رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۷۲

لیلی

وقتی کامیار نشست توی ماشین و رو به من که داغون بودم و گریه میکردم کرد و پرسید “میتونی با یه دیوونه زندگی کنی” دلم هری ریخت و دست و دلم لرزید..

باورم نمیشد که همچین حرفی زده باشه.. یعنی ممکن بود بازم برگردیم به روزای خوشمون و متعلق به هم باشیم؟..
خواب بود؟.. دستامو محکم به هم فشار دادم و حس کردم که بیدارم و رویا نیست..

تو چشمای مشکی جذابش که هنوز اثر خشم دقایقی قبلش به بهرام، توش بود نگاه کردم..
چقدر عاشقش بودم..

چقدر عجیب بود که با همه ی اتفاقات و جدایی ای که بینمون افتاده بود، حسی که بهش داشتم ذره ای تغییر نکرده بود و حتی بیشتر شده بود..

این جدایی و حسرت، عشقمو به کامیار حتی بیشتر کرده بود.. درست مثل کسی که وقتی چیزی رو از دست میده تازه بیشتر به ارزشش پی میبره..

تو چشمای کامیار هم خوندم که اونم مثل منه و این سه ماهی که جدا بودیم بهش فهمونده که بدون هم نمیتونیم..

ما حس از دست دادن همو چشیده بودیم و در اوج ناامیدی و جدایی، سرنوشت دوباره به هم وصلمون کرده بود..

دلم میخواست برم توی بغلش و آغوش امنش و پناه بگیرم.. و بگم که دیگه هیچی بجز مرگ نمیتونه منو ازش جدا کنه..
ولی نتونستم بگم چون هنوز رسما و قانونا همسر بهرام نامرد بودم..

ولی نگاه مطمئن و عاشق کامیار دلمو قرص میکرد که دیگه هیچی نمیتونه مارو از هم بگیره و فقط باید کمی صبر کنم تا طلاقمو بگیرم و همه چیز مثل قبل بشه..

کامیار منو برد پزشکی قانونی و تمام مراحل درخواست طلاق رو انجام دادیم و خسته و کوفته رفتیم خونشون..

اولین قدمم رو که گذاشتم توی حیاط شروع به گریه کردم تا وقتی که رفتیم تو و نگار جون محکم بغلم کرد..
انگار از یه جهنم برگشته بودم به بهشت خودم و دلم آروم شده بود..

حس امنیت مهم ترین نیاز انسان بود و این خونه و دستهای مردی که مثل یه کوه پشتم وایساده بود و از جهنم زندگی با بهرام بیرونم کشیده بود، مامن و پناهگاه من بود..

من تو بغل نگار جون گریه میکردم و کامیار غمگین نگاهم میکرد.. ساکمو برداشت و برد گذاشت توی اتاقم و گفت
_بیا وسایلتو بزار تو اتاقت

دنبالش رفتم تو اتاقی که روزها و شبها با فکر و عشق کامیار توش سپری کرده بودم و دلم براش تنگ شده بود..

جلوم وایساد و توی چشمای اشکیم نگاه کرد و آروم گفت
_دیگه نمیزارم گریه کنی.. این آخرین باره که اشکاتو میبینم.. تا وقتی من زنده م دیگه نمیزارم غصه ای داشته باشی و گریه کنی

دو سه ثانیه تو چشمای هم زل زدیم و سرشو انداخت پایین و از اتاق رفت بیرون..

وقتی طلاقنامه رو که قبل از من بهرام امضا کرده بود، امضا کردم احساس کردم یه کوه روی شونه هام سنگینی میکرده و برش داشتن..

چقدر تحت فشار بودم و چه اشتباه بزرگی کرده بودم که بخاطر کینه و لجبازی با زندگیم بازی کرده بودم..
قبلش بخاطر بهرام هم عذاب وجدان داشتم ولی با حرفایی که زده بود فهمیده بودم که بهرام آدم متعهد و بامسئولیتی نبود و حتی اگه من هم دوسش داشتم و باهاش عادی رفتار میکردم، بعد از مدت کمی که منو بدست میاورد، ازم سیر میشد و میرفت دنبال خوشگذرونیهاش.. و آخر این ازدواج در هر صورت طلاق میشد..
پس چه بهتر که خدا بهم رحم کرده بود و هرگز بهش نزدیک نشده بودم..

کار طلاق، چون توافقی بود، خیلی راحت تموم شده بود و حتی کلمه ای هم با بهرام حرف نزدیم..
خودش تنها اومده بود و روی صورت هردومون آثار ضربات و کبودی باقی بود..
ولی نه من از ضرب و شتم اون شکایت کرده بودم و نه اون از کامیار..
میدونستم که از تهدیدای کامیار ترسیده و بدون دردسر راضی به طلاق شده..

خدا رو شکر کردم که به راحتی و به خیر گذشت و وقتی با کامیار نشستیم توی ماشین هنوزم باورم نمیشد که اون کابوس ازدواج تموم شده و من و کامیار همون آدمای قبلی شدیم..

نگاهی به هم کردیم و لبخند زدیم.. چشماش میخندید و توش چلچراغ روشن بود..

عاشقانه توی چشمام نگاه کرد و گفت

_تموم شد.. الان میبرمت جایی که قصه مون اونجا نصفه موند و از همونجا ادامه ش میدیم.. طوری که انگار این سه ماه و این جدایی اتفاق نیفتاده

نمیدونستم منظورش چیه ولی یکم بعد که مسیرشو عوض کرد فهمیدم که داریم میریم کافه ناندو..

اونجا بود که خوشبختی و روزای قشنگمون متوقف شده بود و به قول خودش قصه ی خوشبختیمون نصفه مونده بود..

دلم لبریز از شادی و هیجان شد و لبامو به هم فشار دادم‌..
وقتی وارد کافی شاپ شدیم از یادآوری اون روز و سورپرایزهاش و بعدش که اون بچه بهش گفته بود بابا، دلم گرفت ولی کامیار با لبخند نگام کرد و گفت
_بیا

رفتم دنبالش و پشت همون میزی که اونروز نشسته بودیم نشستیم و کامیار رو به پسری که اومد تا سفارشامونو بگیره گفت

_فعلا هیچی نیار.. ما یه کار نصفه نیمه داریم که باید هر چه زودتر تکمیلش کنیم

پسره به هیجان کامیار خندید و رفت و کامیار از جیبش قوطی مخملی سیاهی رو درآورد که میشناختمش و دلم با دیدنش به تپش افتاد..

با خنده و هیجانزده گفتم
_چقدر عجله داری همین الان طلاقنامه رو امضا کردم

_به اندازه ی کافی دیر شده و اشتباهای زیادی کردیم.. دیگه نمیخوام صبر کنم

در جعبه ی کوچولو رو باز کرد و انگشتری که خیلی حسرتشو کشیده بودم رو درآورد و گرفت سمتم و با عاشق ترین نگاه دنیا گفت

_اینبار برای هیچ سورپرایز و تشریفاتی وقت نداشتم و فقط خیلی ساده از ته دلم ازت میخوام که با من ازدواج کنی

قلبم هزار تا میزد و از خوشحالی و هیجان نفسم به شماره افتاده بود..
توی چشمای عاشقش زل زدم و گفت

_با من ازدواج میکنی لیلی؟.. دستمو تا آخر عمرم میگیری؟

دلم داشت براش پر میکشید و با صدایی که از خوشحالی میلرزید گفتم

_آره.. تا آخر عمرم دستتو ول نمیکنم.. تا وقتی که نفس دارم

خندید و انگشترو کرد توی انگشتم و دستمو گرفت توی دستش..

حتی یه لحظه هم نگاهمونو از هم نگرفتیم و دستمون محکم به هم قفل شده بود..

نگاهی به انگشتری که توی انگشتم بود کردم و اشکام جاری شد..

کامیار غر زد که دیگه گریه نکن و گفتم که اشک خوشحالیه و باورم نمیشه که بازم باهمیم..

_ما همیشه با هم بودیم لیلی.. با اینکه جسماً از هم دور و جدا بودیم ولی روحاً و قلباً بهم وصل بودیم و هرگز جدا نشدیم.. حتی یکساعت بدون فکر تو نگذشت برام لیلی.. هر چقدر که با خودم جنگیدم که فراموشت کنم و بهت فکر نکنم نشد و تو همیشه تو قلبم و ذهنم بودی.. هیچی عوض نشده، همون لیلی و کامیاری هستیم که اونروز پشت همین میز نشسته بودیم و کاغذهای کوچک شعرهای من توی جیبت بود و به گیتار و آواز پسرا گوش میکردیم و قرار بود تو به من بله بگی.. تنها چیزی که عوض شده زخمهاییه که این سه ماه توی روح و قلب تو ایجاد شده و من دونه به دونه اون زخمارو خوب میکنم و با عشقی که به پات میریزم کاری میکنم که اثری ازشون نمونه.. بهت قول میدم لیلیِ من.. قول مجنونی.. باور داری قولمو؟

دستشو فشار دادم و خیره شدم توی چشمای پر از عشقش و گفتم

_با تموم قلبم باورت دارم.. همون قلبی که اولین روزی که دیدمت بهت دادم و دیگه ازت پس نگرفتم و پیش توئه

روزهایی که در پی اون روز اومدن، قشنگترین و زیباترین روزهای عمرم بودن..
من و کامیار در طول روز یک لحظه هم از هم جدا نمیشدیم و فقط شبها موقع خواب به زور از هم دل میکندیم و کامیار با شیطونی زمزمه میکرد

_کم مونده.. تا چند روز دیگه میبرمت تو اتاقم و هر شب تا صبح نمیزارم از بغلم بیای بیرون

نگار جون و مادرم وقتی فهمیدن که قرار ازدواج گذاشتیم از خوشحالی گریه کردن و گفتن که دیگه نباید صبر کنیم و هر چه زودتر عقد کنیم..
مادرم گفت که بخاطر ازدواجم با بهرام و از اینکه به حرفش گوش نکردم و با لجبازی همیشگیم با اون ازدواج کردم از دستم عصبانی بوده ولی الان که این خبرو شنیده زود برمیگرده ایران و برای دختر عروسش مادری میکنه..

نگار جون انقدر خوشحال بود که مدام گریه میکرد و دستاشو بلند میکرد و خدارو شکر میکرد..

من و کامیار بغلش میکردیم و میگفتیم که گریه نکنه..
منیره از شادی روی پاش بند نبود و همش آهنگای شاد میزاشت توی ضبط صوت و خودشم میرقصید و گاهی هم من و کامیارو میکشید وسط هال و ما هم مسخره بازی درمیاوردیم..
شاد بودیم و کم کم اثرات غم و غصه ی عمیقی که تو اون سه ماه تحمل کرده بودیم داشت محو میشد..

هردومون برگشته بودیم به وزن سابقمون و مادرم وقتی اومد و منو دید گفت که انگار دوباره متولد شدم و پوستم از سرزندگی و شادی میدرخشه..

روزی که با کامیار رفتیم برای خریدمون، با اصرار منیره رو هم با خودمون بردیم.. منیره ازدواج نکرده بود و بجز نگار جون هیچوقت کسی خوشحالش نکرده بود و کامیار میگفت که میخواد دل اونم شاد کنه..

یه لباس قشنگ برای عروسیمون و کیف و کفش و مانتو و روسری برای منیره خرید و اونم همش داد و بیداد میکرد که غلط کردم اومدم و بسه دیگه خجالتم ندین..
کامیار هم سربه سرش میزاشت و میگفت میخوام برات آینه و شمعدون هم بخرم..

انقدر خندیدیم و خوش گذشت بهمون که ناخوداگاه به روزی که با بهرام و خانواده ش برای خرید رفته بودیم فکر کردم که مثل یه مرده ی متحرک کنارشون راه رفته بودم و چشمم دنبال کامیار گشته بود..

چقدر فرق بود بین اون روز و امروزی که مردی که با تمام وجودم عاشقش بودم کنارم بود و داشتیم برای مراسم ازدواجمون خرید میکردیم..

ناخوداگاه به کامیار نگاه کردم و آهی کشیدم که متوجه شد و دستمو گرفت و گفت
_چرا آه کشیدی عشق من؟

لبخندی زدم بهش و آروم گفتم
_هیچی.. خیلی دوستت دارم کامیار.. خیلی خیلی خیلی

خندید و دستمو محکمتر گرفت و اونم آروم زمزمه کرد
_من عاشقتم.. دیوونتم.. دیوونه ای که عاشق پرستارش شد

به حرفش خندیدم و رفتیم تو مغازه ی بزرگی که آینه و شمعدون میفروخت..

همه ی وسایلمونو با عشق و علاقه خریدیم و موقع برگشت انقدر دستامون پر بود که نمیتونستیم همه رو با هم ببریم تو خونه..

مادرم همراه با لاله و پژمان اومده بود و به من هم گفته بود که بهتره تا روز عقد برگردم خونمون، ولی کامیار نزاشت برم و گفت غیرممکنه بزاره حتی یکساعت ازش جدا بشم..

دلم قیلی ویلی میرفت با کارها و حرفاش و منم از خدام بود که نرم خونمون و پیش کامیار باشم..
رسم و رسوم و حرف مردم ذره ای برام مهم نبود و بعد از این فقط میخواستم برای دل خودم زندگی کنم..

شبی که فرداش عقدمون بود کامیار ازم خواست که برم اتاقش و یکم باهم حرف بزنیم..

رفتم بالا و دستمو گرفت نشوند روی تخت پیش خودش و گفت

_ببین لیلی.. این حرفایی که میزنم شاید اصلا نیاز نیست که گفته بشه، ولی خواستم قبل از عقد یه بار دیگه حرف بزنیم باهم

_هر چه میخواهد دل تنگت بگو.. تو اصلا فقط حرف بزن من نگات کنم

خندید به لحن شوخ و عاشقم و گفت
_جدی باش دیوونه

منم خندیدم و گفتم
_باشه بگو

_لیلی من بعد از تو یه بار دیگه دچار حمله ی عصبی شدم و دو روز بستری شدم.. دکتر محمدی بهم گفت که ممکن نیست یه کسی که سالها بیماری روح و روان داشته بتونه کاملا سالم بشه و حتی اگه ظاهرا خوب هم باشه، تا اخر عمرش باید قرص و دارو مصرف کنه.. و حتی ممکنه یه روز عود کنه.. من بخاطر این مسائل از تو و از دلم گذشتم و خواستم که با مرد سالمی که میتونه خوشبختت کنه ازدواج کنی.. ولی نمیدونستم که اون از منم روانی تره و بیشتر از من لیاقتتو نداشت.. و اینم فهمیدم که هردومون بدون هم داغون شدیم و یه روز خوش نداشتیم.. برای همینم قانع شدم که علیرغم مریضیم بازم ازت درخواست ازدواج کنم.. الان برای آخرین بار ازت میخوام که تا فرصت هست بازم فکر کنی و ببینی اگه نمیتونی دوباره سر زندگیت ریسک کنی بهم بگی و از همینجا برگردیم.. من درکت میکنم و ازت ناراحت نمیشم

توی چشمای قشنگش نگاه کردم و دست کشیدم به ابرو و پیشونیش..

چند ثانیه نگاهش کردم و گفتم

_من انقدر زیاد دوستت دارم که حتی اگه یه روزی حالت اونقدر بد بشه که مجبور بشی برای همیشه توی تیمارستان بستری بشی، منم میام و اونجا پرستارت میشم و با تو همونجا زندگی میکنم.. تو هنوز نمیدونی که من چقدر عاشقتم کامیار کیان.. انقدر زیاد، که حاضرم با تو دیوونه بشم و ساکن دارالمجانین

دستمو که روی پیشونی و موهاش میلغزید گرفت بوسید و با لبخند گفت
_فکر نمیکنم اجازه بدن بصورت زن و شوهری توی تیمارستان زندگی کنیم.. باید با دکتر محمدی حرف بزنم در موردش

منم بهش خندیدم و گفتم
_باشه حرف بزن.. فقط بدون که همه جوره پایه تم

بلند خندید و زد به پشتم و گفت
_دمت گرم خانم پایه.. عاشق همین دیوونگیات شدم

_دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.. ماییم دیگه

خندید و گفت
_یه چیز دیگه م هست.. در مورد خونه.. تا حالا حرفشو نزدیم، درواقع من فراموش کرده بودم و مامان بهم یادآوری کرد.. تو دوست داری همینجا زندگی کنیم یا بریم تو یه خونه ی مستقل برای خودمون؟

با تعجب نگاش کردم و گفتم
_تو که میدونی من چقدر نگار جون و منیره و این خونه رو دوست دارم.. اصلا نیازی به پرسیدن نبود.. در ضمن این طبقه مستقله و خودمون دوتا اینجاییم.. دوست ندارم از اینجا بریم

یه آرامشی اومد توی نگاهش و گفت
_خیالم راحت شد.. راستش خودمم دوست داشتم اینجا باشیم تا مامان و منیر تنها نمونن.. درسته که من قبلا خونه ی مستقل داشتم، ولی اونوقتا بابا زنده بود و مامان و منیر یه دو سالی تنها بودن و بعدش میخواستم بیاییم پیششون که اون اتفاق افتاد

به حادثه ی گرگها اشاره میکرد و من اصلا دلم نمیخواست تو همچین شبی یاد اون بیفته و حالش بد بشه..

انگشتامو توی انگشتاش قفل کردم و گفتم
_این خونه پر از خاطره های عشقمونه.. دلم میخواد تو همین خونه با تو پیر بشم

عاشقانه نگام کرد و گفت
_بخند

خندیدم و خم شد و چال گونه مو عمیق و طولانی بوسید..

چشمامو بستم و آروم گفت

_امشب آخرین شبیه که جداییم.. فردا شب همینجا تو بغلمی

خجالت کشیدم و خندیدم و به فردایی فکر کردم که سرآغاز تعلقم به کامیار بود..

ساعت ۸ صبح بود که کامیار لباس عروسمو گذاشت پیش بقیه ی وسایلم روی صندلی عقب ماشین و گفت
_بریم عروس خانمم

هردومون تو آسمونا بودیم از خوشحالی و انگار پاهامون به زمین نمیخورد..
تو تموم لحظه هایی که میگذشت ناخوداگاه به روز عقد و ازدواجم با بهرام فکر میکردم و حال و هوامو با اون روز مقایسه میکردم..

روزی که عروس بودم و هر چی اصرار کرده بودن قبول نکرده بودم که لباس عروس بپوشم و الان لباس عروس قشنگ و زیبایی که با کامیار با عشق انتخابش کرده بودیم و عجله داشتم برای پوشیدنش، روی صندلی ماشین بود و من داشتم با خوشحالی و هیجان میرفتم آرایشگاه که به آرزوم برسم و عروس کامیار بشم..

‫1,067 دیدگاه ها

  1. وقتی دل سودایی ، میرفت به بُستان‌ها
    بی خویشتنم کردی ، بوی گل و ریحان‌ها
    گه نعره زدی بلبل،گه جامه دریدی گل
    با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها
    تا عهد تو بَستم عهــد همه بشکستم
    بعد تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها

  2. سر صبحه و از خواب تازه تو پا میشی

    ولی من هنوز بیدارمو تو باعث و بانی شی

    که ۲۴ ساعت به تو فک بکنم

    فکر اینکه نباشی به کی تکیه کنم

    ولی تو چی موهات خیسه و زیر دوشی

    فکر اینی شب تو دورهمی چی بپوشی

    یا که چک میکنی زنگ زده کی به گوشیت

    با کدوم تیک بزنی با یکی دیگه جورشی

    ♫♫♫

    تو چشام زل بزن بیا ببین بغضو

    تاحالا اینطوری دیده بودی تو من تخسو

    تا حالا دیده بودی که انقد داغون بشم

    با صد تا قرصو دری وری آروم بشم

    ولی تو چی با یه الکلی با نور شمعو

    آخر شب رو تخت ولویی با اون امشب

    به همین چیزاست که یهو باعث میشه

    که من به ده نوع خلاف دیگه آلوده شم

    دیگه برو واسه همیشه که قیدتو زدم

    خوب منم دیگه عین تو بدم

    دروغ میگفتی دوسم داشتی

    منم تصمیم گرفتم دل به تو ندم

    بگو بینم تو هم میکنی گاهی یادم

    یا که الان انقد دورو ورت داری آدم

    که فاز فابریکی نه اضافه کارن و

    پایه عشق و حال ومهمونی و شادی هاتن

    بگو بینم باهاشون هستی خودی

    اسمی از من میاری وقتی مست میکنی

    یا وقتی بحث پیش میاد که باکی دوست بودی

    میگی هیشکی و بحث و عوض میکنی

    بزار حالا که دارم از تو جدا میشم

    بگم فراموشیت آسون نی خداییشم

    با اینکه هنوزم اون عاشق دو آتیشم

    و صبحا به عشق تلفن تو پا میشم

    دیگه نمیخوام یه لحظه ام با تو قاطی شم

    چیه فک میکنی که تو خماریشم

    مگه یادت رفته اون روزایی رو

    که چجوری با کارات میزدی تو آتیشم

    دیگه برو واسه همیشه که قیدتو زدم

    خوب منم دیگه عین تو بدم

    دروغ میگفتی دوسم داشتی

    منم تصمیم گرفتم دل به تو ندم

    شاید حالا همش پشت سرم فحش بدی هیچ

    حق انتخاب داری و این مشکلی نیست

    ولی خدا میدونه که اگه دوست داشتم

    واسه خودت بوده و واسه خوشکلیت نیست

    اصلا هرجایی میری برو اجازه داری

    میدونی تورو ساختن واسه اضافه کاری

    آخه دست خودت که نیست یکم عقده ای شدی

    خدایی من نمیخواستم انقد گنده میشدی

    ازت رکب خورده بودم نه این مدلی

    چرا دست دست میکنی بری نکنه دودلی

    چرا واسه رفتن میکنی استخاره

    مگه کم کردی ازم سو استفاده

    حالا برو بیاد من بکن هی مست

    دیگه آرمینتم به خاطرات پیوست

    برو و بدون که بد بودی اما خدایی

    روزا خیلیم پررنگ شبا کجایی

    دیگه برو واسه همیشه که قیدتو زدم

    خوب منم دیگه عین تو بدم

    دورغ میگفتی دوسم داشتی

    منم تصمیم گرفتم دل به تو ندم

  3. الهی قربونت برم الهی
    خیلی‌ کمه اگه بگم خیلی‌ تو رو دوست دارم
    دلم میخواد که قلبمو حتی واست در بیارم
    خیلی‌ کمه اگه بگم واسه چشات دربه درم
    آخه تو همتا نداری الهی قربونت برم

    الهی قربونت برم که هیچ کسی مثل تو نیست
    اسم من عاشقتو گوشه قلبت بنویس
    الهی قربونت برم الهی قربونت برم
    الهی خنده از لبات جدا نشه دلبرکم
    دلم میخواد که عشقمو ساده ی ساده بهت بگم
    الهی قربونت برم الهی قربونت برم

    چی‌ کار کنم بیشتر از این حرفای خوشگل ندارم
    خیلی‌ کمه اگه بگم خیلی‌ تو رو دوست دارم
    بذار بگم تا بدونی یه آسمون دوست دارم
    از همه مهربون تری الهی قربونت برم
    خدا بهم کمک کنه پیشت خجالت نکشم
    آخه میترسم یه دفعه قربونی چشات بشم

    الهی قربونت برم که هیچ کسی‌ مثل تو نیست
    اسم من عاشقت و گوشه ی قلبت بنویس
    الهی قربونت برم الهی قربونت برم
    الهی خنده از لبت جدا نشه دلبرکم
    دلم میخواد که عشقمو ساده ی ساده بهت بگم
    الهی قربونت برم الهی قربونت برم
    هوا خواه توام جانا

  4. خیلی وقته دیگه بارون نزده
    رنگ عشق به اين خيابون نزده

    خيلي وقته ابري پرپر نشده
    دل آسمون سبک تر نشده

    مه سرد رو تن پنجره ها
    مثل بغض توي سينه ی منه

    ابر چشمام پر اشکه اي خدا
    وقتشه دوباره بارون بزنه

    خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده
    قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده

    بعد تو هيچ چيزي دوست داشتني نيست
    کوه غصه از دلم رفتني نيست

    حرف عشق تو رو من با کي بگم
    همه حرفا که آخه گفتني نيست

    خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده
    قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده
    دلم برای همگیتون تنگ میشه
    آی خدا چرا قلب من واینمیسته
    تقدیم به پنجه طلای قلبم مهری (عشق اول و آخرم)

  5. سلام نویسنده
    میدونی زیر رمان حرف زدن باحال تر تا چت روم چت روم اصلا حال ندار
    دلم واسه این روزا زیر رمان حرف زدن، بحث کردن ، دعوا، شوخی همچی تنگ میشه
    چت روم اصلا این حس ندار

  6. سلام رمانتون بسیار بسیارعالیه از نوشته های هرنویسنده میشه تا حدودی به شخصیتش پی برد
    شخصیت شما خیلی عالیه
    خیلی از نویسنده ها حتی یک خط هم درمورد خدا و…این چیزا نمینویسن و میشه گفت حتی شاید دراین مورد اطلاعات چندانی ندارن
    به هر حال به نویسنده هایی مثل شما باید افتخار کرد.

    من چند خط اول رمانتون رو که خوندم جذب رمانتون شدم
    ان شاء الله همیشه سالم باشید و دعای امیرالمومنین بدرقه راهتون

  7. یک ملت چشم انتظار پارت بعدیم😜😍
    پارت بعدو کی میزاری مهرناز؟

          1. مهرنازی میشه تا وقتی که بچشون دنیا میاد و به کامیار میگه بابا بنویسی؟😉
            خواهش میکنم😢

          2. با کمال میل😍😘…اخه واقعا جمعتون خیلی دوس داشتنیه آدم لذت میبره هرچن من بیشتر نگاه میکنم تا حرف

  8. شرمنده ، ببخشید اگه ناراحت شدین 😔
    فقط خواستم با ناراحتی نیام پیشتون
    بابت طرز حرف زدنم هم معذرت میخوام فقط میخواستم یکم شوخی کنم اگه با اسم خودم میومدم شعر میزاشتم اون وقت دپرس میشدین

          1. نه مهرنازی من نباید این کار رو میکردم
            برای من انجام دادن اینکار اصلا خوب نیست 😔
            باز هم مرسی که درک کردی ✨

  9. خواستم یک اشاره کوچولو بکنم که تعداد کامنت های این رمان توی پارت های اول حدودا پنجاه تا میشد و الان ماشاالله بزنم به تخته یک کاری کردین که ۴۰ ثانیه طول میکشه تا سایت این صفحه رو لود کنه و اینکه نمیدونم این حرف زدن ها د از پایان رمان کجا میرن ولی به هر حال خوشحالم که باهاتون آشنا شدم دوران پر از مسخره بازی و درامای خوبی بود

    1. سلام اقا تیرداد ، خوب هستین ؟؟
      اگه شما اکانت اینجا داشته باشید ، این مشکلتون رفع میشه ، چون برای من در اکی ثانیه میاد .
      در ادامه ی این چت ها به چت روم ها یا پایین اهنگا انتقال دهده میشه .
      شما هم دارین میرین ؟؟
      منم از اشنایی با شما خوشحالم .

          1. مهری این جناب نسبتا محترمِ رئیس بیمارستان زنان و زایمان جدیدا دستش راه افتاده هی با اگانتای مختلف میاد ایسگا بازی!

                    1. اشکال نداره!
                      ی دیقه خیس شو من ببینم تو کیی
                      اهع
                      پس فردا منم با اسم حسن …… میام🙄
                      عجباااا

    1. و به شدت عجیب است😂
      مهناز جون پارت نمیزاری؟
      من از ظهره توی سایت هیرون و سرگردونم هی میرم میام ببینم پارت میزاری یا ن😅🤦‍♀️

        1. واییی🥺🥺🥺🥺🥺😭😭😭😭😭
          نمیشه یه پارت خیلی خیلی کوچول موچول حداقل بزاری من الان شب خوابم نمیبره🥺😭😭😭

            1. هعی!! حیف شد☹🤕
              (میگم فک کنم از اونجایی که تعداد کامنتا زیاد شده سایت هنگیده😂)
              آخه یه جواب که میخوام بدم باید ۱۰ بار از سایت خارج شم و وارد شم تا بتونم😂🤦‍♀️

      1. اها ، ممنونم .🌹
        میشه این همه امکاناتی که به اینجا دادین به اونجاهم بدین ؟؟
        اخه احساس کردم ، اینجا رمان خوندن بهتر از اونجاس .

                    1. ای بابا اینکه میپرسی اعتراف چی اصلا چیز مهمی نیس!
                      مهم اینه ک من اعترافی ک میخواستمو گرفتم!😁🤣

      1. سلام اقا قادر ، خوب هستین ؟؟
        بله ، خطای سرور می داد و کد ۵۰۳ رو نشون می داد یا اصلا نمی امد . با انواعی از مرور گر ها مثل موزیلا فایرفاکس ، کروم ، گوگل و … و حتی با فیلتر شکنم امتحان کردم ولی برام نمیومد . حتی با لب تابم نمیومد .

  10. بچها فعلا دوباره برمیگردم ببینم این اقای برج زهرمار چیکارم داره وای چقدر داد میزنه یعنی باید زد تو فکش

  11. وای تیرداد یعنی اگه رمان می نوشتی عالی بود فقط یه چیزی اون رمانی که خواستی بنویسی صحنه هاش زیاد با شه از اول تا آخرش پر صحنه های +۱۸ به خدا اون وقت منم میام تحلیلش میکنم به جون مملیمون راست میگم

  12. بچها کجایین من گم شدم یکی منا پیدام کنع بگه کیا هستن کیا رفتن؟
    بچها منا تنها نزارین ….

  13. پارت چهار تحلیل بر دل نشسته:
    خب خب کجا بودیم؟آها مهراد داشت جلو آینه فیگور میگرفت و با افتخار تمام به این فکر میکرد که از چه عروسکی نفت در اورده
    مغز مهراد:قدرت رو حس میکنی داداش؟تو دیشب پیش اون خوابیدی😎😎بهت افتخار میکنم فرزندم
    مهراد:اره مشتی حس قدرت……(همه پسرا بعد از بار اولشون اینجورین)
    قلب مهراد:ولی یک عروسی پیش رومونه
    مغز مهراد:اععع کیییییییییییییف یادم رفته بود پاشو لندهور حالا تو هم به یک مرغی دست زدیا مفسد فی الارض
    مهراد
    یعنی واقعا داشت میشد؟قرار بود من رسما خروس بشم؟اونم خروس یک مرغ بجز نفس؟
    خدایا بسههههه دیگههههه
    ما…..خستههه شدیم دیگههههه
    خب چه ست لباسی بپوشم؟کدوم کت شلوار؟
    مغز تیرداد:خب ببین داداش یا با پاپیون و کراوات باید بری یا بدون این چیزا الان هوا سرده و برا مراسم نامزدی هم هرچیزی دلت خواس میتونی بپوشی اگه رسمی نداشته باشین
    خب نظرت راجب این ست چیه:
    کت سورمه ای با پیراهن هم رنگ و شلوار سفید با شال گردن سفیدی که به روش اسکاتلندی بسته باشیش و عملا به جای کراوات از شال گردن استفاده کنی
    از طرف دیگه دستکش سفید میپوشی تا با شال گردنت ست بشه دکمه کت رو میبندی تا شال گردنه دقیقا وسط بیفته با یک کفش باحال ترجیحا هم رنگ کت؟

    مغز مهراد:خوبه داداش مخ چندتا دختر اینجوری زدی؟
    مغز تیرداد:سی کاکو من تاحالو بو شال گردن نرفتم نامزدی ولی ست خاصیه برا دامادی مخصوص خود خروسته
    مهراد:همین خوبه

    بالاخره لحظه طلایی رسید باید با نفس حرف میزدم…..

    بعد از ساعت ها که من توضیح دادم و نفس عین بز نگام کرد دهنشو باز کرد تا یک چیزی بگه و گفت:
    مارووو دوور ننداز
    ما اینقدرام بدرد نخور نیسیم

    هعییییی…….
    عاقد:دوشیزه پاک شلوار مهراد راستین آیا این خانوم را به همسری قبول میکنید؟
    مهراد:حاجی انصافا حالا که بهش فکر میکنم زندگی متاهلی خیلی سخته
    فکرش بکن خوابیدی رو مبل داری سریال میبینی یهو یک پیام از بانک انصار میاد:
    برداشت از کارت:۲۰۰۰۰۰۰۰ ریال 😑
    خدا سر گرگ بیابون نیارههه
    عاقد:آقای محترم به من چه؟ما اینجا جمع شدیم و حالا که هستیم تا بعله رو نگیریم آروم نمیگیگیریم
    مهراد:خب پس با اجازه بزرگترا بعلههههههههه
    عاقد:you may now kiss the bride(شما حالا میتونید عروس رو ببوسید)
    مغز مهراد:حاج آقا احیانا چیزی نزده بوده؟حضرت عباسی مگه اینجا کانادا بید؟
    این چرا لباش رو کرده شبیه ک…ن مرغ؟خدایااااا خودت مارو نجات بده

    1. ک..ن مرغ
      تو روحت با تحلیلی که کردی ترکیدم به معنی واقعی کلمه اووووووه نفسم بالا
      نمیاد از بس با این تحلیلت حال کردم همکارم یه جوری نگام میکنه انگار دیووونه
      نشسته جلوش تو روحتا

    2. وویی پارت چهااار😍
      انگشتای سوسکیت درد نکنه کَبِد من😌💖
      خعلی قشنگ بودااا🔥ولی بنظرم از قبلی یکم ضعیف تر بود-
      حالا بازم نظر منه مثه اینکه بقیه اینجوری فک نمیکنن~
      به هرحال قربون اون ذهن خلاقت💙💦

        1. بی صبرانه منتظر پارت پنجم قویت هستم ژذاب من🔥😍
          .
          بوستم سره جاشه کبد من✨😌
          😘
          😘
          😘
          😘
          😘
          😘
          😘
          😘
          😘
          😘

        2. داداش تیرداد میبینم که خوب با مریم جون جور شدی.خدا روشکر .پس یه عروسی دعوتیم.خخخخخخخخخقم داداش خودمی

    3. توبه توبه😂😂😂😂
      حاجی من با همه ی این قسمت از تحلیلت خاطره دارم
      با اون ما را دور ننداز و آروم نمی گیگیریم
      😂😂😂 دمت گرم

    4. دمت گرم آقاتیرداد👍
      بس که خندیدم تمام عضلات صورتم دردمیکنه😂
      ذهن خلاقی داری…
      موفق باشی

    5. کاکو رمان نویس شو تو را جون اون ساغر
      عروسکتم میگیم بیاد تا تحلیل کنه به خدا کاکو راس ایگوم

      1. شدیدا با این ایده نویسندگی موافقم ولی مطمئنا نه تایم دارم براش(آخرش میشه ازون رمانا که نویسنده ماهی یکبار چهار خط مینویسه😂)و بعضی وقتا خسته میشم ازش

      1. خب عروس و داماد یک چند ساعتی خلوت کرده بودند ولی جای نگرانی نیست آبجی😊

        هنوز تاریخ عروسی رو هم مشخص نکردیم ولی شما از همین الان خودتو خواهر شوهر حساب کن🤗🤗

      1. نه زود تمومش کنی تو را جون هر کی که دوست داری عروسی بچهاشونم بزار دیگه جون خودم اگه نزاری قهر میکنم دیگه سایتم نمیام خود دانی؟

          1. آها بعدش سانسور شدس یا کلا مدل نویسندهه اینطوریه؟
            آخه من بدون سانسور دان کردم ولی ی طوری😑
            اعصابم داره میریزه بهم😶

            1. صحنه بنظرم نداشت ولی بوسیدن و اینا داشتش
              دقیق یادم نی قسمتاییش که مورد علاقه ی توعه 😂😂
              ولی خیلی دوسش داشته بودم
              خانم مهندس و تاپ مدل خوشگل و آقای مهندس جذاب

                1. من فقط دو تا رمان صحنه دار خوندم که اونارم بهت گفتم کاش بازم میدونستم میگفتم میخوندی تو که انقدر مستحق صحنه ای 😂😂😂

                  1. ناح تو فقط ب من یدونه گفتی!☹
                    مستحق کجا بود باووو خو حق بده بهم دیگه
                    یا اون نویسنده تا لب مرز نباید بره یا اگه رفت دیگه تا تهش بره دیگه😑
                    چس بازی درمیارن!
                    اه!😶

                    1. چه عصبانیم شده منحرف 😂😂😂
                      یکیشم دختر حاج آقا رو میدونم
                      وضع تو خیلی خرابه آبان، شوهر کن با رمان حل نمیشه دردت 😂😂😂😂

                    2. ناه من آرومم!
                      من نمیدونم کجای دختر حاج آقا صحنه داشت ک تو هی میگی؟!🤔😐
                      .
                      نوموخوام 😐

                    3. ینی تو اونو بعنوان صحنه قبول نمیکنی؟ 😳
                      یهو بگو پ… میخوای دیگه 😑
                      شایدم سانسور شده شو خوندی 🤔

                    4. ناه قبول ندارم
                      گرگهارو تموم کن بهت یه رمان بگم بخونی بری تو فضا😁
                      … ….. ….😁
                      ن دیگه فکر نکنم آخه خیلی گشتم همه همینطوریه!

                    5. ابان ، اگه رمان های صحنه دار می خوای که من چند بار دیدم ، شامل :
                      استاد مغرور ، عروس استاد ، استاد خلاف کار
                      است . اگه اینارو خوندی . رمانهایی که تو اینستا هم میزارن پر از صحنه است .

  14. کنار منی و کنار توام تو رو میخوامت من واسه خودم یه جوری پیگیر تو شدم همه فهمیدن
    تو که پیشمی همه چی رواله چقدر حس بینمون با حاله نه دیگه تو رو به یه دنیا نمیدم
    میخوای دوتایی بشینیم پایتم من هر جا بری پایتم من شمال و بچینی پایتم من تو لب تر کن
    میخوای دوتایی بشینیم پایتم من هر جا بری پایتم من شمال و بچینی پایتم من عاشقتم خب

    اینجوری که نگاه میکنی آدم خودشو گم میکنه نمیدونم از روزی که دیدمت من چم شده
    فقط تویی که میتونی دلو ببری ببری و پس ندی تو اومدی شاه نشین دلم چقدم خوش اومدی
    میخوای دوتایی بشینیم پایتم من هر جا بری پایتم من شمال و بچینی پایتم من تو لب تر کن

    میخوای دوتایی بشینیم پایتم من هر جا بری پایتم من شمال و بچینی پایتم من عاشقتم خب
    میخوای دوتایی بشینیم پایتم من هر جا بری پایتم من شمال و بچینی پایتم من تو لب تر کن
    میخوای دوتایی بشینیم پایتم من هر جا بری پایتم من شمال و بچینی پایتم من عاشقتم خب
    ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫.

    کنار منی و کنار توام تو رو میخوامت من واسه خودم

  15. خوبم مهرنازم شکر
    روبرااااهم حسااابیی بلعههه
    ولی تو شهابو میبینم داغ دوری یار هی تازه میشه😂😂😂😢
    مهرنااااز یادت باشه از یه کرمی که ریختمو نزدیک بود عواقب جبران ناپذیر به بار بیاد بگمم
    😂🤦‍♀️🤦‍♀️

      1. محمد ولاااا نمیدونم قهر بوده تا حالا😂😂
        سر درسش منم سر درسم یکی از یکی خرخون ترر😂😂😂
        نههههههه اون کرمه خوابید تموم شد
        دست گذاشتم جایی که نبایدد😂😂😂

                  1. مهری به خدااا من خعلی دختر خوبیم
                    بعضی وقتا منو اذیت میکنه
                    منم نمیدونستم این واسه این اینجوری میکنه و الا نمی کردم بخدااا

                    1. به خدا بعضی وقتا بش حسودیم میشه چون منو داره😝😝
                      ولی خب ایندفعه واقعا تقصیر من بود

            1. چیشد کی کی و شکوند کی جرات کرده نیکای منا اذیت کنه تا خودم به خدمتش برسم آجیای من ماهن کسی جرات نداره بهشون تو بگه

  16. اخ جون آقای روانی شناس چطور مطوری ؟
    وای مهری رل جدیدت چرا انقدر کم پیداست؟
    وای من هعی میرم پایین کامنتای دیشب تا حالا را مرور میکنم
    دوباره جر میخورم از خنده خدایی از حق نگذریم نزدیکای عید که میشه
    پدر منا در میارن بابا مگه من چند سالمه که اینقدر سختی باید بکشم والا بخدا دیگه نا
    ندارم میخوام هر چه زودتر از این مردابی که توشم خلاص شم اما نمیشه بخدا دیگه نمیکشم

      1. اوووووووووووووووووووووووووو
        دمت گرم بازم به تو من که سینگل بودم هستم و خواهم بووووود ای خدا چرا من انقدر بدبختم ها چرااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟

      1. من که روال باشم یا نباشم برا کسی مهم نیست
        ولی مهم اینه که دوستای مجازی بازم حالشون توپ توپ
        به خدا اگه دروغ بگم والا

        1. هیچی باو
          فقط
          رل جدیدو ،رل جیگر خوندم
          روانی شناسم اصا بهش دقت نکردم
          🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🚶🏻‍♂️🚶🏻‍♀️🚶🏻‍♀️🚶🏻‍♀️😅

    1. خوب وقتی اومدی شهابم 😔
      یه چیزی یه جمله ای راجع به تو الان بدجور حالمو گرفت..
      ولی اومدی مثل همیشه دلیل حال خوبم شدی ❤

          1. مریم جون وقتی از شرایط کسی خبر نداری راحت نظر نده شاید دلایلی داشته که نرفته.
            وگرنه این به ذهن منم می رسه یا خودش که بره پیش مشاور.

            1. آجی چرا اعصاب نداری صرفا یه شوخی بود و در عین حال یه واقعیت…
              تا اون ادم نیاد پیش شخابو باهاش رک و روراست حرف نزنه اون چیکار میخاد بکنه مثلا براش…
              ایناییم ک تو داری میگی از زبان توعه نه اون فرد و ممکنه اصا ذهنیات اون چیزای دیگه ایم کنارش داشته باشه…
              دعوا نداریم باهم ک عزیزم😘

              1. نه مریم جونم دعوا نداریم ببخش اگه تند برخورد کردم ولی به خدا اعصاب منم ضعیف شده دلم می خواد پاشم بزنم تو سرش بگم پاشو گمشو سر زندگیت دوساله زندگیتا تباه کردی و ذهنیاتش دقیقا همینایی هست که گفتم من بهش از هرکس تو این دنیا نزدیکم واز همه چیزش خبر دارم.

        1. اول از همه شروع کنه برای خودش هدفای کوچیک کوچیک بزاره،موفقیت تو هدفای کوچیک احتمالش زیاده وقتی توی این اهداف موفق بشه خودش باعث ایجاد انگیزه میشه
          و بعد اطرافیان هم تشویقش کنن،تشویق اطرافیان نقش خیلی زیادی داره
          خودش و به ویژه اطرافیانش سعی کنن به اون شخص یا اتفاقی که باعث حال بدش شده اشاره ای نکنند تا کام بک نزنه
          یه دوست و همراه خوب و پایه هم میتونه کمکش کنه
          البته اینایی که گفتم همه راهکارای عمومیه اصلا شاید این شخصی که شما میگی فقط داره وانمود میکنه که میخواد دوباره همون ادم سابق بشه

          1. مرسی بابت جوابتون ولی اطرافیان میگم که همیشه تشویقش کردن و همیشه مورد توجه بوده اعتماد به نفس خودش پایینه و اینکه می خواد اون آدم سابق بشه آره می خواد مطمئنم هیچ کسی از من نزدیک تر به اون نیس اراده ی محکم نداره وسط راه جا می زنه و اینکه اتفاق خاصی هم براش نیفتاده خودش یهو از همه چیز خودشا کنار کشید یه ترسی داره و یه ناامیدی برای اینا راهکار ندارین

            1. قطا یه اتفاقی افتاده نمیشه یه نفر بیخودی جا بزنه ممکنه یه اتفاق یا یه ادم باعثش باشن
              و اینکه چجوری ترس و ناامیدیش رو کنار بزاره من نمیتونم از پشت گوشی بگم چون خیلی چیزا رو ادم رو در رو میفهمه
              و اینکه نمیشه اعتماد کرد که اون شخص همه چیز رو به شما گفته باشه حالا هر چقدر بهش نزدیک باشید

              1. ازش پرسیدم چرا خودشم گفت نمی دونم ولی یه بار که داشتیم حرف می زدیم به یه سری نتایج رسیدیم که اگه بگم خندتون میگیره به خاطر چیزای به این کوچیکی حتی به مرگم فکر کرده من که الان نمی تونم همه چیزا به طور کامل اینجا بگم فقط به طور مختصر اشاره کردم.

                1. از نظر ما شاید ولی از نظر خودش ممکنه مهم باشه
                  خب من که با توضیح مختصر نمیتونم یه راهکار عملی و مناسب بدم دختر خوب

            2. نورا خانوم میبخشید دخالت میکنم ولی فکر نمیکنید اگر یک جای خصوصی تر پیدا کنید برای چت کردن با اقا”شخاب” هم رسیدن به نتیجه براتون راحت تر میشه و هم اینکه شاید این فرد علاقه ای نداشته باشه که این مسائلش توی یک سایت توصیف بشن؟

        2. نوراذجون ببخش جای این داداشمون جواب میدم ولی من تمام علائمو دوران افسردگی داشتم-
          اصا گاهی بیدلیل میزدم زیر گریه بعد فک میکردم خب حالا ک دارم گریه میکنم برا چی گریه میکنم اصا؟! بعد برا خودم مشکلات گذشته و زمان حالمو مرور میکردم و بعد یه ساعت گریه کردن آروم میشدم و به زندگی عادی بر میگشتم! همینقد مسخرع…
          تا دیر نشده یه روان شناس خوب پیدا کنه و بره پیشش و چیزیم ک همیشه دکتر من به من میگف این بود هیچ کس و هیچ دارویی نمتونه بهت کمک کنه تا خودت واقعا نخای و براش قدم برداری…
          یه دکتر و اراده قوی چاره اس-

  17. جاست مهرناز سفر قونیه رو هیچ جوره نمیشه کنسل کرد!
    وسیله هاتو جمع کن یکمم پول بردار سوغاتی بخری من سره راه میام دنبالت😉✨
    تایم بده فقط…

      1. باو اینجوری نگو اعتماد به سقف اصلا نگاه کردی به سقف سایت داره فرو میریزه والا به جون خودم اعتماد به آسمون داری تا سقف

                  1. هعی هعی صب کن!
                    اول مقصدو تعیین کن بعد من سفرو یکاریش میکنم…
                    ولی حیف میشه ها-
                    سوغاتیتو از دست میدی عزیزم!

                  2. به به میبینم ک الکی الکی داره جدی میشه😂
                    میگم آق تیرداد ی آیدی از این ساغر جونِ چشم آبی ب ما بده من برم صداش کنم،ی دعوا مشتی درس کنم از ته دل شاد شیم!😌😂😂

                    1. آبان نیستم اگ پیداش نکنم!😎😂
                      .
                      شهاب تو نمیدونی چقد حال میده ،دعوا درس کردن وگرنه هیچوقت ب من نمیگفتی بشین ی گوشه!🤣
                      .
                      .
                      برای جلوگیری از هرگونه برداشت اشتباه باید بگم ک خیلی دارم شوخی میکنم!🙌🏻

                    2. ب خودت مثلث باش مری جون من فقط بخاطر خودت میگم!🤣
                      .
                      .
                      دیگه دارم دری وری میگم
                      بایزز با اجازتون!

                    3. چیه که باید یاد آبان باشه ولی من نمیدونم؟ 🤔
                      مگه آبان جدید نیست؟ طلوع بود توی پارت رمان من کامنت میزاشت، بعد اومد تو چت روم 🙄

                    4. یاعلی
                      مهرناز کی کار منو کرده؟
                      بخدا من نبودمااا
                      ب جون شارژرم دارم شوخی میکنم!🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

                    5. اتفاقا تو بودی عزیزم
                      رییس ستاد تشخص بودی
                      ابان رو یادم نیست بوده یا نه😶
                      خب دیگه کشش ندیدم
                      مهرناز به تو بعدا میگم
                      فعلا

                    6. چیو یادم نیس؟
                      همون قضیه‌ای ک من قاطی کردم؟
                      عاقا منکه عذرخواهی کردم
                      اصن چ ربطی داره اینا باهم؟
                      یا شایدم اون قضیه نازیو ویرگولو میگی؟؟
                      اه من گیج شدم ک
                      واضح بحرف ببینم چی میگی

                    7. نه بابا اونارو نمیگه
                      ولش کن خودشم قاطی کرده 😂 اول گفت آبان میدونه تو نمیدونی
                      الانم گفت تو بودی میدونی، آبان نبود 😂
                      فعلا بای گشنگ جون

  18. بچه اخه من به تو چی بگم
    ادم با کسایی که دوسشونم داره این کار نمیکنه
    تیرداد ازت انتظار این حرکت و نداشتم
    و از اون جایی که عین داداش نداشتمی میبخشمت
    به شرط اینکه امشب یه تحلیل درست و درمون داشته باشی
    حله هستی دیگه اره

    1. خب بستگی داره…اگر مهرناز پارت بزاره و منم شایدددددد دلم به رحم اومد و با تحلیل پارت آخرشو خراب نکردم

      ولی اگر اون پارت گذاشت و من هم بدون هیچ رحمی خواستم تر بزنم توی پارتش پس یک تحلیل درست حسابی میزارم😊😊

      1. نمیدونم امشب بتونم پارت بزارم یا نه
        حتی نمیدونم پارت آخر بشه یا نه
        محتویات ذهنم میگه پارت آخر میشه
        ولی انگشتم وقتی تایپ میکنه ممکنه طولانی از آب دربیاد

                    1. آبانه بی ذوق!
                      خیلیم نازع✨
                      آبرسان اصلنم ربطی نداره به آبانه قشنگ من- ساخته ذهنه خراب خودته😂💦

        1. اگه امشب پارت اخر نباشه(که مطمعنم نیست اخه محتویات ذهنت توی حالت حداقل باید آمادگی یک عروسی و اتفاقات شب عروسی رو حساب کنن که بنظر من شاید حتی سه پارت هم طول بکشه)
          اونوقت همه چی خیلی بهتر میشه پارت رو به روش همیشگی تحلیل میکنم و میزارم پارت اخر به خوبی و خوشی تموم بشه

                1. منم بد نیسم آجی…
                  شوخی میکنی میپرسی چخبرا دیگه؟! 😂
                  این پسررو انداختین ببه جون من بعدم ک یه دعوا بین اینا راه افتاد این وسط من مثله همیشه مظلوم واقع شدم😢😂
                  همین دور و بر نباش آجی بیا وسط~

  19. سلام اهالی ، خوبین ؟؟
    خوشیین ؟؟
    سلامتین ؟؟
    مهرنازی ، دقت کردی که ۲۴ ساعت نیستی . بابا دلم برات تنگ شده 😭😢 خوووووووووبی ؟؟
    اقاتیرداد ، والا من در این قضیه نه سر پیاز بودم ، نه تهش و نه وسطش ، که عذر خواهی می کنید . بعدشم پس از یک روز بسیار سخت و خسته کننده ، کلی به شما و ساغر خیالی خندیدم ولی خدایش داستان ساختنیتون خیلی باحال بود .

      1. بله بله
        انشاالله درکنار عروسکتون ، یک زندگی پر از عشق و ارامش داشته باشید .
        منظورم نام اکانت ساغر بود ، نه خود شخص .

    1. سلام اره نیکا من خوبم
      ببین چه ادمای باحالی هستیم ما
      باعث خنده ی تو که هیچ باعث خنده ی خودمونم میشیم
      صبح که داشتم حرفای دیشبمونا مرور میکردم همه میگفتن دیوووونه
      که بود خل و مشنگم شده هی الکی میخنده
      اونا که نمیفهمن من خنده هام از گریه غمگینز تر است

      1. بلهههه
        ماااااااااااا
        خیلیییییییی
        باااااااااا
        حاااااالیم
        خداروشکر که خوبی .
        بابا خنده ، به همین چیزای الکی پلکی هست .
        فقط نیاز که عینکتو تغیر بدی . تا به عالم و ادم بخندی و شاد باشی

      1. چرا غایبه تازه میخوام درس آرامش قبل از طوفان را شروع کنم
        زود حاضری بزن آفرین دختر خوب

        1. Wow 😲
          چه درسه خوبی !
          مگه قرار طوفان بشه .
          نمیشهههه ، اخه بد جور سرما خورده که حتی صداشم در میاد .
          جدی جدی فقط ۱ ساعت دیگه اینجام ، چون بعدش کلاسم شروع میشه و باید برم 😭

  20. سلام به خر خوشگلم✨
    چطوری حاجی؟!
    من الان تازه رسیدم خونه و اومدم کامنتتو دیدم تیرداد…
    حقیقتا من یبار دیگه هم به مریم جون گفته بود ک هرکی هر داستانی ک میبافه و نمیخای باور کنی باور نکن ولی ولش کن و با همون سناریو همراهش شو…
    حالمو ک باید بگم متاسفانه نتونستی بگیری چون هر کسیکه یه مدت کامنتتا و خونده باشه میفهمه اون ساغر جون خودتی…
    بر خلاف بقیه من یچیزایه دیگه ای به چشمم اومد ک ضایع بودن-
    اول از همه خیلی ضایع بود ک دختره در حالیکه با دوزپسرش دعواش شده تو سایتیه ک تا حالا نبوده و داره درد و دل میکنه!
    بزار بهت بگم اگه شاید دختر رو ول میکردی و داستانو با خودت بعد یه مدت ادامه میدادی اونم نه با این سناریو ضایع قابل باور تر میشد….
    بعدشم حاجی تو خودتم بکشی طرز نوشته هات خودته- این اولین چیزی بود ک توجه منو جلب کرد و باید بگم از سناریوتم ضایع تر بود…
    و خب بقیه حرفایه دوستان هم صحیح ولی اینا چیزایی بود ک برا من تورو لو داد…
    و خب همه دوستای من میدونن من هیچ وقت به کسی نمیگم چرا دروغ میبافی… با دروغش همراه میشم و میزارم به حاله خودش-
    خلاصه ک حالمو نتونستی بگیری و در کنارش یه خر سواری به منم بدهکاری😉🤘🏽

    1. اره اره تو راست میگی😂😂😂حتی با سناریوی تو هم باز من تونستم یکم حال خودمو عوض کنم😎
      سواری رو هم اگه حالا یک روز همدیگه رو دیدیم شایددددددد اونم شایددددد افتخارشان بهت دادم😆

      1. خا عزیزم باور نکن اصا فک کن تونستی حال منو بگیری بشین کیف کن من مشکلی ندارم 🙂
        حالا هم ک تموم شد رفت برا من اصا مهم نبود…
        پارت چهارو کی میزاری؟ حصلم سر رفته-

        1. مریم جون،من جای تو بودم بهش محل نمیدادم،چه برسه ازش تحلیل بخوام
          من که هرچی تا الان از خودش گفته بود رو باور نداشتم با اینتو کارش که همه حرفاش رفت به هوا
          پسری که سختی کشیده باشه تا سن ۱۸سالگی و الان هم موهاش سفید باشه فک نمیکنم چنین شخصیتی داشته باشه.
          هه
          به قول خودت مریمی که خودمون رو عشق(خانوم ها) بیخیال بقیه

          1. من نمدونم چرا انقد پیچیده اش میکنین…
            بابا بیخیال چیزی ک معرفی کرده و تعریف کرده از خودش-
            من طرف مقابلو با چیزایی ک ازش میبینم برا خودم معرفی و ثبت میکنم…
            دوست تو دنیای واقعی نیست ک این چیزاش مهم باشع~
            اونکارشم شوخی و عن بازی بود و تنها برداشت من ازش همینه-
            و البته اونکه عاره!
            خودمونو عشقه🤘🏽🔥

        1. آقا تیرداد

          یه چیزی میگم حتما همتون میدونید دخترا خیلی دل نازکن تو اون پیامایی که به جای ساغر دادی مثلا بهش سیلی زدی دخترا از گل نازک تر بشنون قلبشون میشکنه شاید بعضی از دخترا به روی خودشون هم نیارن و به فکر تلافی باشن ولی هرگززززززز قربون صدقه کسی که بهشون سیلی زده ،،نمیرن😆

          یکی دیگه اینکه قضیه دارندگی و برازندگی ،،باهات موافقم 😆😆

          یه سوال دارم آقا تیر داد
          یه جا گفتی ۱۸سالته
          یه جا هم به دانشگاه اشاره کردی
          اگه بعد از دبیرستان دانشگاه قبول شده باشی حداقل الان ۱۹سالته
          سنتو کم میکنی؟😜
          یا جهشی خوندی؟😊😉

                1. و من عذر میخوام از شما و شیرین و نیکا و هر کس دیگه ای که این وسط سرکار رفت ولی دیگه خیلی دارید پیچیدش میکنید این فقط یک چیزی بود بین من و مریم

                  1. الان از منم عذر خاستی دیگه؟؟؟ 😁😜
                    این بحثارو ول کن…
                    تیرداد پارت چهااااروووو نمخاااای بتااایپپپیییی؟؟؟

          1. آجی اسفند ماهی دقیقا باهات موافقم… تیرداد اومده بین یه گروه دختر خودشو دختر جا زده با توهمات پسرونه-
            .
            ولی آجی تو چبکار داری دروغ گفته یا نه… فعلا تپ جمع خودشو اینطوری معرفی کرده تو هم بگو خشبختم-
            الان تو هر چی بگی ک اون نمیاد بگه اوکی حق با توعه من دروغ گفتم پس ولش~
            خودت چطوری عشقم؟! 😁😜

          2. دیگه گیر خواهر من …..من رفته بودم توی نقش ساغر غرق شده بودم اصلا😂😂😂

            در مورد سن و سال هم یک حساب کتاب سادس متولد تیر ماه هستم که با این حساب میشه:
            اول:۶ سالگی
            دوم:هفت سالگی
            سوم:هشت سالگی
            چهارم:نه سالگی
            پنجم:ده سالگی
            ششم:یازده سالگی
            هفتم:دوازده سالگی
            هشتم:سیزده سالگی
            نهم:چهارده سالگی
            دهم:پانزده سالگی
            یازدهم:شانزده سالگی
            دوازدهم:هفده سالگی
            رشته من جوری بود که نسبت به معدل دانشگاه قبول بشیم و نیازی به کنکور نباشه
            سال نود و نه گفتن که ترم پاییزی دانشگاه از ۱۵ شهریور شروع میشه ولی دانشجو های جدید پذیرششون از اول آبان ماه خواهد بود و اینجاس که میگن:دارندگی و برازندگی در واقع با یکم دنگ و فنگ وکیل و مشاور خانوادگی یک پارتی گیر آورد و با یکم پول تونستیم این پذیرش رو بندازم جلو و همون پانزدهم شهریور برسم به دانشگاه(به ایران خوش آمدید) اونموقع میشد اوایل هیجده سالگی

              1. نیمه اولی های سال شیش سالگی میرن کلاس اول و من تیر ماه بدنیا اومدم که میشه نیمه اول سال

                و من هیچوقت قصد نداشتم شمارو اذیت کنم نمیدونم پیش خودتون چه برداشتی کردید ولی برداشت کلی من از این ماجرا این بود که:یک پرانک بین من و مریم بود و این وسط شما بی اعتماد شدید که از اون بابت متاسفم چرا نمیاید امروزو با خیال راحت سر کنیم و آخر شب بهش بگیم یک روز کاملا عادی و طبیعی؟ باور کنید نیازی به این بحث و حرف ها نیست

                1. موفق باشی آقاتیرداد
                  کلی خندیدم به این آشوبی که راه انداختی توسایت😂
                  چه ذهن فعالی داری خدایی👍
                  ولی به راه راست هدایت شوویه ملتی رونذارسرکار

                  1. آجی خوشی زندگی به همین خربازیاس…
                    جنبه هارو باید برد بالا-
                    واقعا اونقد موضوع مهمی نبود ک انقد بحث شد دربارش~

                    1. والامریم جان نظرمنم همینه
                      ناراحت نشدم ازایشون اتفاقاکلی هم خندیدم بهش
                      به قول بچه هامن نه سرپیازنه ته پیازبودم وسطش که جای خودداره هرچی دوست دارین بزنین توسرهم باآقاتیرداد
                      خوش باشین😉

                2. باشه دادادش تیرداد..الان میزاری من آبجیت بشم؟
                  من داداش ندارم

                  تو بشو داداش کوجیکه من باشه؟

                  منم در مورد اون موضوع چیزی نگفتم که وقتی عذر خواهی کردی.حرفت رو قبول کردم.شاید من خیلی حساس شدم و پیچیده اش کردم.منم معذرت میخوام اگه سوءتفاهمی شده

                  1. یک لحظه هم فکر نکن که من از تو دلخور شدم به هر حال هر اتفاقی هم بیفته میتونی از یک نظر مطمئن باشی:یک داداش همیشه آبجیشو دوست داره

                    1. هیچی مثه یه داداش مهریون
                      یهو دوتا مریم به دست آوردی ،یکی آبجی یکی هم عشق.خخخخخ

              2. نه منم نیمه اولیم شیش سالگی رفتم اول آجی…
                بعدشم کجا تیرداد دخترا رو اذیت کرد الان؟!
                آقا من نمیفهمم تیرداد منو گذاشته سرکار الان همه جز من شاکین ازش😂😂😂😂