنمو قورت دادم و چسبیدم به دیوار …من تاحالا این روی فرهاد رو ندیده بودم اما چیزی که برام بیش از هرمورد دیگه ای جای سوال داشت این بود که واقعا اونا باهم بحثشون شده!؟
یعنی شیدا قهر کرده و اومده اینجا!؟
آخه اونا خیلی از ازدواجشون نمیگذشت پس چطور به این سرعت میونه شون شکراب شد!…

بدون درآوردن کفشهاش اومد داخل و پرسید:

-شیدا کجاست!؟

جواب ندادم داد زد:

-میگم شیدا کجاست!؟

به اتاقش اشاره کردم و گفتم:

-اونجا…تو اتاقش…

دوید سمت اتاق و دستگیره رو بالا و پایین کرد اما وقتی دید قفل هست یه مشت به در کوبید و گفت:

-درو باز کن شیدا…باتوام.. شیدا باز کن وگرنه میشکنمش…شیدااا…

صدای دادش تو کل خونه پیچید.من نمیدونم این وسط کدومشون یه غلطی کرده بود که اون یکی از دستش اینجوری عصبانی شده بود.شیدا یا فرهاد !؟؟
رفتم سمتش و گفتم:

-چیشده!؟ با شیدا چیکار داری؟؟

با همون عصبانیت و بدون هیچ مراعاتی گفت:

-تو دخالت نکن…برو عقب…

اخمهامو توهم گره زدم و گفتم:

-من نمیتونم دخالت نکنم چون تو داری سر خواهرم داد میزنی!

دندوناش روهم فشرد و چشم غره ی ترسناکی بهم رفت و بعد دوباره زد به در و گفت:

-شیدا…درو باز کن شیدا..میخوام باهات حرف برنم…وا کن این درو لعنتی!

با اخم بهش خیره شدم.خوووب روی سگشو نشون داد.حالا میفهمم چرا شیدا هیچ احساسی نسبت بهش نداشت و پیداهم نکرد.واقعا که خوشتیپی و پول سرزونی ارزش نداره و همچی برمیگرده به ذات و رفتار!
شیدا از داخل اتاق با صدای بلند گفت:

-من دیشب باهات اتمام حجت کردم فرهاد.بهت گفتم اگه حق باتو باشه که هیچ اما حق با من باشه دیگه نمیخوام و نمیتونم یک لحظه هم تحملت کنم…

فرهاد با مشت ضربه ی نه خیلی باشدتی به در زد و گفت:

-من آدمم…هر آدمی ممکن اشتباه کنه…تو از من چه توقعی داشتی اونم توی اون شرایط!؟ بیا بیرون شیدا…
شبدت بیا بیرون….

شیدا با صدای بلند داد زد:

-از اینجا برو من باتو جهنمم نمیام

حرفهای شیدا فرهاد رو به حدی عصبانی کرد که دیگه نتونست تحمل کنه و با مشت چنان ضربه ای به در زد که قفل شکست و در با ضرب به دیواره ی کناری برخورد کرد.
مبهوت نگاهش کردم.این یارو روانی بود.روانی….
دویدم سمتش و پشت سرش ایستادم.
شیدا وسط اتاق ایستاده بود و تماشاش میکرد.
احساس کردم قراره شیدادرو بزنه وایه همین از ترس حس کردم ضربان قلبم شدت گرفته….
می دیدم دستهاش رو که مشت میشدن…میدیدم که چطور فکش رو با خشم روی هم فشار میداد.

با حالتی عصبی سرش رو تکون داد و گفت:

-بیا بریم…اینو دارم با زبون خوش بهت میگم!

نتونستم اونجا فقط نقش یه تماشاگرو داشته باشم واسه همین رفتم سمتش و گفتم:

-تو حق نداری تهدیش …

صدای دادش چهارستون بدنم رو لرزوند و نذاشت حرفمو کامل به زبون بیارم:

-گفتم تو دخالت نکن…

نگاهشو از من برگردوند و دوباره گفت:

-زودباش شیدا…من کم کم دارم عصبی و بی صبر میشم…دوست ندارم اتفاقی بدی اینجا بیفته!

باورم نمیشد که داره جلوی چشمای من خواهرم رو تهدید میکنه.ازش بیزار شدم.بیزار و متنفر…
شیدا نفس عمیقی کشید و بعد با استصال کیفش رو از روی تختش برداشت و اومد بیرون.
به همدیگه نگاه کردیم.
دلم براش سوخت…
چشم از من برداشت و بعداز یه نگاه پر نفرت به فرهاد از کنارش رد شد و جلوتر از اون راه افتاد رفت بیرون…
من هنوز هم نمیدونستم چرا قهر کرد و اومد اینجا .مهم هم نبود….
حتی اگه شیدا این وسط مقصر باشه باز من حق رو به فرهاد نمیدادم که بخواد اینجوری با اون رفتار کنه.

نفس عمیقی کشیدم و زیر لب باخودم گفتم:

” آخرش کار خودتو کردی مامان….دخترتو بیچاره کردی”

ذهنم مدام درگیر شیدا بود.
نگرانش بودم.می ترسیدم که اون فرهاد لعنتی بلایی سرش بیاره….
هی تو هال کوچیک قدم میزدم و مدام شماره ی شیدا رو میگرفتم اما هربار یه جواب میشنیدم
“دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد…”

صدای باز شدن در که اومد دیگه بیخیال گرفتن شماره ی شیدا شدم.
پوزخندی زدم.بالاخره علیاحضرت تشریف آورده بود خونه!گردنش رو باخستگی چپ و راست کرد و بعد کمرش رو دولا کرد و کفش های پاشنه بلندش رو از پا درآورد…
رفتم به استقبالش..اونم چه استقبالی:

-بالاخره اومدی!؟ زحمت کشیدی ملکه!

پشت چشمی نازک کرد و گفت:

-چیه؟ چه مرگته!؟ هان!؟ ازم شیر میخوای بچه قنداقی..!؟

با عصبانیت گفتم:

-شیدا اومده بود.

-خوش اومد

ریلکس و بیخیال از کنارم رد شد و رفت داخل.پشت سرش رفتم و با حرص و تند تند گفتم:

-دعواش شده بود.میگفت دیگه نمیخواد بره خونه.فرهاد اومد اینجا…دروشکست و اومد داخل باورت میشه!؟ بعدشم شیدارو به زور برد…الانم هرچقدر شمارشو میگیرم خاموش..شاید فرهاد اذیتش کرده …بلایی سرش نیاورده باشه!؟

هیچ واکنشی نشون نداد انگار که نه انگار دارم راجب شیدا حرف میزنم.انگار داشتم از یه غریبه حرف میزدنم…
صدامو بردم بالا و گفتم:

-ناسلامتی دارم راجب شیدا حرف میزنماااا…راجب دخترت…آحه تو چه مادری هستی که زندگی دخترت اصلا برات مهم نیست!؟

اومد سمتم و با عصبانیت گقت:

-به درک به جهنم…حقشه…

متحیر بهش چشم دوختم و گفتم:

-حقشه!؟؟ شیدا کتک بخوره حقشه!؟؟ هیچ میفهمی داری چیمیگی مامان!؟

دستشو توهوا تکون داد و بعد گفت:

-تو یکی لازم نیست به من درس بدی.تمام دخترا دنبال مردی مثل فرهادن…یه مرد خانواده دار و پولدار و همچی تموم…دختره تمام دارو ندارشو خرج خوشگل کردن خودش میکنه که همچین کیسی گیرش بیاد اونوقت دختر من عین منگلا
هی تیشه به ریشه زندگیش میزنه…سیصدسال دیگه شبانه روزهم که کار کنه یه فرقون هم نمیتونست بگیره اونوقت الان ماشین یه میلیاردی سوار میشه! احمق بی شعور حالیش نیست…قدرنمیدونه…

میخواستم جوابش رو بدم که تلفنم زنگ خورد.
شهرام بود.اعصابم خوردتر از اونی بود که بخوام با یه نفر حرف بزنم اما شهرام فرق داشت چون قرار بود خبر مهمی رو بهم بده.
اجازه دادم تا مامان بره توی اتاق و بعد تماس رو جواب دادم و گفتم:

-الو…

بی سلام و علیک گفت:

-کجایی!؟

-خونه!

– بپوش بیا بیرون! یک ساعت دیگه میام سر کوچه تون!

-بازم قراره بریم مهمونی؟

-نه…

-پس کجا قراره بریم!؟

صدای بوق که توی گوشم پیچید فهمیدم پسره ی نفهم بدون خداحافظی تماس رو قطع کرده.غرولند کنان راه افتادم سمت اتاق.
درو بستم و رو صندلی مقابا آینه نشستم.
اول ناخنهام رو لاک زدم.خوشبختانه از اون مدل لاکها بود که نیاز نبود زمان زیادی منتظر بمونم تا خشک بشه. بعدش کیف لوارم آرایشیم رو از کشو بیرون آوردم و چون تقریبا زمان داشتم با حوصله مشغول آرایش شدم.
یه آرایش ملیح و سبک انتخاب همیشگی من بود!
موهام رو کج ردم و چند تا رو به صورت پیچ و تاب دار روی صورتم انداختم و بعدهم مشغول پوشیدن لباسهام شدم و بدون اینکه به مامان چیزی بگم از خونه زدم بیرون….
دستامو تو جیب هودی م فرو بردم و قدم زنان تا سرکوچه رفتم.
قرار بود اونجا بیاد دنبالم.
نگاهی به ساعت مچیم انداختم.دقیقا ساعت چهار بود.
دوباره سرمو بالا آوردم و نگاهی به اطراف انداختم که همون موقع یه نفر از پشت دستمو گرفت.
هین بلندی گفتم و به عقب چرخیدم.
خود لعنتیش بود.دستمو رو قلبم گذاشتم و با کشیدن نفس عمیقی گفتم:

-اِهن و اُهن رو برای همینجور مواقع گذاشتنا…

دستمو ول کرد و گفت:

-وراجی نکن! باهام بیا…

پشت سرش راه افتادم.مثل همیشه…یه شلوار جین پوشیده بود یه سویشرت طوسی و روی اون سویشرت یه پالتوی نه خیلی بلند مشکی!

رفت توی یه کوچه باریک.ماشینش رو اونجا پارک کرده بود .پشت فرمون نشست و منتظر موند تا منم سوار بشم.

نگاهم روی ماشین گرونقیمتش به گردش دراومد.عجیب بود این مرد. یه روز اصلا ماشین نداشت…یه روز ماشین ارزون قیمت سوار میشد و یه روزم مثل الان همچین عروسکی…

قبل از اینکه متوجه بشه عین ندیدی بدیدها درحال دیدن زدن ماشینش هستم درو باز کردمو سوار شدم.

کمربندمو بستم و پرسیدم:

-اگه نمیگی وراجی نکن هنوزم نمیخوای بگی کجا قراره بدیم!؟

کلاه سویشرتشو داد عقب و گفت:

-میریم همونجایی که میخواستی….

جمله اش کنگ بود و هیچی ازش متوجه نشم.اما همونجایی که من میخواستم کجا میتونست باشه جز شرکت بزرگ دیاکو دادوند!؟

جمله اش کنگ بود و هیچی ازش متوجه نشدم.اما همونجوری که من میخواستم کجا میتونست باشه جز شرکت بزرگ دیاکو دادوند!؟
ناباورانه سرمو به سمتش چرخوندمو پرسیدم:

-با دیاکو دادوند برام قرار گذاشتی!؟

خونسرد جواب داد :

-آره!

با تردید پرسیدم:

-ایندفعه که دیگه قرار نیست فقط تا دم در اتاقش برم!؟

نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

-دفعه قبلی من میخواستم چون تو ادا بچه زرنگارو واسم درآوردی..ایندفعه من میخوام پس میتونی ببینیش!

باهیجان گفتم:

-واقعا میبینمش!؟

با تحکم و جدیت و لحنی که توش خبری از تردید نبود گفت:

-وقتی من میگم میبینیش ، می بینیش پس جای شک نیست!

لبهام از دوطرف کش اومد و صورتم بشاش ترازهمیشه شد.دچار هیجان شیرینی شدم.هیجان کم شدن طول راه رسیدن به آرزوها و فکرهای قشنگ توی سرم!
لبخندم اونقدر کش اومد که ردیف دندونام نمایان شد.آهسته گفتم:

-امیدوارم که این اتفاق واقعا بیفته!

از گوشه چشم نگاهم کرد و گفت:

-اینجور مواقع تشکر میکنن!

دست به سینه و خیره به مسیر گفتم:

-مفتی که واسم انجام ندادی.عوضش منم کاری رو کردم که تو میخواستی!

پوزخندی زد و زمزمه وار باخودش گفت ” زبونشم که سه متر “!

جوابشو ندادم چون شوق رفتن به شرکت دیاکو اونقدر منو به وجد آورده بود که دیگه دلم نمیخواست با هیچ انرژی منفی ای حال خوبم رو خراب کنم.
بالاخره رسیدیم .ماشین رو جلوی ورودی نگه داشت و گفت:

-خب…پیاده شو!

با هیجان نگاهی به ورودی باعظمت در انداختم و بعد گله منو و هیجان زده گفتم:

-چرا از اول نگفتی قراره بیایم اینجا آخه!!!؟؟؟

با اخم پرسید:

-الان اشکالش چیه؟!

هودی رو با دست نشون کردم و گفتم:

-اشکالش اینه! اگه تو به من میگفتی من یه لباس مناسبتر می پوشیدم یه چیز بهتر!

با همون قیافه عبوسش گفت:

-اون اگه بخواد بپسنده و اینکاره باشه گونی هم تنت باشه میتونه تشخیص بده مناسب اینکاری یا نه!

فکر کنم دراین مورد درست حرف میزد.ولی خب…یه اصلی هست به اسم اصل لباس پوشیدن که تو همچین مواقعی باید رعایتش کرد.
نمیدونم چرا اما از دهنم در رفت و گفتم:

-بنظرت الان ظاهر من خوبه!؟ خوشش میاد؟

نگاهش روی صورت و موهای پیچ وتاب دارم به گردش دراومد و بعد گفت:

-مگه قراره واسه کار دیگه ای بری که همچین سوالی میپرسی!؟

یه طعنه ی خاصی توی کلامش بود.حس کردم داره تیکه میپرونه.خودمو جمع و جور کردم و گقتم:

-یعنی چی!؟؟

-خودت بگو یعنی چی!؟

با گنگی صورت عبوسش رو نگاه کردم.نفهمیدم منظورش چیه واسه همین گفتم:

-نمیفهمم منظورتو!

با اخم و بهتره بگم تشر گفت:

-منظور من واضح…یادت باشه تو یه سری قرار با من داری و تا وقتی قراره نقش دوست دخترمنو بازی میکنی ولو صوری حق نداری با کس دیگه ای تیک بزنی دراون صورت با من طرفی!

بهم برخورد.اینبار من بودم که با اخم گفتم:

-منظورت چیه دقیقااااا !؟؟ راجب من چی فکر میکنی!؟؟

با لحنی تهدید کننده گفت:

-اصل مطلبو رسوندم.پس خوب بهش فکر کن …تو…فعلا با منی…پاتو کج بزاری یا با کسی جز من تیک بزنی یا حتی با مردی لاس بزنی اون موقع بلایی سرت میارم که تا آخر عمر یادت نره….الانم میری شرکت میگی با رامین فکری کار داری… میگی از طرف من اومدی خودش راهنماییت میکنه!

با حرص نگاهش کردم و بعد بدون خداحافظی از ماشینش پیاده شدم و تلافیمو سر در ماشینش خالی کردمو چنان محکم بهم کوبیدمش که حس کردم قراره از جا کنده بشه…

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان