رمان عشق ممنوعه استاد

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۲

 

” آراد “

میدونستم توی یک روز نتونسته هیچ کاری انجام بده ولی توقع داشتم لااقل کمی ناراحت بشه و جلوی دیگران خجالت زده بشه ولی با جوابی که داد

فهمیدم سخت در اشتباهم و این پرو تر از این حرفاس ، اخمام توی هم کشیدم و عصبی گفتم :

_یعنی میخوای بگی هیچی آماده نکردی… آره؟؟

با اون چشمای لعنتیش توی چشمام خیره شد و درحالیکه دستاش به سینه میزد گستاخ گفت:

_بله استاد !

استاد رو یه طوری با غیض و حرص گفت که کم مونده بود بزنم زیرخنده ، معلوم بود از حرص زیادی رو به انفجاره واقعا این دختر هر دفعه با کاراش من رو شگفت زده میکرد

یه جورایی دوست داشتم سر به سرش بزارم و از حرص دادنش لذت میبردم به صندلیم تکیه دادم و با نیم نگاهی به تخته خطاب بهش گفتم:

_اوکی …پس پاشو بیا اینجا مبحثی که میگم توضیح بده !!

دستپاچه لباشو بهم فشرد

_ولی من که گفتم تحقیقی در کار نیست !!

پوزخندی زدم و جدی گفتم:

_گفتم بیا اینجا زود !

دستی به چشماش کشید و با قدمای بلند اومد و تقریبا کنارم ایستاد

کتاب جلوم رو باز کردم و یکی از سخت ترین مباحثی رو که چند دقیقه پیش توضیح دادم و مطمعن بودم اصلا نمیتونه جوابش رو بده رو بلند براش خوندم تا روی تخته بنویسه

بیخیال به طرفم برگشت و سوالی نگام کرد ، با چشمای ریز شده اشاره ای به تخته کردم

_خوب منتظریم !!

دستش روی سینه اش گذاشت و با بُهت گفت:

_من حل کنم؟!

پاهامو روی هم انداختم و اخمامو توی هم کشیدم

_تحقیق که نیاوردی حالام زبونت درازه ؟؟

دندوناش با حرص روی هم سابید و بدون هیچ حرفی شروع کرد و در مقابل چشمای گشاد شده ام همش رو مو به مو درست حل کرد

ناباور با دقت دوباره نگاهم رو به جوابی که نوشته بود دوختم و دنبال عیب و ایرادی ازش بودم ولی لعنتی هیچی نتونستم پیدا کنم

دقیق عین نوشته های کتاب بود ، یعنی چی ؟؟ یعنی باید باورکنم توی همین چند دقیقه که من درس دادم به این خوبی یاد گرفته؟؟

موهای بیرون اومده از مقنعه اش رو داخل فرستاد و بی حوصله گفت :

_حله … حالا میتونم بشینم ؟!

فقط تونستم سری به تایید تکون بدم که با عجله رفت و سرجاش نشست ، ولی من به قدری توی بهت بودم که چطور دختری مثل این که همش در حال دزدی و کلکل با این و اونه تونسته مثل آب خوردن این مسئله رو حل کنه

همه این مدت فکر میکردم که با تقلبی یا پارتی بازی یا شانش یا هرچیز دیگه ای تونسته پا توی همچین دانشگاهی بزاره ولی الان ؟؟

 

گیج و منگ نیم نگاهی به ساعت روی دستم انداختم که با دیدن عقربه هاش نفس راحتی کشیدم و بلند شدم

_میتونید برید بچه ها !!

بچه ها بیرون رفتن و من در حال جمع کردن وسایل بودم که کنارم ایستاد و درحالیکه دستش رو به لبه میزم تکیه میداد گفت :

_حاضرم !!

سرم رو بالا آوردم و سوالی گیج پرسیدم :

_چی ؟؟

دستی به دماغش کشید و نگاهش توی کلاس چرخوند

_برای اون کاری که میخواستی برات انجام بدم ولی….

به چشمام خیره شد و ادامه داد :

_شرط دارم !

با تعجب ابرویی بالا انداختم و دستام توی هم گره زدم و روی میز گذاشتم

_خوب شرطت ؟؟

_از اینجا بریم بهت میگم !

نگاهم رو به چند تا از بچه ها که ته کلاس نشسته بودن و درحال حرف زدن با کنجکاوی نگاه خیرشون رو از ما برنمیداشت دوختم

خوب نبود بیشتر از این توی محیط دانشگاه با نازی حرف میزدم پس سری به نشونه تایید حرفش تکون دادم و زیر لب زمزمه کردم:

_دو خیابون پایین از چهارراه وایسا تا بیام !!

با نیشخندی گوشه لبش دستش رو کنار سرش به نشونه احترام گذاشت و گفت :

_چشم قربان !

کوله اش روی دوشش انداخت و با عجله از کلاس خارج شد ، برای اینکه تابلو نشده کمی معطل کردم

و درحالیکه کتابامو زیر و رو میکردم آروم آروم اونا رو توی کیفم جا دادم و بعد از چند دقیقه معطلی پشت سرش راه افتادم

نمیخواستم توی دانشگاه برام حرف دربیارن اونم با کی ؟؟
این دختره دزد که سر تا پاش مشکل بود

بعد از اینکه سوار ماشین شدم با سرعت از دانشگاه خارج شدم و با رسیدن به جایی که باهاش قرار گذاشته بودم از سرعت ماشین کم کردم

و آروم کنار جاده نگه داشتم که با عجله سوار شد و با نفس نفس درو بهم کوبید

پامو روی گاز فشردم و نیم نگاهی به صورتش سرخ شده اش انداختم ، از این زرنگ و فرز بودنش خوشم میومد

_خوب شرطت ؟؟

روی صندلی چهارزانو به طرفم چرخید و با لبخندی گوشه لبش چیزی گفت که بی اختیار پاهامو روی ترمز فشار دادم و با تعجب بلند فریاد زدم :

_چی ؟؟

ماشین کنار جاده پارک کردم و به طرفش چرخیدم که با افتخار ابرویی برام بالا انداخت و جدی گفت:

_گفتم که…. باید یه کاری پیش خودت برام جور کنی فرقی هم برام نداره که چی باشه!!

دستام دور فرمون محکم کردم و با تمسخر نگاهی بهش انداختم

_آخه برای تو چه کاری هست که پیدا کنم ؟؟

نگاهمو سرتا پاش چرخوندم و با پوزخندی اضافه کردم:

_اونم با وجود تویی که دستت کجه !!

انگار که به تریپ قباش برخورده باشه اخماش توی هم کشید و عصبی گفت:

_هووووی حواست باشه چی میگی سیرابی !!

به طرفش خم شدم و با تمسخر نزدیک صورتش زمزمه کردم :

_پس اونی که توی خونه من قصد دزدی داشت کی بود یا اونی که به زور کیف اون پسره رو ….

دستش رو جلوی صورتم گرفت و کلافه گفت :

_خوبه خوبه‌‌…. من گفتم کار پیش خودت میخوام نه اینکه برام پیدا کنی که بهونه میاری سختته !!

با تعجب دستی به ته ریشم کشیدم

_کار ؟؟؟ اونم پیش من؟؟

ابرویی بالا انداخت

_آره دیگه !!

زدم زیر خنده و درحالیکه نگاهمو به رو به رو میدوختم گفتم:

_مگه بنگاه کاریابی اومدی ؟؟ کار من کجا بود آخه

به طرفش برگشتم و برای اینکه سر به سرش بزارم با شیطنت ادامه دادم :

_راستی دنبال کار میگردی ؟؟ پس کار شریفت رو میخوای چیکار کنی !!

یکدفعه انگار وحشی شده باشه به طرفم خیز برداشت و درحالیکه یقه ام رو میگرفت عصبی گفت:

_دلت میخواد بزنم لت و پارت کنم آره ؟؟

هرم نفس هاش توی صورتم میخورد و باعث میشد حالم یه طوری بشه و بدون اینکه بخوام میخ چشماش بشم

وقتی دید حرفی نمیزنم تکونی بهم داد و بلند گفت :

_با تو بودم گفتم پیش خودت کار میخوام متوج….

بی اختیار انگار مسخ شده باشم وحشی لبامو روی لباش گذاشتم و به شدت شروع کردم به بوسیدنش

لعنتی این دختر چی داشت که وقتی نزدیکم میشد اینطوری از خود بیخود میشدم و کنترلم رو از دست میدادم

چشماش از این حرکتم گشاد شدن و با تعجب خیرم من دیوونه شده بود ولی من مست عطر تنش دستمو پشت گردنش گذاشتم

و درحالیکه لباش رو با شدت بیشتری میبوسیدم اون رو به خودم فشار دادم و چشمام رو بستم

نمیدونم چند دقیقه توی اون حال بودیم که یکدفعه به سینه ام کوبید و با نفس نفس ازم فاصله گرفت

با لبای نیمه باز چشمامو باز کردم که یکدفعه با سیلی محکمی که توی صورتم زد سرم از ضرب دستش به طرفی کج شد

دستمو روی گونه ام گذاشتم و بدون اینکه عصبی بشم به طرفش چرخیدم ولی اون وحشت زده و عصبی انگشتش رو تهدیدوار جلوی صورتم تکون داد و بلند فریاد زد:

_کی بهت اجازه داده من رو ببوسی هاااا ؟؟

با مشت های کم جونش به سینه ام کوبید و با خشم ادامه داد :

_میکشمت لعنتی !!

خواست باز به طرفم حمله کنه که دستاش رو گرفتم و به صندلی ماشین چسبوندمش

و درحالیکه نگاهمو توی صورتش میچرخوندم با نفس نفس لب زدم:

_یه کاری هست با حقوق بالای بالا ….حالا میل خودته بخوای قبول کنی یا نه !!

چند ثانیه بی حرکت خیره چشمام شد و درحالیکه تقلا میکرد دستاش رو آزاد کنه جدی گفت :

_میخوامش !!

زبونی روی لبهام کشیدم و با نفس های بریده گفتم :

_مطمعنی ؟!

دندوناش روی هم سابید و از پشت دندونای کلید شده اش عصبی غرید :

_آره !

خیره لبهای خیسش شدم و آب دهنم رو صدا دار قورت دادم ، چی میشد اگه یه بار دیگه طعمشون رو میچشیدم ؟؟

_ولی اگه قبولش کردی جای پشیمونی و جا زدن ندا…..

توی حرفم پرید و با خشم فریاد زد :

_نازی کسی نیست که زیر حرفش بزنه گرفتی یا نه ؟؟

با یه حرکت به عقب هُلم داد که به صندلی تکیه دادم و با لبخندی گوشه لبم سوالی پرسیدم:

_گفتی کاری میخوای که نزدیک به من باشه درسته ؟؟!

با اخمای درهم لباسش رو مرتب کرد

_آره … صدبار دیگم باید بگم ؟؟

نیم نگاهی سمتش انداختم و با لبخند بدجنسی لب زدم :

_میخوای هی نزدیکم باشی نکنه عاشقم شدی !!

با این حرفم زد زیرخنده و انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و با تمسخر گفت :

_فکر کن….من عاشق یکی مثل تو بشم !

نمیدونم چرا این حرفش بهم برخورد و اخمام توی هم کشیدم و عصبی گفتم:

_هه … چه دلت خوشه ؟؟ من حتی رغبت نمیکنم نگات کنم

دستی به لباش کشید و با حالت چندشی عوقی زد و گفت :

_آره جون بابات … پس کی بود تازه داشت لبامو از جا میکند ؟؟ عووووق چندش

دستش رو تند تند روی لباش میکشید و با انزجار سعی میکرد اونا رو پاک کنه ، با خشم ماشین روشن کردم و پامو روی گاز فشار دادم

میدونم چیکارت کنم دختره گستاخ ‌!

همه دخترا آرزشونه من نگاشون کنم حالا این دختره دزد کم مونده لباشو بکنه از بس با چندش دست کشیدشون

مقصر خودمم که اینقدر بی ارزش شدم که به همچین دختری نگاه میکنم با مشت ضربه محکمی روی فرمون کوبیدم

که با ترس از جاش پرید و چپ چپ نگام کرد ، عصبی از بین ماشین ها لایی کشیدم و بلند فریاد زدم :

_هاااا ؟؟

با تعجب نگام کرد و شنیدم زیر لب زمزمه کرد :

 

_واه دیوانس !!

_شنیدم چی گفتی هااا ؟؟

پقی زد زیرخنده و بریده بریده گفت :

_اتفاقا منم گفتم که بشنوی !!

دستامو دور فرمون فشردم و عصبی گفتم :

_نمیخوای درباره کارت بدونی ؟!

کنجکاو به طرفم برگشت

_خوب میشنوم ‌…. بِنال !!

_یه روز زبونت تو رو من کوتاه میکنم حالا ببین

پوزخندی زد و نگاهش رو به جاده دوخت

_از مادر زاییده نشده … حالام زود حرفتو بزن !!

از گوشه چشم نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم :

_اول جایی که میگم باید بری برام دزدی… بعدش منم شغلی که میخوای بهت میدم

پوووف کلافه ای کشید

_ای بابا …. اینا رو که خودم میدونم بگو کار چیه ؟؟

پشت چراغ قرمز توقف کردم و با تعلل به سمتش چرخیدم :

_کارت اینکه که هرکاری میخوام برام انجام بدی و همه جا باهام باشی حتی….

به سمتش خم شدم و درحالیکه نگاهمو توی چشمای کنجکاوش میچرخوندم جدی لب زدم :

_توی تخت خواب !

چند ثانیه نگاهش رو توی صورتم چرخوند و انگار متوجه حرفم نشده باشه سرش رو کج کرد و با بهت و ناباوری پرسید :

_چ…چی ؟!

سرمو پایین بردم و درحالیکه لبامو نزدیک لباش میبردم و قصد بوسیدنش رو داشتم آروم زمزمه کردم :

_حتی تخت خ….

هنوز حرف کامل از دهنم بیرون نیومده بود که با کف دست محکم به لبام کوبید که صدای آخم توی گلو خفه شد و با درد دستمو روی لبم کشیدم

با چشمای به خون نشسته انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم تکون داد و چند بار لباش برای گفتن حرفی باز و بسته شد

ولی برعکس انتظارم که طوفان در راهه انگار پشیمون شده باشه دستش رو پایین انداخت و با نفس نفس به بیرون خیره شد

هر لحظه منتظر بودم کولی بازی دربیاره و به طرفم حمله کنه ولی هیچ عکس العملی نشون نداد و تنها با نفس های عمیق سعی در آروم کردن خودش داشت

دستمال کاغذی رو محکم روی لبام گذاشتم که با دیدن خون روش عصبی خطاب بهش گفتم :

_حیف که دختری وگرنه دونه دونه دندونات توی دهنت خورد میکردم !!

یکدفعه مثل جن زده ها به طرفم چرخید و بلند فریاد زد :

_دهنت رو ببند … افتاد ؟؟

دستمال مچاله شده توی دستمو از پنجره بیرون انداختم و بدون اینکه به سمتش برگردم آروم لب زدم :

_پیاده شو !

چند ثانیه گذشت ولی هیچ عکس العملی نشون نداد به طرفش چرخیدم

_با توام برو پایین …. زود !

درحالیکه به جلو خیره بود و پلکم نمیزد با لحن سردی گفت:

_قبوله !!

انگار به گوشام شک کرده باشم سرمو کج کردم و با چشمای ریز شده سوالی پرسیدم :

_چی قبوله ؟؟

آب دهنش رو به سختی قورت داد و با صدای لرزونی گفت :

_همه چیزایی که گفتی!

باورم نمیشد یعنی واقعا قبول کرده؟ چطور ممکنه ؟!

اصلا فکرشم نمیکردم که حرفام رو قبول کنه ، آخه مگه ممکنه این دختر وحشی بخواد با من راه بیاد و پاشو توی تخت خواب من بزاره

دستمو تو هوا تکونی دادم و با ناباوری گفتم:

_یعنی حاضری با من باش….

انگار خیلی براش سخت باشه دستش رو جلوم تکونی داد و عصبی گفت :

_همه کاراتو برات انجام میدم جز مورد آخری … دیگم حرفشو نزن !!

هه خانوم رو باش ، قصد زرنگی و دور زدن من رو داشت ، عصبی به رو به رو خیره شدم و گفتم:

_ولی من چیزی رو که گفتم تمام و کمال میخوام نه نصفه و نیمه !!

با خشم به طرفم چرخید

_ولی این چی‌…..

دستمو به نشونه سکوت بالا گرفتم

_همین که گفتم یا قبول میکنی یا هیچی… حالام زود پیاده شو میخوام برم به کار و زندگیم برسم

باز از جاش تکونی نخورد که چپ چپ نگاش کردم و درحالیکه با چشم و ابرو به در اشاره میکردم بلند گفتم :

_هوووی خانوم با تو بودم !

کیفش رو توی بغلش فشرد و عصبی گفت:

_خوب بابا توام !!

از ماشین پیاده شد و محکم درو بهم کوبید ، پوووف کلافه ای کشیدم و محکم پام روی گاز فشردم که ماشین با سرعت از جا کنده شد

باید قبول میکرد که باهام راه بیاد هر طوری شده ، این دختر بدجوری مزه اش زیر دندونم رفته تا حداقل یه روز باهام نباشه نمیتونم بیخیالش بشم

نمیگم آدم پاک و ساده ایم نه …. اتفاقا دوست دختر زیاد داشتم ولی اولین باره دارم به دختری پیشنهاد میدم و اون اینطوری بر علیه ام جبهه گرفته و اصلا از با من بودن راضی نیست

چنگی توی موهام زدم و سعی کردم فکر و خیالات بیخود رو کنار بزنم

 

 

“نازلی “

با دستای مشت شده از سر خشم از پشت سر خیره ماشینش که هر لحظه ازم دورتر میشد بودم پسره عوضی فکر کرده کیه ؟؟

هه … به اسم کار و شغل میخواد هر سواستفاده ای که میخواد از تن و بدن من ببره و جیکمم درنیاد

ولی کور خونده یه بلایی سرش میارم که تا عمر داره اسم من میاد تنش بلرزه و هیچ وقت فراموشش نشه

با فکرایی که توی سرم چرخ میخورد کیفم روی دوشم انداختم و شروع کردم توی پیاده رو راه رفتن

پولی برای تاکسی گرفتن نداشتم پس مجبور بودم پیاده برم ، آروم آروم راه میرفتم و توی فکرای مختلفم که باید چیکار کنم و از کجا شروع کنم غرق شدم

همیشه دلم نابودی خاندان نجم رو میخواست پس الان که اینطوری بهشون نزدیک شدم چرا تا این حد عاجز و ناتوانم که حتی نمیتونم یه نقشه درست و حسابی بکشم

اینقدر راه رفتم و فکر کردم که دیگه نایی توی تنم نمونده بود ، نزدیکای غروب به محله رسیدم به طوری که آخراش پاهام که درد میکرد رو تقریبا به زور دنبال خودم میکشوندم

و زیر لب ناسزا بود که به اون آراد عوضی میدادم که من رو اون سر شهر پیاده ول کرد و رفت

با اخمای درهم وارد کوچه شدم که یکدفعه با دیدن خاله سوری که در گوش نیره دختری که برای خرج خودش و مادر پیرش تو کارخونه ای کارگری میکرد ، یکریز پِچ پِچ میکرد صورتم درهم شد

ایستادم و درحالیکه با چشمای ریز شده حرکاتش رو زیرنظر گرفته بودم به این فکر میکردم که باز این خاله چی توی سرشه !؟

با خنده دستی زیر چشم آرایش کرده اش کشید و گوشیش رو از جیبش بیرون آورد و انگار دنبال چیزی میگرده کمی زیر روش کرد و به طرف نیره گرفتنش

نیره با صورتی که رنگش به سفیدی میزد نیم نگاهی به صفحه گوشی خاله انداخت و خجالت زده سرش رو پایین انداخت و لبش رو گزید

یکدفعه با چیزی که به فکرم رسید کیفم از روی شونه ام پایین افتاد و وسط کوچه خشکم زد

خدای من … یعنی بازم ؟؟!

مگه نگفتم این بار زندون که سهله زندش نمیزارم و نیمزارم آب خوش از گلوش پایین بره پس با چه جراتی باز داشت توی محله ای که من بودم خرابکاری میکرد

خاله سرش رو که بلند کرد یکدفعه با دیدنم چشماش گشاد شد و خشکش زد بدون توجه به کیفم که وسط کوچه ولو بود دستی پشت گردنم کشیدم و با قدمای عصبی به سمتشون رفتم

وای به حالش اگه باز میخواست با دخترا و زنای محله من کاسبی راه بندازه اون وقت خدا هم به دادش نمیرسید

نیره رد نگاه وحشت زده خاله رو گرفت که با دیدنم اشک تو چشماش حلقه زد و با خجالت رو ازم گرفت

ولی نگاه من مستقیم خاله رو نشونه گرفته بود و هر ثانیه خشم و عصبانیتم بیشتر میشد ، با دیدن حالم دستپاچه خندید و گفت :

_به به نازی جونم خوبی !!

سینه به سینه اش ایستادم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_رَدش کن بیاد !!

آب دهنش رو قورت داد و با لکنت لب زد :

_چ…چی رو !؟

محکم تخت سینه اش کوبیدم که چند قدم عقب رفت و عصبی فریاد کشیدم :

_گوشیت !!

 

#آوا

صورتش از درد جمع شد و از ترس با لُکنت لب زد :

_ب… برای چیته ؟!

دندونامو روی هم سابیدم و با خشم غریدم :

_رَدش میکنی بیاد یا خودم دست به کار شم

با این حرفم با استرسی که از چشماش میبارید چند قدم عقب رفت و با عجله شروع کرد به دویدن

چندثانیه بی حرکت خیره دور شدنش شدم و انگار تازه متوجه شده باشم چی شده دنبالش رفتم و عصبی فریاد زدم:

_وایسا لعنتی !!

با دو خواست ازم فاصله بگیره که چنگ زدم و از پشت مانتوش رو گرفتم که سکندری خورد و با پشت محکم پخش زمین شد

از درد جیغ بلندی کشید و شروع کرد به آه و ناله ‌کردن

_آااای خدا مُردم …. کمرم داغون شد

بی توجه به کولی بازیاش با نفس نفس کنارش روی زمین نشستم و خطاب بهش گفتم:

_گوشی !!

دستاش خاک آلودش رو به لباسش مالید و انگار حرفم رو اصلا نشنیده باشه گریه های الکیش رو از سر گرفت

نه اینطوری فایده نداشت کسی از این خاله سوری لاشی تر وجود نداشت و به گمون خودش اینطوری میخواست از زیر جواب پس دادن به من در بره و حتما یه ریگی به کفشش بود که اینطوری داشت ادا و اطوار درمیاورد

کیفش رو که همه این مدت محکم به سینه اش چسبونده بود رو با یه حرکت از بین دستاش بیرون کشیدم و مقابل چشمای وحشت زده اش تموم محتویاتش رو روی زمین خالی کردم

با دیدن گوشیش با عجله برش داشتم که وحشت زده به دستام چنگ زد و با نفس های بریده نالید :

_داری چیکار میکنی ؟!

زیر دستش زدم و درحالیکه از کنارش بلند میشدم عصبی فریاد زدم :

_خفه بابا !!

از شانس خوبم گوشیش رمزی نداشت و راحت تونستم بازش کنم ، برنامه های باز شده اش رو نگاهی انداختم که با دیدن گالریش زبونی روی لبهای خشکیدم کشیدم و با دستای لرزون بازش کردم

با دیدن عکسایی که توی گالریش بود نفس توی سینه ام حبس شد و با خشمی که درونم هر لحظه بیشتر میشد به طرف خاله ای که هنوزم روی زمین نشسته بود چرخیدم

نمیدونم چی توی نگاهم دید که وحشت زده خودشو روی زمین عقب کشید یکدفعه بلند شد و خواست فرار کنه که با تموم حرصی که داشتم لگد محکمی به شکمش کوبیدم

بلند جیغ کشید و درحالیکه روی زانوهاش خم میشد با درد دستش رو دور شکمش حلقه کرد ، بدون توجه به آدمایی که دورمون جمع شده بودن آب دهنمو جلوش روی زمین توف کردم و فریاد زدم :

_توووف به روت بیاد زنیکه هرزه !!

با چشمای وحشی توی صورتم خیره شد و عصبی جیغ کشید :

_به تو چه مربوط هااا ؟؟ هرکاری دوست داشته باشم میکنم

هه … با دیدن مردم زبون درآورده بود و فکر میکرد میتونه از دستم در بره

حالا میگی که هرکاری دوست داری میکنی آره ؟؟ میدونم چیکارت کنم

گوشیش رو بالا گرفتم و خطاب به مردمی که هرلحظه بیشتر دورمون جمع میشدن فریاد زدم :

_میدونید توی این گوشی چی هست ؟؟

همه با کنجکاوی نگام میکردن و شروع کردن به پِچ پِچ کردن ، نگاهمو به چشمای هراسون خاله دوختم و از دیدن ترس توی چشماش لذت بردم

چرخی دور خاله زدم و با صدای بلندی خطاب به جمع گفتم :

_باشه بهتون میگم !

کمی گوشی رو زیر و رو کردم که با دیدن عکسای مختلف و نیمه برهنه از زنا و دخترای مختلف نیشم باز شد و با تمسخر خندیدم

_ببینید همتون !!!

بدون اینکه گوشی رو به دستشون بدم از دور به طرف همشون گرفتم و درحالیکه دونه دونه عکسا رو جلو میزدم با خشم غریدم :

_کیس خوب جور کردن برای تخت خواب مردای بالا شهری اونم از زنا و دخترای بدبخت ما پول خوبی توشه میدونستید ؟؟!

چشمای همه گشاد شد که با خشم به طرف خاله ای که وسط کوچه نشسته بود برگشتم

_نه خاله ؟!!

با ترس دستی به لباساش کشید و با اخم و تخم هاشا کنان گفت :

_این عکسا از گذشته تو گوشیم موندن … همه میدونن دیگه این کارا رو بوسیدم گذاشتم کنار کم تهمت بزن دختر جون!

با خشم گوشیش روی زمین کوبیدم که هزارتکه شد و بلند فریاد کشیدم :

_عین سگ داری دروغ میگی … پس نیم ساعت پیش در گوش یکی از دخترای محل چی زِر زِر میکردی ؟؟

آب دهنش رو قورت داد و درحالیکه دستپاچه دستاش رو به اطراف تکون میداد با صدای لرزونی گفت :

_داشتیم حال و احوال میکردیم همین…الکی حرف نزار تو دهن من بچه جون !

پوزخندی به صورتش ترسونش زدم و زیرلب زمزمه کردم:

_هه …. حال و احوال !!

سرش رو با تایید تکونی داد که عصبی بلند فریاد زدم :

_فکر کردی میتونی راحت از زیرش در بری ؟؟

نوووچی زیرلب زمزمه کردم و با خشم اضافه کردم:

_نه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ، تا مثل سگ پاسوخته از این محله بیرون نندازمت اسمم نازی نیست فهمیدی؟ !

با این حرفم چشماش گشاد شد که به طرف مردم کنجکاو و البته خشمگین برگشتم و بلند فریاد زدم:

_تا نیم ساعت پیش دم در یکی از همین خونه ها ….

به دنبالم این حرف نگاهمو بین جمعیت چرخوندم که چشم تو چشم با نیره شدم که با ترس از اینکه الان اسمش رو میبردم لباش از زور بغض لرزید و آروم لب زد :

_نه !!

دلم به حالش سوخت ، اون که گناهی نداشت که بخوام نامردی کنم و بخاطر خطای کوچیکش که داشت خام زبون خاله میشد آبروش رو ببرم

کلافه دستی به پیشونیم کشیدم و بدون اینکه اسمی از کسی ببرم ادامه دادم:

_جلوی چشمای من میخواستی دختر مردم رو از راه به در کنی حالا داری چی بلغور میکنی هااا ؟؟ فکر میکنی با خر طرفی

درحالیکه چشماش از ترس دو دو میزدن دستاش به کمرش تکیه داد و گستاخانه گفت:

_هه …. مدرکت کووو ؟؟

با این حرفش خشکم زد که چند قدم بهم نزدیک شد و درحالیکه با تمسخر سرتا پام رو از نظر میگذروند ادامه داد :

_هااا …. خانوم وکیل مدعا مدرکی برای اثبات حرفت که داشتم دختره رو گول میزدم داری ؟!!

با این حرفش نگاهم چرخید روی نیره ای که با چشمای لبالب اشک از بین جمعیت خیره ام بود از روی دستاش که روی دهنش گذاشته بود راحت میشد لرزش بدنش رو دید

چشمام رو با درد بستم که انگار با سکوتم شیر شده باشه ضربه محکمی به شونه ام کوبید و با تمسخر گفت :

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

یک دیدگاه

  1. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان