رمان عشق ممنوعه استاد

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۸

 

” آراد “

با اخمای درهم در ماشین رو بهم کوبیدم و شاکی وسط حیاط منتظرش ایستادم ، این پسره باهاش کی بود ؟!

خشمم به قدری زیاد بود که حس میکردم داره دود از سرم بلند میشه و ‌برای یه ثانیه هم دستاش که دور کمر اون پسر حلقه کرده بود از جلوی چشمام کنار نمیرفت

با خشم لگد محکمی به لاستیک جلوی ماشین کوبیدم که با دیدن نازلی که با سری پایین افتاده به طرفم میومد با دستای مشت شده به طرفش رفتم

رو به روش ایستادم و درحالیکه سرم رو کج میکردم دندونام روی هم سابیدم و عصبی غریدم :

_این کیه باهات ؟!

با تعجب چی زیر لب زمزمه کرد و با بهت پرسید :

_نفهمیدم چی گفتی ؟!

بازوش رو توی دستم فشار دادم و درحالیکه محکم تکونی بهش میدادم بلند گفتم :

_گفتم این لَنِدهور که دست تو دست باهاش اومدی اینجا کیه ؟!

با چشمای گرد شده از تعجب دهنش نیمه باز موند و ناباوری لباش رو برای گفتن حرفی تکونی داد ولی جز آوایی نامفهوم چیزی از بین لباش خارج نشد

سرمو پایین بردم و دقیق کنار گوشش لب زدم:

_چیه لال شدی لعنتی ؟!

نمیدونم چش شده بود که اون دختر گستاخ و زبون دراز حالا بی تحرک خشکش زده بود و به طوری عجیبی نگاه ازم نمیگرفت دهن باز کردم که با توپ و تشر حرف از زیر زبونش بیرون بکشم

ولی یکدفعه کسی پیراهنم رو از پشت گرفت و با قدرت به عقب کشیدم و منم چون حواسم نبود با چند قدم نامتعادل از نازلی فاصله گرفتم

همون پسره بود که با چشمای به خون نشسته سینه به سینه ام ایستاده بود و یکدفعه شاکی فریاد زد :

_هوووی یارو داری چه غلطی میکنی ؟!

از اینکه اینطوری بخاطر نازلی سینه سپر کرده بود و از سر خشم صورتش به سرخی میزد و از همه بدتر رگ گردنش بیرون زده بود ، داشت خون خونم رو میخورد و حس میکردم نفسم بالا نمیاد و دارم خفه میشم

حس خشم درونم لحظه به لحظه داشت بیشتر میشد و اصلا دلیلش رو نمیفهمیدم که چرا باید سر این دختر همچین حالی بهم دست بده

ولی اینو دقیق میدونستم که این دختر رو هر طوری هست میخوامش حتی شده فقط برای یه شب !!

ولی باید مال من باشه و وقتی که درست عشق و حالم رو باهاش کردم میزارمش هرجایی که میخواد بره و دیگه برام پشیزی اهمیتی نداره

آره دلیل خشمم همینه نه چیز دیگه!

اینکه این دختر تا زمانی که من مزش رو نچشیدم نباید دست هیچ احد و ناسی بهش بخوره با این فکر دستامو به کمر زدم و شاکی گفتم :

_مسائل بین ما به تو ارتباطی نداره … اوکی ؟!

بدون توجه به حالت تهاجمیش به طرف نازلی برگشتم و عصبی گفتم:

_چی شد حرف میزنی ی…..

باز پیرهنم رو از پشت کشید که به عقب چرخیدم و خواستم عصبی بهش بتوپم که با فرو رفتن مشت محکمش توی شکمم صورتم از درد توی هم فرو رفت و آخ بلندی از بین لبهام بیرون اومد

با حرص نگاه خشنش رو به چشمام دوخت که ناباور دستمو به شکمم گرفتم و با صورتی درهم خم شدم ، همونطوری خم شده یقه ام رو از پشت گرفت و عصبی گفت:

_یه بار بهت گفتم با نازی چی ؟؟ درست حرف بزن

حس تحقیر توی وجودم ریشه دوند که با تموم قدرت دستش رو پس زدم و خواستم به طرفش یورش ببرم که نازی با نفس نفس وسط هردومون ایستاد و فریاد کشید :

_بسههههه !!

هنوزم با چشمای به خون نشسته نگاهمو به اون پسره دوخته بودم که نازی درحالیکه هنوز وسطمون ایستاده بود با کف دست به سینه هر دومون کوبید و به عقب هولمون داد بلند فریاد کشید :

_معلوم هست چه مرگتونه ؟!

پسره با پوزخند دستش رو کنار زد و با طعنه گفت:

_مگه نمیبینی داره چی…

نازی دستش رو به نشونه سکوت بالا برد و گفت :

_بسه … ما اینجا نیومدیم دعوا کنیم

نیم نگاهی به من انداخت و ادامه داد :

_درباره چیزی که میخوای از اون خونه برات بیارم با امیر اومدیم باهات حرف بزنیم !

با حرص دندونام روی هم سابیدم و درحالیکه هنوزم نگاهم خیره اون پسره امیر بود خطاب به نازلی گفتم :

_بیاین داخل !!

با قدمای بلند داخل شدم و با حرص در یخچال باز کردم و بطری آب رو بیرون کشیدم یک نفس سرکشیدم

هرچی بیشتر آب میخوردم حس اینکه عطشم کمتر شده باشه احساس نمیکردم و بدتر بدنم داغ میکرد طوریکه داشتم نفس کم میاوردم که با صداش دقیق پشت سرم به خودم اومدم

_بیا کارت دارم زود باید برم !

بطری رو پایین آوردم و درحالیکه پشت دستم رو به دهن خیسم میکشیدم به طرفش چرخیدم :

_خوب کارتون ؟!

نگاهی با همون پسره رد و بدل کردن که امیر زبونی روی لبهاش کشید و گفت:

_ وارد شدن به اون خونه خیلی سخته!!

چی ؟؟ داره از کدوم خونه حرف میزنه ؟ نکنه این دختره رفته همه چی رو گذاشته کف دست این یارو ؟!

بطری دستمو روی میز کوبیدم و درحالیکه به طرفشون میرفتم عصبی گفتم :

_چی ؟!

پررو روی تک مبل پذیرایی نشست پاشو کشید و راحت روی میز جلوش گذاشت و جدی گفت :

__گفتم وارد شدن به همچین خونه ای کار هرکسی نیست پس باید راه دیگه ای رو امتحان کرد یه راهی که به راحتی و بدون دردسر بشه داخل اون خونه شد

نگاه تند و تیزی به نازلی انداختم و عصبی گفتم:

_تو رفتی همه چی رو گذاشتی کف دست این ؟!

بی اهمیت چشماش رو تو حدقه چرخوند و گفت :

_به کمک امیر نیاز دارم !!

از امیر امیر گفتنش داشت اعصابم بهم میریخت و به این حجم صمیمیت بینشون داشتم از حسادت میترکیدم با دستای مشت شده رو به روی امیر نشستم و زیر لب غریدم :

_خوب ؟ اینجا اومدید که من چیکار کنم ؟!

با نشستن نازلی کنار اون پسره نگاهم رو به سختی ازشون گرفتم و چشمام روی هم فشردم که گفت :

_سوال اول اینکه اون چیزی که از اون خونه میخوای برات بیارم چیه ؟! دوم اینکه کمی به کمکت احتیاج دارم باید اطلاعات بیشتری بهم بدی

به پشتی مبل تکیه دادم و درحالیکه دستام بهم گره میزدم گفتم :

_اون چیزی که من میخوام یه پرونده خیلی مهمه که مربوط به منه که مطمعنم توی اون خونس و در مورد اطلاعاتم باید بگم که صاحب اون خونه یکی از پولدارترین اشخاص ایرانه و چیز عادیه که خونش پر باشه از نگهبان و محافظ !

با ابروهای بالا رفته چی زیرلب زمزمه کرد و با بهت گفت :

_تو میخواستی من رو توی همچین خونه ای بفرستی؟!

تو سکوت نگاهش کردم که هیستریک وار خندید و ادامه داد :

_اصلا تو کتم نمی ره که تو همه ی اینا رو میدونستی و باز راحت هُلم دادی تو آتیش !!

با پوزخندی گوشه لبم چپ چپ نگاهش کردم و گفتم :

_وقتی پول و کار پیش من میخواستی باید فکر همه چیشو میکردی مگه نه ؟!

اخماش توی هم کشید و عصبی گفت :

_آره ولی نه اینطوری !!

برای اینکه حرصش بدم کنایه وار گفتم :

_چیه ؟؟ نکنه جا زدی ؟!

طبق حدسم درست روی نقطه ضعفش دست گذاشته بودم چون بلند شد و با خشم غرید :

_من آدم جا زدن نیستم وقتی کاری رو شروع میکنم حتما باید تا آخرش برم…. فهمیدی ؟!

با تمسخر سری به نشونه تایید حرفش تکون دادم و درحالیکه دستمو به طرف در خروجی میگرفتم با طعنه گفتم :

_بفرمائید راه بازه خانوم شجاع !!

از خشم صورتش به سرخی میزد بدون اینکه نگاه از چشمام بگیره خطاب به امیر گفت :

_بریم امیر ! هرطوری شده تا فردا داخل اون خونه میشم چه از راه دیوار چه از راه در

عصبی و با قدمتی بلند از خونه بیرون زد ، کلافه دستی پشت گردنم کشیدم و نفسم رو با فشار بیرون فرستادم که امیر با خشم گفت :

_نمیدونم چه بدوبستونی بین شماست ولی اینو بدون من تا آخرش پشت نازی هستم!!

این پسره با این حرفاش قصد جون من رو کرده بود و داشت بدجور با روح و روانم بازی میکرد بدون حرف دندونامو روی هم سابیدم و بدون پلک زدن خیرش شدم

که بلند شد و به دنبال نازی بیرون رفت و در رو محکم بهم کوبید

سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و به سقف خیره شدم چرا اینقدر این دختره برام مهم شده بود اون پرونده آنچنان اهمیتی برام نداشت تنها قصدم نزدیکی و داشتن این دختر تُخس و سر به هوا بود و بس !!

نمی تونستم که به خودمم دروغ بگم این اولین باری بود که دختری تا این حد برام جذاب شده بود که داشتم برای داشتنش درست عین پسربچه های هیجده ساله نقشه می کشیدم…

شاید وجه تمایزش با بقیه دخترا همین بکر و دست نخورده بودنش بود اینکه هیچ کاری برای جذب و خودنمایی پیش من نمیکرد ساده بود و بی غل و غش !!

 

” نازلی “

عصبی از خونش بیرون زدم و با نفس نفس درحالیکه راه میرفتم شروع کردم زیر لب غُر زدن آخه پسره از خود راضی چی پیش خودش فکر کرده که اینطوری دور برداشته ؟!

هه…. البته تقصیر خودمه که اینقدر بهش رو دادم

داشتم همینطوری بلند بلند غُر میزدم که امیر رو به روم ایستاد و شاکی گفت :

_این مردک کیه و دقیقا چی ازت میخواد نازی ؟!

اخمام توی هم کشیدم و برای اینکه توضیحی بهش ندم بی اهمیت لب زدم :

_هیچی…. بیخیال !!

یک قدم جلو اومد و با صدایی که از خشم دورگه شده بود غرید:

_یعنی چی ای….

دستمو به نشونه سکوت بالا گرفتم و گفتم:

_از بحث و دعوا خستم …

نگاهمو توی چشماش چرخوندم و ادامه دادم:

_بریم خونه ؟!

بی حرف نگاهم کرد و بعد از مکثی آروم گفت :

_سوار شو !

از سکوت و چشمای غمگینش که ازم میدزدید راحت میشد فهمید که ناراحته و بخاطر اینکه همه چی رو بهش نگفتم ازم دلخوره !!

ولی فعلا حوصله دلجویی ازش رو نداشتم و تموم فکر و ذکرم وارد شدن به اون خونه بود و بس !!

پشتش روی موتور نشستم و با فکرای مختلفی که توی سرم چرخ میخورد دستامو دو طرف کمرش گذاشتم

از خونه آراد که دور شدیم خواست توی خیابون اصلی بپیچه که با فکری که به ذهنم رسید سرمو جلو بردم و کنار گوشش زمزمه کردم :

_برگرد همون خونه ای که صبح بردمت !!

سرش رو کج کرد و انگار اشتباه شنیده باشه سوالی پرسید :

_چی ؟! کجا برم ؟؟

با حرصی که از حرفای آراد هنوز داشتم گفتم :

_برگرد میخوام هرطوری شده راهی برای وارد شدن به اون خونه لعنتی پیدا کنم فقط هیچ سوالی ازم نپرس …امیر هیچ سوالی !!

 

سری به نشونه تایید حرفام تکون داد و با سرعت به اون سمت روند بعد از چند دقیقه با رسیدن به جایی که میخواستم از موتور پایین پریدم و بدون اینکه وقت رو تلف کنم به طرف خونه رفتم که امیر بلند صدام زد و گفت:

_هووی داری کجا میری نازی ؟!

آب دهنم رو قورت دادم و بدون اینکه به عقب بچرخم بلند گفتم:

_میرم تا این بازی رو شروع کنم !!

امیر دستپاچه پیاده شد و موتور رو همونطوری روی هوا ول کرد که با صدای بلند و نابهنجاری پخش زمین شد بدون اهمیت به موتورش که داغون شده بود با دو به سمتم اومد و با نگرانی گفت :

_مگه مغز خر خوردی ؟! وایسا ببینم

بدون توجه به جوش خوردن و سروصداهاش در خونه ایستادم و مردد دستم رو برای در زدن بالا بردم که کسی با قدرت دستم رو از پشت کشید به عقب چرخیدم و عصبی خواستم چیزی به امیر بگم

که با دیدن صورت خشمگینش حرف تو دهنم ماسید ، نگاهی به خونه انداخت و با اشاره بهش گفت :

_میخوای در بزنی که چی بشه ؟ معلوم هست داری چیکار میکنی زده به سرت ؟!

بخاطر فشار زیادی که این چند وقته روم بود کنترل رو از دست دادم و عصبی فریاد زدم :

_اههههههه تو چیکار داری ؟ میتونی کمکم کن همین… نمی تونی راه بازه برو !! تو رو به خیر و ما رو بسلامت

دندونام روی هم ساییدم که عصبی دستمو گرفت و خواست من رو دنبال خودش بکشه که کنترل رو از دست دادم و بلند اسمش رو فریاد زدم :

_امیررررررررر !!

یکدفعه با صدای باز شدن در خونه دقیق پشت سرم و صدای زمختی که ما رو مخاطب قرار داده بود درمونده چشمامو روی فشردم :

_اینجا چه خبره …؟!

واای عجب گندی بالا اومده ، امیر کلافه چنگی توی موهاش زد و پشت بهم کرد که باز همون صدا بلند گفت :

_با شمام اینجا چی میخواید؟!

با چند نفس عمیقی که کشیدم با تعلل به طرفش برگشتم سرمو که بالا گرفتم با دیدن نگهبان غول پیکری که اندازه یه بازوش تنها قد کل هیکل من بود و قلاده سگ گنده ای دستش بود

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و با ترس یک قدم به عقب برداشتم

با چشمای ریز شده نگاهشو روی کل هیکلم چرخوند و با لحن ترسناکی لب زد :

_مگه لالید با شما بودما ؟؟ گفتم اینجا چی میخواید ؟!

انگار واقعا لال شده باشم لبام بهم چسبیده بود وقدرت تلکم نداشتم که مشکوک به سمتمون اومد در همین حین سگ پارس بلندی کرد و به سمتم حمله کرد که با جیغ کوتاهی که کشیدم عقب عقب رفتم

قلاده سگ رو محکم توی دستش فشرد و درحالیکه هنوزم چشمش به من بود زیرلب زمزمه کرد :

_آروم باش جیمی !!

با این حرفش سگ تقریبا آروم گرفت که همون مرد بلند فریاد زد :

_علی زود بیا اینجا ببینم !!

بعد از چند ثانیه پسری که لباس فرم نگهبانی تنش بود و قد و هیکلش دست کمی از اون نداشت با نفس نفس توی قاب در قرار گرفت و مطیع و جدی گفت :

_بله قربان !!

به ما اشاره ای کرد و گفت :

_کمکم این دونفر رو بیار داخل ببینم اینجا چیکار دارن !!

چی ؟؟ معلوم نبود میخواستن ببرمون داخل که چه بلایی سرمون بیارن با نگرانی به طرف امیر برگشتم و زیرلب زمزمه کردم :

_یه کاری بکن دیگه !!

امیر با خشم به سمتمون اومد و خطاب بهشون گفت :

_هیچی آقا بحث خانوادگی بود و همین و بس… نکنه باید به شمام جواب پس بدیم ؟!

پوزخند صداداری به امیر زد و درحالیکه بازوی من رو میگرفت و دنبال خودش میکشید گفت:

_همه چی رو آقا مشخص میکنه !!

با تقلا درحالیکه سعی داشتم خودم رو از دستش نجات بدم لرزون لب زدم :

_هوووی یارو دستت رو بکش ببینم !!

بی اهمیت با چشم و ابرو اشاره ای به همون پسره علی کرد و گفت :

_اون یکیم تو بیار داخل !

هرچی تقلا کردم بیفایده بود داخل حیاط بردمون و درحالیکه وسط حیاط پرتمون میکرد بلند گفت:

_یالله برید به آقا بگید دوتا موش فضول گیر آوردم

بخاطر عصبانیت و اینکه برای ثانیه ای کنترلم رو از دست داده بودم تموم نقشه هام نقش برآب شده بودن و همه چی رو خراب کرده بودم حالا دیگه هیچ کاری از دستم برنمیومد

نیم نگاهی به امیر انداختم و درحالیکه کف دستام رو که بخاطر برخورد با زمین زخمی شده بودن رو بررسی میکردم عصبی زیرلب خطاب بهش گفتم:

_خوب شد الان گند زدی به همه چی؟!

دندوناشو روی سابید و مثل خودم آروم گفت :

_گند رو خودت زدی که سر خود پا شدی و بدون برنامه ریزی در خونه طرف رو زدی !!

دهن باز کردم که عصبی چیزی بهش بگم که همون نگهبان بلند فریاد زد :

_خفهههههههه چیه همش زیرلب وِر وِر میکنید ؟!

سرم رو پایین انداختم و سعی کردم تا رییسشون نیومده فکر و ذهنم رو جمع و جور کنم تا چیزی در جوابش بگم و بتونم از این مخمصه ای که گیرافتادم نجات پیدا کنم

ولی هیچی به ذهن و فکرم نمیرسید و از بس آشفته بودم که تموم فکرم بهم ریخته بود و متشنج و پریشون بودم لبم رو زیردندون میفشردم که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید و چشمامو روی هم فشردم

که با صدای بلند بفرمایید قربان به خودم اومدم و هراسون سرمو بالا گرفتم که با دیدن کسی که با اخمای گره خورده و جدی به سمتمون میومد آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و زیرلب نالیدم :

_قبر خودت رو کندی نازی !!!

درحالیکه دستاش رو از پشت توی هم گره زده بود قدم به قدم به سمتمون میومد ولی من بی اختیار خیره اش شده بودم باورم نمیشد این مرد صاحب همچین عمارت و دم و دستگاهی باشه

مهم تر از همه اینکه سنی نداشت و قیافه و هیکلشم دقیق عین این مانکن ها تو تلوزیون خاله اقدس میموند شبیه اونا هم راه میرفت دقیق و حساب شده !!

نمیدونم چقدر خیرش بودم که بالای سرم رسید و درحالیکه با تیزبینی نگاه از چشمای کنجکاوم نمیگرفت جدی گفت:

_چه خبره سروصدا راه انداختی عزیز ؟!

همون مرد قوی هیکلی که قلاده سگی دستش بود و تازه فهمیده بودم اسمش عزیزه گلوش رو با سرفه ای صاف کرد و انگار کار خیلی بزرگی کرده با افتخار گفت :

_این دوتا جاسوس رو وقتی که داشتن دور و بر خونه میپلکیدن گیر انداختم قربان !!

چی ؟! جاسوس ؟!
با چشمای گشاد شده سرجام نیمخیز شدم وعصبی گفتم:

_چه جاسوسی؟! چی داری برای خودت الکی میبری و میدوزی ؟!

عزیز با خشم به سمتم اومد و خواست چیزی بهم بگه که رییسشون دستش رو به نشونه ایست جلوش گرفت و خطاب به من گفت :

_اگر ادعا داری جاسوس نیستی پس میشه بگی دور و بر خونه من برای چی میپلکیدی ؟!

با فکری که به ذهنم رسید بی اختیار لب زدم:

_برای کار اومدم

 

🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان