رمان نفوذی

رمان نفوذی پارت ۲۸

:::مهتاب::: بعد از رفتن سامان و میلاد من دلم بی قرارو آشوب بود، نمی دونستم چیکار کنم؟ طول راهرو بیمارستان…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۲۷

این جور دخترا اصلا نمی دونن عشق چی هست ؟ عاشقی چیه ؟ معنی کلمه احترام یعنی چی؟ نه میدونن…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۲۶

نگاهمو ازش گرفتم و به سمت میز رفتم… به سمت سینی طلایی رنگ که فنجون های سفید و نسبتا کوچیک…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۲۵

صدای تپش قلبمو که تند تند میزد به گوشم می رسید!.. عین مترسک همونجا ایستاده بودم و برو بر پسره…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۲۴

نه! من بازنده ی این بازی نیستم! من قوی میمونم تا روزی از این عمارت برم…ولی تا اون موقع منم…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۲۳

گردنبندی که مامانم بهم داده بود….!!!   گردنبند مادرم نیست !….آخه کجا افتاده؟!….   دستی رو شونم نشست که فهمیدم…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۲۲

-هانا بلند شو دختر بریم کارمون کنیم از این خواب و خیال ها نکن توی این عمارت!…     لبامو…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۲۱

هنوز از گفتن حرفش مدتی نگذشته بود که صدای منفور و رو مخی شران از پشت سرم اومد…   -میبینم…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۱۹

  با دیدن یاشار دست و پامو گم کردم و استرسم بیشتر شد… دستامو بهم فشردمو گفتم: -خب… اممم… هیچی…!…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۱۸

با پرده های مشکی.. و چند تا مبل خاکستری..و ی میز توی اتاق بود… شبنم سوتی زد و همونطور که…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۱۷

۱_۱۷ با صدای تینا که گفت: -برای من یه قهوه بیارین از فکر اومدم بیرون… آیلین از جاش بلند شد…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۱۶

  نگاهی به شبنم کردم که کنج دو تا لبشو پایین داد و با اشاره ی دستش که تو هوا…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۱۵

رو به هر دوشون گفتم: همینجا میمونید تا یکی از خدمتکارا رو میفرستم سراغتون… بهتون بگه چیکار کنید… هر دوشون…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۱۴

  شیخ تند از جاش بلند شد و درحالی سرگرمه هاش توی هم بود گفت: السیدی کیانی(اقای کیانی)… _لا یسخر…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۱۳

  صدای چرخیدن کلید توی در شنیدم… از داد و فریاد دست کشیدم و کمی از در فاصله گرفتم… در…

بیشتر بخوانید »

کدبازان