رمان عروسک

رمان عروسک پارت آخر

  مات به سامیار نگاه کردم…منو فروخته بود.. عصبی رو به امیر گفت : – من باهات معامله نکردم…فقط جای…

بیشتر بخوانید »

رمان عروسک پارت ۵۶

براش نوشتم : – امشب دیر نیست؟ نگاهی بهم کرد و بعد به انگشترم… با دست اشاره ای بهش زد…

بیشتر بخوانید »

رمان عروسک پارت ۵۵

  خندید و به خودش اشاره کرد. گیج نگاهش کردم که نوشت : – من که طرف توام! لبخندی زدم…

بیشتر بخوانید »

رمان عروسک پارت ۵۴

  قدردان نگاهش کردم که به سمت اشپزخونه رفت. – شام میخوری؟ بسته ها رو تو کیفم جا دادم و…

بیشتر بخوانید »

رمان عروسک پارت ۵۳

شهریار عین ادمای مست خندید و گفت : – عاشق تهدیداتم! اینکه دهن پر میکنی و تهش… سر بالا داد…

بیشتر بخوانید »

رمان عروسک پارت ۵۲

  مات بهش نگاه کردم.. اون چی گفته بود؟! بدون حضور تیمسار؟ – تیمسار برای میترا یعتی یه قتل که…

بیشتر بخوانید »

رمان عروسک پارت ۵۱

  باید میگفتم اره؟! یا میگفتم نه؟! اصلاً خوشبختی چی بود! چی رو میشد خوشبختی، معنا کرد! اینکه صبح با…

بیشتر بخوانید »

رمان عروسک پارت ۵۰

  ناراحت نگاهش کردم چرا همچین فکری می کرد؟! کی گفته بود که ازش متنفرم؟! مگه اصلاً میشد آدم از…

بیشتر بخوانید »

رمان عروسک پارت ۴۹

  از راه پله بالا رفتم و به سمت اتاقن دویدم در رو باز کردم و خودم رو داخل پرت…

بیشتر بخوانید »

رمان عروسک پارت ۴۸

  – تو…تو برادر شهریاری؟! اهورا با ارامش سر تکون داد و گفت : – من برادر امیرم! – امیر…

بیشتر بخوانید »

رمان عروسک پارت ۴۷

  – داری امپر میچسبونیا حواست هست که چی میگی؟ که چیو راجع به کی میگی؟ – حواسم هست داداش…

بیشتر بخوانید »

رمان عروسک پارت ۴۶

  – اگه میتونستم پیداش کنم هیچوقت از خودتون نمیپرسیدم – چیزی که نمیتونی پیداش کنی رو چطور بهش رسیدی؟…

بیشتر بخوانید »

رمان عروسک پارت ۴۵

سرم سریع به سمت میترا برگشت و وقتی صورت تو هم رفته از دردش رو دیدم بازوش رو محکم گرفتم…

بیشتر بخوانید »

رمان عروسک پارت ۴۴

  باید ازش میپرسیدم که بسته به آدمش یعنی چی! که موقعیتش یعنی چی! اما با رسیدن اهورا حرفی نزدم.…

بیشتر بخوانید »

رمان عروسک پارت ۴۳

  شهریار پر از حرص و آز به اهورا نگاه کرد و دندون رو هم سابید اما اهورا تو همون…

بیشتر بخوانید »

کدبازان