رمان عشق صوری

رمان عشق صوری پارت ۱۹

 

 

دستمو دراز کردم تا ازش پسش بگیرم اما دستشو عقب برد و بازهم گفت:

-از رو برو…یه پک زدی تا مرز خفگی پیش رفتی..بس ت بود همون یه بار…

بس نبود.چون دلم میخواست بازم امتحان کنم. وسوسه شده بودم و ول کن نبودم
ملتمسانه گفتم:

-بده دیگه شهرام…فقط یه پک…

سرش رو تکون داد و دود سیگارو بیرون فرستاد و گفت:

-نوووچ…بدرد بچه ها نمیخوره سیگار!

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

-نکه تو خودت صدسالته! بده خب بزار امتحان کنم!

اصلا رام نشد و کوتاه نیومد.دوباره گفت:

-گفتم که سیگار واسه بچه ها خوب نیست…

قیافه ای بی نهایت غمگین و پکر به خودم گرفتم تا شاید اونجوری راضی بشه من یه نوک بهش بزنه.
پاهامو آوردم بالا و چونه ام رو گذاشتم رو زانوم و گفتم:

-خیلی بدی!

ریلکس گفت:

-آره خیلی…

-داغونی اصلا

-آره داغونم…

-واقعا که!

چند لحظه بعد سرش رو به سمتم برگردوند و گفت:

-مگه یه عمره خودتو جر نمیدی مدل بشی…هنوز مدل نشده افتادی تو نخ سیگار و …؟ لابد بعدشم میخوای بری تو کار گل و برگ و…

خیلی زود گفتم:

-این تفننی هست…فقط میخوام یکی دو پک بزنم…

بالاخره رام شد و گفت:

-باشه بزن….

دوق زده دیتمو دراز کردم و گفتم:

-بده بده…

سیگارو بهم داد.خوشحال خندیدم و بعد بی توجه به اخم و صورت جدیش دراز کشیدم و سرم رو گذاشتم رو پاهاش و لنگهامو دراز کردم روی لبه ی مبل.
فقط داشت تماشام میکرد.
سیگارو ازش گرفتم و گذاشتم ببن لبهام…یکی دوتا پک زدم و بعدهم دودشو فوت کردم تو صورتش و خندیدم:

-بد چیزی نیستاااا …

سرش رو خم کرد و خیره تو صورتم که پشت حاله ای از دود مات شده بودگفت:

-بی جنبه ای دیگه!

-پاهامو تکون دادم و بعد بیخیال جواب دادم:

-هرجور دوست داری فکر کن…اون پسره کی بود!؟ اون که اومده بود پیشت!؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

-هرکی…چه فرقی به حال توداره…

به چشماش زل زدم و گفتم:

-آخه همه اش چک چونه ی اون نامزد وحشیتو میزد.میگما شهرام!؟

-هوم!؟

-همیشه رو تخت ژینوس تورو میکنه یا تو اونو !؟

در لحظه چنان عبوس شد که اصلا نمیشد توصیفش کرد.شبیه یه نارنجک بدون ضامن شده بود.واسه اینکه دچار خشم اژدها نشه با دست راستم صورتش رو نوازش کردمو گفتم:

-عصبانی نشو خب!؟ شوخی کردم…خب اون خیلی وحشیه! از اینا که حس میکنم همه اش درحال دعوان…شبیه پسرا بود.البته خلق و خوش….

دستشو گذاشت رو شکمم و خیلی آروم لب زد:

-آره وحشیه!

به شوخی زبون درآوردم و گفتم:

-دختر باید مثل من باشه نه!؟؟ ببین چقدر خوبم! سیگارم بلدم بکشم!

نیمچه لبخندی زد و گفت:

-دختر خوب اونی نیست که سیگار کشیدن بلده!

-پس کیه؟

-اونی که بتونه بوس بده…بلدی!؟؟

بدم نمیومد یکم خوش بگذرونم.به یاد دیاکو و با تصور اون با شهرام میشد خوش گذروند…

انگشت اشاره ام رو خم و راست کردم و گفتم:

-سرتو بیار پایین…

سیگارو ازم گرقت و انداخت تو جاسیگاری و بعد سرش رو خم کرد و لبهاش رو گذاشت رو لبهام.انگار خیلی منتظر همچین چیزی بود چون با شدت زیادی شروع به خوردن لبهام کرد…
همزمان دستش از تیشرت گشاد تنم رد کرد و شکمم رو مالوند…

دستامو دور سرش حلقه کردم و با اشتیاقی که حاصل تصور دیاکو بود تو این لب دادن و لب گرفتن همراهیش کردم….

 

* شیدا *

از حموم که اومدم بیرون یه راست رفتم سمت آینه و نگاهی به چشمام انداختم.
شده بودن کاسه ی خون!
من همیشه متنفر بودم از این قسمت از حموم کردن چون میدونستم اینجور مواقع تا چنددقیقه چشمای من همینطور قرمز میمونه…
کرم نرم کننده رو برداشتم و رفتم سمت تخت.
رو لبه تخت نشستم و پام رو آوردم بالا تا کفش رو با مرطوب کننده نرم نگه دارم.
خشک شدن پوست بعداز حموم اذیت کننده بود.
مشغول همینکار بودم که فرهاد اومد داخل.
خیلی زود لبه حوله ام رو انداختم روی پام تا وسط پام مشخص نباشه و بعد گره دور کمرم رو سفت تر کردم.

خندید و گفت:

-هول نکن بابا منم…

اصلا انتظار نداشتم این موقع بیاد خونه یعنی اگه میدونستم اصلا این موقع حموم نمی رفتم که اون منو این ریختی تو این حوله ی نه خیلی بلند ببینه.
درو بست و با لبخند اومد سمتم و گفت:

-چیه!؟ ترسیدی!؟

سرمو تکون دادم و گفت:

-نمیدونستم الان میای خونه!

کنارم نشست خیره به صورتم که بخاطر حموم یکم گل انداخته بود گفت:

-آره زود اومدم…برای اجناسمون اونور یه سری مشکل پیش اومده بود مجبور شدم مدارکم رو بفرستم برای فرزاد ببینم میتونه یه کاری برام کنه….

پرسشی نگاهش کردم و گفتم:

-فرزاد؟؟؟

دستشو نوازشوار پشت کمرم کشید وگفت:

-آره دیگه توهنوز برادر شوهرتو نمیشناسی!؟

آهانی گفتم و موهای نرممو پشت گوشم زدم.
قبلا راجبش حرفهایی شنیده بود اما بجز تو قاب عکسهای خانوادگیشون من اونو جای دیگه ای ندیده بودم.حتی روز عروسی!
کلا یه شخصیت مبهم بود فرهود.
تنها چیزی که من میدونستم این بود که محل زندگی و کارش خارج از کشور و سالی به سالی ایران هم نمیاد.
همینطور داشتم دستهامو کرم میزدم که فرهاد بهم نزدیکتر شد و گفت:

-تو چرا چشمات قرمز؟گریه کردی؟

سرمو بالا آوردم و گفتم:

-نه بابا آخه چرا باید گریه کنم؟

-آخه چشمات قرمز….

-بخاطر حموم..

آهانی گفت و بهم چسبید.داغی هرم نفسهاش رو کاملا احساس میکردم.

اصلا تمایلی به ارتباط جنسی نداشتم حتی اگه اون فکر کنه همچنان دلم باهاش نیست.
که واقعا هم همینطور بود.
من هنوزهم دلم خوش به این ازدواج اجباری نبود.هنوز نمیتونستم با عشق و لذت زندگی کنم.
فیلم سینمایی و قصه که نبود باخودم بگم احتمالا چند روز دیگه عشق بعداز ازدواج واسم پیش میاد.
صدسال هم که میگذشت باز من دلم بافرهاد نبود.
موهامو بو کشید و بیخ گوشم با صدای آرومی گفت:

-چقدر بوی خوبی میدن موهات!

سرم نرم کننده رو بستم و خواستم بلند شم که دستشو دور تنم حلقه کرد و گفت:

-کجا میری دختر!؟ من باید بعداز انجام کارهام برمیگشتم شرکت ولی بخاطر تو اومدم خونه!

با منت گذاشتنهاش میخواست شدت علاقه اش رو برسونه ولی نمیدونست که اینجوری من بیشتراز همیشه دچار حس انزجارمیشم.
آهسته گفتم:

-فرهاد من تنم خیس بزار برم…

سرش رو فرو برد تو گردنم و گفت:

-اتفاقا اینجوری بغلی تری!

دراز کشید و منم کشید تو بغلشم.چقدر تو همچین مواقعی احساس خفگی بهم دست میداد.
دلم میخواست داد بزنم و اونقدر ازش دوربشم که دیگه نتونه لمسم کنه یا بهم نزدیک بشه ..
سعی کردم دستشو از رو تنم بردارم و همزمان گفتم:

-فرهاد لطفاااا…

منو به خودش فشرد و با خنده ای تو گلو گفت:

-لطفا چی؟بیشتر فشارت بدم؟؟

ابرو درهم کشیدم:

-لطفا برو کنار…

-بی انصاف نباش دختر…من هی اززیر کار در میرم میام پیش تو ،تو هی ناز میکنی ولی من نازتو خریدارم همه جوره هم خریدارم….

واقعا احساس ناراحتی داشتم.احساسهایی که برای خودمم کلافه کننده بود.
رنج میکشیدم تو همچین مولقعی هم روحی و هم جسمی اما راه خلاصی چی بود !؟
اگر هم اعتراض میکردم دوباره داد و هوار راه مینداخت که چرا مثل بقیه ی زنها براش عشوه نمیام.. بداش خودشیرینی نمیکنم…
واقعا داشتم عذاب میکشیدم که همون موقع تلفنم زنگ خورد…
باید بگم دربهترین زمان ممکن زنگ خورد….

داشتم عذاب میکشیدم از این رفتارها و حرکات فرهاد که همون موقع تلفنم زنگ خورد…
این زنگ خوردن دقیقا همون چیزی بود که شدیدا تو اون لحظات بهش احتیاج داشتم.
دستمو روی بازوش گذاشتم و گفتم:

-میشه بری کنار فرهاد!

از حالت صورتش پیدا بود انتظار نداشت من همچین چیزی ازش بخوام.شاید دلش میخواست ادامه بدم و مثل تمام این دخترایی که برای شوهرهاشون لوندی میکنن منم اینکارو انجام بدم ولی واقعا من نمیتونستم.
نمیتونستم چون حسی بهش نداشتم.
چون فرهاد اونی نبود که دلم باهاش بود.
چون این ازدواج یه اجبار بود.
یه انتخاب نه از طرف من بلکه از طرف آدمای دیگه…
تلفنم پشت سرهم زنگ میخورد و فرهاد همچنان منو تو بغلش نگه داشته بود اما بالاخره کناررفت و دستاشو ازهم باز گذاشت.
گره حوله رو سفت کردم و رفتم سمت میز رو به روی مبل و گوشی رو برداشتم.
چندتماس بی پاسخ از مامان داشتم.
اینکه چرا بعداز مدتها یادش افتاده یه دختر داره عجیب بود.
پوزخند زدم و خواستم گوشی رو بزارم کنار که دوباره زنگ خورد.
مادری که دخترش ذره ای براش اهمیت نداشته باشه وحتی بعدار مدتها حالا داره بهم زنگ میزنه چرا باید جوابش رو میدادم.
اون منو دچار این حال و روز و این عاقبت کرد.
اون باعث شد مجبور بشم با کسی ازدواج بکنم که ذره ای بهش حس ندارم.
خواستم گوشی رو بزارم سرجاش ولی درنهایت جوابش رو دادم:

-بله!

-سلام شیدا…خوبی!؟

پورخند زدم:

-اهمیتی هم واسه توداره !؟

با لحن تند و طلبکاری گفت:

-اوووووو! توهنوز نوکت کج دختر! بشکن دست من که واسه شما دوتا هم نمک نداره…

گوشم ار این حرفهاش پر بود.اول رسما گند میزد به حال و آینده ی ما بعد جوری شروع میکرد به دفاع کردن ازخودش که هرکی ندونست فکر میکرد مظلوم ترین زن دنیاست…
از گوشه چشم نگاهی به فرهاد انداختم و چون واقعا از شنیدن این مدل حرفها خسته بودم گفتم:

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان