رمان عشق ممنوعه استاد

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۱

 

 

چی ؟؟ این الان داشت کجا میرفت ؟؟
این دختری که من تا امروز دیده بودم از کسی نمیترسید یعنی الان از خانواده من خجالت کشید و ترسیده ؟؟

با تعجب بلند صداش زدم و گفتم :

_ کجا ؟؟

به طرفم برگشت و دستپاچه گفت :

_فردا تحقیق آمادس!

با این حرفش دیگه مطمعن شدم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست ! این که تا نیم ساعت پیش اصرار داشت هر طوری شده برای آماده کردنش فرصت بگیره الان یکدفعه متحول شده و میخواد تا فردا آمادش کنه

از بالا نگاهش کردم و با چشمای ریز شده گفتم :

_کسی خونه نیست !!

دقیق عکس العملش هاش رو زیر نظر داشتم که چطور با این حرفم انگار خیالش راحت شده باشه نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خودش مسلط باشه

_میگم چیزه ….

ابرویی بالا انداختم و دستی توی هوا تکون دادم

_چی ؟؟!

چند قدم بهم نزدیک شد

_حالا که تا اینجا اومدیم بریم داخل خونه ام رو ببینیم نه ؟؟!

و در مقابل چشمای بهت زدم از پله ها بالا اومد و بدون توجه به منی که جلوش ایستاده بودم داخل شد

اینم یه چیزیش میشد ها ؟؟!

ولی در کل زیادی مشکوک میزد ، باید میفهمیدم جریانش چیه ؟؟
اصلا نکنه قصد دزدی داره که اصلا همچین چیزی هم بعید نیست

اخمام توی هم کشیدم و با قدمای بلند دنبالش راه افتادم باید چهارچشمی حواسم بهش باشه

در سالن رو که باز کردم و با دیدنش که چطور وسط سالن ایستاده و با تعجب به اطرافش نگاه میکنه

بی اختیار به دیوار تکیه دادم و خیره اش شدم ، انگار متوجه اطرافش نیست چرخی دور خودش زد و هرچیزی که میدید با هیجان بهش دست میزد

دستش روی صفحه تلویزیون کشید و با حالت خاصی سعی داشت با دستاش اندازه اش رو وجب بگیره ، با دیدن حرکات بچگانه اش تو گلو خندیدم

که یکدفعه انگار خشکش زده باشه نگاهش خیره رو به رو شد و پلکم نمیزد ، حالش طوری بود که انگار نفس نمیکشه

با تعجب سرم کج کردم و رد نگاهش رو دنبال کردم که به ته سالن جایی که عکسایی خانوادگیمون قرار داشت ختم شد با نفهمیدن چیزی شونه هام بی تفاوت بالا انداختم

که یکدفعه مثل کسایی که هیپنوتیزم شده باشن با قدمای نامتعادل به سمتشون رفت و رو به روشون ایستاد

نمیدونم چند دقیقه اس که همونجا خشکش زده بود و چشم از عکسا برنمیداشت که به سمتش رفتم و دستم رو جلوی صورتش تکون دادم

_هوووی کجایی دختر ؟؟!

با ترس از جاش پرید و عصبی گفت :

_آرومتر ترسوندیم !

وقتی دید دارم چپ چپ نگاش میکنم دستش توی هوا تکونی داد و شاکی اضافه کرد :

_چیه؟؟ تازشم با خدمتکارت حرف نمیزنی مواظب باش

پوزخندی زدم :

_دیدم زیادی توی فکر رفتی و داری غرق میشی خواستم نجاتت بدم!!

دستی به صورتش کشید و گفت :

_ نه بابا فکر چی ؟؟

کنایه وار ادامه داد :

_فقط داشتم یه خانواده خوشبخت رو نگاه میکردم

با نیشخندی گوشه لبم خانواده خوشبخت رو زیرلب زمزمه کردم
هه… این چه دلش خوش بود چه خانواده ای ؟!

 

 

 

#آوا

با دیدن پوزخند گوشه لبم سوالی خیرم شد که اخمامو توی هم کشیدم و شاکی گفتم :

_هااا به چی اینطوری زُل زدی ؟؟

با تعجب نگام کرد و زیرلب زمزمه کرد:

_اینم یه تختش کمه ها !!

چشم غره ای بهش رفتم و عصبی گفتم :

_شنیدم چی گفتی ؟؟!

بی اهمیت پشت بهم به طرف طبقه بالا رفت و بلند گفت:

_خوب بابا !!

باز داشت کجا میرفت ؟؟ دنبالش راه افتادم و با پوزخندی کنایه وار گفتم :

_بفرمایید تو دَم در بده !!

خنده ریزی کرد و با کنجکاوی لب زد :

_جووون تو حیفم میاد تا توی این قصر اومدم و داخلش رو نبینم !

پرویی زیرلب زمزمه کردم که بلند خندید و با عجله از پله ها بالا رفت

منم عین دیوونه ها به جای اینکه بدم بیاد و سرش داد بزنم که هوووی دختر یالله از خونه من برو بیرون ، سر آخرین پله با شنیدن خنده از ته دلش خشکم زده بود

یکدفعه با شنیدن صدای خاتون کنار گوشم به خودم اومدم و حواس پرت به طرفش چرخیدم

_آقا برای مهمونتون چی بیارم ؟؟

دستی به ته ریشم کشیدم و بی تفاوت گفتم :

_اون رو ولش کن …. یه چیزی برام بیار بخورم خیلی گرسنمه !

با نگرانی روی دستش زد و گفت :

_ای وای…چرا صبح چیزی نخوردی مادر نکنه باز معدت درد گرفته؟!!

با دیدن مهربونیش بی اختیار لبخندی گوشه لبم نشست و گفتم :

_نگران نشو خاتونم ! حالم خوبه

توی این خونه تنها کسی که همیشه به فکرم بود و عین مادر همیشه دورم میچرخید همین خاتون بود از جون و دلم من و دوست داشت ، همیشه میگفت هرچند خودم به دنیا نیاوردمت ولی تو پسرمی !!

با عجله از پله ها پایین رفت و در همون بلند حال گفت :

_باشه…من برم برات یه چیزی بیارم تا دیر نشده مادر !

این نگرانی های مادرانه اش واقعا برام شیرین بود با خنده سری به اطراف تکون دادم که یاد اون دختره افتادم

با عجله از پله ها بالا رفتم که با ندیدنش توی سالن بالا کلافه چرخی دور خودم زدم ، معلوم نبود باز داره کجا سرک میکشه

اصلا من چرا این دختره رو با خودم اینجا آورده بودم عصبی دستی پشت گردنم کشیدم و در اولین اتاق رو باز کردم با ندیدنش پوووف کلافه ای کشیدم

دستام به کمرم تکیه دادم ، نه اینطوری فایده ای نداشت با چیزی که به فکرم رسید بلند اسمش رو صدا زدم و گفتم:

_آهااای دختره کجا رفتی ؟؟ مگه نمیخواستی بری ؟؟ بیا برو دیگه

ولی با نشنیدن صدایی ازش عصبی به طرف دومین اتاق رفتم ولی یکدفعه با دیدن در نیمه باز اتاق خواب بابا وسط راه خشکم زد

با چشمای ریز شده با دقت نگاهش کردم ، آره بازه ؟ ولی مگه میشه ؟؟

تا اونجایی که میدونم اونا همیشه در اتاقشون رو میبستن و کسی جرات نداشت بهش نزدیک شه ولی الان چی شده ؟

با چیزی که بخاطرم رسید با قدمای بلند به طرف اتاق رفتم که با چیزی که دیدم دستم از عصبانیت مشت شد و دادی از سر خشم کشیدم

 

” نازلی “

از فرصت پیش اومده استفاده کردم و تا حواس آراد به اون پیرزن پرت شد با عجله در تک تک اتاقا رو باز کردم

باید هرچی زودتر اتاقشون رو پیدا میکردم و اطلاعات بیشتری به دست میاوردم

در آخرین اتاق سالن که یه طورایی با بقیه فرق داشت رو که باز کردم با دیدن عکس بزرگی که به دیوار زده شده بود مطمعن شدم اتاق اون و شوهرشه !!

به به چه اتاقی !
چه تختی !!
با خشمی که توی وجودم شعله میکشید نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم و عصبی زیرلب زمزمه کردم:

_تقاص همه اینا رو پس میدید !!

یکدفعه با دیدن گاوصندوق گوشه اتاق با قدمای بلند به طرفش رفتم و کنارش روی زمین نشستم یعنی رمزش چی میتونست باشه ؟؟

یه کمی باهاش وَر رفتم ولی بی فایده بود بلند شدم و عصبی لگد محکمی بهش کوبیدم که درد بدی توی پام پیچید

آخ بلندی گفتم خم شدم و با درد پام رو بین دستام گرفتم

_آخ آخ لعنتی !!

دستم رو به دیوار گرفتم و بلند شدم که یکدفعه با دیدن چیزایی که روی میز آرایش خانوم بود چشمام گرد شد

لنگون لنگون چند قدم به سمت میز برداشتم و نگاهمو روی میز پر از لوازم آرایش از برندهای گرون قیمت بود چرخوندم پول یه دونه از این ها خرج خورد و خوراک چند ماه من بود اونوقت خانوم …!!؟

از حرص زیاد شیشه عطرش رو بلند کردم و خواستم به آیینه بکوبمش که یکدفعه با شنیدن صدای داد آراد دستم روی هوا خشک شد

_داری چه غلطی میکنی هااا ؟؟!!

شیشه رو توی دستم فشردم درحالیکه سعی میکردم خشمم رو کنترل کنم تا به چیزی شک نکنه به طرفش چرخیدم

_ه…هیچی !!

نگاهی به عطر توی دستم انداخت و با تیزبینی گفت:

_احیانا دوتا گوش میبینی بالای سرم ؟؟

برای اینکه موضوع بحث رو عوض کنم خنده ریزی کردم و گفتم :

_آره !

با خشم نگام کرد که اشاره ای به پشت سرش کردم و اضافه کردم :

_تازه دُمت رو هم دارم میبینم !

عصبی به سمتم اومد و خشن گفت :

_داری منو دست میندازی هااا ؟؟

عطر توی دستمو روی میز گذاشتم و با پوزخندی گفتم :

_خودت گفتی داداش حواست هست ؟؟

سینه به سینه ام ایستاد و کنایه وار گفت:

_دیرت نشه یه وقت ؟!

پروهانه شونه هام بالا انداختم و گفتم:

_نه فعلا اینجاها خیلی کار دارم جایی نمیرم!

با تعجب و دهن نیمه باز نگام کرد که با نیش باز از کنارش گذشتم و شروع کردم به فضولی کردن

حالا که موقعیت جور شده بود تا سر از این خونه و سوراخ سونبه هاش در بیارم چرا باید به راحتی این فرصت رو از دست میدادم ؟!

 

هرچی بیشتر توی خونه میچرخیدم با دیدن تجملات و پول هایی که توش غرق بودن خشمم بیشتر میشد

اگه آراد اینجا نبود معلوم نبود چه بلایی سر وسایلشون میاوردم شاید اینطوری کمی از خشمم کم میشد و آروم میشدم

خسته روی مبل نشستم و با خشم نگاهم رو به زمین دوختم و توی فکرای مختلف غرق شدم که آراد بالای سرم ایستاد و کنایه وار گفت :

_کار تجسست تموم شد انگار ؟!

بی حرف خیرش شدم که کنارم نشست و و ادامه داد :

_فکر کنم تا الان فهمیده باشی میشه از اینجا دزدی کرد

پوزخند صدا داری زدم و بی اختیار زدم زیرخنده ….هه !

فکر میکرد میخوام نقشه دزدی از اینجا رو بکشم ولی با وجود چیزایی که از من دیده بود بهش حق میدادم

با دیدن خنده هام چپ چپ نگاهم کرد و سوالی پرسید :

_میشه بگی داری به چی میخندی ؟!

پاهامو روی هم انداختم و با خنده گفتم:

_از اینکه اینقدر ساده ای !!

انگار که بهش برخورده باشه اخماش توی هم کشید و عصبی گفت:

_آره ساده ام که دزد به خونه ام آوردم و حالا باید چهارچشمی حواسم بهش باشه

برای اینکه حرصش بدم لبامو جلو دادم و با خنده گفتم :

_آره کار توام سخته !!

با خشم خواست چیزی بگه که با ورود پیرزنی که مهربونی از صورتش میبارید به طرفش برگشت و گفت:

_چیزی شده خاتون ؟!

زن که تازه فهمیده بودم اسمش خاتونه با کنجکاوی نیم نگاهی سمت من انداخت و خطاب به آراد گفت :

_براتون غذا آماده کردم مادر….پاشید بیاید سالن !

آراد بلند شد و درحالیکه به سمت خاتون میرفت با مهربونی که اولین بار ازش میدیدم گفت :

_فدای تو خاتونم بشم !!

_عه …خدانکنه اینطوری نگو مادر !!

دستش رو دور شونه خاتون حلقه کرد و به طرف در سالن بردش که خاتون ایستاد و با تعجب گفت :

_مهمونت رو دعوت نکردی سر سفره پسرم!!

آراد بدون اینکه به طرفم برگرده بی رحم گفت :

_اون غذا خورده گفته میل ندارم!!

پسره بیشعور کجا گفتم میل ندارم ؟؟ من که از گرسنگی شکمم درد گرفته و اصلا یادمم نمیاد دیشب چی خوردم؟

برای اینکه ضایعش کنم بلند شدم و درحالیکه دستامو توی هم گره میزدم با مظلوم نمیایی ساختگی گفتم:

_جووون تو خیلی گرسنمه شازده… حالا نمیخوای بهم غذا بدی این بحثش جداس !!

خاتون با چشمای گرد شده به طرفم برگشت

_وااه این چه حرفیه مادر ؟؟

به طرف سالن راهنماییم کرد که با نیش باز دستی به مانتوام کشیدم و در مقابل چشمای به خون نشسته آراد سر میز نشستم

با دیدن غذاهای رنگ و وارنگ روی میز آب دهنم رو پر سروصدا قورت دادم و نمیدونستم از کدوم بخورم

خاتون ولی بالای سر آراد ایستاده بود و عین مادری که نگران بچشه از هر غذا یه تیکه میکشید و ازش میخواست بخوره

با دیدن محبت هاش یاد مامان بزرگم افتادم و درحالیکه نفسم رو صدا دار بیرون میفرستادم غمزده نگاهمو به بشقابم دوختم

دیگه اشتهام کور شده بود و با وجود ضعف و شکم خالیم بازم نمیتونستم چیزی بخورم ، با غذای تو بشقابم بازی میکردم که خاتون صدام زد :

_چرا نمیخوری دخترم ؟!

لبخند مصنوعی روی لبهام نشوندم

_میخورم !

با تعجب نیم نگاهی به بشقابم انداخت و گفت :

_نکنه غذا رو دوست نداری ؟؟

دهن باز کردم چیزی بگم که آراد دستی توی هوا تکون داد و بی اهمیت گفت :

_ولش کن خاتون این غذاها برای معده همیشه خالی ایشون سنگینه !

با این حرفش سکوت محض همه جا رو فرا گرفت و قاشق توی دستم همونجور توی هوا خشک شد و مات و مبهوت خیره آرادی شدم که با پوزخندی گوشه لبش خیرم بود

بالاخره خاتون سکوت به وجود اومده رو شکست و با تشر اسم آراد رو صدا زد

_آراد !!

چشم غره ای به آراد رفت و درحالیکه به سمت من میومد دلجویانه گفت :

_اون یه حرفی زد تو به دل نگیر مادر !

ولی من برای اولین بار بغض به گلوم چنگ انداخت و مدام صدای تحقیر آمیز آراد توی گوشم تکرار میشد

با لبخند تلخی گوشخ لبم قاشق توی دستمو آروم توی بشقاب گذاشتم و بلند شدم

خاتون بازوم رو گرفت و با شرمندگی نگاهش رو به چشمام دوخت

_کجا مادر ؟؟

با سرفه ای گلوم رو صاف کردم

_برم خونه دیرم شده!!

_ولی نمی….

بازم آراد توی حرفش پرید و با تلخی گفت:

_بزار بره خاتون !

به اون که بی خیال با پرستیژ خاص خودش داشت غذا میخورد پوزخند صداداری زدم که خاتون چپ چپ نگاش کرد و گفت:

_من نمیدونم تو چرا امروز اینطوری شدی ؟؟

بدون توجه به بحث کردن خاتون باهاش سرم رو پایین انداختم و با عجله از اون خونه شوم و نحس بیرون زدم

با یادآوری حرفای آراد دستم از عصبانیت مشت شد و زیرلب زمزمه کردم:

_لعنتی … قسم میخورم تلافی تموم تحقیرات رو پس بدی!!

اصلا مقصر خودم بودم که پاشدم اومدم خونه اش و سر سفره کسایی نشستم که تموم زندگیم رو تباه کردن

از گرسنگی میمردم خیلی بهتر از این خاری و خفت بود !

با دیدن ماشینش چشمام برق زد و اطرافم رو پاییدم و با ندیدن کسی لبخندی زدم و آروم آروم بهش نزدیک شدم

دستم روی بدنه اش کشیدم و با لبای آویزون نالیدم :

_آخ آخ …. باس ببخشی که تاوان زبون تند و تیز صاحبت رو تو باید پس بدی !!

بدجنس خندیدم و در کمال بی رحمی چاقو کوچیکی که همیشه همراهم بود از جیب شلوارم بیرون کشیدم

لبه تیزش روی بدنه ماشین گذاشتم و درحالیکه شعری زیرلب زمزمه میکردم آروم شروع کردم به خط های ریز و درشت روش کشیدن

نقاشیم که تموم شد دستام به کمر تکیه دادم و با لذت نگاهمو روی بدنه ماشین محبوبش چرخوندم

_تا تو باشی با من در نیفتی استاد پیزوری !!

قبل از اینکه کسی بیاد چاقو رو توی جیبم فرو کردم و با لبخندی که از روی صورتم پاک نمیشد از عمارت خارج شدم

نمیدونم چند دقیقه اس که رو به روی عمارت ایستادم ، و هرکاری کردم نتونستم به خونه برگردم و توی ذهنم دارم نقشه میکشم

آره نقشه نابودی خاندان نجم !

توی فکر بودم که با دیدن ماشین مدل بالایی که با شیشه های تماما دودی در عمارت متوقف شد با کنجکاوی سرمو به اطراف به امید دیدن سرنشیناش چرخوندم ولی هیچی معلوم نبود

چندتا بوق زد که نگهبانا با عجله در رو باز کردن و یکیشون با قدمای بلند به طرف ماشین اومد و درحالیکه دستش روی سینه اش به نشونه احترام میزاشت به داخل عمارت اشاره کرد

یعنی کی داخل این ماشینه که اینا اینطوری براش خم و راست میشن ؟؟

با کنجکاوی چند قدم به سمتش برداشتم که لحظه آخر شیشه عقب ماشین پایین رفت و با دیدن کسی که اون پشت نشسته بود انگار زمین و زمان برام متوقف شده باشه پاهام به زمین چسبید و خشکم زد

حس کردم نفسم بالا نمیاد و دارم خفه میشم ، دستم رو به گلوم فشار دادم و خیره ماشینی که با سرعت داخل عمارت میشد شدم که با بسته شدن درها از دیدم خارج شد

با ناپدید شدنش از جلوی چشمام به خودم اومدم و با دست لرزون دکمه اولی مانتوم رو باز کنم و سعی کردم با نفس های عمیق هوای بیشتری رو ببلعم!

باورم نمیشد بالاخره دیدمش … خود خودش بود !!

حتی از عکسای جوانی هاشم زیباتر و دل فریب تر بود و از صورتش خوشحالی میبارید ، بایدم شاد و جون مونده باشه

با وضعی که اون داره توش زندگی میکنه هرکی هم بود با وجود سن بالاش یه چروکم روی صورتش نمیفتاد

اصلا یاد منی که داشتم توی گوه و کثافت دست و پا میزدمم بود ؟؟

دست لرزونم رو به تنه درخت تکیه دادم و به سختی آب دهنم رو قورت دادم ، لعنت بهت که باز بدبختیام یادم آوردی!!

کاش هیچ وقت نمیدیدمت … درست مثل تموم این سال هایی که میدونستم کجا زندگی میکنی ولی برای یه بارم که شده نخواستم از نزدیک ببینمت

چون داشتم خودم رو آماده میکردم برای انتقام و برای این کارم باید سخت میشدم و یه طورایی که با دیدن ناراحتی و محبت های دروغینش دست و دلم نلرزه

ولی دیدنش الان و اونم یهویی شوک بزرگی برام بود طوری که صدای بلند تپش های قلبم داشت از کنترلم خارج میشد

باید دور میشدم از این خونه نحس و آدمای توش … با این فکر چشمام روی هم فشار دادم و به سختی راه افتادم و خودم سر خیابون اصلی رسوندم

برای اولین ماشینی که از رو به رو میومد دستی تکون دادم و بدون توجه به اینکه کیه یا تاکسی هست یا نه ؟؟
سوار شدم و سر سنگین شده ام رو به شیشه تکیه دادم

تا لحظه ای که به خونه برسم صورتش جلوی چشمام بود و برای همین چشمام میسوخت و سرم هر لحظه سنگین تر میشد

تن خسته ام رو به سختی از ماشین پایین کشیدم و با قدمای نامتعادل به سمت خونه راه افتادم که یکدفعه با شنیدن اسمم توسط کسی که به شدت صداش برام آشنا بود خشکم زد

 

 

#آوا

نمیدونم چند ثانیه همونطوری اونجا ایستاده بودم که با شنیدن صداش دقیق کنار گوشم تنم مور مور شد و عصبی به طرفش برگشتم

_میبینم که در نبود من خوب سرحال شدی !!

پوزخندی بهش زدم و با اخمای درهم غریدم:

_در نبود تو و گندکاری هات همه نفس راحت میکشیدن!

با پوزخندی سرتاپاش رو از نظر گذروندم و ادامه دادم :

_خاله سوری !!

دستش روی شونه ام نشست و با پوزخندی گوشه لبش گفت:

_هه… الان داری تیکه میندازی ؟!

بی حوصله دستش رو کنار زدم

_هرچی میخوای فکر کن!

چند قدم ازش فاصله نگرفته بودم که دنبالم اومد و درحالیکه دستی به دماغش میکشید کنایه وار گفت:

_نمیخوای بهم خوش آمد بگی ؟؟

زدم زیر خنده و بریده بریده گفتم :

_م…مگه کسی که از هلفدونی بیاد بیرون تبریک میخواد ؟؟

انگار بهش برخورده باشه چشم غره ای بهم رفت

_حالا هرچی یه مدت توی زندون بودم و توی محله نبودم بالاخره دلتون واسم تنگ ش….

توی حرفش پریدم و درحالیکه دستمو بالا میگرفتم عصبی گفتم :

_آروم آروم …. هیچ کس نه دلش واسه تو تنگ شده نه دلش میخواد ریخت تو رو ببینه میدونی چرا ؟؟

با چشمای ریز شده خیرم شد که ادامه دادم :

_چون گَند زدی خاله …. گند !!

با تنه محکمی که بهش زدم از کنارش گذشتم ولی اون انگار نمیخواست ول کن من بی اعصاب بشه چون با نفس نفس دنبالم اومد

_میدونم هنوزم بخاطر اون ماجرا ازم دلخوری ولی جون تو خیلی پو….

با یادآوری اون ماجرا به طرفش چرخیدم و بدون توجه به اطرافم و اینکه کجام عصبی فریاد زدم :

_خفههههههههههه !

پلکاش تکونی خورد و از ترس چند قدم عقب رفت که انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش تکونی دادم و هشدار آمیز فریاد زدم :

_حواست باشه این بار پاتو کج بزاری زندان که سهله بلایی سرت میارم که نتونی حتی نفس بکشی….شیرفهم شدی؟!

دستی به عرق های روی پیشونیش کشید و با لکنت گفت :

_آ…آره ولی میشه بریم یه جایی دو کلوم حرف حسابی بزنیم ؟؟!

از خشم نفس نفس میزدم حرف حسابی ؟؟ انگار دیوونه شده

من با دیدنش حالم بد میشد و نمیتونستم بیشتر از این تحملش کنم حالا ازم چی میخواست

سرم کج کردم و شمرده شمرده گفتم:

_انگار متوجه نشدی چی بهت گفتم؟!

 

_حواسم هس ولی ….

اشاره ای به آدمای تو کوچه که چهارچشمی نگاه ازمون نمیگرفتن کرد و ادامه داد :

_اینجا و بین این همه آدم نمیشه !!

من میگم حرفی باهات ندارم این داره چه چرت و پرتی بهم میبافه؟؟

پوووف کلافه ای کشیدم و دستمو روی چشمام که به شدت میسوختن فشار دادم و عصبی گفتم:

_هنوزم یادم نرفته اون شب میخواستی چه بلایی سر من بیاری پس تا سه میشمارم از جلوی چشمام گم میشی وگرنه بلایی سرت میارم که به گوه خوردن بیفتی !!

دستمو از روی چشمام برداشتم و با اخمای درهم خیرش شدم که با دلجویی بهم نزدیک شد

_اون شب برای خودت اون کارو کردم نمیدونی که اون احمد چقدر مایه داره گفتم یه شب باهاش باشی نونت میفته تو روغن و از این فلاکت درمیای بد کردم خواستم دیگه از بدبختی و دزدی دست بکشی ؟!!

دیگه اعصابم بهم ریخت و با کف دستام محکم به سینه اش کوبیدم که سکندری خورد و چند قدم به عقب رفت

وحشت زده نگاهش رو توی چشمام چرخوند که عصبی یقه اش رو گرفتم و درحالیکه تکونی بهش میدادم فریاد زدم :

_دهنت رو میبندی یا گِل بگیرمش برات؟؟

دستش روی دستام گذاشت و با لحن ملتمسی نالید :

_ولم کن …. مگه چی گفتم آخه !!

با چشمای به خون نشسته به دیوار کوبیدمش و با خشم فریاد زدم :

_فکر میکنی نمیدونم اون شب میخواستی با این کار منم وارد کثیف کاری هات بکنی که دیگه به پروپات نپیچم ؟؟

لبای لرزونش رو تکونی داد و با بغض ساختگی نالید :

_بخدا داری اشتباه می….

دستم روی دهنش فشار دادم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_خفه شوووو اسم خدا رو به زبونت نیار لجن !!!

صورتش قرمز شد و با چشمای گشاد شده تقلا کرد از زیر دستم بیرون بیاد که دستم بیشتر فشار دادم و سرمو نزدیک گوشش بردم

و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_حواسم بهت هست… پاتو کج بزاری و باز بخوای با دخترا و زنای محل کاسبی راه بندازی زندگیت رو به فنا میدم

با نفس نفس تقلا کرد که تکونی بهش دادم و بلند فریاد زدم :

_شِنُفتی چی گفتم یا نهههه ؟؟!

سرش رو به تایید حرفم تکون داد که ولش کردم که با صدای بلند شروع کرد به سرفه کردن

بدون توجه بهش دستم توی جیبای مانتوم فرو کردم و با قدمای بلند به طرف خونه راه افتادم

از یه طرف آراد و از طرف دیگم خاله سوری گند زده بودن به روزم به طوری که دیگه اصلا اعصاب و حوصله حرف زدن با هیچ کسی رو نداشتم

پس سرمو پایین انداختم و درحالیکه کیفم رو دنبال خودم میکشیدم با اخمای درهم وارد خونه شدم

بدون توجه به سروصداها یکراست به طرف اتاقم رفتم و با همون لباسای تنم خودمو روی تشک و بالشت کهنه ام پرت کردم و با خستگی چشمامو روی هم گذاشتم

که یکدفعه با یادآوری حرفای خاله سوری بی اختیار چشمام باز شدن و به سقف ترک خورده بالای سرم خیره شدم

هه … زنیکه خراب !!
میگفت میخواستم کمکت کنم ؟؟ آخه چه کمکی ؟؟ اینکه بشم یکی عین خودت آویزون مردا ؟؟

آره دیگه اینطوری خوش به حالش میشد هم یه پولی به جیب میزد ‌و مهم تر از همه کسی که همیشه موی دماغش میشد و کار و کاسبیش رو بهم میزد از سر راهش کنار میرفت

ولی کور خونده باز بزارم به کثافت کاری هاش ادامه بده … یا جای من توی این محله اس یا جای اون !!

اینقدر به سقف ترک خورده بالای سرم خیره شدم و توی فکرای مختلف غرق شدم که کم کم پلکام سنگین شد و چشمام روی هم افتاد

صبح که از خواب بیدار شدم به قدری سرم سنگین بود که حوصله دانشگاه رفتن رو نداشتم ولی نمیخواستم بهونه ای دست اون یابو بدم که بخواد اذیتم کنه

بعد از اینکه آماده شدم از اتاق بیرون رفتم که با دیدن نایلون کنار در با تعجب خم شدم و نیم نگاهی به محتویات داخلش انداختم

با دیدن کتابای داخلش بالاخره لبخندی گوشه لبم نشست و زیرلب زمزمه کردم:

_بالاخره یه کار خوب کردی آق طاها !!

دیروز از بس خسته بودم که اصلا متوجه اینا نشده بودم نایلون حاوی کتابا رو داخل اتاق گذاشتم و به طرف دانشگاه راه افتادم

ولی تموم طول راه فکرم درگیر این بود که چطور خودم رو به این آراد بداخلاق بچسبونم تا از طریقش راحت وارد اون خونه کذایی بشم

ولی هیچی به ذهنم نمیرسید جز اون کاری که آراد ازم خواسته بود براش انجام بدم یعنی همون دزدی که من از زیرش در رفته بودم

با فکری مشغول ته کلاس نشستم تا کمتر توی دید استاد باشم که بخواد بهم گیر بده که با ورودش به کلاس سروصدا ها خوابید

با اون کت و شلوار شیکی که تنش بود وارد کلاس شد لعنتی عین مانکن هایی میموند که فقط دلت میخواست ساعت ها بشینی و نگاش کنی

چی ؟؟ من دارم چی میگم ؟؟
خاک تو سرت نازی پاک زده به سرت !

گیج نگاه ازش گرفتم که پشت میزش نشست و درحالیکه با سرفه ای گلوش رو صاف میکرد شروع کرد به حضور و غیاب کردن

پوووف …. حالا نمیشد یه روز بیخیال این اسامی لعنتی بشی !!

چون مطمعن بودم با رسیدن به اسم من باز گیر دادناش شروع میشه !!
باز روز از نو روزی از نو

ولی برعکس انتظارم بی تفاوت اسمم رو خوند و بدون هیچ عکس العملی یا اینکه حتی نگاهم کنه به درس دادنش ادامه داد

از تعجب کم مونده بود دوتا شاخ بالای سرم در بیارم ، شونه هام با تعجب بالا فرستادم و بغ کرده به صندلی تکیه دادم و خیره اش شدم

نمیدونم چرا از اینکه بهم بی محلی کرده بود ناراحت بودم و یه جورایی به گیردادناش عادت کرده بودم و الان که نادیدم میگرفت حرصم گرفته بود

داشت مبحثی رو توضیح میداد که یکی از دخترا بلند شد و با عشوه گفت :

_ببخشید استاد !!

آراد به طرفش برگشت و سوالی نگاش کرد که دختره عوضی با خودشیرینی ادامه داد :

_فکر کنم یه نفر قرار بود تحقیقش رو امروز ارائه بده …اگه امکانش هست بیاد توضیح بده که ما هم ازش چیزی یاد بگیریم

دستاش رو به اطراف تکون داد و اضافه کرد :

_خواهش میکنم استاد ؟؟!

از خشم دستام مشت شدن و دندونام روی هم سابیدم ، دختره لعنتی من که میدونستم قصدش فقط اذیت کردن من و خودشیرینی برای آراد که به چشمش بیاد

هه حالا درس و یاد گرفتن رو بهونه کرده که فقط من رو زمین بزنه ! حیف توی کلاس بودیم و استادم هست وگرنه خوب بلد بودم چطوری حالش رو بگیرم

با این حرفش آراد ابرویی بالا انداخت و نگاهش رو دور تا دور کلاس چرخوند و بالاخره نگاهش روی من بخت برگشته ثابت موند

تموم التماسم رو توی چشمام ریختم و بهش خیره شدم بلکه دلش به حالم بسوزه ولی با دیدن حال و روزم حس کردم لبخندی گوشه لبش نشست

و درحالیکه دستش روی لبش میکشید در کمال بدجنسی گفت :

_شریفی !!

دستپاچه بلند شدم که آراد به سمت دختره برگشت

_میتونی بشینی !!

دختره نیم نگاهی به من کرد و با عشوه خرکی زیرلب زمزمه کرد :

_چشم استاد !!

داشتم با چشمام برای دختره خط و نشون میکشیدم که آراد صدام زد و گفت :

_خوب … چیکار کردی شریفی!؟

دیروز که به کل یا درگیر خودش بودم یا با اون خاله سوری حالا ازم توقع چی داشت که با اون زمان کم براش چی آماده کنم ؟؟!

در ظاهری بیخیال بلند شدم و درحالیکه دستامو به سینه تکیه میدادم گستاخ یه کلام گفتم :

_هیچ !!

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان