رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۷۳

۲۴۸)

کامیار جلوی آرایشگاه من و منیرو پیاده کرد و نوک انگشتشو فرو کرد تو چال گونه م و گفت

_میام دنبالت عروس رویاها

خندیدم و گفتم
_منتظرم بیای آقای داماد

هر لحظه مون با عشق میگذشت و از هیجان و شادی لبریز بودم..
برای اولین بار مفهوم ازدواج و عروس شدن رو میفهمیدم و بار قبلی که با بهرام بود هیچ شباهتی به این حال و هوا نداشت و کابوس و شکنجه محسوب میشد..

وقتی آرایشگر کار میکاپ و شینیون موهامو تموم کرد و تور بلندمو نصب کرد روی موهام، از دیدن خودم لذت بردم..
برای اولین بار توی عمرم یه آرایش کامل و نسبتا پررنگ توی صورتم بود که خیلی بهم میومد..

هیچوقت تو زندگیم خودمو اینقدر خوشگل ندیده بودم و از فکر اینکه کامیار منو این شکلی خواهد دید هیجانزده شدم و خندیدم..

منیره میگفت از بس میخندی به اطرافت شادی پخش میکنی و من ناخودآگاه میخندیدم و دست خودم نبود..
یکی از دخترا تاج گلی رو که با کامیار انتخاب کرده بودیم آورد و روی سرم فیکس کرد..
خیلی ناز بود و بجای تاج نگین دار، تاج گل طبیعی انتخاب کرده بودم که گلهای سفید ریزی بود که تو یه مجله ی ودینگ خارجی طرحشو دیده بودم و کامیار گفته بود اگه اینو بزاری سرت مثل فرشته ها و پری مهربون میشی..

منیره کمکم کرد تا لباس عروسمو بپوشم و بعدش نگاهم کرد و چشماش پر از اشک شد و یه عالمه تعریف کرد و گفت که انقدر خوشگل و ناز شدی که امروز بدجور دل کامیارو میبری.. و دل من قیلی ویلی رفت از حرفش..

لباس عروسم یه لباس گیپور آستین بلند بود با نگینهای ریز سواروسکی و با دنباله ی کمی بلند که خیلی شیک و قشنگ بود و وقتی دیده بودمش دلم براش ضعف رفته بود..

بیصبر بودم برای اومدن کامیار و وقتی منیره گفت که اومده و بیرون منتظره، ضربانم رفت بالا و شنلمو پوشیدم و از آرایشگاه خارج شدم..

بیرون آرایشگاه کنار ماشینش که با گلهای سفید و بنفش خیلی خوشگل تزئین شده بود وایساده بود و نفس من از دیدنش با کت و شلوار و پاپیون مشکی دامادی بند اومد..

با اون قد بلند و کت و شلواری که فیت تنش بود و موهایی که خیلی خوشگل حالت گرفته بود و از سیاهی برق میزد، انقدر جذاب و خوشتیپ شده بود که دلم خواست همونجا وایسم و دو ساعت دل سیر نگاهش کنم..

چقدر دوستش داشتم.. چقدر حس ناب و بینظیری بود عشق..

کمی اونطرفتر فیلمبردار وایساده بود و وقتی کامیار اومد سمت من اونم فیلمبرداریشو شروع کرد..

چشمای کامیارم برق میزد و طوری نگاهم میکرد که دلم براش رفت..

کاملا نزدیکم وایساد و زل زد تو چشمام و از بوی ادکلن مدهوش کننده ش مست شدم..

_خیییلی خوشگل شدی لیلی.. نمیتونم ازت چشم بردارم عروس خانم

_توام خیلی خوشتیپ شدی.. دل میبری آقای داماد

محو هم بودیم که فیلمبردار گفت سوار ماشین بشیم و کامیار دستمو گرفت و بوسید و کمکم کرد تا سوار ماشین بشم و درو بست..

توی آتلیه ی عکاسی یه عالمه عکسای خوشگل که تو همشون عشقمون به همدیگه از چشمامون لبریز شده بود، گرفتیم و راهی تالار شدیم..

نگارجون و مادرم با دیدنمون گریه کردن و من نگارجونو محکم بغل کردم و بسختی جلوی اشکامو گرفتم تا آرایشم خراب نشه..

نگارجون پا به پای من و کامیار تو این داستانِ عاشقی اومده بود و همراهمون زجر کشیده بود و بهتر از هر کسی میدونست که چقدر سخت به اینجا و به هم رسیدیم..

تالار پر از مهمون بود و من برای اولین بار فامیل کامیارو میدیدم که با دقت من و کامیارو نگاه میکردن..

کامیار خم شد و کنار گوشم گفت
_فک و فامیلم دارن فکر میکنن که این دختر ظریف و کوچولو کیه که تونسته کامیارِ از دنیا بریده رو از این رو به اون رو کنه

منم نگاهی به مهمونا کردم و با دیدن بعضی از فامیلای خودم که زل زده بودن به کامیار، فکر کردم که لابد پیش خودشون میگن پس بخاطر این از شوهر قبلیش جدا شده..
قضاوتهای ناعادلانه ی مردم تموم نشدنی بود در هر حال..
هیچ کس بنظرش نمیرسید که من چطور با بهرام عقد کردم و اونم چه رفتاری باهام داشت و من علیرغم دوست نداشتنش چقدر سعی کردم که به پاش بمونم ولی اون حتی گفت که دوست دختراشو میاره خونه ی پدری من..

هیچ کس دلیل اصلی جداییمونو نمیدونست و از روی ظاهر امر قضاوت میکردن و حکم میدادن برام مسلما..

بین جمعی که نشستند قضاوت بکنند،
کاش میشد که کمی هم به خدا جا برسد…

ولی فشاری که کامیار به دستم داد منو متوجه خودش کرد و با نگاهی به چشمای قشنگ و عاشقش فهمیدم که حرف و فکر هیچ کس برام مهم نیست و دلم میخواد فقط تو چشمای این مرد غرق بشم و برای دل خودمون زندگی کنم..

دستشو محکم فشار دادم و سمت جایگاه عروس و دوماد رفتیم و پای سفره ی عقد نشستیم..

وقتی عاقد خطبه ی عقد رو برامون میخوند با هر کلمه ش هیجانزده میشدم و وقتی تموم کرد و منتظر بله گفتن من شد یک لحظه چشمامو بستم و به بابام فکر کردم که مسلما پیشم بود و نگاهمون میکرد و ته دلم گفتم بابا دارم واقعا ازدواج میکنم.. با کسی که منو بهش سپردی و میدونستی که عاشقشم..
و گفتم بله…

صدای کف زدن و شلوغی مهمونا بلند شد و دیدم که مژه های سیاه و قشنگ کامیاری که بهم زل زده بود لرزید..

ای خدا.. من و کامیار ازدواج کرده بودیم و رسما زن و شوهر شده بودیم.. انقدر خوشحال و هیجانزده بودم که احساس میکردم ضربان قلبم از روی لباسم مشخصه..

تعلق داشتن به کامیار چه حس بینظیر و قشنگی بود..
یاد اولین لحظه ای که توی تیمارستان دیدمش افتادم..
با اولین نگاه جذبش شده بودم و ژست و غرورش و بعد هم غم عمیقی که توی چشماش بود دلمو ازم گرفته بود..

آروم لب زد
_مال خودم شدی

و من یاد آهنگ مال خود من باش افتادم که توی کافه سورپرایزم کرده بود و همراه با گیتاریست ها برام خونده بود..

نمیدونستم چون خودم شاد بودم همه رو شاد میدیدم یا خوشحالی ما به مهمونامون هم سرایت کرده بود که همه شون میخندیدن و شاد بودن..
مینو و لاله فقط میرقصیدن و وسط بودن و کمی بعد از عقد علیرضا اومد پیشمون و بهمون تبریک گفت..
احساس کردم یکم با حسرت نگاهم کرد ولی تبریکش به کامیار و من از ته دل بود و میدونستم که چقدر بخاطر جدا شدنم از بهرام خوشحال بود..
علیرضا از معدود کسانی بود که مفهوم عشق واقعی رو میدونست و بهش احترام قائل بود..

به شوخی بهش گفتم
_دختر خوشگل تو مجلس زیاده علی.. یه نگاهی بکن انقدر سربه زیر نباش شاید کیس مورد نظرو پیدا کردی

خندید و گفت
_وقتش که بشه خودش میاد، گشتن نمیخواد

راست میگفت.. عشق خودش به وقتش میومد و با گشتن پیدا نمیشد..
با اون حرف علیرضا نگاهی به کامیار کردم و اونم با لبخند منو نگاه کرد..
ما همدیگه رو خیلی غیرمنتظره و ماجرایی پیدا کرده بودیم و عشقمون چه عشقی شده بود..

منیره که حسابی خوشگل کرده بود و لباسی رو که کامیار برای عروسی براش خریده بود، پوشیده بود اومد پیشمون و گفت شما نمیخواین برقصین؟

نگاهی به کامیار کردم و اونقدری که میشناختمش فکر نمیکردم برقصه و اونم گفت که عروس نازم برقصه منم نگاش میکنم..
از جامون بلند شدیم و من وسط حلقه ی جوونا رقصیدم و کامیار هم یه کناری وایساد و عاشقانه نگام میکرد و دست میزد..

منم زیاد اهل رقص نبودم و بعد از یه آهنگ رفتم پیش کامیار و تا مراسم کیک و بعدش هم رقص تانگو، از جامون بلند نشدیم..

رکسانا مثل شب عروسی مینو، بازم تو نخ کامیار بود و همش خیره میشد بهش، ولی دیگه پیشنهاد رقص نمیداد بهش و نمیومد جلو..
با خنده به کامیار گفتم
_رکسانا بازم محوت شده

_متوجه شدم ولی دیگه صاحب دار شدم و نمیتونه حرکتی بزنه

به صاحب دار گفتنش خندیدم و اونم نوک انگشتشو که براش عادت شده بود فرو کرد تو چال گونه م و گفت

_فدای صاحبم و این چال دلبرش بشم که دلمو میبره

میخندیدیم و من مست عاشقانه هایی بودم که کامیار دست و دلبازانه خرجم میکرد که خاله م اومد پیشمون و گفت
_هزار ماشاالله بهتون خاله.. همه میگن از سر و روی لیلی خوشی و خوشبختی میباره و معلومه که چقدر کامیار خانو دوست داره

احساس کردم خاله اشاره کرد به مراسم عقدم با بهرام که مثل مرده بودم و همه ی فامیلم با تعجب نگاهم میکردن که انگار مجلس عزام بود.. لابد میگفتن الان با کامیار از ته دل خوشحال و خوشبخته که همش میخنده..

کامیار با لبخند رو به خاله م گفت
_نمیگن چقدر مشخصه که داماد عاشق و مجنون لیلیه؟

عاشقانه نگاش کردم و خاله هم با خنده گفت
_چرا شمارو هم میگن.. ایشالا به پای هم پیر بشین و عشقتون پایدار

اواخر مراسم احساس میکردم که کامیار از سر و صدا و شلوغی خسته شده و وقتی ازش پرسیدم گفت که یکم سردرد داره ولی اگه باهاش برقصم مطمئنه که خوب میشه..

بهش خندیدم و با موزیک لایتی که پخش شد بلند شدیم و وسط سالن دوتایی رقصیدیم..

دومین بار بود که با کامیار میرقصیدم و وقتی دستاشو گذاشت دور کمرم و من دستامو گذاشتم روی شونه هاش، یاد عروسی مینو و اولین رقصمون افتادم..

تو چشمای قشنگش که بهم خیره شده بود نگاه کردم و گفتم
_اولین بار که باهم رقصیدیم یادته؟

_ممکنه یادم نباشه؟.. رقصی که هردومونو رسوا کرد.. اونشب فهمیدم که توام عاشق منی

_منم اونشب از نگاهات فهمیدم.. و از داغی نفست وقتی که لبات خورد به گردنم

با شیطنت خندید و گفت
_جوووون چه خوبم یادشه.. به نکته قشنگی اشاره کردی

خندیدم و گفتم
_کوفت.. منحرف نباش.. منظورم اینه که اونموقع فهمیدم چقدر منو دوس داری و میخوای

نگاهشو خمار کرد و سرشو نزدیکتر آورد و گفت
_هیچوقت اینطوری که الان میخوامت نخواستمت.. داغی نفسمو امشب بهتر میفهمی

از حرفش گر گرفتم و میدونم که بی شک قرمز شدم..
به خجالتم خندید و محکمتر منو بغل کرد و دستاشو دور کمرم لغزوند..

فکر شب و نزدیک شدنمون با کامیار نفسمو قطع میکرد و سعی میکردم فکرشو نکنم تا بتونم طبیعی باشم جلوی مردم..

بالاخره مراسم عقد و عروسی تموم شد و ساعت ۱ شب بود که مهمونا خداحافظی کردن و ما راه افتادیم سمت خونه..

از همه خواهش کرده بودم که پشت سرمون راه نیفتن و بوق بوق نکنن چون میدونستم کامیار اعصاب اون سروصداها رو نداره و به اندازه ی کافی صدای موزیک بلند و شلوغی رو تحمل کرده..

همش نگران کامیار بودم که چشماش قرمز شده بود و میدونستم سردرد کلافه ش کرده..
تا رسیدیم خونه نگار جون و منیره که خسته و کوفته بودن شب بخیر گفتن و رفتن تو اتاقاشون و من همراه کامیار راهی طبقه ی بالا شدم..

اولین بار بود که بجای شب بخیر گفتن و جدا شدن از هم سر پله ها، با هم میخواستیم بریم تو اتاق کامیار که حالا دیگه اتاق ما شده بود و از چند روز پیش تغییرات قشنگی توش ایجاد کرده بودیم و با تخت خواب و وسایل جدید دو نفره ای که خریده بودیم کاملا از حالت مجردی زمان کامیار دراومده بود و شده بود اتاق عروس و دوماد..

روتختی و ست کامل گلبهی روشن خریده بودم و با پرده های سفید و گلبهی، فضای اتاق یه آرامش خاصی به آدم میداد..

دستم توی دست کامیار بود و دل تو دلم نبود که داشتیم میرفتیم بالا تا زندگی زناشویی و تعلق یافتن واقعی به هم رو آغاز کنیم..

روزی که اومدم به این خونه، فکر چنین شبی هرگز توی مخیله م نمیگنجید.. اون مرد سرد و بداخلاقی که از من بدش میومد، الان طوری نگاهم میکرد که مقابل حرارت عشقش ذوب میشدم..

تو چشماش که قرمز شده بود و میدونستم سردرد داره نگاه کردم.. از نگاه عمیق و قشنگش بهم معلوم بود که از اینکه برای اولین بار دارم باهاش میرم تو اتاقش که شبو و تموم شبهای عمرمونو باهاش سپری کنم، هیجانزده ست و طور خاصی نگاهم میکرد..
منم توی چشمای جذابش خیره شدم و بهش لبخند زدم..
دستمو محکم تر گرفت و اولین قدم رو برداشته بودم که ناگهان بغلم کرد و پاهام از زمین جدا شد..

هینی کشیدم و محکم بازوشو گرفتم.. خوب شد که داد نزدم وگرنه نگارجون و منیره میشنیدن و حسابی ضایع میشدیم..
زدم به شونه ش و گفتم
_ترسیدم، نمیشد یه اطلاع قبلی بدی؟

با بدجنسی و شیطونی خندید و گفت
_قشنگیش به همینه که بترسی و بیشتر بهم بچسبی

دستامو دور گردنش انداختم و گفتم
_جای من که خیلی خوبه ولی پله زیاده خسته میشی

_وزنی نداری که خسته بشم.. مثل یه عروسکی تو بغلم

راست میگفت، با اون قد و هیکل، من براش مثل پر سبک بودم و راحت پله ها رو میرفت بالا..

تو چشماش با تموم عشقم نگاه میکردم و حلقه ی دستامو دور گردنش محکمتر میکردم که نوک بینیمو بوسید و گفت

_خیلی بغلی هستی.. انقدر خوشم‌ میاد که دلم میخواد همیشه تو بغلم باشی

سرمو تو سینه ش فرو کردم و خندیدم..

_منکه اعتراضی ندارم

_حق اعتراض داری مگه؟

_ندارم

خم شد و بینی و ابروهام و گونه هامو بوسه زد و بین بوسه هاش چند بار آروم گفت
_نداری.. نداری

از تماس لباش با اجزای صورتم و هرم نفسش، بیقرار میشدم و میخواستم لباش به لبام بخوره و ببوسمش..
گوشه ی لبمو بوسید و تو خماری و مستی بوسه هاش بودم که درو باز کرد و بدون اینکه منو بزاره زمین، رفت سمت اتاقش..

دل تو دلم نبود و از اینکه سینه م به سینه ش چسبیده بود و ضربان شدید قلبم و هیجانمو حس میکرد خجالت میکشیدم..

چراغو روشن کرد و نگاهم کرد و گفت

_اینم از اتاقمون.. خوش اومدی به دنیای من عروس رویاهام
و سرشو خم کرد و لبامو طولانی بوسید..

بعد از جداییمون و آشتی دوباره مون حتی یکبار هم همدیگه رو نبوسیده بودیم، و انقدر تو حسرتش بودم که با اولین برخورد لباش و حس نرمی لبای گرمش روی لبام، گر گرفتم و یه چیزی از قلبم کنده شد و افتاد..

عمیق و از ته دل بوسیدمش و اونم چندبار لباشو از لبام جدا کرد و با چشمای مستش نگام کرد و دوباره بوسید..

سفت بغلم کرده بود و منم دستامو محکم دور گردنش حلقه کرده بودم و همدیگه رو با حرارت میبوسیدیم که چند قدم برداشت سمت تخت و منو گذاشت روی تخت و روم خیمه زد..

بوی خوش ادکلنش توی ریه هام و و تا اعماق روحم نفوذ کرده بود و تو لذت بوسه هاش غرق بودم که دیگه نفس کم آوردیم و از هم جدا شدیم.. کامیار کمی سرشو عقب برد و نگاهم کرد..

چشمای قرمزش خمار بود و دلم براش ضعف میرفت..
انگشتمو کشیدم به لب پایینش و آروم گفتم
_عاشقتم کامیار.. خیلی زیاد

دستشو برد لای موهام و تاجمو برداشت و موهامو بوسید و دم گوشم زمزمه کرد
_من بیشتر.. لیلیِ من..

دستمو بردم لای موهای مشکی و حالت دارش و موهاشو نوازش کردم..
سرشو که بلند کرد و چشماشو دیدم گفتم

_سردرد داری.. بزار یه مسکن برات بیارم

_مسکنم تویی.. بهتر از هر دوایی حالمو خوب میکنی

و از روی تخت بلند شد و گفت
_فقط اول این پاپیونو دربیارم که خفه م کرد

پاپیونشو درآورد و انداخت روی میز توالت و دکمه های بالایی پیرهنشو باز کرد و نفسی کشید..

منم روی تخت نشستم و تورمو از موهام جدا کردم..
کتش رو هم درآورد و انداخت روی مبل پایین تخت و نگاهی به من کرد و با شیطنت گفت

_تو نمیخوای لباس عروستو دربیاری؟

از خجالت گر گرفتم و لبمو گاز گرفتم.. به خجالتم خندید و اومد نزدیکم و خم شد لبمو بوسید و گفت

_گازش نگیر.. به دارایی های من صدمه نزن

و با خنده دستمو کشید و بلندم کرد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد..

سرمو بلند کردم تا نگاهش کنم و دستش رفت پشتم روی زیپ لباسم و آروم گفت

_کمک نمیخوای؟

با خجالت و خنده گفتم
_میخوام

وقتی زیپو کمی کشید پایین، خنده و خجالت جاشو داد به هیجان و گرگرفتگی و صدای نفسهای هردومون عوض شد..
دلم توی دهنم بود و بیقراری کامیار رو هم از نفسهای تند و منقطعش حس میکردم..

زیپ لباسمو کامل کشید پایین و دستاش روی پشت لختم لغزید..
گرمی دستاش و نوازشش لذتبخش بود و ناخودآگاه صورتمو به سینه ی لختش چسبوندم و چشمامو بستم..

یه دستشو از پشتم برداشت و بقیه ی دکمه های پیرهنشو باز کرد..
از دیدن سینه و شکم عضلانی و سفتش بیقرارتر شدم و دستمو بردم توی پیرهنش و کمر و پشت لختشو نوازش کردم..

تنش داغ بود و میدیدم که اونم مثل من بیتابه و منو میخواد..
زن و شوهر بودیم و مال هم بودیم و بعد از اونهمه عشق و حسرت بالاخره شب وصال رسیده بود..

کامیار آستینهای لباس عروسمو از روی شونه هام سر داد و لباس از تنم افتاد و منم پیرهنشو از تنش درآوردم.. لبهای کامیار روی لبام نشست و دستاشو پیچید دور کمرم و بلندم کرد و گذاشت روی تخت..

با ولع و محکم همدیگه رو میبوسیدیم و داغی لبهای کامیار روی گردنم و تنم مثل آتیشی بود که سوختنش لذتبخش بود و میخواستم که تا صبح تو شعله هاش بسوزم و ازش جدا نشم..

نگاههای تبدارش و بوسه هاش و حرکت دستاش روی بدنم حالمو دگرگون کرده بود و هر دومون غرق لذت عشق و وجود هم بودیم..
تا صبح به هم پیچیدیم و من با تموم دخترانگیهام تسلیم کامیار شدم و هر سلول تنم با هر سلولش درآمیخت و یکی شدیم..

چقدر لذتبخش بود ازدواج و همبستر شدن با کسی که با تمام روح و قلبم عاشقش بودم..
وقتی که برای اولین بار توی عمرم کامیارو بوسیده بودم میدونستم که اولین و آخرین مردی بود که میبوسیدمش و عاقبت باید متعلق به هم میشدیم..

صدای نفسهای تند و هیجانی کامیار با نفسهای بیقرار من قاطی شده بود و گاهی زمزمه های “دوستت دارم” ..”لیلی”.. و “کامیار”ی که از زبونمون درمیومد عشق و لذتمون رو دامن میزد و بیشتر میکرد..

شبی بود که تا صبح نخوابیدیم و از هم کام دل گرفتیم و سیر نشدیم..
هردومون مثل تشنه ای بودیم که به دریا رسیده بودیم و توی وجود هم عاشقانه غرق شده بودیم..

کامیار کل وجودمو فتح کرد و با بوسه هاش روی تنم، مُهرم کرد.. هر فشار تنش و لمسش، ضربان قلبمو تا هزار میبرد و میدیدم که خودش از منم بدتره و غرق لذت هم بودیم و خیس عرق..

با نزدیکی و رابطه ای که بینمون اتفاق افتاد، بیشتر از قبل به هم دل بستیم و آرزو کردم که عمر با هم بودنمون انقدر زیاد باشه که هر روز و شبمون با عشق بگذره و از هم سیراب بشیم..

هوا روشن شده بود که نفس زنان کنار هم دراز کشیدیم و کامیار از پشت بغلم کرد..

_لیلی.. لیلیِ من..

_جونم کامیارم.. جون دلم

گردنمو بوسید و گفت

_دیگه مال من شدی.. عاشقت بودم، بعد از امشب عاشقترت شدم.. لعنتی خوشمزه

از حرکت لب و زبونش روی گردنم قلقلکم اومد.. برگشتم طرفش و گفتم

_اصلا فکر نمیکردم اون مرد بداخلاق و یخی که هی پاچه مو میگرفت و میگفت دور باش اینقدر عاشق و هات باشه

گردنمو گاز گرفت و گفت

_باعثش کیه؟ هان؟.. یه عروسک خوشگل کوچولو که دلمو برد و مجنونم کرد

گردنمو از دندوناش کشیدم و لباشو بوسیدم و گفتم

_بالاخره بعد از قرنها، لیلی و مجنون به هم رسیدن و شب زفافشون شد

منو کشید سمت خودش و محکم بغلم کرد و گفت

_این حرفارو میزنی نمیترسی بازم کار بدی دستمون؟.. نکنه هات دوست داری شیطون؟ هان؟ بیا ببینم خودت کرم ریختی

بین دستاش دست و پا زدم و داد کوچیکی کشیدم که بسه ولم کن غلط کردم، ولی به چند لحظه هم نکشید که با کمال میل بازم تسلیمش شدم و غرق لذتی که با هر تماس و نوازشش توی بدنم میپیچید شدم..

از اینکه ۱۲ ظهر بود ولی من و کامیار هنوزم توی رختخواب بودیم، از نگارجون و منیره خجالت میکشیدم و نمیتونستم برم پایین که گوشیم صدا کرد و دیدم یه پیام از منیره اومده..
نوشته بود من و نگار خاتون رفتیم باغ، دو روزی اونجاییم، خوش بگذره..

از درک و فهمشون کیف کردم و از آخرین جمله ی منیره ی شیطون خنده م گرفت..

کامیار غرق خواب بود و منو بغل کرده بود و حتی تو خواب هم ولم نمیکرد..
با صدای خنده م بیدار شد و پشت لختمو بوسید و گفت

_عروس ناز و شیطون من به چی میخنده؟

اس ام اس منیره رو نشونش دادم و اونم خندید و گفت

_باو ایول نگار سلطان.. دمت گرم خدایی

و منو بغل کرد و یهو روم خیمه زد..

_پس تنهاییم و میتونیم راحت باشیم

خندیدم و گفتم
_نه اینکه دیشب اصلا راحت نبودی و معذب بودی

چشماش شیطون شد و گفت
_باور کن معذب بودم.. راحتی رو الان نشونت میدم

نهههه ای گفتم و ملافه رو دور خودم پیچیدم و خواستم بلند شم و فرار کنم از دستش که آخرین لحظه دستمو گرفت و انداختم روی تخت و گفت

_کجاااا؟.. این دو روزو که تنهاییم نمیزارم از روی این تخت جم بخوری

_یا خدااا.. کامیااار..

_جووون و کامیار.. بیا میخوام نشونت بدم راحت بودنم چه جوریه

‫1,250 دیدگاه ها

  1. سلام به همگی جا دارم از نویسند عزیز خیلی تشکر کنم اینقدر این رمان قشنگه بود که من صبح بلندش شدم برای درس تا همین الان می خوندم و خواندن امتحان کنسل شد. کردم میشه رمان معرفی کنی عزیزم در ژانر عاشقانه انگیزشی

    1. خسته نباشی واقعا😂
      امتحانو بیخیال شدی رمان خوندی😁
      .
      رمانهای اسطوره، افسونگر، بچه مثبت، چشم سیاه دوست داشتنی
      من خیلی دوس دارم اینارو

  2. سلام من اولین باره دارم درمورد رمانت نظر میدم رمانت خییلی خیلی عالیه
    شاید بتونم بگم اولین رمانی که خوندم و تونسته محشر باشه همینه
    واقعا ادم میتونه رمانتو حسه کنه و تو حال و هواش قراره بگیره اون یکی رمانت عالی مهناز جان
    ولی من از این رمانت واقعا دوس داشتم
    حتی به فامیل این رمان رو معرفی هم کردم
    و ازت یک درخواست دارم این که این رمانت تمام شد حتمی یک رمان دیگه هم بنویس
    چون ما یعنی همه کسانی که رمان تو رو میخونن دوست دارن ادامه بدی تو حتما تو نویسندگی موفق میشی چون میتونی طرفی داره میخون رو کامل تو حس قرار بدی
    و این که من ادم خیلی احساسی هستم من از اون موقی پدر لیلی فت کرد کلا تو بعضی از پارتاش خون گریه کردم
    و این چند تا اخری رمانت واقعا دیگه میتونم بگم رد داده بودم
    و الان خوشحالم که باز هم بهم رسیدن
    یکی از کاربرا که یع نظری داده بود که در دنیای واقعی عاشقا بهم نمیرسن
    چرا اگه واقعا ادم عشقش پاک پاشه بهم میرسن من خودم از جمله ادمای هستم که میگم باید به عشق متقد بود
    ادم اگه عاشق باشه هر کاری میکنه به عشقش برسه تاکید میکنم هر کاری
    عشق لیلی و کامیار پاک بوده
    چون بعد از ازدواجش هم نتونس فراموشش کنه
    کسی که عشقش رو فراموش میکنه اون عشق نیس شاید هوس باشه یا عادت
    اولا عشق خودش به وجود نمیاد که کنتور عشق با خودت باشه یع روز چاتو باز میکنی و میبینی عاشق شدی
    پس هر وقت عاشق شدی حس عاشقی رو تو خودت خفه نکن
    تو عاشقی غرور معنا نداره
    باز تشکر میکنم از رمانت مهناز جان انشالله توی نویسندگی موفق باشی
    و اینکه ببخشش انقدر طولانی شد

  3. داداش تیرداد!!! من هر شب این موقع میام میگم یه تحلیل بزاری توهم میگی باشه ولی نمی زاری😑☹️💔 امشب و که میزاری حالمون خرابه تو تحلیل بزار شاد شیم

  4. دنیارو مبهوت میکنم؛وقتی سکوت میکنم…
    از انقلاب عاشقی دارم سقوط میکنم!
    یکی میگه عاشقت باشم؛ عاشقت باشم و باشمو باشمو باشم!
    یکی میگه با تو بد باشم سرد و تنها شم!
    باشمو باشمو باشمو باشم…
    کودتا کن نگاه کن مرا نازنین!
    رفتنت عاشقت را زند بر زمین…
    کودتا کن صدا کن مرا بهترین !
    رفتنت عمر من را گرفته ببین…

    زدم سر به دیوار عشقت؛ تا نبینم چه بر روزم آمد!
    به سردی سپردم شبارو …
    تا نبینم که جانم درآمد
    یکی میگه عاشقت باشم؛ عاشقت باشم و باشمو باشمو باشم!
    یکی میگه با تو بد باشم سرد و تنها شم!
    باشمو باشمو باشمو باشم…
    کودتا کن نگاه کن مرا نازنین!
    رفتنت عاشقت را زند بر زمین…
    کودتا کن صدا کن مرا بهترین !
    رفتنت عمر من را گرفته ببین…
    اینم تقدیم به بابای عزیزم شاید که ….

    1. نه تا وقتی نیاد خونه من دلم آروم نمیگیره به والله قسم دلم منم یه طاقتی داره دیگه نمیکشم اگه دیگه خوب نشه منم مرگ وترجیح میدم به زندگی بدون بابام

  5. حالا فرض کنید دوتا دختر و پسر بغل هم دیگه خیلی عاشقانه(استایل لیلی و مجنونی)خوابیده باشن کنار هم
    و بعدش یهویی یکیشون باد معدش رو خالی کنه………اوووووووووم مگه صحنه از این رومانتیک تر هم هست؟

    1. 😂😂😂😂😂😂😂🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣خدا خفت نکنه 😂😂
      تیرداد واقعا که برای چی تحلیل نذاشتی🥺🥺

    2. از این رمانتیک تر مگه داریم ؟ مگه میشه ؟ داداش تیرداد اصلا کلمه رمانتیک رو از رو تو گذاشتن

  6. در دو چال گونه ات
    دنیای من جا می‌شود
    عاشق دنیای خویشتنم
    لحظه خندیدنت ;;
    .
    .
    .
    مثل همیشه حرف نداشت مهرنازی ✨✨
    Grazie meher naz ✨

        1. سلام دوست جونا خوبین عشقای دلم؟؟ ؟ چخبر؟ واااااااای مهرنازی تو چقد رمانتیکی من اصلا نمیتونم مثل تو رمانتیک باشم 😍😍😍😍😍😍😍ژووووووووووووون پسر بودم خودم میگرفتمت ولی حیفففففففففف ایشاالله عروسی خودت عسلم راستی بچه ها یه سری به این پیج بزنید نظر بدید 👇👇👇
          Rooman-kaadee @ تو اینستاگرام پیج منه دارم رمان می نویسم ۶ پارت گذاشتم مهرنازی لطفا بخون و نظر بده خواهشا من به نظرات شما نیاز دارم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

          1. اره من تو زندگی واقعی هم خیلی احساساتی ام.. البته خوب نیستا، آدم احساساتی شدیدا ضربه پذیره ☹
            .
            عه پس حیف که پسر نیستی😂
            .
            باشه گلم میخونم رمانتو

  7. بچه ها یه سوال لطفا هر کی میدونه جواب بده
    رو گوشیم یه اعلان میاد security notice یا security log agent کسی میدونه چجوری باید حذفش کنم؟؟

    1. گوشی سامسونگ هست دیگه؟
      خب دو راه داره یکیش راه طولانیه که من هر چی توضیح بدم بازم پیچیدس یکیه م راه حل ساده ترش
      یک سری نرم افزار هستن با اسم هایی شبیه:security log agent disabler
      این نرم افزارا میتونن اون اعلان رو پاکش کنن

    2. برو تو گوگول سرچ کن آموزش پاک کردن security notice تو سایت onegsm ی اپ باید دان کنی همونجا مراحلشو نوشته!

            1. سلام مهرنازی خوبی ممنون باابت این پارت کامنتت رو اینجا ریپ زدم چون یاد یچیزی افتادم😅
              جیش بوش لالا من اون موقع که بچه بودم همیشه اینو میگفتم یاد اون موقع ها افتادم😢❤

    3. البته این اعلان وقتی میاد که گوشی سامسونگ رو روت کرده باشی
      در تعجبم که گوشیو روت کردی ولی در مورد این اعلان نمیدونستی

        1. خب بعضی وقتا به یک مدل خوابیدن عادت میکنی…..
          مثلا من عادت کرده بودم که هر شب توی باشه ولی الان نیست که نیست……..
          منم برا همین خوابم نمیبره
          جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی
          دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی

            1. بغلت
              اوه بله بله
              .
              هزارتا زیاده سایت تقصیری نداره، گفتم که اثاث کشی کنین تو رماندونیون شب زده، خودتون نرفتین

              1. حالا من فکر کنم یک بالشت نرم هم تو بغلم باشه جواب بده😊
                دیگه چشمام توان عاشقانه تا صبح بیداری ندارن😴

                1. من اگه عاشقترین آدم دنیا هم باشما، وقتی بخوام بخوابم باید فقط خودم و بالشتم باشیم، دوست ندارم حتی دستم به دست کسی بخوره

                    1. خاک تو گورت نکنم
                      والا
                      من ک موخوام سرمو بزارم رو سینش . دستاشو دورم حلقه کنه
                      بعد باهم بخوابیم😓
                      شایدم نخوابیدیم🤷‍♀️
                      .
                      یعنی چی خودت باشی و بالش😒

                  1. خب الهی شکر GF من از این حق و حقوقا نداره اگه بخوام دستمو بندازم روش و بغلش کنم موقع خواب مجبور تحمل کنه😎(این میشه عشق و غرور تیردادیون جفتش ترکیبی)

      1. وا چرا انقد خشن…
        منکه همش لطیف براتون آرزو میکنم!
        حقیقتا خابم نمیبره ک آجی باید شنبه برم دکتر ببینم چی میگه…
        ولی دیگه اسکرین گوشی داره چشامو اذیت میکنه-

          1. دوستان فحش ترکی چی شد کی به کی فحش داد ؟ اصلا کی تو سایت ترکی بلده ؟ مهرنازی تو تبریزی هستی دیگه اره ؟ اگه تبریزی هستی پس ترکی هم بلدی دیگه کی ترکی بلده؟؟؟؟

  8. فقط آهنگ جدید ساسی سمیه
    مامانو رو حساب کی میخوای ول کنی سمیه ها ؟
    روزایی که خپنه نیستی پارتی میکنیم سمیه جون
    وای سمیه
    🤦🏻‍♀️😂😂😂

            1. فعلا که فقط یک دمو از اهنگش اومده و کامل نیس
              اینکه من دقیقا میدونم اون دختر توی موزیک ویدیو کی هست باعث میشه فکر کنم که پدرمو نا امید کردم😂
              تو هم ببینش اگه بدونی اون دختر کی هست یک لبخند کوچولو حداقل میزنی

            1. اره😂😂😂
              واقعا دور هم هست ….حالا که فکرشو میکنم این تغییر شخصیت من توی این سایت واقعا فاحش بوده😂

              اون موزیک ویدیو رو توی یوتیوب میتونی ببینیش اسم اهنگ سمیه نرو هست

      1. مهرناز اول بگو علیسا کیع ک گفتی یادش افتادی…
        دوم عزیزم و جانم و عشقم و داداش و آجی رو من برا هفت پشت غریبه تو خیابونم بکار میبرم جان من سوء برداشت نکن😂😬

      2. برنامه ریزیت تو حلقم😆
        داشتم به این فکر میکردم که تحلیل این پارت رو بزارم…….نزارم……بزارم……نزارم……بزارم…نزارم
        حالا که تو هم نمیدونی پس تحلیل میفته برا فردا شب😎😎

            1. اکِهِی مرضتون به منم سرایت کرده من به سایه خودمم شک دارم در این حد به پندت عمل میکنم مهری 😂😂😂😂😂

  9. بچها دعا کنید بابام دوباره قلبش گرفت بابام نباشه منم دیگه نیستم تو را خدا دعا کنید

    1. حتماااا اجی شیرینم بلا به دور عزیزکم🥺🥺❤️❤️ وای خدا قلب درد بدترین درده من خودم ماهی یه بار قلبم می گیره واقعا درد بدیه

      1. داداش رضا خوشبختم از اشنایی باهات 😍❤️ اینقدر خوشحالم شش تا داداش دارم یکی داش پوریا یکی داش تیرداد یکی داش مرصاد یکی داداش امیر یکی داداش رضا یکی هم داداش شروین خودم😍😍

              1. 🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓
                متفاوت را پیدا کنید!

        1. سلام خاله سوسکه(خودت گفتی هر اسمی🙂)
          حالم تعریفی نداره …ای کاش به همین راحتی بود که شما بگی دلتنگ نشو و منم نشم 😞
          یک روزی،یکجایی،یک زمانی خودتم نمیفهمی چی میشه …..فقط میفهمی که زندگیت به یکنفر دیگه پیوند خورده😔

          1. اووووو
            از اسمم خوشم امد ، نه ، نگران نباشید ، بله خودم گفتم .
            درست می گین ، انشاالله در سلامت کامل پیشتون برمیگردن .

                1. من همینم دیگه😂توی کل این چهار سال یکبار ابراز علاقه کردم فقط یکبار یک نوع استاد هستم توی انکار کردن احساسات

                    1. ی چیز بهت میگم بهت برنخوره!
                      ولی این واسم خیلی جالبه ک به عشق ۴ سالته‌ات ،میگی اون دختره!
                      .

                    2. تو ک اول کار درباره اثن دختره و تمام دخترای دیگه گفتی کامل داداش…
                      منتها حرفت یه چی دیگه بود😂

                  1. من اینجوریم دیگه آبان خانوم😊
                    بعضی وقتا میشه اون دختره بعضی وقتا هم میشه عروسکم
                    بعضی وقتا میشه غرور
                    بعضی وقتا میشه عشق

              1. اگه بگم نه نالاحت ک نمیشی؟! 🙂😂
                داستانو عشق کردم😂😂😂
                لعنت بهت ک حرف ابان و حرف الان تو منو تو شک انداخت! 😂💔

                    1. آخه این چ حرفیه میزنی نیکا😑عه😑
                      خوشم میاد تو سایت بساط کشتو کشتار همیشه براهه😑
                      مرسی از دعات😘
                      ولی تو خودتو واسه کسی انقد راحت نکش!😐

                    2. دیونه از فداتش یعنی اینکه تو مانند کعبه هستی و من هروز توافت می کنم .
                      بعدشم کشتن کمترین کار برای آبانم هست ، بلهههه 😌

  10. سلام داداش تیرداد خیلی عاشق این کارایی بیا پیش خودم کار کن ۲۰ میلیون حقوقم بهت میدم نه خواستی ۱۰۰ میلیون میدم والا راست میگم

      1. نه بابا خیلی زرنگی باید حضوری تشریف بیارید به اصفهان اون موقع شاید موفق به استخدام شدین آقای کارمند

      1. ااااااااای سرگردمونو بگووو چقدر دلم براش تنگ شدهههه
        مهری ابجی که اصن من خواهرمم بم نمیگه یه نفر اونم که خودش خاص گفتارشم خاص اونم محمد بود
        علیسام میگفت
        ولی کلا با لفظش حال نمیکنم نیکا قشنگتره😂😂😂♥️

  11. امروز کسی محرم اسرار کسی نیست
    ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
    جایی که برادر به برادر نکند رحم
    بیگانه برای تو برادر شدنی نیست

    #مولانا

  12. سلام اهالی . بدون من خوش می گذره ؟؟ خوبین ؟؟
    ای مریمی ، درد بدیه ، یک بار ناخونامو در حد ناخون مصنوعی بلند کرده بودم و یک لاک خوشگل زده بودم ، لعنتی خیلی جذاب شده بود ، بعدش حواسم نبود به جایی گیر کرد و شکست ، خیلی بغضم گرفته بود ولی متاسفانه چون بیرون بودم نتونستم گریه کنم . گریش هنوزم تو دلم مونده 😭
    خدا روشکر نیایش جونم که امتحانت ساده بود 🤲🏻
    ایی نبینم شیرینم ناراحته 😡🤬😠 کی باعث شده خواهر خوشگلم ناراحت باشه ، برم دعواش کنم .

  13. مریمی امتحان زیستی که گرفت کلا دستگاه تولید مثل زن بود هیچ در مورد مرد نگرفته بود البته همون زنه سخت بود . ماله مردا تو زیست چیز خاصی نگفته چیزی هم که گفته واقعا سادست ولی این زنا😓😓😓😓 خدایی امتحانش خیلی اسون بود در برابر سوالاتی که سهیل می فرسته برام

    1. وااای عاره ماله مردا هیچی نگفته اصا…
      ما استاد زیستمون جلسه ای ک میخاست شروع کنه گف خب بچه ها هندزفری هاتونو بزنین تا من براتون کامل توضیح بدم-😂
      میدونی من ماله زنان رو قسمت ترکیبیشو مشکل دارم و هعی قاطی میکنم…
      شبا خاب fshو lhو استروژن و پروژسترون و فولیکول و اووسیت و لوتئال و فولیکولار و کوفت و درد میبینم-😩
      قشنگ تا جایی ک یادم بود نام بردم برات ملموس باشه کاملا حسش کنی😂💔

      1. به خدا منم به همونا فکر می کنم خوابم می بره☹️😑 اجی قشنگ حسش کردم💔 لعنتی همه چیه ما دخترا و ریختن تو دایره ماله پسرا هیچی نگفتم😑

    2. تازه زیست یازدهم ک خوبه همون فصل تولید مثلش یکم پیچیده اس
      دوازدهم که از لحاظ مفهومی تمام گفتاراش تقریبا مثل همین گفتار زیست یازدهمه

        1. زیست دوازده :
          درس ۱ : ساختار RNA , DNA و عمل همانند سازی
          درس ۲ : عمل رونویسی و ترجمه و ساختار پروتئین ها
          درس ۳ : ژنتیک و قوانین اون
          درس ۴ :عواملی که باعث تغییرات خزانه ی ژنیه
          درس ۵ : تنفس یاخته ای
          درس ۶ : فتوسنتز
          درس ۷ : تغیرات ژنتیک جانداران یا تراژن ها
          درس ۸ : یادگیری

  14. داداش تیرداد ! تحلیل نمی زاری مهرنازی دو روز پارت نمیزارع حداقل تو واسه ما تحلیل بزار🙏

          1. اونا برام جایگاه خاصی دارن
            شوخی نمیکنم با اون موارد
            ولی بیستم چون وجود خارجی نداره میتونم برا شوخی استفاده کنم

              1. بعله مریمی تازه دیشبم تا کی داشتم رمان مثبت ۱۰۰ سال می خوندم کاملا چشمام بازه😁😁😁😜

          1. عوووم خوب من روم نمیشه بگم😁😈 ولی فوق العاده هات و خشن دوست دارم حتما استفاده کن 😈😈

            1. بسیجی اگه روحیه بسیجی داشت نمیومد تو جمع منحرفا😜

              داش تیر داد بی زحمت ملاتشو بیشتر کن😜😎😆😆

        1. مثبت سی سال چیه ؟؟ مثبت شصت سال بزار یکم کیف کنیم این مهری که بلد نیست صحنه بزاره حداقل تو بزار حال کنیم ارررررررررره خودشه!!!!!!!!!! این دیگه خوراک خودمه

  15. دلتنگی درد بدی ست که این روز ها دچارشم …
    بدبخت لیلی که مجنون شد و رفت…
    بدبخت شیرین که هم فرهاد شد و هم مجنون شد و رفت …
    و چه دردناک و غمنگیز است که به عشقت نرسی ….
    و او تو را مصبب این جدایی بداند ندانی چه کنی …

      1. اره دلتنگ کسی دلتنگ من نیست و مرا از یادش برده است
        چه غمنگیز است نوشتن جملاتی که درد به تو هدیه می دهند
        این جاست که شاعر میگه خنده ی من از گریه غمنگیز تر است …..

          1. نه نگو من لیاقت اون و نداشتم من قدر نشناس بودم من مقصر این جدایی بودم من گفتم برووو
            من گفتم ولی گه خوردم .. من غلط کردم.. من بیجا کردم اه لعنت به من و روزهای بعد از اون

            1. نگوووو 🥺😭😭😭😭 اون ادم ازدواج کرده الان؟🥺 اشکال ندارع هر کسی از تصمیمی که می گیره شاید پشیمون بشه ما هم مثل خیلیا خودتو ناراحت نکن🌹🌹🌹🌹

              1. لعنت به من که گفتم بره ولی بهتر شناختمتش اون من واسه خودم نمی خواست واسه ارثی که به من میرسید منا می خواست اره اصلا بهتر شد که گفتم بره به جهنم

  16. بچه ها اگه کسی سال ۸۴ به دنیا آمد باشه
    و فقط یک یا دو ماه با ۸۵ فاصله داشت باشه الان ۱۶ سالش یا ۱۵ ؟
    لطفا اگه کسی می‌دونه جواب بد

    1. یک ماه فاصله با سال هشتاد و پنج میشه اسفند ماه سال هشتاد و چهار و الان اسفند ماه سال نود و نه هستیم پس سالگردش کامل شده و در حال حاضر (یعنی دقیقا همین )
      محاسبه ساده میشه چون ماه های سال به حساب نمیان(سالگردشه دیگه) و فقط سال ها منهای هم میشن
      ۸۴-۹۹
      اون فرد پونزده سالشه

    2. اصلا یک لحظه وایسا همینجا
      کسی که توی سال ۸۵ یا ۸۴ بدنیا اومده باشه امسال میشه ۱۴ یا ۱۵ سالش
      ولی تو سوال نوشته ۱۵ یا ۱۶😑😑😑
      سوال انحرافی بود مگه نه؟

        1. من از اونایی بودم که توی مدرسه ریاضی و فیزیک رو همیشه نخونده بیست میگرفتم و همه خر خونا حسودیشون میشد بهم😎😎

          1. خوشبحال خوشبحالتتتتتتت
            بدترین حس اینه فردا امتحان فیزیک داشته باشیو ساعت ۱ شب باشع و اینگره🤏🏻 هم بلد نباشی😱

          1. عروسک کوچولوت سفر کاری میره؟؟؟؟
            قلبم! 😐💔
            حالا زیادی هم ناراحت نباش عوضش این مدت نیاز به شال گردن نداری داداش😂🙄

              1. خدا ک داره کیف میکنه از اثر هنریش😌✨
                بعدم من کجا تیکه انداختم؟!
                من منظورم این بود گرمای دوری و جدایی یار گرمت میکنه نیازی به شال گردن نداری!🙄😜😂
                بعدشم… کبودی گردن مقطعی نیس-
                دائمیه!

          1. ن بابا
            جام اینجا پهنه ولی کتاب تست دستمه!😂😂
            بعدشم درد دوریه تو نمیذاره من از اینجا کنده بشم😪😅

            1. از اونجایی که دان کردم سه جلدشو گذاشته بود
              دیگه نمیدونم ناقصه یا نه
              .
              اولشو خوندم خیلی دوست داشتم
              ولی بعد از پایان گرگها میخوام بخونمش

                    1. نگفتم ک خوراک این شباس ولی خداوکیلی رمانیه ک ارزش خوندن داره!
                      بزار عید بشه دوباره دانش میکنم😋