اجتماعی

رمان سکوت قلب

رمان سکوت قلب پارت آخر

سرطان بدخیمِ تنهایی تمامِ وجودم را گرفته، و حالِ روزگارم پریشان است. که هر لحظه چندبار می‌میرم. این مرضِ لاعلاج،…

بیشتر بخوانید »
رمان سکوت قلب

رمان سکوت قلب پارت ۳۲

سکوت‌ قلب: -من..من..واقعا نمی‌دونم…چی بگم! با دو قدم خودش را بهم رساند و بی مقدمه من را به آغوش کشید…

بیشتر بخوانید »
رمان سکوت قلب

رمان سکوت قلب پارت ۳۱

سکوت‌ قلب: بیتا نگذاشت ادامه حرفش را بزند و یک سیلی محکم به صورتش زد.به گونه ای که سرش به…

بیشتر بخوانید »
رمان سکوت قلب

رمان سکوت قلب‌ پارت ۲۷

سکوت‌ قلب: خودم را در آینه می‌بینم. چشم سیاه رنگم یا سایه نارنجی و خط چشم زیبا تر از هر…

بیشتر بخوانید »
رمان سکوت قلب

رمان سکوت قلب پارت ۲۵

جلوی در دانشگاه منتظر هیوا بودم. هرچه زنگ میزدم جواب نمی‌داد. دیگر کم کم داشتم عصبی می‌شدم. مرا مسخره خودش…

بیشتر بخوانید »
رمان سکوت قلب

سکوت قلب پارت ۲۴

لبخند می‌زنم. دختر راحتیست برایش مهم نیست که اینگونه اورا ببینند انگار خودش در اولویت است که الان خسته است…

بیشتر بخوانید »
رمان سکوت قلب

رمان سکوت قلب پارت ۲۳

پدرم واقعا مردانگی کرد که اجازه داد. کاش من هم انقدر خوش شانس بودم اما می‌دانم که آقاجون بیخیال نخواهد…

بیشتر بخوانید »
رمان سکوت قلب

رمان سکوت‌ قلب پارت ۲۲

این اولین بار است تنها سفر می‌کنم. آن هم با هواپیما! صندلی کنار پنجره افتاده بودم و از شانس خوبم…

بیشتر بخوانید »
رمان آشوب

رمان آشوب پارت۸

#پارت۳۱ #آشوب وارد پذیرایشان میشود، صدای اف اف خانه بلند میشود. سریع کنار پدرش می ایستد ،ومادرش با تحسین نگاهش…

بیشتر بخوانید »
رمان آشوب

رمان آشوب پارت ۶

#پارت۲۴ #آشوب +آشوب؟! با آشور،حرف میزنی دیگه؟!….. گوشت کنار دستش را محکم میکشد . جایش درد میکند ،اما در مقابل…

بیشتر بخوانید »
رمان آشوب

رمان آشوب پارت ۵

#پارت۱۸ #آشوب جمعه های خانه باغ را بعداز او دوست نداشت ولی حتما باید همه دور هم جمع باشند. پس…

بیشتر بخوانید »
رمان آشوب

رمان آشوب پارت۴

#پارت۱۴ #آشوب همیشه با امدن به اینجا احساس قدرت میکند کل شهر زیر پایش است هرچه درطول هفته اتفاق افتاده…

بیشتر بخوانید »
رمان آشوب

رمان آشوب #پارت۱

به نام خدا «خدا زمین رو گرد آفرید تا به انسان بگه همون لحظه ای که فکر می کنی به…

بیشتر بخوانید »
رمان سکوت قلب

رمان‌ سکوت قلب پارت ۱۳

  نفس عمیقی کشیدم و زنگ را زدم .   دختر بچه مو طلایی با هیجان در را باز کرد…

بیشتر بخوانید »
رمان سکوت قلب

رمان‌ سکوت قلب پارت ۱۲

  خسته بلند می‌شوم و روپوشم را در می‌آورم.   گوشی را از روی میز برمی‌دارم.   سه تماس‌ از…

بیشتر بخوانید »

کدبازان