رمان عشق صوری

رمان عشق صوری پارت ۸

 

کم کم و آسته آسته داشتم بیشتر در مورد ارتباط شهرام و دوست دخترش یه چیزایی رو متوجه میشدم.فقط مونده بودم واقعا این دونفر باهم نازمزدن !؟مگه میشه دوتا آدم به همچین رابطه ای باهم نامزد بشن!؟ یا اونی یکی برای درآوردن حرص اون یکی دست به یه کارای نامعمولی بزنه!
حرفهای شهرام که تموم شد،درحالی که تا اون لحظه هم به سختی خودش رو نگه داشته بود تا حرفی نزنه گفت:

-شهرام ظاهرا در تلاشی تا یه کاری بکنی من درمورد همچی با بابا صحبت کنم ولی..‌‌.

مکث کرد.لبخندحرص دراری تحویل شهرام داد و گفت:

-ولی کورخوندی عزیزم.امشب بجز این دختره که معلوم نیست از سر کدوم چهارراه بلندش کردی با هزارتای دیگه هم تیک بزنی باز من اون کاری رو نمیکنم که تو میخوای! فعلا عزیزم.مهمونی بهت خوش بگذره.

درحالی که یه لبخندمعنی دار روی لباش نقش بسته بود و چشماش خیره به شهرام بود عقب عقب رفت و فاصله گرفت.
حالا صدت گیجی و سردرکمی من چندبرابر شده بود.
چطور ممکنه یه نفر نامزدش رو با یه نفر دیگه ببینه ولی نه تنها به این ارتباط خاتمه نده بلکه بیشتر و شدیدتر از قبل دوسر این ارتباط رو گره بزنه!؟؟؟
اصلا ازش خوشم نیومد.نه خودش و نه ظاهرش.قد نسبتا بلندی داشت و بدن پُری…
یه لباس نقره ای بلند تنش بود که باسن بزرگ و سینه های درشت که نه بهتره بگم گنده اش رو به خوبی نشون میداد.موهای بلوند و بلندش اصلا به صورت بزک کرده اش که سنش و چندسال بزرگتر نشون میدادنمیومد و زبونش هم که به تنهایی نچسب تر از همیشه اش میکرد.
اونقدر عقب عقب رفت که دیگه به چشم دیده نشد.
شهرام عصبانی و خشمگین پاشو به زمین کوبوند و گفت:

-لعنت…لعنتتتتتت….دختره ی احمق پوست کلفت…

اونقدر عصبی و خشمگین و کلافه بنظر می رسیدکه از ترس کاملا ناخواسته یک قدم عقب رفتم.حالا دیگه فهمیدم چه مصیبتی رو انداختن تو پاچه اش.از اون پوست کلفتهای قلدر که تو این بی شوهری سفت و سخت شهرام رو چسبیده بود و به هیچ قیمتی هم قصد نداشت اونو از دست بده‌.
البته…قطعا ماجراه های دیگه ای هم این وسط وجود داشت ولی فعلا تنها چیزی که مشخص بود همین….
اونقدر عصبی و کلافه بنطر می رسید که رفتم سمت میز.یه آب پرتقال برداشتم و برگشتم سمتش.لیوان کمر باریک رو به سمتش گرفتم و گفتم:

-بخور اعصابت آروم بشه

دستشو با عصبانیت زیر دستم زد و اینکارش باعث شد لیوان از دستم‌بیفته و بشکنه!
متعجب بهش خیره شدم.کاملا مشخص بود عصبانیتش از اونه سر من داره خالی میکنه.
دندونامو با حرص روهم فشردم.
چقدر اینکارش عصبی کننده بود‌.دلخورانه اما بدون اینکه صدامو بالا ببرم گفتم:

-اون لعنتی اعصابتو خورد کرده بعد تلافیشو سر من درمیاری!؟؟

منتظر نموندم جوابی بهم بده.رفتم سمت یکی از خدمتکارا و ازش خواستم بیاد خرده شیشه هارو جمع کنه وقتی برگشتم جای قبلی دیگه اونجا ندیدمش.تو اون شلوغی و بزن و بکوب و برقص هرچقدر این طرف اونطرف رفتم نتونستم پیداش کنم.
به طرز احمقانه ای حس کسی رو داشتم که وسط یه جنگل گم شده‌ و شاید به همین خاطر بود که
اون حرص و عصبانیت به منم سرایت کرد‌.
پثره ی لعنتی منو وسط اون شلوغی که پز بود از آدمای نشاناس و ناشناخته ول کرد و رفت پی کار خودش!
دست به سینه نشستم روی مبل و به کسایی خیره شدم که شاید شب اوج خوش گذرونیشون بود.همه به جز من….
ناخنمو گذاشتم لای دندونامو پامو آروم آروم تکون میدادم که سایه حضور کسی رو بالای سرم حس کردم….
سر که بلند کردم بازم با اون افریطه چشم تو چشم شدم..شک نداشتم تا الان داشت منو می پایید.
دسته به کمر عین آفتاب ایستاد و گفت:

-چند تومن گرفتی ادای عاشق پیشه رو باز کنی!؟

هوووف! عجب کنه ای بود.حالا میفهمم چرا شاهین اینقدر در تلاش بود تا از شر این دختره کنه خلاص بشه‌.
منم چون حرصم ازش گرفته بود لبخندی زورکی زدم و گفتم:

-بهت حق میدم اینقدر پیگیر باشی! ولی واسه اینکه سوزشت کمتر بشه باید بهت بگم آره من در عوض بودن با شهرام یه چیزی گرفتم واون قلبشِ….

پوزخند زد و گفت:

-بیخودی وقتتو تلف نکن جوجه…شهرام نامزد من…آسمون بیاد زمین زمین بره آسمون تهش ما مال همیم و این وسط تنها کسی که ول معطل تویی….

سعی کردم خودم رو خونسرد جلوه بدم‌.شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:

-من ول معطلم !؟ فعلا اونی که تنهاست تویی…و اونی که شهرام به همه ترجیحش داده منم!

قیافه ای دانایی به خودش گرفت و طعنه زنان گفت:

-سعی نکن جوری وانمود کنی که من باخودم بگم وااااای این یکی دیگه واقعا معشوقه شهرام….نه جوجه…بودن قبل تو یه کسایی که من پَرشون دادم…تو هم میشی نفر بعدی!

 

شهرام بهم گفته بود زبون تلخی داره و ممکن خیلی چیزا از اهنش در بیاد و من فقط هیچی نگم.
لعنتی…حنی نمیدونستم کجاست.
پوزخند تلخی زدم و نگاهمو دوختم به جای دیگه ای تا بیشتر از این باهاش چشم تو چشم نشم.اما مگه ول میکرد!
نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

-هه…الانم که ولت کرده و رفته پی الواتی….

سرمو به سرعت چرخوندم سمتش و گفتم:

-تو کار دیگه ای نداری جز اینکه هی پیگیر من باشی!؟؟؟

انگشت اشاره اش رو روی سینه اش گذاشت و گفت:

-من پیگیر توام یا تو که نمیدونم واسه چی راه افتادی با نامزد من اینور اونور…ببین دختر جون…من که میدونم شهرام تورو از سر یکی ازهمین چهارراه ها بلند کرده ولی بهت هشدار میدم حد و حدود خودتو بدونی و با مرد نامزد دار نگردی وگرنه بلایی به روزت میارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن!

چونه ام رو گرفت و با لحنی خصمانه و دشمن ستیز گفت:

-حالیته دختر کوچولو !؟

دستشو با عصبانیت از روی چونه ام کنار زدم و رومو برگردوندم..اونم بعداز چند دقیقه راهشو گرفت و رفت.
دختره ی بدترکیب ایکببری هرچی از دهنش دراومد نثار من کرد و رفت و آخرشم معلوم نشد اون شهرام لعنتی کجاست!
از اونجا که بهم سپرده بود درهرصورت هیچی نگم از سر اجبار سکوت کردم و هرچی بهم گفت رو بی جواب گذاشتم.
بدبختی اینجا بود که تحت هر شرایطی من باید قیافه ی یه آدم خوشحال و خوشبخت رو میگرفتم حتی اگه قبلش زیر رگبار چرند و پرندهای اون افریطه قرار گرفته باشم.
دست به سینه ودلخور ایستاده بودم سرپا که بالاخره سرو کله اش پیدا شد.
یه سیگار گرفته بوددستش و دودشو تواون هوای و فضایی که خودش به اندازه ی کافی پر بود از دودو دم رها کرد…
به من که نزدیک شد رفتم سمتش و با عصبانیت گفتم:

-منو اینجا ول کردی و رفتی کجا؟؟ با اون نامزد وحشیت….حیوونهای دشت و جنگل هم اینقدر وحشی نیستن که اون هست!

سیگارشو از لبهاش دور کرد و گفت:

-باز اومده بود سراغت ؟؟

با حرص جواب دادم:

-بعللله! کلی هم لیچارد بازن کرد.دست آخر تهدیدم کرد و رفت….

سیگارش رو بالا آورد.پک دیگه ای به سیگارش زد و نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

-درموردش بهت گفته بودم.تو که جوابشو ندادی!

-یه کوچولو…

-اگه فقط یه کوچولو جوابشو دادی مهم نی!

نفس عمیقی کشیدم.واقعا از اینجا بودن خسته بودم.حالا اگه مونا بودیه چیزی ولی اینکه اینجا باشم و مدام تیکه بشنوم خیلی اعصاب خورد کن بود برام برای همین گفتم:

-تا کی باید اینجا باشم!؟؟ من میخوام برم خونه .نمیتونم تا دیروقت بیرون باشم!

نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت:

-یک ساعت دیگه می ریم!

چشمامو ریز کردم و طعنه دار گفتم:

-پس لطفا سعی کن توی اون یه ساعت باز منو ول نکنی و بری ….

حدودا یک ساعت و نیم دیگه اونجا کنارش موندم حتی بیشتر از اون چیزی که خودش پیش بینی کرده بود اما بعدش منو رسوند جلوی خونه.
ماشین رو نگه داشت و منتظر موند تا پیاده بشم.
قبل از اینکه پیاده بشم رو کردم سمتش و گفتم:

-خب…الوعده وفا.من چیزی که تو خواستی رو برات انجام دادم تو هم باید به عهدت وفا کنی…نه اینکه دوباره بزنی زیر همه چیزو بپیچیونی!

کنج لبش به لبخند تلخی کج شد.چشماشو ریز کرد و گفت:

-من پیچوندم!؟؟ تو جواب ندادی…تو فکر کردی بچه زرنگی…

اینو قبول داشتم.دفعه پیش من چون فکر میکردم چون قرارو واسم گذاشته دیگه بیخیال انجام دادن چیزهایی که ازم خواسته بود شدم اما اینبار دیگه همه چی فرق میکرد.

-ایندفعه دیگه کاری که خواستی رو برات انجام دادم.پس لطفا توهم فراموش نکن…برام یه قرار بزار باهاش…

ریلکس گفت:

-بهتره دیگه بری خونتون…

-اصلا شنیدی چی گفتم!؟

-کر که نیستم.برو…خودم خبرت میکنم!

-امیدوارم…اگه اینکارو نکنی همه پی رو به نام دت میگم.

با زدن این حرف و گرو کشی کردن،خواستم پیاده بشم که مچ دستم روگرفت و با عصبانیت کشوندم داخل.
از درد مچ دست آخی گفتم و بعد با عصبانیت
رو کردم سمتش و گفتم:

-هیییی…چیکار میکنی!؟؟ چخبرته؟؟؟ دستم از جا کنده شد….

با صورتی عاری از هرگونه احساس درست عین یه آدم اهنی زل زد تو چشمام و گفت:

-تو…درهرصورتی…هر حرفی که به ژینوس بزنی من دمار از روزگارت درمیارم.رحمم تو کارم نیست…

تهدیدشو که کرد دستمو با خشونت رها کرد و گفت:

-حالا میتونی بری….

با نفرت نگاهش کردمو لب زدم، برو به درک، وبعدهم باعصبانیت و دلخوری از نماشین لعنتیش پیاده شدم و بدون اینکه لحظه ای پشت سرم رو نگاه کنم رفتم داخل….
چندبار پشت یرهم زنگ زدم تا خود مامان درو برام باز کرد.
دنباله لباسمو تودست گرفتم و رفتم داخل….
مامان با صورتی خوابالود تو چهارچوب در ایستاده بود و خشمگین نگاهم میکرد.
خدایاا…ظاهرا الان وقت جواب دادن به اون.
داشتم کفشامواز پادرمیاوردم که گفت:

-و علیکوم سلام….

سرمو بالا گرفتم و آهسته گفتم:

-سلام…

با عصبانیت گفت:

-بنظرم بجای سلام بهتره بگی صبح بخیر…کجا بودی تا الان!؟

-مهمونی یکی از دوستام.جرم!؟

-بله جرم…ما خودمون کلی کار داریم…عروسی خواهرت نزدیک بعد تو معلوم نیست کی میری کی میای…انگار نه انگار قراره خبرایی بشه…

خسته و بیحال از کنارش زد شدم و همونطور که سمت اتاق می رفتم گفتم:

-مامان من الان اصلا حوصله ندارم….دلم فقط خواب میخواد.هرچی که دلت میخواد امشب بهم بگی رو بزار فردا بهم بگو….شب بخبر..

رفتم توی اتاق و با زدن در یه راست رفتم سمت تخت.
اونقدری خسته بودم که حوصله درآوردن لباسهارو هم نداشتم واسه همین باهمون لباسا تن لشمو انداخنم رو تخت و چشمامو بستم….

 

* شیدا *

کیف و وسایلم رو برداشتم و خیلی سریع از کلاس زدم بیرون.گوشیمو از جیب مانتوی طوسی رنگم بیرون آوردم.بیش از ده تماس و پیام از فرهاد داشتم.
چقدرازش بیزار بودم.بیزار و بی احساس و هر حس مزخرف دیگه!
برای اینکه مجبور به صحبت کردن باهاش نباشم، گوشی رو خاموش کردم و انداختم تو اعماق کیفم.
شنیدن صداش هم منو باد شرایط نامساعد و مزخرفم مینداخت.یاد اینکه خیلی ساده و مفت و خلاف نظر خودم منو مال خودش کرد
عین اینکه بره از مغازه یه بسته آدامس بخره.
به همون راحتی و مفتی!
واقعا من داشتم تاوان چی رو پس میدادم !؟؟
غمگین و پکر، با گامهایی سریع درحال خرج از درب بزرگ دانشگاه بودم که محسن از پشت سر صدام زد.
خودمو زدم به کری… به نشنیدن…به ندیدن….
نمیخوام چرا نمیخواست بیخیال بشه!؟ چرا نمیخواست با این موضوع که دیگه ما قرار نیست باهم باشیم کنار بیاد.
سرعت قدمهامو بیشترو بیشتر کردم اما اون خیلی زود خودش رو بهم رسوند و از پشت سر با کشیدن مانتوم نگهم داشت و گفت:

-اونقدری که تو خودتو پیگیری زلاتان ابراهیموویچ با اونهمه ادعاش نگرفتاااا

مانتو از تو مشتش بیرون کشیدمو گفتم:

-آره تو هرجور دوست داری فکر کن.فکر کن من خودمو میگیرم.فکر کن گنده دماغم یا اصلا هرچیز دیگه….

دوباره به راه افتادم.مجبور بودم اینجوری جوابشو بدم.مجبور بودم مردی که دوستش داشتمو ازخودم برونم چون تکلیف من مشخص شده بود.یعنی مشخص کرده بودن پس واقعا دیگه روی خوش نشون دادن به محسن چه فایده ای میتونست داشته باشه!؟؟

شونه به شونه ام راه اومد و پرسید:

-کاش میدونستم چه مرگته که دیگه تحویل نمیگیری در عرض چند روز شدی شبیه کسی که انگار هفت پشت با من غریبه اس!

-برو محسن…برو که اگه نری مجبور میشم به یه دختر بد که قراره صداشو بندازه روسرش و داد و هوار راه بندازه…

-شیدا ..

ایستادم.با خشم و غضب و صدای بلند گفتم:

-شیدا مرررررد…شیدا دیگه تموم شد…تموممم…گوش کن محسن…دیگه نمیخوام باهم همصحبت بشیم هیچوقت واگه این اتفاق بیفته یه راست میرم حراست دانشگاه و ازت شکلیت میکنم…خداحافظظظظ…

چند ثانیه ای خیره تو چشمهای هم نگاه کردیم و بعد این من بودم که زودتر به راه افتادم تا از اونجا دور بشم.
من نمیخواستم….نمیخواستم اینجوری باهاش رفتار کنم اما مجبور شدم.مجبور شدم چون اونو هم باید عین خودم به این شرایط عادت میدادم.
تمام مسیر دانشگاه تا خونه رو پیاده راه رفتم صرفا به این خاطر که یکم بیشتر باخودم تنها باشم.یکم بیشتر خودمو متقاعد کنم وقت کنار اومدن با این اتفاق ناخواسته اس!
به خودم که اومدم دیدم رو به روی درایستادم و یه کلید دستم.
نفس عمیقی کشیدم و بعد قفل رو باز کردم و رفتم داخل.
دست و صورتم رو همونجا تو حیاط لب حوض شستم و بعد بی حوصله و بی ذوق، با گام های آروم رفتم داخل.
هیجانی که مامان داشت رو من نداشتم.
حتی اونقدری که اون به خودش و ظاهرش رسیده بود ، منی که قرار بود عروسی کنم نرسیده بودم.
سه مدل لباس گرفته بود تو دستش و داشت نظر شیوا رو راجب اینکه کدوم یکی برای امشب خوبه می پرسید.
چشمش که به من افتاد لباسو پرت کرد روی میز و با قیاقه ای غضب آلود اومد سمتم و گفت:

-کجا بودی گیس بریده !؟؟ هاااان؟؟؟ خبر مرگت بیاد ایشالله…میدونی فرهاد چند مرتبه زنگ زد رو تلفن من ؟؟ چرا گوشیتو خاموش کردی هان!؟ چرا اصلا رفتی دانشگاه!؟؟
میترسیدی از درس عقب بمونی خانم ماری کوری!؟؟

یه نگاه خنثی بهش انداختم و بعد کفشامو از پا درآوردم.
بالا سرم ایستاد و گفت:

-کری؟؟؟ یا لالی….احمق تو باید الان دنبال خرید باشی…دنبال آرایش و لباس و کوفت و زهرمار …چرا آخه اینقدر منو حرص میدی!؟؟اصلا چرا گوشیت خاموش!؟

-چون دلم نمیخواست صداشو بشنوم….

-ای خدااااا….دختر تو آخه چرا اینقدر احمقی!؟؟

کمر دولا شده ام رو صاف کردمو گفتم:

-هزار بار گفتم یه بار دیگه هم میگم من اونقدری که شما ذوق داری واسه این وصلت مسخره من ندارم.پس اینقدر از من نخواه ادای دخترای خوشحال رو بازی کنم برای تو واون فرهادی که انگار داره بز میخره ….

سرشو به تاسف تکون داد و گفت:

-خااااک برسرت! ببین شیدا…من این حرفها حالیم نی .فرهاد قراره بیاد دنبالت ببرت خرید …فرداهم قره محضر گذاشته واسه عقد و عروسی…
لباس میپوشی.آماده میشی خوشگل میکنی…به خودت میرسی و منتظر میمونی تا فرهاد بیاد….منم مثل همیشه گند مزخرفت رو جمع میکنم….

جلوی خودم شماره ی فرهاد رو گرفت و مثل همیشه با اون زبون چرمش یه مشت دروغ و دونگ تحویلش داد…
اینکه گوشیم خراب شده و خاموش شده و از این حرفها …

با تاسف پوزخندی زدم و رفتم توی اتاقم.بحث با مامان کاملا بیفایده بود.

 

پکر و دمغ از خونه زدم بیرون.
فرهاد جلوی ماشین با سرخمیده قدم رو می رفت و انتظار منو میکشید.درو که بستم بالاخره متوجه ام شد.
سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد.
خیلی سرد و تلخ گفتم:

-سلام…

لبخند زد.ولی لبخندش بیشتر از رویی عصبانیت بود.یه لبخند هیستریک که آدم ازش می ترسید:

-سلام عزیزم.چرا اینقدر منو منتظر گذاشتی آخه؟ نکنه دلت نمیخواد با من بیای بیرون؟ هاااان؟

لحن و حالت صداش موقع زدن اون حرفها ترسناک شده بود.قشنگ مشخص بود کارد بزنن خونش در نمیاد.
نگاهمو دوختم به زمین و گفتم:

-تا لباس پوشیدم و آماده شدم دیر شد.حالا اشکالی پیش اومده !؟ پاهات درد گرفتن!؟ خب مینشستی توی ماشین یا میوندی داخل….

با همون حالت عصبی گفت:

-نه .لازم نبودبیا بشین…

من با تموم دخترایی که میخواستن ازدواج کنن یه فرق بزرگ داشتم.همه ی اونا همچین روزایی بهترین لحظات زندگیشون به حساب میومد اما من نه…
هرچه بیشتر به این ازدواج اجباری نزدیک میشدم بیشتر عصبی و کلافه و افسرده میشدم.
ماشین رو روشن کرد و گفت:

-مامانت میگفت گوشیت خرابه!؟ میگفت واسه همین خاموش شده!

این دروغی بود که مامان بهش گفته بود و حالا من باید به جوری جوابی بهش میدادم که شک نکنه:

-آره…خراب…از دستم افتاد و باتریش آسیب دید…

-فدای سرت…بهترشو برات میخرم…

دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد.البته اون مدام سعی داشت سر حرف رو باز کنه اما من خیلی حرف نمیزدم و فقط گاهی با کلمات کوتاه جوابش رو می دیدم.
عصبی و دلخور پامو تکون میدادم و با بیرون آوردن ناخنم از بین دندونام پرسیدم:

-میشه بگی ما الان داریم کجا می ریم!؟

-خب معلوم.مگه تو نمیخوای لباس بخری!؟یا نوبت آرایشگاه بزنی!؟

-هردوی اینکارارو مامان و شیوا انجام دادن

-عه!؟ جدا!؟ پس چه بهتر !ما هم وقتی که قرار بود برای بقیه بزاریم صرف کارای دیگه میکنیم…

تا شب بیرون بودیم و دنبال کارایی که من هیچ ذوقی واسه انجام دادنشون نداشتم.
خرید و پاساژ گردی و طلافروشی رفتن….
هیچ علاقه ای به خرید طلا نداشتم اما این چیزی بود که مامان زیاد روش تاکید داشت و ازم میخواست تا میتونم رسما فرهادو بتیغم و طلا بخرم.

بعداز کلی خرید که همشون به اجبار فرهاد بود بازم به اصرار خودش رفتیم رستوران.
اشتهایی نداشتم ولی اون خلاف من ظاهرا حسابی و اصلا تازه سر ذوق اومده بود.
برای هردومون برنج و کوبیده سفارش داد و بعد از پشت میز بلند شد و گفت:

-من برم دستامو بشورم الان میام.

چیزی نگفتم و سرگرم وررفتن با گلدون روی میز شدم که همون موقع با نگاه های خیره ی پسری که میز کناری نشسته بود سرمو بالا آوردم.
به محض اینکه باهاش چشم تو چشم شدم ، لبخند زنون چشمکی زد و واسم بوس فرستاد.
به گمونم چون تازه اومده بودفکر میکردمن تنهام که به خودش اجازه ی همچین کاری رو میداد وگرنه اگه منو با فرهاد می دید قطعا اینکارو نمیکرد.
اهمیتی بهش ندادم و رومو ازش برگردوندم که با صدای داد فرهاد تنم به لرزه دراومد:

-هوووو مرتیکه خجالت نمیکشی به زن من چشمک میزنی!؟ پدرتو درمیارم…

وحشت زده سرمو چرخوندم و به فرهادی نگاه کردم که به سمت اون مرد حمله ور شده بود.بلندشدم و با دلهره و ترس ازش خواهش کردم بیخیال بشه اما حتی فکر کنم صدام روهم نمی شنید.
یقه پیرهن پسره رو گرفته بود و داد میزد:

-تو غلط کردی به زن من چپ نگاه کردی مرتیکه….

پسره که فکر کنم اصلا فکرشو نمیکرد همراه من یه مرد باشه با ترس ودرحالی که تلاش زیادی داشت تا هرجور شده فرهادو از خودش دور بکنه گفت:

-چی میگی یارووو….من کی چشمک زدم!؟؟ ای باباااا….

گوشه پیرهن فرهاد رو گرفتم و گفتم:

-فرهاد خواهش میکم…خواهش میکنم بیخیال شو…

منو با عصبانیت پس زد و گفت:

-تو یکی هیچی نگو…

خجالت کشیدم از این حرکتش خصوصا که نگاه خیلی ها تو اون لحظه سمت من بود.
خجالت زده و شرمگین سر به زیر انداختم و رفتم عقب.
تهصب مسخره اش داشت حالمو بهم میزد.این بار اولش نبود که بیخود و بی جهت سر یه همچین مسائلی داد هوار راه مینداخت و کارو به کتک کاری می رسوند.
پن از این رفتارش بیزار بودم بیزار….

این بحث و جدال و کتکاری اگر با دخالت و واسطه گری چندتا از پرسنل همونجا تموم نمیشد حتما حالا حالا ادامه پیدا میکرد.
یه جورایی به زور فرهادو از اون پسرجدا کردن تا دعوا ختم به خیر بشه.
این رگ غیرتی فرهاد که زود به زود باد میکرد واقعا جز ویژگی های مزخرفش بود.
عصبی و کلافه و عبوس اومد سمتم.
کتش رو از روی میز برداشت و گفت:

-راه بیفت بریم…من تو رستورانی که هرکس و ناکس رو داخلش راه بدن نمیمومم….

حتی اگه اون میخواست بمونه هم من نمی موندم.منی که حس میکردم حالا شدم کانون توجه بقیه.
وقتی اومدیم بیرون لباسش رو مرتب کرد و گفت:

-می ریم یه رستوران دیگه….مرتیکه حرومزاده…هر گهی رو اینجا راه میدن

خیلی جدی و عصبی گف

خیلی جدی و عصبی گفتم:

-ممنون ولی ترجیح میدم برم خونه.اصلا هم‌گشنه ام نیست

اینو که گفتم حالت صورتش عبوس و‌ جدی و حتی ترسناک شد‌.دندوناش روهم فشرده شدن و فکش از فشار زیاد دندوناش تکون خورد…انگشتای مشت شده اش رو باز کرد و با تکون گردنش شبیه به یه تیک عصبی گفت:

-اول میریم شام میخوریم

سرمو به نشونه ی رد پیشنهادش تکون دادم:

-ممنون ولی ترجیح میدم برم خونه.اصلا هم‌گشنه ام نیست

عبوس تر از چند لحظه قبل گفت:

-میخوای بری خونه؟؟؟ یعنی چی!؟

با حرص جواب دادم:

-یعنی چی نداره…من میخوام برم خونه همین حالا…

-آخه واسه چی؟؟

با تاسف صورتش رو از نظر گذروندم و گفتم:

-واسه چی داره آخه !؟؟ تو آبرومون رو اونجا بردی…سر هیچ و پوچ چنان دعوایی راه انداختی که اگه جلوتو نمیگرفتن دعوات ختم‌میشد به جنگ جهانی سوم….

کتشو با عصبانیت کوبوند به ماشین و گفت:

-توقع داشتی بزارم طرف هر گهی دلش میخواد بخوره و هیچی نگم !؟؟ من هرررر کسی که بخواد تورو چپ نگاه بکنه پدرشو درمیارم

پوزخند زنان زل زدم تو چشمای خشمگینش…چشمایی که شدت خشم و عصبانیتش رو نشون میداد..چقدر گاهی شبیه لاتای چاله میدونی رفتار میکرد..بعداز مکث کوتاهی گفتم:

-منو می رسونی خونه یا خودم تاکسی بگیرم!؟

-برو سوار ماشین شو….میریم یه رستوران دیگه.غذا میخوریم‌بعد میری…

تاکید کنان و حتی میتونم با لحتی تهدید کننده این حرفشو به زبون آورد وبعد در ماشین رو باز کرد و پشت فرمون نشست.
چندتا نفس عمیق کشیدم تا یکم آشوب درونم کم بشه.وقتی اینجوری زور میگفت چطور میتونستم نه بیارم.
اصلا چه تضمینی وجود داشت که دوباره داد و هوار راه نندازه !؟
به ناچار ودرحالی که حس میکردم کم کم دارم نسبت بهش آلرژی پیدا میکنم سوار ماشین شدم.
خدایاااا…آخه چرا و به چه خاطر من باااید زن فرهاد بشم.
دلیل این باید چیه!؟ چیه که مامان حاضر به فاش کردنش نیست.
همونطور که خودش میخواست تا شام رو نخوردیم منو نرسوند خونه‌‌‌.
تو تمام اون لحظات اما من فقط و فقط منتظر بودم که زودتر این باهم بودن بیخودی تموم بشه…فقط همین!

ماشین رو که نگه داشت فهمیدم رسیدیم.نگاه خیره ام رو از ناکجا آباد برداشتم و نگاهی به اطرافم انداختم. به محض اینکه از رسیدن به خونه اطمینان پیدا کردم زیر لب گفتم ” خداحافظ “و بعدهم از ماشین پیاده شدم.
خواستم از جلوی ماشین رد بشم و به سمت خونه برم که خیلی سریع پیاده شد و گفت:

-صبر کن شیدا‌….

مکث کردم نگاهی بهش انداختم منتظر موندم ببینم چی میخواد بگه.لبخند زد و بعد پلاستیک خریدهارو از صندلی های عقب برداشت و همونطور که به سمتم میومد گفت:

-خریدهاتو یادت رفت عزیزم!

چه وقیحانه وانمود به ریلکس بودن میکرد.انگار نه انگار که به سری اتفاقات بد امشب افتاده.
خودشو یه عاشق پیشه نشون میداد و نمیخواست بپذیره من به اندازه ی اون طالب این نوع از ازدواج کردن نیستم.
-چون حرفش رو زد وسایل رو ازش گرفتم وبعد دوباره لب زدم “خداحافظ” اما اون بازهم صدام‌زد.
خسته به سمتش نگاه کردم.با یکی دوگام خودشو بهم رسوند.دستاشو قاب صورتم و بعد لبهامو عمیق بوسید و گفت:

-بیصبرانه منتظر فردام که تورو تو لباس سفید و به عنوان همسر کنار خودم ببینم…

لبخند محو و تلخی زدم و بعد راهمو گرفتم و رفتم سمت خونه.کلید انداختم‌درو باز کردم و رفتم داخل حیاط و بعددرو پشت سرم بستم.وقتی صدای حرکت ماشین رو شنیدم کلیدمو از قفل کشیدم بیرون و با سر خمیده به راه افتادم.
کفشامو از‌پا درآوردم و با بی حوصلگی جواب سلام شیوایی رو دادم که تو راهرو ایستاده بود و نگاهم‌میکرد.
اومد سمتم.وسیله هامو ازم‌گرفت و گفت:

-چقدر خرید کردی…به به…اینارو بچینیم تو ساکت!؟؟

مامان باعجله اومد سمتم و گفت:

-طلا…طلا…طلاچیشدبگو ببینم…طلا خریدی؟!

با تاسف نگاهش کردم و گفتم:

-طلا خیلی مهمتراز آینده و دل من ؟آره!؟

خریدهارو از دست شیوا گرفت و با قیافه ای حق به جانب گفت:

-دختر جان…مم یکی دوتا پیرهن از تو بیشتر پاره کردم.این طلاها هم واسه تو کلاس میاره هم احترام….درآینده هم به دردت میخوره!

پوزخندی زدم و رفتم سمت اتاق.
داشتم لباسامو از تن در میاوردم که شیوا اومد توی اتاق.یه نیم نگاه بهش انداختم و دوباره سرگرم انجام دادن کارهام شدم که گفت:

-چمدونهاتو بستم…لباس فردات رو هم گذاشتم تو کاور و آویز کردم برات.صبح ساعت هشت باید بری آرایشگاه…

آخرین چیزی که از خودم جدا کردم جورابام بودن.رفتم سمت تخت و روش دراز کشیدمو گفتم:

-میشه چراغ رو خاموش کنی!؟

-شیدا من میدونم تو فرهادو….

نذاشتم حرفشو کامل بزنه:

-چراغ رو خاموش کن و بروووو….

چند دقیقه بعد کلید رو زد و با خاموش کردن چراغ از اتاق بیرون رفت…

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان