رمان گرگها

رمان گرگها پارت آخر

۲۵۳)

_جووون و کامیار.. بیا میخوام نشونت بدم راحت بودنم چه جوریه

خنده م گرفته بود و خندیدن باعث میشد نتونم خودمو جمع کنم و فرار کنم..
بالاخره کم آوردم و از کمرم کشید و انداختم روی تخت..
خیمه زد روم و چونه مو بوسید..

_فک کردی میتونی از دست من در بری جوجه؟.. درسته قورتت میدم

خندیدم و گفتم
_باشه تسلیمم

ملافه ای رو که دور سینه م پیچیده بودم و موقع فرار شل شده بود، کشید بالاتر و گلومو بوسید و گفت

_شوخی کردم.. امروز اذیتت نمیکنم تا خوب بشی

اشاره میکرد به دردی که باید میداشتم و من با کمی خجالت گفتم

_خوبم.. فقط یه درد خفیفی دارم که غیر قابل تحمل نیست

انقدر با ملایمت و مواظبت باهام رفتار کرده بود که درد آنچنانی نداشتم و از اینکه انقدر درک و شعور داشت که توی اون حال فقط به فکر خودش نبود و خیلی هوای منو داشت، عشقم بهش بیشتر شده بود..

انگشتشو کشید به لبام و گفت
_مطمئنی؟.. نمیخوام اذیت بشی

_مطمئنم.. ولی بهتره محض احتیاط تو کمتر شیطونی کنی

فاصله ی یک وجب بینمونو پر کرد و لبامو بوسید و گفت
_دلم میخواد فقط با تو شیطونی کنم.. ولی اگه لازم باشه یه هفته هم صبر میکنم تا خوب بشی و صدمه ای بهت نزنم

برای مهربونی و نگرانیش دلم ضعف رفت و سرمو بلند کردم و لباشو عمیق و طولانی بوسیدم و وقتی ولش کردم گفتم

_یه هفته لازم نیست.. فک کنم یه امروزو پسر خوبی باشی کافیه

چشماش برق زد و با شیطنت گفت

_یه روز خیلی خوبه.. عاشقتم

و سرشو فرو کرد تو گودی گردنم و کاری کرد که مطمئنم گردنم کبود شد..
جیغی زدم و گفتم

_کامیاااار.. حسابتو میرسم لعنتی

و لبشو گاز گرفتم..
آخی گفت و عقب رفت و با سرخوشی خندید..

از روی تخت بلند شدم که دستشو دراز کرد و گوشه ی ملافه رو کشید و خندید..
بالشو کوبیدم به سرش و گفتم

_مارمولک تخس.. آروم بشین

روی تخت به حالت نیم خیز دراز کشیده بود و انقدر جذاب بود که دلم نمیومد یک قدم ازش دور بشم ولی میخواستم دوش بگیرم و هم اینکه ملافه ی کثیفی رو که تا کرده بودم و گذاشته بودم یه گوشه، بشورم..

_کجا میری زیبای ملافه پوش؟

_میرم دوش بگیرم

_تنهایی؟

_بعله

_از این به بعد دوش تنها ممنوعه

_پررو

بلند شد و دنبالم اومد ولی دیگه شیطنت نکرد و انقدر مهربون بود که شامپو ریخت روی موهام و خودش موهامو شست..

_میخوای زیر آب گرم دلتو مالش بدم اگه درد داری؟

به چشمای خوشگل و مهربونش نگاه کردم که زیر آب مژه های بلندش خیس بود و از موهاش آب میچکید..

بهش خیره شدم و گفتم
_میدونی چقدر عاشقتم؟

به حرفم و نگاه عاشق و شیدام خندید و گفت
_میدونم ولی بازم بگو

_انقدر زیاد که به زبونم نمیاد.. نمیدونم چطوری بگم

دستی به موهای خیسم کشید و پیشونیمو بوسید و گفت
_منم عاشقتم.. خیلی بیشتر از اونی که بتونی حدس بزنی

تو چشمای هم نگاه کردیم و مثل آهنربا به هم کشیده شدیم..
لبامون روی هم نشست و زیر آب عاشقانه ترین بوسه ها رو از هم گرفتیم..

دلم براش پر میکشید و جونمو براش میدادم.. عشق و وصال یار قشنگترین و شیرینترین چیز ممکن بود..

_یاد اونشب افتادم که تب داشتی و همینجا زیر آب یهویی منو بوسیدی

_منم الان یاد همون افتادم.. بوسیدن لبای خیست خیلی مزه داده بود

خندیدم و گفتم
_اونشب فکرشو میکردی که بازم اون اتفاق تکرار بشه؟

_نه.. اصلا فکرشو نمیکردم که مال من بشی و تا آخر عمرمون تو همین حموم زیر آب بارها ببوسمت

حرفش به دلم نشست و زمزمه کردم

_تا آخر عمرمون…

و بازم بوسیدمش..

وقتی دستاش با حرارت روی بدنم لغزید حس کردم که بازم داره خطری میشه و شامپو رو خالی کردم روی موهاش و گفتم

_شلوغی نکن موهاتو بشور

و در رفتم از حموم..

موهامو خشک کردم و لباس پوشیدم و برای کامیار لباس گذاشتم روی تخت تا بیاد و بپوشه..

چقدر قشنگ و شیرین بود که این کارهاشو من انجام میدادم و زن و شوهر شده بودیم..

رفتم پایین تا فکری برای شکم گرسنه مون بکنم که دیدم یه قابلمه ی کوچیک روی اجاق گازه و درشو که برداشتم دیدم کاچیه..

یه بار دیگه از محبت منیره و نگار جون احساساتی شدم و لبخند روی لبام بود که کامیار از پشت بغلم کرد و گفت

_چیه؟.. ناهاره؟

برگشتم طرفش و قابلمه رو نشونش دادم و گفتم
_کاچیه.. منیر پخته برام

_به به کاچی.. خیلی دوست دارم بیار بخوریم

خنده م گرفت و گفتم

_تو که بیشتر از من کاچی لازمی

خندید و با اون موهای خیس و صورت سه تیغش دلمو برد..

_من شکموام نمیدونستی؟

گونه مو گاز گرفت و گفت

_خیلی گشنمه.. تا تو رو نخوردم از این کاچیت بده منم بخورم

نشستیم پشت میز آشپزخونه و دل سیر از کاچی خوشمزه ای که منیره پخته بود خوردیم..

آخراش بود که مامانم زنگ زد و گفت که برام کاچی پخته.. گفتم که منیره زحمتشو کشیده و خودشونم رفتن باغ.. گفت که پس برامون ناهار میفرسته و یکم بعد لاله آورد از دم در غذارو داد، هر چقدر که اصرار کردم پژمانو هم صدا کنه و بیان تو گفت که مزاحم نمیشن و چشمکی

۲۵۴)
بهم زد و گفت
_عروس و دوماد خلوت کردین خوش میگذره دیگه لیلی خانم؟.. از برق چشمات معلومه

معذب شدم و گفتم

_برو پی کارت خجالت بکش

خندید و رفت و من برگشتم پیش کامیارم که هنوز تو آشپزخونه بود و دیدم داره بشقابهامونو میشوره..

از پشت بغلش کردم و گونه مو چسبوندم به پشتش و گفتم

_شما چرا زحمت میکشین آقا؟

_آقاتون فداتون بشه.. شما استراحت کنین بانو

صورتمو محکمتر چسبوندم بهش و از آرامشی که حضورش و وجودش بهم میداد چشمامو بستم..

دستاشو خشک کرد و برگشت بغلم کرد..
چند ثانیه تو همون حال موندیم و بعد از زمین بلندم کرد و کشید تو بغلش..

_تا وقتی تنهاییم میخوام از فرصت استفاده کنم و از بغلم نزارمت زمین

بهش خندیدم و بوسه ی کوتاهی به لبش زدم..

تو چشمام نگاه کرد و گفت

_امشب یه ضیافت دوتایی بدیم؟

نمیدونستم منظورش چیه ولی هر چی که دلش میخواست منم میخواستم و گفتم

_بدیم

روزمون با بوس و بغل و عشق گذشت و ناهارمونم خوردیم و عصر بود که کامیار گفت میره بیرون و زود برمیگرده..

گفتم پس منم شام درست میکنم ولی گفت که از بیرون غذا میگیره و من استراحت کنم تا برگرده..

وقتی برگشت گفت که نرم پایین و تو اتاق بمونم تا صدام کنه..

نمیدونستم چیکار داره میکنه و صبر کردم تا برگشت و کمدو باز کرد و لباس شب مشکی رو برداشت و از کاورش دراورد..

با دیدن اون لباس احساساتی شدم و چشمام پر از اشک شد..

خود لباس و گرونقیمتی و زیباییش مهم نبود برام.. چیزی که برام خاصش کرده بود این بود که وقتی فهمیده بودم زن دیگه ای توی قلب و زندگی کامیار نیست و اون لباسو به عشق و نیت من خریده، غرق خوشحالی شده بودم و حس خاصی به اون لباس داشتم..

روزی که لباس ارزشمند منو داد به آذر، غم سنگینی روی دلم نشست که نتونستم تحملش کنم و رفتم..

اومد جلو و توی چشمای اشکیم نگاه کرد و گفت

_روزی که این لباسو برای تو خریدم آرزو کردم خدا تو رو برای من بخواد و سهم من باشی و یه شب اینو بپوشی برام و من با خیال راحت تماشات کنم.. امشب اون شبه

عجیب بود که منم همیشه تو تصوراتم پوشیدن اون لباسو پیش کامیار تجسم میکردم و رویا بود برام..

_منم خیلی دوست داشتم امشب اتفاق بیفته برامون

لباس نرم و لطیفو گذاشت روی دستام و گفت

_اتفاق افتاد و بالاخره تو مال من شدی.. الان بپوشش و بیا پایین

و خودش رفت و من لباس رو پوشیدم..

انقدر ظریف و زیبا بود که با پوشیدنش آدم دیگه ای میشدم و خیلی بهم میومد..

آرایش قشنگی کردم و رژ قرمزی که به سیاهی اون لباس شب میومد و تکمیلش میکرد زدم و موهامو بالای سرم شل جمع کردم..

قسمت جلوی لباس پوشیده بود ولی پشتش چنان دکلته ی دلفریبی داشت که خودم دوست داشتم توی آینه طولانی به خودم نگاه کنم..

پشتش کاملا باز بود و تا بالای باسن دکلته داشت..
انحنای کمرم و گودی وسط پشتم و بلندی گردنمو خیلی زیبا نشون میداد و تو دلم به سلیقه ی کامیار آفرین گفتم..

کفشهای پاشنه بلند مناسبی هم پوشیدم و عطرمو به گردنم و مچ دستام زدم و رفتم پایین پیش یار..

صدای موزیک لایت قشنگی به گوشم خورد که وقتی دقت کردم متوجه شدم که آهنگ فرانسوی رمانتیک و زیبای Je l’aime a mourir از فرانسیس کابرل هست که خیلی با احساس میخوند و میگفت “تا حد مرگ دوستت دارم”..

آهنگی که انتخاب کرده بود همون اول کار دلمو لرزوند و بیصبر شدم که برم ‌پیشش و بین دستاش جامو بگیرم..

وقتی از راه پله وارد هال پایین شدم دیدم که چراغها رو خاموش کرده و فقط آباژور بزرگ گوشه ی هال روشنه..

میز بزرگ رو خیلی قشنگ چیده بود و غذایی رو که از بیرون خریده بود همراه با دسته گل بزرگ قرمز و زیبایی گذاشته بود روی میز و دو تا هم شمع بزرگ گذاشته بود توی شمعدانهای نقره و روشنشون کرده بود..

خودش شلوار و پیرهن مشکی تنش بود و کنار میز وایساده بود و به من خیره شده بود..
انقدر جذاب و خوشقیافه بود که از دیدنش سیر نمیشدم..

سرتاپامو با لذت نگاه میکرد که چند قدم رفتم سمتش و مقابلش وایسادم..
زل زده بود بهم و یاد اون روزی افتادم که این لباس تنم بود و توی اتاقک پرو نگاهمون توی آینه افتاده بود به هم و دست و دلمون لرزیده بود..

به نگاه عاشقش لبخند زدم و گفتم

_چه فضای رمانتیکی درست کردی کامیارم

دستمو گرفت و برد سمت لباش و محکم و طولانی بوسید و گفت

_خیلی زیبایی عشق من.. اونروز که لباسو تو تنت دیدم دلم برات ضعف رفت ولی نتونستم خوب نگات کنم.. ولی الان دلم میخواد ساعتها نگات کنم

دستامو انداختم دور گردنش و گفتم

_نگام کن.. تا آخر عمرمون به هم نگاه کنیم و چشمهای تو همینقدر عاشق باشه.. من دیگه هیچی از خدا نمیخوام

خم شد و زیر گوشمو بوسید و عطرمو نفس کشید و زمزمه کرد

_خیلی عاشقتر از اونیم که فکر میکنی

و لبمو بوسید و دستاشو دور کمرم گذاشت و با اون آهنگی که خواننده ش با احساس تکرار میکرد “تا حد مرگ دوستت دارم” رقصیدیم توی بغل هم..

۲۵۵)

اونشب یکی از قشنگترین شبهای عمرم بود و تا صبح با کامیار عشق ریختیم توی رگ و خون هم و دوباره و صدباره به هم دل دادیم..

دو ماه از ازدواجمون گذشته بود که کامیار گفت بریم پیش دکتر محمدی.. میگفت میخوام خیلی جدی معالجه بشم تا بتونیم مثل همه نرمال زندگی کنیم..

بهش گفتم که من ازش انتظار نرمال بودن ندارم و شرایط خاصش مورد قبولمه و تحت هر شرایطی دوستش دارم و از بودن باهاش لذت میبرم..
گفت که میدونه ولی خودش میخواد که تغییراتی توی زندگیش به وجود بیاد..

وقتی بعد از مدتها رفتیم تیمارستان، با دیدن ساختمونش من و کامیار به هم نگاه کردیم و کامیار دستمو فشرد و گفت

_باورم نمیشه که اینقدر زیاد عاشق اون دختری شدم که وقتی میومد اینجا ازش بدم‌ میومد و بهش گفتم سیریش.. ولی تو بیخیالم نشدی و دستمو گرفتی و محکم کشیدیم بیرون از این فراموشخانه

به نگاه عاشق و غمگین و قدردانش لبخندی زدم و گفتم
_قدرت عشقه دیگه.. بیخیالت نشدم چون بطور غیرقابل باوری عاشق یه بیمار روانی تو این تیمارستان شدم که هیچی ازش نمیدونستم

دست همو محکم و با عشق فشردیم و رفتیم داخل پیش دکتر محمدی..

کامیار بهش گفت که ازدواج کردیم و میخواد تغییراتی توی زندگیش بده و نمیدونه که چطور باید شروع کنیم..
دکتر محمدی رو به من کرد و گفت
_تا جایی که من میدونم شما تاثیر زیادی روی کامیار دارین و امید زیادی هست که وجود شما باعث بهبود بیشترش بشه

لبخند زدم به هردوشون و گفتم
_امیدوارم

دکتر محمدی فکری کرد و گفت
_حتی یادمه که یه بار وقتی کامیار دچار حمله ی عصبی شده بود شما آرومش کرده بودین.. درسته؟

با یادآوری اینکه یهویی بوسیده بودمش و اونطوری آرومش کرده بودم خنده م گرفت و زیرچشمی به کامیار نگاه کردم که اونم میخندید..

_اونروز چطوری آرومش کردین خانم ستوده؟.. جای سئوال بود برام ولی فرصت نشد بپرسم

خنده ی کامیار روی لبش بیشتر شد و من ترسیدم که کامیار بهش بگه و آبروی من بره.. بهش چشم غره رفتم که چیزی نگه و خودم با تته پته گفتم

_عه.. میشه گفت بنوعی شوک دادم بهش دکتر

کامیار نگاهی به من کرد و دستشو گذاشت جلوی دهنش تا دکتر خنده شو نبینه و من خدا خدا کردم که دکتر محمدی نوع شوک رو نپرسه..

_چطور شوکی؟

خدایا.. دکتر ول کن نبود.. مکثی کردم و بالاخره گفتم

_راستش با یه چوب کوبیدم تو سرش

کامیار پقی کرد و چشمای دکتر گرد شد.. چاره ای نداشتم باید یه چیزی میگفتم..

دکتر با ناباوری نگاهی به کامیار که به زور جلوی خودشو گرفته بود که قهقهه نزنه کرد و گفت

_جدی زد تو سرت؟

لبمو گاز گرفتم و بهش اشاره کردم که بگو آره، ولی اون لعنتی آبرو نزاشت برام و گفت

_با دکتر باید روراست بود تا بتونه کمک کنه به بیمار

و رو به دکتر محمدی گفت
_نه دکتر شوخی میکنه.. با یه شوک عاطفی از طرف ایشون آروم شدم

اوه خدایااا.. شوک عاطفی.. خوب جمعش کرده بود و فکر نمیکردم دیگه دکتر محمدی بیشتر مسئله رو باز کنه..

دکتر خنده ی محوی کرد و من رنگ به رنگ شدم و به کامیار اشاره کردم که میکشمت و اونم بدجنسانه خندید..

_پس حدس من درست بوده و شما و محبتتون میتونین تاثیر زیادی روی بیماری کامیار داشته باشین.. عشق واقعی بزرگترین درمانه، مخصوصا تو بیماریهای روحی و روانی.. ولی من راهکارهای دیگه ای هم بهتون پیشنهاد میدم که هر کدومو خواستین امتحان کنین

دکتر محمدی گفت که با تلویزیون شروع کنیم و چندتا فیلم که میدونیم توش هیچ اشاره ای به اون حیوان نشده بگیریم و با کامیار با خیال راحت تماشا کنیم و بتدریج برنامه های تلویزیون رو هم اضافه کنیم.. و اینکه اگه میتونیم یه سگ کوچولو بخریم و جلوی چشممون باشه و اگه کامیار مشکلی باهاش نداشت یه مدت بعد سگ نسبتا بزرگتری بیاریم تا کامیار بهش عادت کنه و حساسیتش نسبت به پارس سگها از بین بره..

همه ی حرفایی رو که زد با دقت گوش کردیم و بتدریج عملی کردیم..

هر روز یه فیلم خوب و گاهی کمدی انتخاب میکردیم و تماشا میکردیم ولی کامیار در مورد خریدن سگ تردید داشت و امروز و فردا میکرد..

تا اینکه من از علیرضا خواستم زحمتش رو بکشه و یه سگ یورکشایر دوست داشتنی کوچولو برامون بخره..
وقتی کامیار سگو دید عضلات صورتش منقبض شد و دیدم که حالتش عوض شد..
سریع به علیرضا زنگ زدم تا برگرده و فعلا سگو ببره خونشون..

منم از حال عصبی کامیار عصبی شده بودم و پشیمون بودم که قبل از اینکه خودش اوکی بده سگو خریدم..
یک روز بعدش خودش گفت که بریم و سگو از علیرضا بگیریم..

کاملا مشخص بود که تحمل دیدن سگ و صدای پارس کردنش رو نداره ولی خودشو مجبور میکرد که آروم باشه و یه جوری کنار بیاد با اون حیوون..

یکهفته طول کشید تا کامیار بعد از سردردهای شدید و لرزش دستها، حالش مقابل سگ بهتر شد و اون حالت انقباض و انزجار کاملا از بین رفت..

سگ کوچولو انقدر خوشگل و مهربون بود که همش میرفت سمت کامیار و بالاخره موفق شد بعد از یکهفته به کامیار نزدیک بشه و بشینه تو بغلش

۲۵۶)
از پیشرفتی که کامیار کرده بود و تونسته بود با یه حیوونی که پارس میکرد و هر چند که کوچک و خیلی بامزه بود ولی وقتی عصبانی میشد دندوناشو نشون میداد، رابطه برقرار کنه، خیلی خوشحال بودم..

روزهایی که من میرفتم دانشگاه غر میزد که دلم برات تنگ میشه و بعدش تصمیم گرفت که ساعاتی که من کلاس دارم اونم بره نمایندگی و به این بهونه کم کم برگرده سرکارش..

وقتی کلاسم تموم میشد و بیرون ساختمون دانشکده کامیار رو میدیدم که تکیه داده به ماشین و منتظر منه، تموم خستگیم در میرفت و عشقش توی دلم سرریز میشد..

شب از نیمه گذشته بود و سر من روی بازوی کامیار بود و اون غرق خواب..
دوست داشتم توی خواب نگاهش کنم.. مردی که همه ی دنیام بود و میدونستم که منم همه ی دنیا و زندگیه اونم..

آروم دست کشیدم به موهای قشنگش و نگاهم افتاد به کتفش که قبلا جای زخم دندون های گرگها بود و الان تتوی قشنگی که طرح یه پَر و یه زنجیر بود، درست روی رد زخم خالکوبی شده بود..

چند جای بدنش جای زخم و اثر گرگها بود و میدونستم که هربار که چشمش بهشون میخوره یاد حادثه ی گرگها میفته و حالش دگرگون میشه..

بهش پیشنهاد کردم که اگه دوست داره بریم و روی زخمهاش خالکوبی کنه تا روی رد زخمها پوشیده بشه و اذیتش نکنه..
از پیشنهادم خوشش اومد و گفت که فکر خیلی خوبیه..
روی پهلوش که جای زخم بزرگی بود و کلیه ش رو هم بخاطر اون زخم و دریدگی عمیق از دست داده بود، طرح خیلی زیبایی از یک فرشته ی زن که موهاش صورتش رو پوشونده بود و بالهای بزرگی داشت خالکوبی کرد.. میگفت این فرشته تویی که از تاریکی و عذاب نجاتم دادی و مثل این طرح فرشته نشستی روی زخمهام و مرهم شدی برای زخمهای روحم و جسمم..

من هم روی انگشتم زیر حلقه م اسم کامیار رو به لاتین تتو کردم و بهش گفتم که اسمش روز ازل، روی قلبم خالکوبی شده..

صبح روز جمعه بود که رفتیم سر خاک بابام و از اونجا هم قرار بود بریم درکه و کوله پشتی هامون پشت ماشین بود..
من عاشق درکه بودم و خوشبختانه کامیار هم مثل خودم بود و زود به زود درکه لازم میشدیم و حسابی به خودمون خوش میگذروندیم..

کامیارم مشغول رانندگی بود و همش برمیگشت منو نگاه میکرد و منم با عشق بهش خیره میشدم و فکر میکردم که هیچوقت از نگاه کردن بهش سیر نمیشم..

صدای موزیک همراه با حضور و نگاه های عاشق کامیار مستم کرده بود که آهنگ “جانم عشقم” از سعید شریعت اومد..
صداشو حسابی بلند کردم.. هردومون اون آهنگو دوست داشتیم و گاهی توی ماشین بلند بلند برای هم میخوندیم و عشق و حال میکردیم..

جانم، عشقم
عشقم، جانم
با تو من باران در تابستانم
جانم عشقم
تو دلداری
در من جاری
درمان این عاشق بیماری
من مجنون بی آزارم
دوسِت دارم

تو جذابی
عشقی
نابی
لیلیِ دنیامی
دوسِت دارم…

با شوق و لذت برای هم میخوندیم و من بهش میگفتم دوسِت داااارم و خم میشدم طرفش و اونم از ته دل همراه خواننده میخوند برام و تو چشمام عاشقانه نگاه میکرد و من شیداترین عاشق دنیا میشدم..

۲۵۷)

همیشه تا ایستگاه آخر درکه میرفتیم و اون بالا مینشستیم و زمین و آسمونو نگاه میکردیم و لذت میبردیم..

تا ایستگاه آخر کم مونده بود و هیچ کس نبود و خلوت بود که یهو کامیار بغلم کرد و گفت

_خسته شدی.. بیا خودم ببرمت

دست و پا زدم و گفتم

_عه خسته نشدم بزارم زمین الان یکی میبینه آبروم میره بابا

_نه نه خسته شدی

میخندید و ولم نمیکرد لعنتی..

_همیشه دوست داشتم بغلت کنم و ببرمت اون بالا.. امروز که خلوته فرصت خوبیه

_حداقل کولم کن این شکلی خیلی بده اگه یکی ببینه

بلند خندید و گفت

_پررو رو ببین میگه کولم کن

_به من چه خودت دوست داری

کولم کرد و منم دستامو محکم دور گردنش حلقه کردم..

_چه کیفی میده کامیار.. بعد از این همیشه اینطوری بریم آخرشو

_لیلی خفه م کردی دستاتو شل کن مثل کوآلا چسبیدی

میخندید و منم محکم تر گردنشو بغل میکردم تا اون باشه دیگه از این هوس ها نکنه..

چند دقیقه بعد رسیدیم و قبل از اینکه بزارتم زمین، خم شدم و گونه شو گاز گرفتم و گفتم

_سواری خوبی بود

دور و برو نگاهی کرد و لبامو محکم بوسید و آخرشم گازی گرفت که آخم بلند شد..

_عاشقتم بچه پررو

خندیدم بهش و گفتم

_منم عاشقتم دیوونه ی من

نشستیم پیش هم و از کوله پشتیش شیشه ی آبو درآورد و یک نفس خورد..
هوا عالی و آفتابی بود و از منظره ی مقابلمون لذت میبردیم..

هوای خنک و تمیز رو عمیق کشیدم به ریه هام و نگاهی به مردمی که داشتن بالا میومدن کردم و با خودم فکر کردم که هر کسی از این زندگی سهمی برده..

یکی پدر و مادر خوب قسمتش شده بود و یکی همسر خوب.. یکی بچه های خوب و یکی مال و ثروت.. یکی زیبایی و سلامتی.. و یکی توانایی خاص و استعداد چیزی.. خلاصه خدا با عدالتش برای همه سهمی قرار داده بود تو این زندگی و دنیا..

نه به کسی همه ی خوشبختی ها و دارایی هارو یکجا داده بود و نه کسی رو از همه ش محروم کرده بود..

هر کسی به نوعی چیزهایی داشت و نداشت.. کامیار بخاطر مسئله ی بچه ناراحت و معذب بود ولی من گفته بودم انقدر صبر میکنم تا اینکه از لحاظ روحی و عصبی آماده بشه و با خیال راحت بچه دار بشیم..

حتی اگه هیچوقت بچه دار نمیشدم هم راضی بودم.. چون زندگیِ خوش با کامیار، برام از هر چیزی مهمتر و ارزشمندتر بود و توی دورانی که ازش جدا بودم سختترین دوران زندگیم رو گذرونده بودم و عملا تبدیل شده بودم به یه مرده ی متحرک و بنابراین قدر بودنش رو میدونستم..

کامیار و عشق نابش سهم من از زندگی بود.. و فقط به داشتن خودش راضی بودم..
قرار نبود برای خوشبخت بودن و یا خوب زندگی کردن حتما بچه ای در کار باشه.. من عشق بینظیر کامیار رو داشتم و این نعمتی بود که کمتر کسی توی زندگیش نصیبش میشد..

عشق میتونست هر مشکلی و کمبودی رو جبران کنه، به شرطی که عشق واقعی میبود..
نه عشقی که بین زن و شوهر با فقر و یا مشکلات دیگه از مقدارش کم بشه و با گذشت سالیان از بین بره..

عشق اگر عشق بود، میموند، و درمان میشد برای هر دردی..

کاش انسانها یاد میگرفتن که قدر داشته های با ارزششون رو بدونن و شکرگزار باشن..

عشق و سلامتی بنظر من بزرگترین سهم بود برای آدم و من هردوش رو داشتم و وقتی نگاه عاشق کامیار توی چشمهام میگشت خودمو خوشبخت ترین زن دنیا میدونستم..

حتی تو اون روزای سخت هم میدونستم اون خدای بزرگ و توانایی که همه ی مخلوقاتش رو میبینه و زیر نظر داره، منو هم رها نمیکنه به حال خودم و هوای همه ی بنده هاش رو داره.. درست مثل آدمی که کنار یه لونه ی بزرگ ‌مورچه نشسته باشه و به همه ی مورچه ها و احوالاتشون دید کافی داشته باشه..

خدای مهربونم من و کامیار رو هم به حال خودمون رها نکرده بود و اون روزهای سخت، مبنا و ریشه ی محکمی شده بودند برای زندگی آینده و بنای محکمی که با عشق میساختیم..

برای خوب زیستن فقط کافی بود که باور و ایمانمون رو به مهربونی خدا، و عشقمون رو به کسی که همراه و همدلمون بود تحت هیچ شرایطی از دست ندیم..

(پایان)

سخن آخر نویسنده

دوستانی که از ابتدای رمان گرگها همراه و همپای من تا پایان اومدین و با انرژی قشنگتون و حتی انتقادات سازنده تون تشویقم کردین، سپاس 🙏

امیدوارم مثل رمان بر دل نشسته از این رمانم هم لذت برده باشید و اشکالات و کاستی هاش رو به من ببخشید..

اگر طی داستان گاهی به مقوله های دیگه ای گریز زدم، دلیلش این بود که خواستم چیزی بیشتر از یک رمان صرفا عاشقانه به مخاطبینم بدم که رنج سنیشون اکثرا زیر بیست سال بود و خواستم در حد توان خودم چیزی به دانسته هاشون اضافه کنم..
امیدوارم تونسته باشم، ممنون از همه تون و بدرود🌹

۱۳۹۹/۱۲/۱۵ ابهام

‫560 دیدگاه ها

  1. اییی واااااای چراا همچین شوود؟!
    ): ):
    شکلکها بیشتر وقتا تغئیر ماهیت میدادن یعنی یجورایی عوض میشوودن•••••••
    الان چراا عوض نششووود؟!؟!؟

  2. مهرناز جان عزیزم**
    میبخشید من هم دیرکردم🙏 اینترنتمون مدتی که تموم شده الان یسری مواقع از اینترنت شخصی داداشم قرض میگیریم 😕😐😜😃😊 خیییلی خوشحالم که با شما آشنا شدم و رمانت خوندم😘😇
    گِرَتزییِه* گِرَتسییِهه { ایتالیایی ممنون متشکر😉😀 ). بخاطر زحمتی که کشییدی و من امیدوارم که رماناتو بعدها چاپ کنی و به آرزوهای قشنگت برسی••••• گلم بوس بوس😘😗💋

    پی نوشت؛ عزیزم اگر توی مجازی هایی مثل تلگرام•واتس آپ•وایبریا ایموو. اسکایپ اینستاگرام یا فیسبوک هستی خوشحال میشم که آدرس بدی بیشتربتونیم باهم حرف بزنیم• صحبت کنیم

    1. مرسیییی نیوشا جانم 😊😘
      گلم اینستای رمانمو پاکیدم
      تل هم سال به سال میرم بخاطر فیلترشکن
      ولی روبیکا هستم
      اگه داری بیا اونجا بحرفیم

      1. الان ندارم عزیزم امااگر این برنامه رو هم به بقیه برنامه هام(مثل تلگرام واتس آپ ) اضافه کردم حتمن اولین نفرمیام به شما میگم گُلم 😉😀😜😁😘💓🌹
        ( اون زبوون شکلک خنده بامزه بانمک در نظر بگیرید قبلها که تبدیل به خنده بازیگوش میشوود )

  3. راستی مهرناز جون
    میشه بگی که تو چند سالگی فهمیدی ذوق نویسندگی داری؟
    رمان بعدی رو کی مینویسی چون ما از همین الان منتظرشیم.برا رمان بعدی خبرمون کن جا نمونیم ازش
    واقعا دست مریزاد دست به قلمت عالیه قندی خانم😅
    منو که از درس خوندن انداخت تو یه روز تمومش کردم 🤕🥴البته بین خودمون بمونه که امتحانم رو خراب کردم🤦🤒

    1. عزیزم من اولین رمانمو ۱۵ سالم بود نوشتم و فقط خودم و دوستام خوندیمش😁
      فعلا که قصد نوشتن ندارم ولی اگه یه روزی بازم دست به قلم شدم تو همین سایت میزارم عزیزم😊
      قندی خانوم😅 توام میدونیش🙈
      درس و امتحان از همه چی مهمتره ها 😄

      1. وای عزیزم پس نویسندگی تو خونته😍
        اع چرا🥺اخه من از کجا بفهمم کی رمانتو مینویسی
        اخه رمانت با رمان های دیگه خیلی فرق داره و خوشکلتره و موضوعش ادمو جذب میکنه به نظرم نویسنده ی بی نظیری میشی
        منتظر کتابات هستیم😄
        و ازت خیلی ممنونم که علاوه بر اینکه رمانو نوشتی یه سری مطالب اموزنده هم توش استفاده کردی و واقعا عالی بود
        واقعا اون قسمتای طنزش خیلی باحال بود تو رختخواب داشتم میخوندم که یهو اونجا ها که میرسیدم با خنده بلندم همه رو بیدار میکردم😅
        بابا اخه رمانای تو هوشو از سر میپرونه نمیزاره درست رو درس خوندن تمرکز کنیم😅😘😘
        اگه دلم براتون تنگ شد اونوقت چیکار کنم🥺🤕

        1. ای جانم عزیزم خوشحالم که خندوندمت 😁
          نیلی جونم راستش به این زودی ها قصد رمان نوشتن ندارم پس نگران نباش از دست نمیدی😜
          دلت تنگ شد بیا تو چت روم سایت هممون اونجاییم

          1. وای خداروشکر عزیزدلم همش نگران این موضوع بودم. مهربون منی تو😘😘😘😘 خودت ماهی مهرناز جونم خیلی دوستت دارم فرشته جون💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞

            1. چرا نگران عزیز دلم؟ تو که کاری نکردی من ناراحت بشم قشنگم😘😍😊
              آریا خوشگلمو ببوس از طرف من زهرایی😘😘😘😘😘

              1. آخه ی چند روزی ی مشکلی داشتم تو سایت نیومدم این پارت روهم دیر خوندم گفتم شاید چیزی بهم گفتی من نخوندم ج ندادم ناراحت شدی… تو ک قلب منی عزیزم
                اگه ژاپنی بودی اسمت میشد جون جون جون😉😉😉
                چشم گلم آریا دس بوسته منم روی ماه تورو میبوسم😘😘😘😘

  4. سلام به همگی از شما نویسند عزیز تشکر می کنم با اینکه من رمانتون رو دیروز از صبح تا شب خوندم واخرین پارت گذاری رسیدم شما رمانتون تکراری نبود من خودم رو معرفی می کنم. من زهرا موسوی ابوطالب چون همه جا ابوطالب رو میگن من عادت کردم ازیه روستا وخودم خیلی میترسید چون اخلاق پسرونه داشتم ولی رمان برای مزخرف بود چون از اطرافیان به مخصوصا مذکر ها بدم میومد می ترسیدم ولی حالا نمی ترسم واز هیچ پسری نمی ترسم مرسی که این شجاعت رو به من دادین ما منتظر رمان جدید هستم عزیزم

      1. سلام خدایی یه سوال دارم
        جون تو چطوری تونستی اینو بخونی و جواب بدی من که از صبح تا الان نشستم تازه تونستم دو سه تا کلمشو بخونم😅
        فک کنم کاملا زهرا رو دیگه بشناسی چون معارفه ی کاملی کرد

  5. سلام مهرنازجونم. خوبی عزیزدلم؟ وای بالاخره پارت آخر🥺🥺🥺🥺
    چقدرم قشنگ و عالی تموم شد… مرسی مهرنازی خییییییییییییلی خدا قوت رمان گرگ ها برا من بهترین رمانی بود ک خوندم معرکه بود اصن دمت گرم انشالله که همیشه تندرست و سلامت باشی و ب همه آرزوهای قشنگت برسی💋💋💋💋
    ببخش منو اگه این چند وقت غر زدم یا درخواست های الکی کردم یا هرچیزی فقط بخاطر علاقه زیادم ب رمان بود و البته خود جیگرت. خلاصه ک خیلی ممنون ازت زیبا خانوم💋💋💋💋💋💋💋💋💋💞💞💞💞💞💞💞💞💞

    1. مرسیییی زهرا جونممم فدات بشم این حرفا چیه اتفاقا من کیف میکردم وقتی چیزی میخواستی چون میفهمیدم رمانم برات اهمیت داره 😊
      خیلی خوشحالم که اینقدر دوست داشتی رمانمو زهرایی 😍😘
      بوس رو لپات زهرا خوشگلم 😘😘😘😘😘

      1. عشق منی تو ک بانوی مهربون💋💋💋💋💋 عزیزدلمی تو بوس رو صورت ماه خودت عزیزدلم💋💋💋💋💞💞💞💞💞

    2. سلام خدایی یه سوال دارم
      جون تو چطوری تونستی اینو بخونی و جواب بدی من که از صبح تا الان نشستم تازه تونستم دو سه تا کلمشو بخونم😅
      فک کنم کاملا زهرا رو دیگه بشناسی چون معارفه ی کاملی کرد

  6. عالی بودی دختر خوب
    با قدرت به کارت ادامه بده
    به امید روزی که کتاباتو بخونم و لذت ببرم❤🥰

  7. خیلی خوب بود مهرناز جون 🤩عالی بود
    دوباره از این رمانا بزار
    با هر پارت غمگینش غمگین میشدیم و با هر پارت طنزش خوشحال میشدیم و میخندیدیم و با هر پارت رمانتیکش قلبمون تاپ تاپ میکرد😅😅😅

  8. مرسی مهرناز جونیییییی
    این کنکور لعنتی وقت واسه ادم نمیذاره من دیشب نتونستم پارتو بخونم ولی مرسی از خودت و کسایی که دلیل این الهام های قشنگن.
    .
    .
    .
    امیدوارم چند ماهه دیگه با یه رمان قشنگتر برگردی عزیزم
    خسته نباشی بهترین:)))))))))

  9. مهرنازی عااااااااااااااااااااااالی بود خسته نباشی
    خب حالا دیگه کجا بگیم و بخندیدم؟

  10. سلام مهرنازی خسته نباشی عزیزمم😘🌹مثل همیشه عاااااالی بود❤
    خسته نباشی گلم💋 واقعا قلمت فوق العاده بود😍😍
    ان شاءالله دوباره برامون رمان جذاب بنویسی با اون اطلاعات جالب(راجب خداشناسی و قرآن)و احساسات نابت🥰😉

  11. آقای دکتر اون پایین خعلی شولوغ شد…
    درسته ک کسی بهم بگه نمتونم بیشتر انگیزع میگیرم…
    ولی شما ک هرکسی نیسی! 😌
    آقای دکتری~
    تو بگی میتونی اونم این همه من دیگه در انگیزع غرق میشم😍😌✨
    لهنت بهت روزمو ساختی💜
    مرسی بهت🌈💖✨
    😁😁😁

  12. مهرنازجون و همه ی دوستای گل و گلاب سایت رمان دونی،من فردا عازم مشهد هستم،برای همه تون اونجا دعا میکنم که انشالله سال ۱۴۰۰سال خوبی باشه و به خواسته های دلتون برسید

      1. ممنون عزیزدل.انشالله قسمت همه عاشقا بشه ،هم اونایی که عاشق امام رضا هستن،هم اون عاشقایی که دوست دارن دونفری برن.
        حتما به یاد همه خواهم بود

  13. مهرناز جون برات موفقیت های بیشتررر ارزو میکنم و مطمعنم وقتی توی قله ی موفقیت ببینیمت هممون از ته قلبمون برات خوشحال میشیم
    خدانگهدار تا عصر۱۴تیر ۱۴۰۰
    ۱۴ تیر از احوالاتم بهت میگم 😂و خواهش میکنم برام دعا کن ❤️

  14. سلام خانم نویسنده بی نظیر
    خیلی ممنون هم از رمان عالیتون و هم از مرتب بودن پارت ها همینه در زندگی موفق باشید 🌹

  15. سلاااااااااام عزیزان دلم !!!!!!! چطورین فرزندانم ؟؟؟؟؟؟
    وااااااااااااای مهری تو محشری دخی دست و پنجه طلا عاشقتم لازم شد بیام لپاتو گاز بگیرم اتفاقا دم دست هم هستی دیگه چی از این بهتر ؟؟؟؟؟ هوووووم؟؟؟؟؟ بالاخره همشهری گفتن . مهرنازی دلم گرفت انقدر که اینا چس ناله کردن اه ه ه ه تیردادیون منو هم دعوت کن من دلم عروسی موخواد 🥺🥺🥺🥺🥺🥺 مهری آیدی بده تو تله با هم بحرفیم دلم برا همتون میتنگه ولی من هیچ جا نمیرم هستم 😁😁😁😁😁😁

  16. سلام به همگی 💫
    مهرناز عزیزم رمانت خیلی قشنگ تموم شد 😍❤️
    راستش تو این دو سه هفته اونقدری غمگین بودم که فقط به عشق رمان تو فقط میومدم سایت که یکم حال و هوام عوض بشه 😍❤️
    خسته نباشی عزیزم 💖
    ایشالله بعد چند وقت، خستگی نوشتن دوتا رمان از تنت در بیاد و اگه تونستی بازم برامون رمان بنویسی همراه با قلم زیبات و ذهن خلاقت 😘🤩
    آرزوی بهترین ها رو برات دارم 🤗
    ایشالا همیشه خوش حال و لبی خندان داشته باشی 😁😊😇
    دوستت دارم ❤️😍
    موفق باشی عزیز دلم👍🏻😍
    ۱۳۹۹٫۱۲٫۱۶
    ساعت ۱۳:۳۲
    عسل(bilbo)

  17. خسته نباشید
    من خوشحالم که این رمان رو خوندم منتظرم بقیه رمانهاتون رو هم در آینده بخونم
    و اینکه این رمان بین رمان های زیادی که خوندم از همش بهتر بود

    1. فقط همین پارت اخرش رو خوندم رمان قشنگی بود خوشم اومد شاید رفتم از اول خوندم من اصولا رمان هایی که اخرش بهم نمیرسن رو نمیخونم ولی این خوب بود
      نویسنده شم خسته نباشه❤️

  18. Hum tere bin ab reh nahi sakte
    Tere bina kya wajood mera
    Tujhse juda gar ho jaayenge
    Toh khud se hi ho jaayenge judaa
    در حال حاضر من نمیتونم بدون تو زندگی کنم
    بدون تو، من چیزی نیستم
    در حال حاضر من نمیتونم بدون تو زندگی کنم
    بدون تو، من چیزی نیستم
    اگر من از تو جدا شم
    این دنیا رو ترک خواهم کرد
    Kyunki tum hi ho
    Ab tum hi ho
    Zindagi ab tum hi ho
    Chain bhi, mera dard bhi
    Meri aashiqui ab tum hi ho
    چون فقط تو هستی
    اکنون تو هستی
    اکنون زندگی من فقط تویی
    ارامش و درد من
    اکنون عشق من فقط تویی
    Tera mera rishta hai kaisa
    Ik pal door gawara nahi
    Tere liye har roz hai jeete
    Tujh ko diya mera waqt sabhi
    Koi lamha mera na ho tere bina
    Har saans pe naam tera
    چه نوع رابطه ای بین من و تو هست؟
    نمیتونم به دور از تو برای یک لحظه زندگی کنم
    فقط برای تو هر روز من زندگی می کنم
    همه زندگی و زمان من رو وجود تو فراگرفته
    من آرزو می کنم هیچ لحظه ای بدون تو وجود نداشته باشم
    در هر نفسم نام تو نوشته شده
    Kyunki tum hi ho
    Ab tum hi ho
    Zindagi ab tum hi ho
    Chain bhi, mera dard bhi
    Meri aashiqui ab tum hi ho
    چون فقط تو هستی
    اکنون تو هستی
    اکنون زندگی من فقط تویی
    ارامش و درد من
    اکنون عشق من فقط تویی
    Tumhi ho… Tumhi ho…
    Tere liye hi jiya main
    Khud ko jo yun de diya hai
    Teri wafa ne mujhko sambhala
    Saare ghamon ko dil se nikala
    Tere saath mera hai naseeb juda
    Tujhe paake adhoora naa raha hmm..
    تو هستی ، تو هستی
    همه توجهم رو به تو دادم
    عشق و وفاداری تو من رو مراقبت کرد
    همه غم هام رو از دلم بیرون کرد
    سرنوشت تو به من وصل شده
    اگر تو رک پیدا نمی کردم کامل نمی شدم
    Kyunki tum hi ho
    Ab tum hi ho
    Zindagi ab tum hi ho..
    Chain bhi, mera dard bhi
    Meri aashiqui ab tum hi ho
    چون فقط تو هستی
    اکنون تو هستی
    اکنون زندگی من فقط تویی
    ارامش و درد من
    اکنون عشق من فقط تویی
    ******
    به شدت رو این آهنگ کراش دارم 😐
    با این که برای ده بوقه 😛

  19. بازم مهرناز دلارو دیوونه کرده 💃
    کمیار موهاشو عروسکی شونه کرده 😐🙌
    رنگ چشای لیلی قشنگو نازه 😆
    مینو چه آسون دلشو به مهرناز می‌بازه 😐🙌😆😅

    مهرناز جون باز از وجود این همه احساس تو قلمت منو به وجد آوردی
    من مثل تو نمیتونم با کلمات احساس خودمو بیان کنم
    Please write a novel again
    لطفاً باز یه رمان بنویس 🙃
    You are wonderful
    تو بی نظیری مهرناز جون 🙌
    I love you
    عاشقتم
    I so love you
    من خیلی عاشقتم
    مهرنازی تک تک کلمات دنیارو بزارم کنار هم باز هم نمیتونم احساسمو در برابر قلمت زیبات بگم
    بابا داری میزنی رو دست ویلیام شکسپیر 😅
    عزیزم آرزو میکنم یه روزی بتونم از بیرون رماناتو بگیرم بخونم 🤲
    مهرناز خوجملم تو واقعا تصویر ذهنی منو از قلم خوب تغییر دادی
    و از ته قلبم آرزوی بهترین هارو برات دارم 😍
    ووووووووو اگه پسر بودم می‌گرفتمت 😂
    تمام 😂

    1. من خودمم دارم می‌سوزم که پسر نیستم 😂
      #عشق _اول _و _ آخر _من_مهرناز 😐🙌
      اگه متهلی شوهرت اون دورور نباشه لطفاً 😂

                  1. ناح من با همین انگیزه هاش انگیزه های جانانه میگیرم… 😂
                    معمولا وقتی یکی بگه بهم نمیتونم بیشتر انگیزه میگیرم😌✨😂

  20. سلام ممنون از نویسنده خسته نباشید چه خوب همین اول ترم من تموم شد دیگه من باشم و درسام ممنونم واقعا روزاتون پر از آرامش جدانشدنی
    جوجه جون تو کجایی

  21. قربونت ناز 😍❣️
    همسفر بی نظیری هستیم 🥰😎
    سفر بعدمون بریم حافظ 😉
    راست میگی برم بخوابم که برا نماز صبح بیدار بشم ☺️😎
    Buona notte شب بخیر 🌑⭐️

      1. مرسی مهرنازی خیلی گشنگگگگگگ بود 😭😭😭کاش تموم نمیشد 😭😭😭😭
        اینجا با خیلیا اشنا شدم خیلی بهم خوش گذشت گفتیم خندیدیم نمیدونم بازم فرصت میشه بیام یا نه ولی دلم برا همه تنگ میشه 🥺🥺اولین دوستای مجازی هستید که دلم خواست کنار هم میبودیمو خوش میگذروندیم
        نیا،ایلین،مریم،مهرناز ریحان ،داداش امیر ،نیکا، شیرین ،النازو داداش پوریا و همه و همه بدونید خیلی دوستون دارم هیچوقت فراموشتون نمیکنم😘😘😘❤❤❤
        خوبی بدی دیدید حلال کنید 💙🌍

        1. سلام انیا جونم ، خوبی ؟؟
          منم خیلی خوشحالم که با عزیز دلی مثل تو اشنا شدم .
          انشاالله در تک تک لحظاتت موفق و پیروز باشی و به تک تک ارزوهات برسی ، بهترین دوستم

                1. من باشم و وی باشد و می باشد و نی
                  کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی

                  من گه لب وی بوسم و وی گه لب می
                  من مست ز وی باشم و وی مست ز می

                    1. من مست و تو دیوانه
                      ما را که برد خانه..

                      هعییی.. فنچول جان.. خیلی حال داد اشعار مولانای جان
                      دمت گرم سفر زیبایی بود قونیه
                      رفتم که بلکه بخسبم
                      خسب خوبی برات آرزو میکنم
                      شبت بخیر 😘

  22. جاست مهرنازی و تیری و آبان جونم…
    شبتون بی فکر و پر از کابوسای به انتخاب خودتون یا سیاه سفید کلاسیک یا رنگی رنگی یا شکلاتی😌✨

    1. ایشالا تو خواب با دراکولا ازدواج کنی بعد یهو عصبی بشه شاهرگتو گاز بگیره خونتو آروم آروم بخوره عزیزممممممم

      1. عه توهم مگه بیدار بودی؟!
        تو به انتخاب من کابوس سیاه سفید کلاسیک ببین عشقم😌🖤✨
        .
        دلت میاد من به این نازی دراکولا شوورم بشه و خونمو بنوشع؟!
        منکه آرزوای ناز کردم برات☹️💔

        1. عزیزم خرس ها وقتی میخوان بزن برا خواب زمستونی یک چند دقیقه سر جاشون دراز میکشن بعد میخوابن
          منم الان ربع ساعت پیش شب به خیر گفتم ولی هنوز بیدارم😑

              1. دلخور شدی که شب بخیر گفتی و بعدشم بخاطر انتقام خوشحال شدی و برگشتی..
                بهر حال اگه ناراحت شدی شرمنده
                اگه تو به من میگفتی بمیر برام من میگفتم میمیرم برات تو جون بخواه😉
                من یه همچین آدمیم، استانداردهای زندگیم با همه یکم متفاوته

                1. خب این دوتا چیز رو نشون میده
                  اول اینکه تو منو نشناختی
                  دوم اینکه اونقدری که فکر میکردم تیز نیستی🙃
                  شب بخیر گفتنم بخاطر این بود که واقعا قصد داشتم بخوابم من اگه دلخور بشم قضایا بدتر از یک شب بخیر پیش میره
                  یادته بهت گفتم منو یاد خواهر اصلی خودم میندازی؟چرا باید بخاطر یک حرف کوچولو بخوام از تو انتقام بگیرم و خوشحالم باشم؟

  23. مهرناز اونجا نتونستم ریپ بزنم
    .
    .
    اره طفلی گناه داره 😂🤣 خدا رو چه دیدی شاید از دست تو موهایم سفید شد 😂

                    1. منم تو ۱۵ سالگیام عشقی عمگین دوس داشتم همه ی کتابای ر.اعتمادی رو خوندم و معتقدم رمانهای اون این شکلی منو احساساتی و مزخرف بار آورد

              1. 😎😂
                بدبخت شهاب حق داره میگه همش با خودش حرف بزن کمتر بیا سایت بس که خوش زبونی 😍😎
                .
                .
                .
                از هر سخنت شعر و غزل میبارد 😍❣️K.D

                    1. عاها😂
                      نه من کلا در جواب فدات بشم و قربونت بشم و بمیرم برات و…. همیشه همینو میگم با کساییکه تعارف ندارم باهاشون😂😁

  24. امروز میشد اولین روزی که میخواستم بزن اون کلاس زبان کزایی 😑😑اصلا نمیفهمم چرا باید بیام اینجا؟من که همین الانشم خیلی خوبه زبانم توی چهارده سالگی بدون هیچ کلاسی یک راست رفتم توی رده بزرگسالان زبان انگلیسی
    فقط وقت تلف کردنه تازه انداختنش پنجشنبه😑😑 یکروز تعطیلیم و مدرسه نمیریم و اون روز هم اینا میخوان بگیرن
    یکشنبه و پنجشنبه 😑
    تاریخ شروع ترم رو هنوز یادمه
    چهارم مهر ماه سال ۱۳۹۵ روز اول کلاس زبان
    با داداش بزرگ و خواهر دو قلوم با هم میرفتیم و از اتفاق هر سه تامون توی یک کلاس بودیم(معلم هممون کاترینا خاتون بوده و انصافا هیچ فرقی بین بچه هاش نزاشت)
    یک نگاهی به خواهرم انداختم……اون با اون چشمای آبیش توجه خیلیا رو میتونست جلب کنه و البته مهرداد نگاه منو خیلی خوب فهمید(دیدید یک رفیق هست که شمارو بلده؟نیازی نیس توضیح بدی و کاری کنی از طرز نگاهت و رفتارت راحت میفهمه دقیقا توی ذهنت چی میگذره اون رفیق برا من داداشم مهرداد بود)
    مهرداد:نترس داداش اون خودش شیر زنیه اگه یک پسر جرعت کنه نزدیکش بشه خودش مث سگ پاچه میگیره😂
    دوتایی میخندیدیم و مهرناز چشم غره میرفت
    راستم میگفتا این دختر بی اعصابو کی میخواد تحمل کنه؟
    من و مهرداد کت شلوار پوشیده بودیم(اینم یک عادت بچگانه بود که تا الان همرامه هر جا میرم کت شلوار)
    کت شلوار مهرداد سفید بود با تی شرت مشکی زیر کت یک تیپ اسپورت بود تقریبا
    ولی من سر تا پا مشکی بودم و وقتی میگم سر تا پا مشکی یعنی واقعاااا مشکیا کت و شلوار مشکی موهای بلند مشکی و چشمای مشکی و عینک با فرام آبی تیره
    و مهرناز هم با مانتو خاص خودش بود😊
    اون دوران قد من صد و هفتاد و یک بود البته
    و وارد شدیم و بعد از سلام کوچیک یک راست رفتیم سر کلاس خودمون دخترا یک طرف نشسته بودند و پسرا هم یک طرف مهرناز که تا اون لحظه دستش توی دست من بود(مثل یک زوج عاشق) دستمو ول کرد و رفت سمت دخترا
    ارتباط اجتماعیمون خیلی خوب بود و راحت صمیمی شدیم(هممون)
    و اون موقع بود که چشمم افتاد به یک دختر اونور با چشمای آبی و موهای چتری و رو سری سفید که شدیدا بهش میومد😊
    و طبق معمول مهرداد سریع معنی نگاهمو فهمید و تو گوشم گفت بزار برسیم بعد شروع کن به خوردن دختره
    مهرداد داشت همینجوری چرت و پرت میگفت که معلم با ابهت اومد داخل
    و وقتی که معلم اومد همه به احترامش بلند شدیم و اون موقع بود که با اون دختر چشم تو چشم شدم و با پررویی تمام بهش خیره بودم و دیدمش که اون هم خیره شده به من چند ثانیه توی اون حالت بودیم تا بالاخره خانوم کوچولو معذب شد و سرشو انداخت پایین از خجالت
    کل اون روز من اصلا هیچی از چرت و پرت های معلم نفهمیدم و همش حواسم به اون بود
    یعنی اون نظرش چی بود؟
    اصلا اهل این کارا توی این سن و سال بود؟

    تا شب نفهمیدم چطوری خوابم برد اصلا…..

    1. اول از همه اینکه کلا چهارده سال به بالا رو میفرستن بزرگسالانو ربطی به سطح زبانت ندارع…
      دوما عاخه کت شلوار؟؟؟
      الان بنظر من این موضوع کت شلواری بودن اینطوری مسخرس یا بقیه دخترا هم موافقن؟! میخام بدونم نظرتون چیع لطفا…
      بعد مورد بعدی اینکه پشمای آبان!
      چهارده سالگی قد صد و هفتاد و یک؟!
      خب حالا
      بقیه اش چی شد؟!

      1. اونا تفکرات اون لحظه بود که چهارده سالگی و فلان بعد ها خودمم فهمیدم که چهارده سالگی تقریبا سن بزرگسالی هس

        قدمم والا الان که رسیده به صد و هشتاد و نه و فک کنم یک سالی میشه که رشت بیشتری نداشته اینم کاری هس دیگه
        کت و شلوار رو هم که اون جا تقریبا همه کت پوشیده بودن(همه پسرا) ولی نظر هر کسی به هر حال محترمه🤗

      2. عزیزم این نکات همشون پیام داشتن نگرفتی
        ۱_ینی که انگلیسی رو فول بوده و اثلا نیازی به کلاس نداشته
        ۲_ تو ۱۴ سالگی با برادرش کت شلوار میپوشیدن چون بچه های یک خانواده ی ثروتمند و اصیل بودن(انگار ولیعهد بودن)
        ۳_قدش تو ۱۴ سالگی یک و هفتاد بوده ینی که میخاد بگه الان بالای یک و هشتاد و پنجه

  25. چشم از قلب شکایت کرد و گفت :
    تو عاشق می‌شوی و من اشک میریزم !
    قلب گفت : تو نگاه میکنی و من درد میکشم 🙂

      1. به قول رفیقمان که میگفت :
        حرف هایی در دلم هست
        که حاضرم فقط به کسی بگویمشان
        که قرار است فردا بمیرد ….

  26. جاست مهرناز حس بدی بهم دست داد…
    اگه داداشای منم ازدواج کنن چی؟! 😰
    حس اینکه اسم یه دختر بره تو شناسنامشون منو داغون میکنه…
    امیدوارم اون دختره قبل از اینکه با داداش من حتی آشنا بشه بمیرع…
    چ معنی میده اصا یک نفر دیگه هم داداش منو داشته باشع؟؟؟؟
    تابحال بهش فک نکرده بودم…

                    1. اصن همش تقصیر یاسیه
                      برداشتم ب یاد اون شوکولات تلخ خوردم الان افتادم تو ی همچین هچل مزخرفی😑

      1. نه دیگه داری اشتباه میکنی…
        شوهر من فقط شوهر منه…
        برادر منم فقط باید برادر من باشع😌✨
        من تو این جور چیزا از خسیس یه لول بالا ترم-

    1. وای نگو 😎دلم می‌خواد برم زن اینده ی قلی رو بکشم 🥺
      داش قلیم فقط مال منه 😍😎هر کی بره سراغش با افکار خبیث من طرف میشه 😈😈

      1. منم در آینده خاهرشوهر خبی نمیشم…
        بیخود کردن این دوتا زن بگیرن اصا!
        دارن زندگیشونو میکنن زن نیخان چیکار…

            1. من خاهرشوهر بازی دوس ندارم…
              از اون دختره ********** ک بیاد بزور داداش نازمو بگیره زیادی بدم میاد فقط…
              اصا قرار نیس این اتفاق بیفتع
              جرعت دارع فقط بیاد با داداش من آشنا بشع😊🔪

  27. معذرت میخواهم ولی
    چشم های شرقی شما
    در دل خاورمیانه ما
    آشوبی به راه می اندازد
    از جنس انفجار بیروت !💥🔥

    1. تیری جواب اون کامنتتو اینجا میدم…
      من فقط میدونم عاشقشم و بس!
      هیچیم نظر منو دربارش عوض نمیکنه…
      شخصیت مورد علاقمم پاتریکه! 😍😂✨

  28. تحلیل پارت اخر رمان گرگها یعنی جدا تموم شد؟عجببببببب
    خب شروع کنیم؟
    “لیلی”
    منو کامیار داشتیم مث موش و گربه دور تا دور خونه میدوییدیم و من مث اسکولا می خندیدم که باعث شد سرعت کم بشه و کامیار بهم برسه و بگیرتم
    بعدش منو یاد و پرت کرد توی اتاق خواب و یک اشاره کوچولو هم به دردی که باید زیر دلم حس میکردم،کرد.
    ولی درد خفیف بود و اون خیلی با درک و رومانتیک باهام رفتار کرد و فقط به فکر خودش نبود
    مغز تیرداد:اینجوری رومانتیک اصلا حال نمیده😇 شایدم من اینجوری هستم ولی اون لحظه که روی تخت به چشمای پارتنرم خیره میشم دوز دارم سه تا چیزو خیلی واضح ببینم:لذت،استرس و ترس
    رابطه رومانتیک مال بچه سوسولاس😎😎😎😎😎
    و بعدش طبق معمول رفتن حموم بعد از شب خطرناکی که داشتن یک غسل گرفتن که از نشانه های ایمان به خداوند میباشد(بعله من به حرف های معلم دینی در مورد رابطه جنسی و شست و شوی بعدش گوش میکردم)

    “کامپیاز”
    یک حموم دو نفره رفتیم بخاطر اینکه من زده بودم بالا و میخواستم تن و بدنش رو نیم ساعت کامل دید بزنم حتی موهاشو هم شستم و طبق معمول حواسم فقط به قلبش بود کل نگاهم به قلبش بود(مدیونی اگه فکر کنی جلوی قلبش چیز دیگه ای بوده) و البته پیمان و مریم هم همون موقع میان تا غذا رو بدن بهشون چون اگه قرار بر آشپزی لیلی باشه که کامیار امروز ظهر بیمارستان بستری میشه
    و پیام و زهرا هم یهویی میان داخل انگار اون موقع ها هست که بچه بودیم ۵ سالمون بود یهو میرفتیم داخل اتاق مامان و بابامون(هرکی بگه تا حالا براش پیش نیومده بدونه که دروغگو دشمن خداس)

    و بعدش کامیار رو میبینیم که غذا خورده و داره ظرف میشوره بعله داداچ کل اعتباری که نسبت بهت به عنوان یک مرد داشتم همینجا از دست رفت😑😑
    و اوج فاجعه اینجاس که بعدش لیلی میاد و از پشت کامیار رو بغل میکنه
    معمولا این صحنه بر عکس بودا یعنی مرد از پشت زنی که ظرف میشست رو بغل میکردا
    کامیار زن ذلیل آبرو هرچی مرده برد 😑😑

    و بعدش هم که یک شام دو نفره راه میندازن که کامیار هم از لیلی در خواست میکنه تا اون لباس رو بپوشه و بیاد پایین😑
    بعلههههههه مرتیکه هیز سر میز شام هم ول کن نیس که نیس …….

    1. ینی با صدا خندیدماااا 😂😂😂😂
      خدا بگم چیکارت کنه😂
      .
      کامپیاز وااااای 😂
      .
      لذت ترس استرس!
      خیلی وحشی هستی بیشور
      .
      قلبش 😂
      پیام و زهرا پیمان و مریم 😂😂
      .
      یه قسمتشم خواستم سانسور کنم گفتم به من چه😅

      1. اینقدر حال میده با وقتی دختر خانوم با ترس بهت نگاه کنه😊😊😊 من با همین وحشی گری الان دارم نامزد میکنما

        1. بیخود کردی تو نامزد میکنی
          همه رو میتونی رنگ کنی منو نه😂
          بشین سر جات تحلیلاتو بکن حوصله ی وداع و دومادی و اینارو نداریما
          .
          خاک تو سرت گاو 😑

    2. وااای تیرداااد…
      از دوتا تحلیل قبلیت خعلی قشنگتر بود بنظرم😂✨
      فقط دهنت…
      مریم و پیمان و پیام و زهرا!
      خیلی رفیقی بیشوری هسی بزاری بری💔

        1. بنویس منم بیکارم…
          ولی داداش تامن نیام شیرینی نامزدی تورو نخورم باور نمیکنم داری مزدوج میشی-
          عاخه اون تیرداد اولیع رو چ به این حرفا

          1. اون تیرداد اولیه پر از نقاب بود
            این تیرداده تیرداد واقعیه این تیرداده اونیه که عروسکش بهش اعتراف کرده که عاشقشه
            اون تیرداده هنوز گمشده بود توی مرگ پدرش

            تایپ میکنم تا یک پانزده دقیقه دیگه ای میزارم

                1. نه دیگه دارم نه، بگو داشتم
                  چون الان با این شخصیت عاشقی که ساختی و میگی عروسکم عروسکم، و تو ۱۸ سالگی میخوای ازدواج کنی برا من دیگه کلا به فنا رفتی از لحاظ جذابیت 😆😆

                  1. اصلا چرا مرد متاهل باید برا بقیه جذاب باشه؟🤔
                    من فقط برا عروسکمم و بس
                    الانم بزار دارم روز اول آشنایی رو برا مریم تایپ میکنم ده دقیقه دیگه ادامه حرف

                    1. جذابیت متاهل و مجرد نداره بچه
                      آدم جذاب تو هر سنی و در هر موقعیتی میتونه باشه

                      .
                      باشه برو بنویس

                2. جذابیت پسرا تو دوتا چیز خلاصه میشع برا من…
                  ابهتشون و موی فرفری-
                  تو متاسفانه الان هیچکدومشونو نداری😂
                  یع رفیق باحال خلاق ازت موند… ✨

  29. مهرنازعزیزم مثه همیشه عالی وبی نظیر
    دلم برای خودتوونوشته هات بی نهایییییییییت تنگ میشه
    هرکجاکه هستی خنده رولبات باشه ودلت شادعزیزم
    اگه دوتاوروجکام بذارن توچت روم گاهی سرمیزنم
    موفق باشی نویسنده ی دلها😘😘😘😘

        1. ن دیگه واقعا الان متاسفم
          چون فاز اونموقم بود الان دیگه پرید!
          این ی خواب ک من با بچه ارتباط برقرار کنم!
          صفره صفر۰

  30. ز تو کی کنار گیرم
    که تو در
    میانِ جانی …❣️❣️❣️✨✨✨
    .
    .
    .
    .
    .
    مرسی ناز ✨❣️واقعا خسته نباشی✨✨ با قلمت آشوب به پا کردی 😍
    نمیدونم واقعا چی بگم 😎 فوق العاده بود 👌🏻✨✨